من و او (یک) – از وقتی که به یادش افتادم

داستان من و او

من و او

از سر به سر گذاشتنش لذت می‌برم. گاهی موهای سرش را می‌کشم، از ران‌هایش نیشگون می‌گیرم و هرچه قدر و از هر راهی که بتوانم اذیتش می‌کنم. او هم به تلافی هرچه می‌تواند سرِ من پیاده می‌کند. با لنگه کفش به دنبالم می‌دود و تا آن را بر سرم فرود نیاورد آرام نمی‌گیرد. دست کم پُر رنگ‌ترین تصویری که از او در ذهنم شکل گرفته همین است.

دوست دارم گاهی او را «عوضی بی‌شعور» خطاب کنم! و گاهی که روی صندلی، گوشه‌ی اتاق لم داده‌ام و سعی می‌کنم چیزی، خاطره‌یی را مرور کنم و یا به نوای دل‌نشین ترانه‌یی گوش کنم و او یک‌بند حرف می‌زند، بگویم:

– «می‌شه یه دقیقه ساکت شی؟»‌

و او دها‌نش را درز بگیرد؛ هم دهانش را و هم حرف‌هایش را. احتمالا باید تمام این خصوصیات را داشته باشد تا گاهی بتوانم او را به نام کوچکش صدا کنم و از او بخواهم:

– «می‌شه یه کم حرف بزنی؟ می خوام صداتو گوش کنم و چشم هامو ببندم.»

و او از دل‌خوری‌هایش از زنِ همسایه بگوید و از حسادت‌هایش و من فقط و فقط با صدای او آرام شوم.

داخلِ آشپزخانه مشغولِ درست کردن سالاد است. بی‌خود دلم هوایش را می‌کند؛ آرام پشت سرش کمین کرده و از پشت محاصره‌اش می‌کنم. سفت بهش می‌چسبم، دست‌هایش را پشت کمرش قفل می‌کنم و به سمت خودم برش می‌گردانم:

– «اگه حرف بزنی خفه‌ت می‌کنم»

و او آرام می‌گیرد. همان لحظه آرام می‌گیرد و من مختصات صورتش را محاسبه می‌کنم، چشم‌هایم را می‌بندم و با آرامش لب‌هایم را روی لب‌هایش می‌گذارم.

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

لینک کوتاه: http://bisto7.ir/?p=39

یادداشت‌های مشابه

من و او (پنج) – وقتی که می‌رقصید... او رقصیدن را دوست دارد. من رقصیدنِ او را دوست دارم. من رقصیدن او را هم دیده‌ام. چند سال پیش دیده‌ام. حرکات نرم اما سریع بدنش جلو چشم‌هایم است. او برای...
من و او (هشت) – یک بی‌خوابی همیشه‌گی... توی تخت‌خواب خوابیده‌ایم. البته فقط او خوابیده است. من با خودم کلنجار می‌روم اما خوابم نمی‌برد. گاهی از پشت بغلش می‌کنم؛ گاهی بهش پشت می‌کنم؛ سرم را ت...
من و او (سه) – این عشقِ واقعی... زیاد تلویزیون نمی‌بیند. منظورم اوست. فقط تلویزیون نگاه می‌کند. من هم نگاه می‌کنم. او وقتی فیلم به جای حساس و رمانتیک می‌رسد گریه می‌کند؛ هق‌هق نمی‌زند...
من و او (چهار) – دو مجنون و یک لیلا... او مرا دوست دارد. ما معمولا چند روز در میان به پیاده‌روی می‌رویم. قدم می‌زنیم. او معمولا سمتِ چپِ من راه می‌رود؛ دست راستش همیشه از میان دست چپم و بدن...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |