رفتن به نوشته‌ها

ماه: آگوست 2017

داستان کوتاه «این غنیمت سهم آن‌ها نبود»

از نیمه شب گذشته بود. خیابان خالی و ساکت به نظر می‌آمد و کسی دیده نمی‌شد. تنها صدایی که به گوش می‌آمد صدای دویدن‌های خودش و هن و هن نفس کشیدنش بود. تابلوی بزرگ کلانتری با رنگِ سبز زمینه از دور به چشمش آمد. کمی خیالش راحت شد. باقیمانده‌ی نیرویش را جمع کرد و تا آنجا یک نفس دوید. به کلانتری که رسید از دویدن ایستاد.  از کمر خم شد، دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و چند مرتبه عمیق و پر سر و صدا نفس کشید. دو سربازی که جلوِ در کلانتری قدم می‌زدند نگاهی بی‌معنی به او کردند و رویشان را برگرداندند. شاید حالا شبیه کارتن‌خواب‌ها و بی‌خانمان‌ها شده بود. صدای هن و هن نفس زدنش هنوز واضح‌تر از هرچیزی به گوشش می‌آمد. می‌دانست که پیراهنش پاره شده است و روی صورتش جای زخم‌های تازه‌ای وجود دارد. دست‌ها و پاهایش بدون اراده او به حالت محسوسی می‌لرزیدند. صدایش حتما لکنت داشت. حتا نفس‌کشیدنش هم بریده بریده و با لکنت بود. بی‌هدف دستی به سرش کشید، موهایش  را کمی مرتب کرد؛ از کنار سربازها گذشت و وارد اتاق افسر نگهبانی شد. – «کمک! گوش کنید خواهش می‌کنم. من به کمک احتیاج دارم.» افسر نگهبان خونسرد داد زد: – «در زدن یادت ندادن؟ این چه وضع داخل اومدنه؟ درو هم پشت سرت ببند.» مرد که کمی جاخورده بود ادامه داد: – «بله! چشم چشم! شما باید به حرفم گوش کنید.» افسر نگهبان پرید توی حرفش: – «اینجا بایدی برای ما وجود نداره. بایدها رو ما تعیین می‌کنیم.» زیر چشمی به معاون افسرنگهبانی نگاه کرد و به مرد اشاره کرد: – «این هم از هموناس» مرد ساکت شده بود. اول به افسر نگهبان و بعد به معاونش نگاه کرد. بعد نگاهش دورتادور اتاق چرخید. خواست کس دیگری را پیدا کند. اما به جز یک سرباز صفر که گوشه‌ی اتاق پایش را روی…

چرا باید میمونِ مقلدِ مهربان باشیم؟

قبل از هرچیز برای این‌که این حرف‌ها را بهتر متوجه شوید و چیزی از آن سر دربیاورید، لازم است حدود 30 دقیقه از وقت گرانبهایتان را خرج بازی و تماشای «تکامل اعتماد» و یا نسخه انگلیسی آن «The Evolution Of Trust» کنید. در زندگی من یکی از نقاط ضعفِ رنج‌آورم اعتماد بیش‌ از‌ اندازه به این و آن بود. سعی می‌کردم در برخورد اول با همه طوری باشم که لازم نباشد نسبت به آنها گارد دفاعی بگیرم و احیانا در لحظه‌ای از خود دفاع کنم. در واقع همه را دوست خود می‌دانستم مگر آنکه خلافش ثابت می‌شد. و چه ضربه‌های روحی، روانی و مالی فراوانی که فقط و فقط از روی همین اعتماد اولیه و چشم‌بسته به زندگی من وارد شد. دروغ‌ها و ادعاهای گاه پوچ و خالی این و آنرا چشم‌بسته باور می‌کردم و در نظر دیگرانی که نظاره‌گر حالات من بودند انسانی به شدت خرفت، زودباور و نازرنگ جلوه می‌کردم. اما پیش خود می‌دانستم که عیبی ندارد. بگذار در مورد من هر چه می‌خواهند و به هر چه که می‌خواهند فکر کنند. من با کسی دشمنی می‌کنم که از او دشمنی ببینم و با کسی مهربان خواهم بود که مهربانی‌یش نصیبم شود. همیشه و همیشه این موضوع به ظاهر پیش‌پا افتاده را جزو عادات بد و مسخره خود می‌دانستم و با اینکه عمیقا بابت ضربه‌های متعددی که بابت اعتماد نصیبم شده بود خود را سرزنش می‌کردم اما باز هم ناخودآگاه همان رویه قبلی را تکرار می‌کردم. طوری شده بود که حتا به نظر خودم هم انسانی خرفت، ابله و زودباور جلوه می‌کردم. کسی شده بودم که به همه سود می‌رساندم (و یا سعی می‌کردم که برسانم) و در مقابل کسی به فکر سود من نبود و همان حق خودم را هم از من دریغ می‌کرد. از دوستی‌های چندین و چند ساله بگیر تا رفاقت‌های یکی دوروزه و معشوق‌های…