من و او (یک) – از وقتی که به یادش افتادم

من و او

از سر به سر گذاشتنش لذت می‌برم. گاهی موهای سرش را می‌کشم، از ران‌هایش نیشگون می‌گیرم و هرچه قدر و از هر راهی که بتوانم اذیتش می‌کنم. او هم به تلافی هرچه می‌تواند سرِ من پیاده می‌کند. با لنگه کفش به دنبالم می‌دود و تا آن را بر سرم فرود نیاورد آرام نمی‌گیرد. دست کم پُر رنگ‌ترین تصویری که از او در ذهنم شکل گرفته همین است.

دوست دارم گاهی او را «عوضی بی‌شعور» خطاب کنم! و گاهی که روی صندلی، گوشه‌ی اتاق لم داده‌ام و سعی می‌کنم چیزی، خاطره‌یی را مرور کنم و یا به نوای دل‌نشین ترانه‌یی گوش کنم و او یک‌بند حرف می‌زند، بگویم:

– «می‌شه یه دقیقه ساکت شی؟»‌

و او دها‌نش را درز بگیرد؛ هم دهانش را و هم حرف‌هایش را. احتمالا باید تمام این خصوصیات را داشته باشد تا گاهی بتوانم او را به نام کوچکش صدا کنم و از او بخواهم:

– «می‌شه یه کم حرف بزنی؟ می خوام صداتو گوش کنم و چشم هامو ببندم.»

و او از دل‌خوری‌هایش از زنِ همسایه بگوید و از حسادت‌هایش و من فقط و فقط با صدای او آرام شوم.

داخلِ آشپزخانه مشغولِ درست کردن سالاد است. بی‌خود دلم هوایش را می‌کند؛ آرام پشت سرش کمین کرده و از پشت محاصره‌اش می‌کنم. سفت بهش می‌چسبم، دست‌هایش را پشت کمرش قفل می‌کنم و به سمت خودم برش می‌گردانم:

– «اگه حرف بزنی خفه‌ت می‌کنم»

و او آرام می‌گیرد. همان لحظه آرام می‌گیرد و من مختصات صورتش را محاسبه می‌کنم، چشم‌هایم را می‌بندم و با آرامش لب‌هایم را روی لب‌هایش می‌گذارم.

انتشار
آخرین ویرایش 19 مرداد 1396
http://bisto7.ir/?p=39

یک یادداشت بگذارید

یادداشت‌های مشابه