برچسب ها بـ ‘داستانک’

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

پنجشنبه, 24 فروردین, 1396

قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را خاموش می‌کردند، می‌شد دید که نور ماه روی شیروانی خانه‌ی روبرویی می‌افتد. حالا اما این‌طور نیست. درست مثل یک یقه‌ی بدقواره توی گردن آسمان یک چیز دایره‌یی کدر بدرنگ بالا آمده است. از پشت جای خالی خانه‌ها، درخت‌ها، آسمان‌خراش‌ها، حتا آن‌دورترها از پشت جای خالی کوه‌های سنگی ترکیب ناجورش توی ذوق می‌زند.

هیچ‌وقت تلاش نکردم که اسمش را حفظ کنم. فرقی هم نمی‌کرد. برایم اهمیتی نداشت. گیرم «عباس»، «محمود» یا «سیاره‌ی جدیدالتأسیس بهمان». چیزی که برای من اهمیت داشت نور زننده‌ی قهوه‌ای رنگی بود که همیشه روی تن زمین می‌انداخت. قبلا این‌موقع‌ها شب که می‌شد دست‌کم وقتی خورشید را نمی‌دیدم می‌توانستم خودم را با تاریکی کم‌رنگ ماه وقف بدهم. اما حالا نه. تقریبا یادم رفته است تاریکی چه رنگی بود.

برای پنجره‌ها چند پرده‌ی سیاه‌رنگ پیدا کردم. برای خودم شب و روز مصنوعی درست کردم. چند ساعت پرده‌ها را باز می‌گذارم و چند ساعت پرده‌ها را می‌کشم. بعد خیال می‌کنم که توی تاریکی نشسته‌ام. اما در واقع زیر نور قهوه‌یی آن دایره‌ی بدترکیب هستم. از یک پنجره شکسته و یک دیوار نصفه و نیمه انتظار بیشتری هم نمی‌شد داشت. پرده‌ها را به زحمت پیدا کردم. دور و برم فقط در و دیوار شکسته، سنگ و کلوخ و آجرپاره بود. عملا چیز دیگری دیده نمی‌شد. حالا هم همین‌طور است. فقط آن‌دورها همان دایره‌ی قهوه‌یی مانده و من این گوشه با چند رج دیوار و یک پنجره و کمی خرت و پرت. دست‌کم این‌ها را برایم باقی گذاشتند.

نمی‌دانم چطور شد قرعه به نام من افتاد. درست مثل ترک کردن یک مهمانی کسل کننده، با عجله و رودروایسی از همدیگر خداحافظی کردند و یکی یکی رفتند. فقط 50-60 نفر باقی مانده بودیم. به غیر از آن چند چینی که انگار در همه‌چیزی و همه‌جایی جزء پرتی آمار محسوب می‌شوند باقی همه مال همین قاره بودیم. حتا فرصت نشد ازشان بپرسم چه‌طور قرار است کلک خودشان را بکنند!؟ البته اهمیتی هم نداشت.

از همان اول هم که ریختشان را دیدم معلوم بود قرار است این‌کار را به من حواله کنند. مثلا با خودشان حرف می‌زدند اما طرف صحبتشان من بودم. می‌گفتند:

  • «همه‌چیز برنامه‌ریزی شده است. تنها کاری که باید انجام شود فشار دادن همین دکمه است.»

یک دکمه قرمز رنگ نسبتا بزرگ آن‌گوشه توی دیوار فرو رفته بود. از همان‌ها بود که مطمئنا به سختی جا می‌رفت. حتما برای فشار دادنش باید از هر دو دستم استفاده می‌کرد. کمی دکمه را به چپ و راست تکان می‌دادم و بعد با خشکی هرچه تمام‌تر فرو می‌رفت. دلم می‌خواست ببینم که چه می‌شود. اما به دردسرش نمی‌ارزید. کسی هم درباره‌ی زمان فشار دادنش با من حرفی نزده بود. لابد مهم هم نبود که من آن‌را فشار بدهم یا نه.

برای قاره‌های دیگر همه‌چیز مخفی، رازآلود و محرمانه بود. اسمش را گذاشته بودند «پروژه قاره‌سوزی». البته احتمالا سوزش و آتش‌گرفتنی درکار نبوده. فقط چون اسم با مسماتری برایش پیدا نشد اسمش را همین گذاشتند. چندوقت پیش آخرین قاره هم کلک خودش را کنده بود. لابد آنجا هم یک دکمه‌ی قرمز رنگ باقی گذاشته بودند و کسی مثل من برای فشار دادن آن دکمه باقی مانده بود. لابد آن‌جا هم چند چینی این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخیدند.

این‌جا قرار بود من کلک این قاره را بکنم. آن 50-60 نفر که رفتند خبر دیگری نشد. اوایل فکر می‌کردم بعد از چند روز همه برمی‌گردند و یک‌مرتبه شمع‌های روی کیک را روشن می‌کنند و وقتی دارند آهنگ تولدت مبارک  را برایم می‌خوانند یکی‌یکی سر و کله‌شان پیدا می‌شود. اما خب، خبری نشد. انتظار مسخره‌یی هم بود که از آن‌ها داشتم. فکر نمی‌کنم آن‌ها حتا اسمم را بلد بوده باشند.

قبلا این‌موقع‌ها، شب که می‌شد… یعنی درست به اندازه‌یی شب می‌شد که می‌ترسیدم اگر کمی دیگر بیدار بمانم روز را می‌بینم خودم را به خواب می‌زدم. سر دلم می‌سوخت. چیزی بین گرسنه‌گی و تشنه‌گی توی معده‌ام بالا و پایین می‌شد و با حس غم‌انگیزی خودم را توی رخت‌خواب می‌انداختم. خوابیدن آن‌هم درست وقتی که شب را به اندازه‌ی کافی دیده باشی دلچسب‌ترین کار دنیا بود. صبح‌ها هم اولین چیزی که بعد از بیدار شدن به ذهنم می‌آمد، انتظار چند ساعته‌یی بود که برای رسیدن شب می‌کشیدم. اما حالا این‌طور نیست. تنظیم کردن ساعت با نور آن دایره‌ی قهوه‌یی کار مسخره‌یی است. آن‌هم در شرایطی که هیچ‌وقت هیچ تغییر قابل توجهی توی ریخت بدترکیبش اتفاق نمی‌افتد.

قبلا این‌موقع‌ها شب که می‌شد سر و صداها می‌خوابید. گه‌گاه صدای زوزه‌ی ماشین یا موتور یا هواپیمایی واضح‌تر از صدای جیرجیرک‌ها شنیده می‌شد. اما خب؛ حالا از هیچ‌کدامشان خبری نیست. فقط نسیم گرم دمکرده‌یی از سمت آن دایره‌ی بدرنگ می‌آید و همین اطراف می‌چرخد. هیچ‌چیز متحرک دیگری پیدا نیست، هیچ‌صدای دیگری شنیده نمی‌شود. رادیو-باطری ساخت چین هم چیزی بجز خرت خرت پخش نمی‌کند. هیچ فرکانسی، از هیچ ایستگاه رادیویی و از هیچ قاره‌یی شنیده نمی‌شود. هیچ برنامه‌ی ضبط شده‌یی هم در کار نیست. فرستنده‌یی هم باقی نمانده. مدت‌هاست کسی به غیر از من نفس نمی‌کشد.

با خودم قرار گذاشته‌ام همین‌جا روبروی این دیوار نیمه بنشینم و منتظر بمانم که شب شود. بعد بلند شوم به حالت مسخره‌یی برای آن نور قهوه‌یی سلام نظامی بدهم، بعد «های هیتلر» غلیظی بگویم و با لودگی به سمت دکمه قرمز بروم. گرد و خاک روی دکمه را پاک کنم، تکه‌های آجر اطراف قابش را توی دیوار محکم کنم. بعد با دو دستم با آن کلنجار بروم و با سر و صدا دکمه را فشار بدهم. بعد بیایم همین‌جا به آن دایره بدرنگِ بدترکیب زل بزنم و منتظر باشم اتفاقی که لازم است بیفتد.

 

93؟

بدون نظر »

من و او «ســـی» – این قسمتِ سرنگون

پنجشنبه, 2 بهمن, 1393

او را پیدا کرده‌ام. همان کسی را که همه‌ی عمر دنبال آن بودم… او را پیدا کرده‌ام. خودِ واقعی‌‌اش را پیدا کرده‌ام. حالا دیگر خیال و رویا نیست. همه چیز واقعی‌ست. آسمان و آفتاب واقعی‌ست. ابرها واقعی‌اند. باران واقعی‌ست. حتا برف هم واقعی‌ست… ناگهان از خواب می‌پرم. بازهم خیالاتی شده‌ام. باز هم خیال کرده‌ام که با او هستم. ازین فکرهای مسخره و تلخ خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد زنِ واقعی‌ام را پیدا کنم.

او می‌گوید:

– «خب تقصیر خودته. زودتر دست به کار شو و منو پیدا کن.»

حالا دیگر وقتش شده است که او را پیدا کنم. یک احساس خواستن عجیب درونم موج می‌زند. دلم می‌خواهد با تمام خودم با یک زن زنده‌گی کنم. با او زنده باشم، قدم بزنم، خیال کنم و حرف بزنم. به فکر یک رفاقت چندساعته‌ی کافی‌شاپی، یا یک قرار رومانتیکِ مخفیانه در خانه‌ی همدیگر نیستم. او را برای تمام لحظات روزمره‌ی زنده‌گی‌ام می‌خواهم. برای ساعت ۳ و ۴ نیمه‌شب که احیانا از خوابی بد می‌پرم. برای صحبت کردن از پشت آیفون که او را صدا کنم و بگویم: «وا کن! من‌ام» و او بداند که «من»  کیست. و او منتظر من باشد. دلم تمام این‌چیزها را می‌خواهد.

دلم می‌خواهد متاهل باشم. کمی از سنم خجالت می‌کشم. فکر می‌کنم در حال پیر شدن‌ام. روزهای زندگی‌ام به سرعت می‌گذرند و ماه روی ماه و سال روی سال می‌آید و به سن و سالم اضافه می‌شود.

او می‌گوید

– «پیرمرد! پاشو تا رنگ موهات مثل دندونات سفید نشده یه فکری کن.»

– «کجا باید دنبالت بگردم؟ با تانگو و وایبر و بی‌تاک و اینا نیئربای بزنم و ببینم کدوم طرفی؟ اگه اصلا گوشی اندرویدی هوشمند نداشتی چی؟ یا اگر داشتی و توی هیچکدوم اینا عضو نبودی چی؟ تو فیس‌بوک دنبالت باشم؟ اگه عضو فیس‌بوک نبودی چی؟ تو خیابون؟ تو کوچه‌ها؟ چطوری؟ اگه سرکار بری و ساعت سرکار رفتن‌ت با ساعت سرکار رفتن من یکی نباشه که هیچ‌وقت ممکن نیست ببینمت. به ایناش فکر کردی؟»

– «اینا مهم نیست عزیزم. قسمت هرچی باشه همون میشه. بالاخره باید پیدام کنی.»

– «قسمت یه حرف مسخره است. وقتی روز به روز دامنه انتخاب من داره محدودتر و محدودتر میشه چطور باید حرف از پیدا کردن‌ت بزنم؟ همیشه دارم با احتمال و اگر و شاید و اما حساب می‌کنم که کی و کجا میشه ببینمت. توی کدوم خیابون؟ ساعت چند؟ تنگِ غروب؟ یا سر صبح؟ اگه تو دستم سیگارمو ببینی چی؟ یا اگه کفشم اون‌روز بر حسب اتفاق واکس نداشته باشه اصلا فکرشو کردی که احتمال اینکه بتونم مختو بزنم چه‌قدره؟»

– «من به اینا کاری ندارم. اینا مشکل خودته. اگه منو می‌خوای، باید بیای منو پیدا کنی. اگه قسمت باشه و اگه واقعا عاشقم باشی حتما راهشو پیدا کنی.»

– «یه کم بزرگ شو! عاقل باش! یا دست کم یه کم عاشقِ من باش! کدوم قسمت؟ کدوم شانس؟ من اگه به جای تو هر روز کلثوم‌ننه رو ببینم فکر کردی که ممکنه یه روزی عاشق اون بشم؟ اصلا معنی حرفمو گرفتی که می‌گم دایره‌ی انتخاب و محدودیت و اینا؟»

او منظورم را نمی‌فهمد. او فقط می‌خواهد بخش رومانتیک و احمقانه‌ی قضیه را ببیند. می‌خواهد خیال کند که اسب سفیدی وجود دارد و عاشق او شبی اسم و شکل و مشخصات او را در خواب می‌بیند و دربه‌در به دنبال او از سرزمین‌ها و آبادی‌ها می‌گذرد تا آخر نشان او را در خانه‌ی پدری‌اش پیدا کند. نمی‌تواند خیال کند که شاهزاده سوار بر اسب سفید او می‌تواند راننده‌ی تاکسی آژانس کوچه پشتی خودشان باشد که هیچ‌وقت درست و حسابی جوابِ سلام او را نداده. انگار او در این دنیا در سال ۲۰۱۵ میلادی زندگی نمی‌کند. دلش را به فال حافظ گرفتن و کندن گل‌برگ‌های بی‌گناه گلی خوش کرده تا ببیند شوهر آینده‌ش چه شکلی است. کِی از پشت ابرهای تیره مثل خورشید درخشانی ظهور می‌کند و به زندگی سرد و ماتم‌زده‌ی او گرمایی جاودانی اهدا می‌کند. او از عاشق آینده خود انتظار یک چیز غافلگیر کننده بزرگ دارد. دوست دارد وقتی عاشقش را برای اولین بار می‌بیند درجا خشکش بزند. از هیبت آن عاشق مات و مبهوت شود و زبان حرف زدنش بند بیاید.

ای‌کاش می‌توانستم به او بفهمانم که عشق و دوست داشتن را شاعرها و داستان‌نویس‌ها برای تمام آدم‌ها اشتباه تعریف کرده‌اند. شاعرها همیشه با گمشده‌ی خودشان زنده‌گی می‌کنند و چون هیچ‌وقت به خواسته‌ی خودشان نرسیده‌اند با رویایی جلوه دادن عشق و عاشقی برای دخترکان نابالغ به دنبال انتقام از همه‌اند. ای‌کاش میشد به او بفهمانم که در واقع چیزی به نام عشق وجود خارجی ندارد. همه‌چیز یک قرارداد ساده و مضحک است که به جای خودکار، با احساس و روح و روان آدم امضا می‌شود.

مردها از کودکی ذره‌ذره و خُرد خُرد شکل و شمایل معشوق خودشان را توی خیال خودشان پرورش می‌دهند. مثل من که دنبال زنانی با دندان‌های بزرگ و لب‌های باز می‌گردم، مثل من که اندام لاغر و استخوانی زنان بیش از هرچیز دیگری من را منقلب می‌کند، مثل من که چون برای بازی کردن با موهای سیاه و بلند او هزارجور نقشه ریز و درشت کشیده‌ام، به دنبال زنی با موهای بلند و سیاه می‌گردم. تقریبا برای مردها تمام این تصویرها شکل گرفته و آماده است. فقط مانده چسباندن چنین صورت و اندامی روی هویت واقعی یک زن. حتا مطمئنم بعضی آدم‌ها به اسم طرف مقابلشان هم فکر کرده‌اند. شاید مثل من که همیشه فکر می‌کردم مریم اسم بزرگ و زیبایی‌ست برای این‌که او را با آن صدا کنم.

خوب یا بد من تمام این تصاویر را با تمام قدرت و با پُر رنگی هرچه تمام‌تر در ذهنم آماده و کامل به همراه دارم. در کوچه، در خیابان وقتی زنی نظرم را جلب می‌کند دقیق که میشوم می‌بینم دهانش همانطور که همیشه می‌خواستم نیمه‌باز و گنگ و بیمعنی‌ست. اندام نحیف و شکننده‌یی دارد و موهای صاف و بلندش به اجبار زیر روسریش جاخوش کرده‌اند. همه‌ی این‌چیزها بهم گره خورده‌اند. اول آن زن، آن دختر نظرم را جلب کرد و بعد من از روی مشخصات ظاهری او این نشانه‌ها را برای او ساختم؟ یا چون به تمام مشخصات دوست‌داشتنی که می‌خواستم شبیه بود نظرم به او جلب شد؟

حالا باید برای شکار او چه کنم؟ آیا ممکن است او هم تصویری از مرد آینده‌اش از مدت‌ها قبل در ذهنش ایجاد کرده باشد و مثلا من با این موهای جوگندمی‌ام هیچ شباهتی به مردِ بور رویاهای او نداشته باشم؟ باید چه کنم؟ لابد باید برای او از عشقی آسمانی که در یک لحظه، درست در لحظه‌ی دیدن او در من به وجود آمد بگویم. و بگویم که نمی‌دانم باید چه‌طور احساسم را برای او توضیح بدهم چون به شدت عاشق او شده‌ام. لابد باید او را فریب بدهم. از عشق و عاشقی خیالی بگویم و از احساس نادیدنی حضور او تا هیچ‌وقت بو نبرد که دلیل اصلی خواستن من، اینکه او را پسندیدم حضور فیزیکی بدن اوست.

دلم می‌خواهد او را پیدا کنم. همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت سرم را بلند کنم و ببینم که او از دورترین فاصله‌ها با نگاهی کنجکاو و شرم‌آلود به من خیره شده است و همین‌طور که مشخصات فیزیکی حضور او در لیست انتظار «خصوصیات زن من» پذیرفته می‌شوند، حضور مشخصات فیزیکی من هم در میان ملاک‌های ظاهری او پُر رنگ‌ترینِ رنگ‌ها باشد و همینکه نگاهمان بهم خورد، من سری تکان بدهم که مثلا یعنی «آره؟» و او شانه‌یی بالا بیندازد که مثلا «نمی‌دونم. تو نظرت چیه؟» و ما درست همان لحظه عاشق هم شویم و عشق را برای یکدیگر جور دیگری تعریف کنیم و همدیگر را تا سال‌ها سال بعد با خیالی رویایی و عاشقانه بفریبیم.

– «حالا می‌تونی تصور کنی که احتمال همچین چیزی یک در چه عدد بزرگی می‌تونه باشه؟»

– «اگه قسمت باشه و عاشقم باشی حتما میشه.»

– «ووووی! دیوانه‌ام کردی. تو حتا یک کلمه از حرفامو نفهمیدی نه؟»

– «معلومه که فهمیدم. یعنی که تو همیشه عاشق من بودی و می‌خواستی با من باشی اما قسمت نبود که زودتر پیدام کنی.»

– «ببین دو حالت داره. یا من واقعا توی نوشتن بی‌استعدادم و نمی‌تونم حرفِ دلمو بنویسم. یا با عرض معذرت تو واقعا خنگی.»

– «هوی! خنگ خودتیا. حالا که این‌جوری شد اصلا زن‌ت نمیشم. بگرد تا بگردیم. این‌قدر دنبالم بگرد که خسته شی.»

– «مجبورم دنبالت بگردم. نترس. مجبورم واقعا.»

– «اصلا یه چیزی!؟ تو وقتی هنوز منو پیدا نکردی و هنوز که هنوزه منو ندیدی، چطور با من حرف می‌زنی و حرفای منو می‌نویسی؟»

– «ولش کن. توضیح دادنش سخته. آی عشق، آی عشق چهره‌ی چه رنگی‌ات پیدا نیست؟»

یک نظر »

داستانک «تانگو در تاکسی»

سه شنبه, 8 مهر, 1393

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت:
«خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.»
2c067a861fef765f1f202659d1007f3bزن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.»
مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.»
بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت:
«آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.»
گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟»
گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.»
بعد زیر لب ادامه داد:
«هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟»
زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند:
«بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.»
«با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.»
«آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.»
از توی آینه که نگاه می‌کردم هنوز پوزخند معنی‌دار زن روی صورت‌ش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشم‌هایش می‌چرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیال‌ش را راحت کند. صورت‌ش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرق‌کرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. به ویترین مغازه‌ها، به تابلوهای براق، به فروشنده‌های همیشه خندان پشت دخل مغازه‌ها. گفت:
«آقا همین‌جا نگه‌دارین. همین‌جا خوبه. چه‌قدر می‌شه؟» و بدون این‌که منتظر جواب باشد  چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیف‌ش بیرون کشید و گفت:
«بفرما. بقیه‌ش هم بمونه.»
سریع پیاده شد و با حالت مخصوصی پیاده شدن‌ زن‌ را تماشا کرد. مثل مأمور اعدامی شده بود که قربانی لجوج و گناهکاری را به سمت چوبه‌ی دار می‌برد. شاید احساس غرور می‌کرد.
درِ عقب را خودم بستم. نه مأمور اعدام، نه اعدامی وقت این‌کار را نداشتند. روی صورت زن هنوز پوزخند معنادارش باقی مانده بود. با چابکی قدم برمی‌داشت و خودش جلو جلو داخل موبایل‌فروشی شد. انگار می‌خواست قائله لج گرفتن بچه‌یی را بخواباند.

پ ن:

«آخرین تانگو در پاریس» فیلمی به کارگردانی «برناردو برتولوچی» و بازی «مارلون براندو» است.

«تانگو» نام اپلیکشین (برنامه) مخصوص گوشی‌های هوشمند است. این برنامه پیام‌رسان مانند تلگرام، وایبر، واتس‌آپ و… قابلیت چت و گفتگو و دوست‌یابی بر اساس موقعیت فیزیکی شخص را داراست.

93/4/24

بدون نظر »

داستانک «ختنه‌سوران»

جمعه, 28 شهریور, 1393

بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود و مدام پستان مادرش را می‌مکید. طلعت‌خانم آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتغال را خط می‌انداخت. گفت: «نازنین‌جون. بچه تا بزرگ بشه هفت‌جور رنگِ رو عوض می‌کنه… الان‌ش چشماش شبیه آقا محسنه. ولی بعدا رنگ عوض می‌کنه»
خانم رضوی که توی کیف دنبال چیز نامعلومی می‌گشت گفت: «قابل این آقا کوچولو رو نداره» بعد دست‌ش را از کیف‌ش بیرون کشید و همراه آن یک پاکت رنگارنگ بیرون آمد. نیم‌خیز شد که پاکت را زیر تشک مادر و بچه بگذارد. همین که نازنین خواست بگوید «چرا زحمت کشیدید و خجالتمون دادید» و خانم رضوی در جواب بگوید «اصلا حرفشو هم نزن؛ نا قابله» بچه شروع کرد به سرفه کردن. پستان مادرش از دهان‌ش بیرون افتاده بود. هاله‌ی قهوه‌یی نوک پستان او توی سیاهی چشم‌های مریم دختر خانم شاهی افتاده بود. زیر چشمی به سفیدی شیر شتک زده روی نوک پستان زل زده بود و صدای سرفه و گریه بچه توی گوش‌ش می‌پیچید.
نازنین دست برد پستان‌ش را روی لب بچه فشار داد. سرفه بچه بند نیامده بود. طلعت خانم درآمد که: «صبر کن دختر! بذار بچه یه کم آروم بگیره. این طور که خفه‌ش می‌کنی»
خانم شاهی گفت: «شاید توی گلوش پریده باشه. بچه رو وارو بگیر توی دستات و بزن به پشت‌ش. بذار آروغ بزنه»
مریم زیر لبی به مادرش گفت: «مامان!؟ آروغ چیه؟»
خانم رضوی ادامه داد: «اصلا شاید سیر شده باشه»234688_lZgHw9nD
بچه همین‌طور یک بند سرفه‌ می‌کرد. سرخی خون توی پوست صورت‌ش دویده بود. نازنین به دل‌شوره افتاده بود و هرچه می‌کرد بچه ساکت نمی‌شد.
اکرم خانوم مادرِ نازنین تازه در اتاق را بازکرده و سینی چای را جلو مهمانان نگه داشته بود. زیر چشمی توی چشم آنان زل می‌زد و همین‌طور که احوالات آن‌ها را وارسی می‌کرد گفت: «شاید چشم‌ش زده باشن مادر! خدا به دور! مردم چشم ندارن ببینن آدم یه شکم بزاد»
نازنین گفت: «نه! شیر پریده گلوش.» و همین‌طور که بیش‌تر التهاب‌ش به چشم می‌آمد ادامه داد: «نمی‌دونم چرا ساکت نمی‌شه. خفه نشه بچه‌م؟!»
«این حرفا چیه مادر؟! تو تا این چیزهارو بفهمی خیلی می‌گذره«
طلعت گفت: «راست می‌گه دختر. امون از چشم بد. پاشو اکرم خانوم. پاشو منقل و اسپندو بیار و واسه بچه یه کم اسپند دود کن»
اکرم خانوم سینی چای را روی زمین گذاشت و بچه را از بغل نازنین گرفت. بچه را بالا و پایین و بعد وارو کرد. صورت بچه کمی روشن‌تر شد. اما هنوز گریه می‌کرد:
«این‌جوری بچه‌رو به کشتن می‌دی مادرجون»
بعد جست زد توی اتاق و با منقل و زغال بور شده برگشت.
«اسپند و اسپند دونه؛ اسپند سی و سه دونه؛ از خویش و قوم و بیگونه؛ هرکی از دروازه بیرون بره، هرکی از دروازه تو بیاد، کور بشه چشمِ حسود و بخیل و دیوونه.»
همین که اکرم خانوم اسپند را روی زغال ریخت و دود غلیظ و بوی آن توی هوا پیچید زن‌ها یکی یکی گفتند: «اکرم خانوم بیا مارو هم دود بده.» و همین‌طور منقل دور تا دور اتاق می‌گشت و اکرم توی زغال بیش‌تر فوت می‌کرد و از آن‌طرف زن‌ها کف دست‌شان را مثل بادبزن کرده و دود اسپند را توی صورت‌شان می‌فرستاند. منقل به جلو طلعت خانوم که رسید از شدت فوت اکرمْ خاکسترِ گوشه‌ی زغال از توی منقل بلند شد و همراه با جلز و ولز یک‌راست روی مژه‌ی طلعت خانوم افتاد. طلعت تا ملفت شد دست برد توی چشم‌ش و آن‌را کنار زد. بعد هرچه تلاش کرد تا جلوِ جاری شدن اشک‌ و سرخ‌شدن چشم‌ش را بگیرد نشد. اکرم ابروهایش را بالا انداخته یک‌وری به صورت طلعت نگاه می‌کرد و منقل را همین‌طور جلو صورت‌ او گرفته بود و با چشم و ابرو قصد داشت منظور خاصی را به بقیه زن‌ها برساند.
طلعت خانوم به حرف آمد که: «من یه مقدار به دود اسپند حساسیت دارم اکرم خانوم. منقل‌و دورِ سر بچه نگه‌دار»
اکرم خانوم با نیش و کنایه گفت: «نه! به هرحال پیش میاد.» و وقتی که منقل را به سمت تشک بچه می‌آورد با غیظ گفت: «ایشالله کور بشه چشم حسود»
اوضاع اتاق بهم ریخته بود. طلعت خانوم از درون خودش را می‌خورد و می‌دانست که همه مخصوصا اکرم آمدن اشک از چشم‌ش را مستقیما به بد چشمی او مرتبط خواهند کرد و از درون به خودش نهیب می‌زد که ای‌کاش چند هزارتومان بیش‌تر توی پاکت می‌گذاشت و بابت چشم‌روشنی به مادر بچه می‌داد تا شاید جلو بعضی از حرف‌ها را بگیرد. اما حالا دیر شده بود.

بدون نظر »

من و او (هفده) – این عروسکِ پشتِ ویترین

شنبه, 22 شهریور, 1393

گاهی وقت‌ها یک پیام چند خطی می‌تواند آدم را آرام کند. بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ثانیه صحبت کردن برای آرام شدن کافی‌ست. بعضی وقت‌ها هم باید ببینی‌اش. شاید از دور شاید هم از نزدیک مثلا در کافه‌ یا رستورانی، جایی. گاهی هم یک بوسه اوج دل‌تنگی را پاک می‌کند. حتا ممکن است گاهی لازم باشد چند دقیقه او را در آغوش خودت بگیری تا آرام شوی. نرم نرم بوی داغ تنش را که از گرمای تازه‌ی تنش بیرون می‌آید استنشاق کنی و آرام شوی؛ اما بعضی وقت‌هاست که هیچ کدام از این‌ها آرام‌ت نمی‌کند. انگار جای چیز وحشتناکی خالی‌ست.

توی قلب آدم گاهی یک غم فشرده‌ و مچاله‌شده جاخوش می‌کند. این باید چیزی شبیه به عشق باشد. از همان حالت‌ها که نمی‌دانی چه کنی؟ یادت نمی‌آید تازه سیگارت را خاموش کرده‌ای یا تازه می‌خواستی که سیگار بکشی؟ نمی‌دانی رفته‌ای یا تازه از رفتن برگشته‌ای. من در احساسی که به او دارم همین‌طورم. کافی‌ست کمی بین دیدن او وقفه بیفتد. چیزی غریب در سینه‌ام بی‌قراری می‌کند.

او همیشه برای من پشت ویترین پر زرق و برقی بوده است. درست مثل دوچرخه‌یی پشت ویترین دوچرخه‌فروشی در نگاه من؛ یا نگین انگشتری درخشانی در پشت ویترین مغازه‌یی در نگاه او. همیشه او را داشته‌ام. از تماشای او لذت برده‌ام. او را با خودم دیده‌ام و تصور کردم اما عملا هیچ‌وقت با او نبوده‌ام و هیچ‌وقت او را درست و حسابی ندیده‌ام. یک تناقض بزرگ از یک خاطره‌ی کوچک. یک سرشت حجاری شده در مغز آدم. یک سرنوشت نوشته‌شده، با دست‌خط بی‌تجربه‌ی کسی…

خودم که به خاطرم نیست؛ اما مادرم هنوز با دل‌خوشی خاطراتمان را مثال می‌زند. این‌را قبلا هم گفته بودم؛ اما باید این غم‌نامه را دوباره بنویسم. شاید من «همیشه» «همه‌چیز» را در «همه‌حال» و برای «همیشه‌ام» می‌خواستم. یا شاید همیشه «چیزها» را «همان لحظه» می‌خواستم. یا فقط «همه‌چیز» را «می‌خواستم». همه‌چیز را و همه‌چیز را. شاید حق با او بود. صدای او در گوش من چیزها را همیشه خریدنی و به‌دست آوردنی نشان نمی‌داد. چیزهای‌ناخریدنی. چیزهای دیدنی. چیزهای فقط تماشاکردنی.

باید دست مادر را کشید و جلوِ مغازه‌ی اسباب فروشی به زرق و برق خیره‌کننده‌ی آدم‌آهنی خیره شد. باید دست‌های خودت را روی پوست براق ماشین‌ها، عروسک‌های نرم، چیزهای قرمز عجیب و نورهای گرمِ زرد، تنها و تنها احساس کنی. بعد باید کشیده شدن دست‌ت را ببینی و صدای «بریم دیر شد» تو را از جا بکند و بعد دور شدن واقعی صورت‌ت از ویترین مغازه را به امید دوباره دیدن ویترینی دیگر تاب بیاوری. احتمالا چیزی شبیه به این بودم. عاشق چیزهای گران‌قیمت، عاشق وسایل لوکس و تزئینی بی‌مصرف، عاشق چیزهای براق، عاشق همه‌چیز. همه‌ی اسباب‌بازی‌ها، همه‌ی چیزهای سرگرم‌کننده… و راه چاره برای مهار این «همیشه‌خواستنم» همین بود:

– «اونو می‌خری؟»

– «نه! بیا بریم.»

– «پس وایسیم فقط نگاه کنم.»

– «باشه. فقط نگاه کن.»

من به دنبال مقصر نیستم. حتا منظورم این نیست که من بد بودم. یا من خوب بودم و کسی با من بد کرد. من فقط همین‌طور قد کشیدم. یک موجود فقط نگاه‌کننده. یک بیننده، یک احساس‌کننده، یک خیره‌شونده به زرق و برق چیزهای قشنگ.

 من هیچ‌وقت مقصر نبودم. همیشه دیگران مقصر اعمال اشتباه من بوده‌اند. این‌را خوب می‌دانم.

– «که چی حالا؟ منظورت چیه این همه حرف زدی؟»

– «منظور خاصی ندارم. فقط خواستم که گفته باشم. می‌خوام فقط خودمو نقد کنم. من همیشه همه‌چیز رو می‌خواستم. یا شاید هم نمی‌خواستم و اصلا این‌طور نبوده و حالا این منم که دارم این خاطرات رو بازسازی می‌کنم. اونم با یه تخیل غیرواقعی. شاید دارم مظلوم نمایی می‌کنم.»

– «تو که واقعا مظلوم هستی. الهی بمیرم. حالا منظور اصلی‌ت چیه؟»

– «هیچی! فقط این‌که می‌خواستم و یادم نیست وقتی بهشون رسیدم چه‌طور شد. چون همیشه می‌خواستم و با رسیدن به اون‌ها آروم نمیشدم. بازم می‌خواستم. اصلا رسیدن رو اونجوری که همه می‌رسن تصور نمی‌کردم؛ مثلا اگه ماشینی رو دو ماه پشت ویترینی تماشا می‌کردم و مثلا بعد از دو ماه بهش می‌رسیدم. وقتی تو خونه ماشین –درست همون ماشین، با همون رنگ و همون مدل- توی دستم بود، اصلا اون حس قشنگ جلوِ ویترین‌رو نداشتم. همیشه خیالاتم از خود واقعیت قشنگ‌تر بودن. توی خیالم بازی کردن با ماشین جذاب‌تر از بازی کردن توی واقعیت با یه ماشین بود.»

 «من داره حالم بد میشه.»

 «می‌دونم. خب تقصیری هم نداشتم. وقتی بهشون می‌رسیدم نمی‌دونستم باهاشون چکار کنم. راز نگهداری از اونارو نمی‌دونستم. نمی‌تونستم همیشه خوب نگهشون دارم. اگه میشکستن، اگه خراب میشدن…»

– «حالا چرا به بچه‌گی‌ت گیر دادی؟ خب بچه بودی دیگه. همه‌ی بچه‌ها مثل تو بودن. همه اسباب‌بازی داشتن، همه اسباب‌بازی میشکوندن. همه لج می‌گرفتن، همه تو آرزوی یه اسباب بازی خاص بودند. کم شنیدی که آدم‌ها از آرزوشون برای داشتن یه دوچرخه زپرتی خاطره تعریف کنند؟ حداقل از دو-سه نفر آدم یکیشون توی بچه‌گی‌هاش تو آرزوی دوچرخه بوده و هیچ‌وقت به دوچرخه‌ی خودش و به آرزوی خودش نرسیده. آخرش بزرگ شده و خودش واسه خودش خریده.»

– «تقریبا مشکل من همین‌جاست. من تقریبا همیشه به همون چیزی که می‌خواستم رسیدم. حتا یه چیز کوچیک هم نیست که یادم باشه تو آرزوش بوده باشم و بهش نرسیده باشم یا کسی برام نخریده باشه. یه ناشکری بزرگ؛ یه بی‌انصافی بزرگ همیشه با منه. شاید واسه اینه‌که فکر می‌کنم خیلی دیر به اون‌ها رسیدم. درست وقتی که توی آرزوی داشتن اون‌ها غرق شده بودم و از اون‌ها یک دست‌نیافتنی‌‌ی بزرگ، یه بتِ بزرگِ قابل پرستش ساخته بودم. درست همونموقع‌ها اون –مثلا- اسباب بازی مالِ من میشد؛ و اون‌وقت من نمی‌دونستم با اون چکار کنم. برام بی‌ارزش بود. هیچ‌شباهتی به اون بت‌ِ بزرگ آروم، با اون حالت پر اقتدارش توی ویترین نداشت. یه چیز مسخره‌ی مصرفی پلاستیکی به نظر می‌اومد. یه چیز بی‌اندازه الکی، بی‌اندازه مصنوعی.»

– «تو آخرش دیوونه میشی با این‌همه فکر و خیال.»

– نترس نمیشم. هستم. الانش‌ هم یه دیونه‌ی واقعی‌ام.»

– «اون که البته…! خودم هم می‌دونم که دیوونه‌ای. رسما یه تخته‌ت کمه.»

من نسبت به او درست همین حس را دارم. یک زنِ تماشایی در پشت ویترین پیاده‌روها، پشت فرمان ماشین‌ها، پشت دخل مغازه‌ها، پشت پروفایل‌ها و شناسه‌های کاربری. پشت کامپیوترها؛ اما صرفا دیدن او مرا آرام نمی‌کند. یا با او هم‌صحبت شدن، یا چای خوردن با او و بوسیدنش. شاید برای آرامش باید خودم را در او تکثیر کنم. کثیف‌ترین خیال موجود… یا شاید هم باید او را به بزرگ‌ترین موزه‌ی دنیا هدیه کنم تا پشت امن‌ترینِ شیشه‌ها یک «چیز» «همیشه دیدنی» باقی بماند.

 اشتباه من شاید همین‌جاست. او برای من یک «چیز» خواستنی‌ست. یک توهین سخت، به جماعت فمنیست‌های سرسخت.

من کسی هستم که نمی‌دانم چه هستم. من کسی هستم که نمی‌دانم چه می‌خواهم.

بدون نظر »

من و او (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

شنبه, 15 شهریور, 1393

او در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. او البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این مخلفات برای شام چه چیزی آماده خواهد کرد:

– «چیزایی که گفته بودمو نخریدی؟»

– «نه! یادم رفت.»

– «یادت رفت؟ خوبه منو یادت نمی‌ره!»

مسلما فراموش کردن جزئی از رفتار انسان‌هاست؛ اما من خرید کردن را از یاد نبرده‌ام. مشکل من نبود پول برای خرید آن چیزهاست.

– «کم مونده بگی این زنه کیه تو خونه‌ی من! من که نمی‌شناسمش.»

– «چرت و پرت نگو الاغ. آدم که عشقشو فراموش نمی‌کنه.»

– «الاغ خودتیا. هووی. درست حرف بزن.»

او در حال عصبانی شدن است. توی آشپزخانه بدون این‌که هدف مشخصی داشته باشد کمدها و کشوها را زیر و رو می‌کند.

– «می‌گم الاغی می‌گی نه. پول نداشتم بخرم… ناراحت شدی گفتم الاغ؟»

– «نه!»

مثلا قهر کرده است. سربالا جواب می‌دهد.

– «نه دیگه راستشو بگو. اگه ناراحت شدی بهم بگو.»

– «گفتم نه!»

– «عزیزک خوشگل من! دِ بگو دیگه. جونِ من اگه ناراحت شدی بگو.»

– «خب معلومه که ناراحت شدم بهم فحش دادی.»

– «اِه؟ عزیزم؟ ناراحت شدی؟ خب چرا؟ می‌خواستی نشی. اصلا فدای سر کچلم که ناراحت شدی.»

به شوخی از دستش نیشگون می‌گیرم و سریع فرار می‌کنم. او بالاخره تصمیمش را می‌گیرد. یک قاشق چوبی را انتخاب کرده و با آن به دنبال من می‌دود:

– «دیوونه‌یِ عوضیِ آشغالِ بیشعور. الهی چلاق بشی که منو اذیت می‌کنی.»

– «به جان خودم اگه با اون قاشق منو بزنی، همونو فرو می‌کنم تو حلق‌ت.»

گوشه‌ی اتاق بهم رسیدیم. زودتر از این‌که بتواند کاری کند هر دو دستش را محکم می‌چسبم و لب‌هایش را بی‌مقدمه می‌بوسم.

– «نرفتی دنبال کار؟»

– «نه!»

– «تا کی می‌خوای بیکار بمونی؟»

– «تا وقتی که بتونم واسه خودم یه کار و کاسبی راه بندازم. خودم بشم آقای خودم و نوکر خودم.»

از نظر او کار کردن جزء خصلت مردان است. مرد با کار کردن مردانه‌گی‌یش را ثابت می‌کند؛ اما از نظر من کار کردن یک فعل نادرستِ به اشتباه‌معنی‌شده است. بعضی از مردم فعلِ کار کردن را فقط در بیل زدن و عرق ریختن می‌بینند.

– «چرا نمی‌ری مثل مردای دیگه کار کنی؟ همون کاری که همه می‌کنن؟» – «همه» از نظر او خیلِ عظیم جماعت کارمندانی‌ست که با حقوق ناچیز کارمندی زنده‌گی می‌کنند. جلوِ فردی به نام رئیس خم و راست می‌شوند. برای گرفتن حقوق خودشان چاییِ این و آن را شیرین می‌کنند و همیشه در مقابلشان مافوقی وجود دارد که سرشان را پیش او خم نگه دارند.

اما از نظر من علاقه داشتن به کار از فعلِ کار مهم‌تر است. مهم‌تر از همه‌ی این‌ها آزادی و آرامش و اعصاب راحتی‌ست که در انجام کار باید وجود داشته باشد. بارها پیش او اعتراف کردم که از یافتن کاری که بتواند تمام خصوصیات مورد علاقه‌م را در خود داشته باشد وامانده‌ام. فعلِ کار و رابطه‌ی آن با درآمد و پول یکی از مزخرفترینِ چیزهاست. بی‌پولی شاید یکی از مشترک‌ترین مشکلات زوج‌های جوان باشد. بین ما البته این موضوع مشکل بزرگی نیست.

او ذوق و سلیقه‌ی قابل ستایشی در جان بخشیدن و با ارزش جلوه‌دادن چیزهای بی‌ارزش دارد. او می‌تواند با یه مشت کاموای رنگارنگ یک دستبند زیبا و یا با مقداری مفتول فلزی انگشتری فوق‌العاده‌یی بسازد. من از این‌جور کارها خوشم می‌آید. با این‌که سلیقه‌یی در درست کردنشان ندارم، اما در ایده‌دادن -حداقل پیش او – صاحب سبک‌ام.

من آشپزی، گلیم‌بافی، یا منجوق‌دوزی را هنر نمی‌دانم. هنر می‌بایست بی‌واسطه دارای پیام و بیان‌کننده روحیات شخص باشد. هرچه‌قدر هم که در تلویزیون جار بزنند این‌چیزها هنر نیست. صرفا انجام یک کار دستی بی‌عیب و نقص است. مثل درست کردن در و پنجره آلومینیومی. اگر زنی که منجوق می‌دوزد هنرمند است، پس حتما مردان در و پنجره‌ساز هم هنرمندند.

– «واقعا خیلی خوب اینارو درست می‌کنیا. انتخاب رنگ‌ت فوق‌العادست. خیلی دوست‌ت دارم.»

– «مرسی عزیزم. واقعا خوش‌حال نیستی که یه زن هنرمند مثل من داری؟»

– «دیگه پر رو نشو دیگه. اینا هنر نیست.»

– «دست‌ت درد نکنه.»

او دوست دارد بشوند که همه‌چیز او از نظر من فوق‌العاده است؛ اما من نمی‌توانم فوق‌العاده بودن او در آشپزی یا مهارتش در گوبلن‌دوزی را یک هنر بدانم. او اما به این‌حرف‌ها اهمیتی نمی‌دهد. او فقط می‌خواهد بشوند که پرستیدنی‌ترین چیز دنیاست. چیزی که در تمام کهکشان‌ها و در تمام سیاهی‌ها و حفره‌های آسمانی مثل او وجود ندارد. او قطعا همین‌طور است. او با دست‌های کوچک و انگشت‌های کوچک‌‌ترش میان رنگ‌ها و طرح‌ها جادو می‌کند. او مجموعه‌یی از ضد و نقیض‌هاست. چند بغل عادات درشت بد و چند عادت کوچک خوب؛ و من از میان همه‌ی این‌ها، او را به خاطر تصاحب تمام این خصلت‌ها دوست دارم.

بدون نظر »

من و او (شش) – جادوگر سرشار از جادوست

یکشنبه, 9 شهریور, 1393

در خیابان هستم. او همراهم نیست. او در خانه است و من ویترین مغازه‌ها را سرسری نگاه می‌کنم و قدم می‌زنم. دو خط باریک، حکم بندِ لباس از چوب‌رخت آویزان است. بخش عظیم باقی لباس چند تورِ رنگیِ نازک است با پرهای پهن و پُر که بیش‌تر سطحش را پوشانده‌اند. رنگِ لباس سیاه است. لکه‌های قرمز پرها روی آن مشخص است. من دلم می‌خواهد او را در این لباس ببینم. او هم حتما خوشحال خواهد شد. لباس را به خانه می‌برم. او می‌خندد:

– «این چه خریدی؟ برای منه؟ می‌خوای اینو بپوشم؟»

لباس را بالا می‌گیرد. توی هوا می‌چرخاند و آن‌را برانداز می‌کند. من سر تکان می‌دهم. او می‌خندد. توی دستش بافتنی‌ست. او بافتن را دوست دارد. برای هرکدام از ما یک شال بافته است. شال من بوی دست‌های او را دارد. ای‌کاش همیشه زمستان بود تا بوی دست‌های او دائم دور گردنم آویزان می‌شد.

من سرما را دوست دارم. او از پاییز خوشش می‌آید. من پاییز و زمستان را دوست دارم. او خوب بافتنی می‌بافد. توی بافتنی‌هایش زیبایی او طور دیگری‌ست. ای‌کاش می‌شد حرکات او را توصیف کنم. او جادویی راه می‌رود. وقتی فنجان قهوه را از روی میز بر می‌دارد دست‌هایش مشغول جادو هستند. او توی بافتنی زیباست. حالا توی لباس جدیدش زیباتر شده. دست و پایش سبک‌تر شده‌اند. این لباس به تنش خوب نشسته است:

– «چه‌قدر بهت می‌یاد.»

– «اوهوم»

یک دور، دورِ خودش می‌چرخد. پرهای لباس بالا و پایین می‌پرند. موهایش توی صورتش می‌افتند. سرش را خم می‌کند. یکمرتبه بالا می‌گیرد. موهایش مرتب می‌شوند.

من و او در خیلی موارد هم عقیده‌ایم. ما معمولا خیلی به ندرت با هم دیگر مخالفت می‌کنیم. ما بعد از مخالفت، با همدیگر موافقت می‌کنیم.

– «ضعیفه! یه استکون چایی بیار ببینم»

در آشپزخانه ایستاده‌ام. دو فنجان روی پیش‌خوان است. فنجان‌ها را از قوری پر می‌کنم. فنجان رنگ چای می‌گیرد.

– «ضعیفه! یه دونه هم واسه خودت بریز»

او توی اتاق پذیرایی نشسته است. زیر زانوی پای راستش بالای زانوی پای چپش است. من معمولا مچ پای راستم را روی بالای زانوی پای چپم می‌گذارم. کف پایش تکان می‌خورد. چای‌ها را روی میز عسلی می‌گذارم. او می‌گوید:

– «چشم آقا. این هم چایی که می‌خواستین»

من به پاهایش نگاه می‌کنم. بیش‌تر به ساق پای راستش که روی هواست. روکفشی‌اش توی پایش لق می‌زند. کف پایش را تکان می‌دهد. ساق پایش می‌درخشد:

– «یه کاریش می‌کنم. غصه نخور!»

– «می‌دونم! فقط می‌ترسم به خاطرش هرکاری بکنی»

او در مشکلات هم‌فکر من است؛ اما بعضی چیزها را خودم شخصا حل می‌کنم. او نگاه می‌کند.

– «می‌دونستم که از پسش بر می‌یای.»

دلم قرص می‌شود. او از دور مراقب همه‌چیز است. او مُهر اطمینان کارهای من است. روکفشی از پایش می‌افتد. کف پایش تکان نمی‌خورد. خم می‌شوم که دمپایی را توی پایش فرو کنم.

– «میشه امشب این لباس‌تو درنیاری؟»

زنِ‌ من اهل موسیقی هم هست. او پیانو می‌زند. انگشت‌هایش روی کلاویه‌ها بالا و پایین می‌روند. او آواز هم می‌خواند. گاهی هم صداهای نامفهوم از خودش خارج می‌کند. من هم گیتار می‌زنم. چند سال پیش گیتار کلاسیک می‌زدم اما حالا فقط گیتار می‌زنم. او پیانو می‌زند و من درازکش گوش می‌کنم. تمام تنم را عشق و آرامش فرا می‌گیرد و او با انگشت‌هایش روی کلاویه‌های سفید و سیاه پیانو می‌رقصد. گاهی هر دو دراز می‌کشیم و به موسیقی گوش می‌دهیم. من به ترانه اعتقاد خاصی دارد. او ترانه‌های خوب را می‌پسندد. او می‌گوید:

– «ترانه باید ترکیبی از شعرِ خوب، ملودی زیبا و سازبندی حرفه‌یی باشد».

من با او موافق‌ام. او از آهنگ‌های شاد و رقصی هم خوشش می‌آید. من برای این‌که رقص او را تماشا کنم سعی می‌کنم خوشم بیاید؛ اما در کل نظر مساعدی نسبت به این نوع موسیقی ندارم. مگر چند کار خاص که جدا تند، ریتمیک و رقصی‌اند و حرفی برای گفتن دارند.

او با لباس جدیدش کنار من دراز کشیده است. هردو به چند ترانه گوش می‌کنیم. من سرم را خم می‌کنم که او را نگاه کنم. او چشم‌هایش را بسته است. بازوها و سرشانه‌های لختش از لطافت می‌درخشند. آرام خودم را روی او می‌اندازم. دستِ راستم دستِ چپ‌ِ او را می‌گیرد. پستان راستش زیر گوش چپ من است. حالا نمی‌دانم که چشم‌هایش چه می‌کنند. پاهایش را جمع کرده. دامن کوتاهش پایین افتاده. از میان پاهایش سفیدی دیوار دیده می‌شود. روی دیوار چند قاب عکس است. یکی از آن‌ها عکس اوست. او با دست راستش توی موهایم چنگ می‌اندازد. من می‌گویم:

– «لعنتی! چه‌قدر همه‌چیز قشنگ و خوبه!»

او می‌گوید:

– «اوهوم. همین‌طوره. آره گمونم همین‌طور باشه».

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |