داستانک

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را خاموش می‌کردند، می‌شد دید که نور ماه روی شیروانی خانه‌ی روبرویی می‌افتد. حالا اما این‌طور نیست. درست مثل یک یقه‌ی بدقواره توی گردن آسمان یک چیز دایره‌یی کدر بدرنگ بالا آمده است. از پشت جای خالی خانه‌ها، درخت‌ها، آسمان‌خراش‌ها، حتا آن‌دورترها از پشت جای خالی کوه‌های سنگی ترکیب ناجورش توی ذوق می‌زند. هیچ‌وقت تلاش نکردم که اسمش را حفظ کنم. فرقی هم نمی‌کرد. برایم اهمیتی نداشت. گیرم «عباس»، «محمود» یا «سیاره‌ی جدیدالتأسیس بهمان». چیزی که… ادامه »داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

داستان من و زن‌م ::: سی

زن‌م را پیدا کرده‌ام. همان کسی را که همه‌ی عمر دنبال آن بودم… زن‌م را پیدا کرده‌ام. خودِ واقعی‌‌اش را پیدا کرده‌ام. حالا دیگر خیال و رویا نیست. همه چیز واقعی‌ست. آسمان و آفتاب واقعی‌ست. ابرها واقعی‌اند. باران واقعی‌ست. حتا برف هم واقعی‌ست… ناگهان از خواب می‌پرم. بازهم خیالاتی شده‌ام. باز هم خیال کرده‌ام که با او هستم. ازین فکرهای مسخره و تلخ خسته شده‌ام. دل‌م می‌خواهد زنِ واقعی‌ام را پیدا کنم.
زن‌م می‌گوید:
– «خب تقصیر خودته. زودتر دست به کار شو و منو پیدا کن.»
حالا دیگر وقت‌ش شده است که زن‌م را پیدا کنم. یک احساس خواستن عجیب درون‌م موج می‌زند. دل‌م می‌خواهد با تمام خودم با یک زن زنده‌گی کنم. با او زنده باشم، قدم بزنم، خیال کنم و حرف بزنم. به فکر یک رفاقت چندساعته‌ی کافی‌شاپی، یا یک قرار رومانتیکِ مخفیانه در خانه‌ی همدیگر نیستم. زن‌م را برای تمام لحظات روزمره‌ی زنده‌گی‌ام می‌خواهم. برای ساعت 3 و 4 نیمه‌شب که احیانا از خوابی بد می‌پرم. برای صحبت کردن از پشت آیفون که زن‌م را صدا کنم و بگویم: «وا کن! من‌ام» و او بداند که «من»  کیست. و او منتظر من باشد. دل‌م تمام این‌چیزها را می‌خواهد.
دل‌م می‌خواهد متاهل باشم. کمی از سن‌م خجالت می‌کشم. فکر می‌کنم در حال پیر شدن‌ام. روزهای زندگی‌ام به سرعت می‌گذرند و ماه روی ماه و سال روی سال می‌آید و به سن و سال‌م اضافه می‌شود.
زن‌م می‌گوید
– «پیرمرد! پاشو تا رنگ موهات مثل دندونات سفید نشده یه فکری کن.»
– «کجا باید دنبالت بگردم؟ با تانگو و وایبر و بی‌تاک و اینا نیئربای بزنم و ببینم کدوم طرفی؟ اگه اصلا گوشی اندرویدی هوشمند نداشتی چی؟ یا اگر داشتی و توی هیچکدوم اینا عضو نبودی چی؟ تو فیس‌بوک دنبالت باشم؟ اگه عضو فیس‌بوک نبودی چی؟ تو خیابون؟ تو کوچه‌ها؟ چطوری؟ اگه سرکار بری و ساعت سرکار رفتن‌ت با ساعت در دکون اومدن من یکی نباشه که هیچ‌وقت ممکن نیست ببینمت. به ایناش فکر کردی؟»
– «اینا مهم نیست عزیزم. قسمت هرچی باشه همون می‌شه. بالاخره باید پیدام کنی.»ادامه »داستان من و زن‌م ::: سی

داستانک «تانگو در تاکسی»

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.» مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.» بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت: «آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.» گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟» گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.» بعد زیر لب ادامه داد: «هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟» زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد.… ادامه »داستانک «تانگو در تاکسی»

داستانک «ختنه‌سوران»

بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود. با ولع پستان مادرش را مي‌مکيد. «طلعت‌خانم» آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتقال را خط مي‌انداخت. گفت:«نازنين‌جون. بچه تا بزرگ بشه هفت‌جور رنگِ رو عوض مي‌کنه… الان‌ چشماش شبيه آقا محسنه، درست! ولي بعداً حتماً رنگ عوض مي‌کنه.» «خانم رضوي» که توي کيف دنبال چيز نامعلومي مي‌گشت گفت:«قابل اين آقا کوچولو رو نداره.» بعد دست‌اش را از کيف‌اش بيرون کشيد و همراه آن يک پاکت رنگارنگ بيرون آمد. نيم‌خيز شد که پاکت را زير تشک مادر و بچه بگذارد. همين که نازنين خواست بگويد: «چرا زحمت کشيديد و خجالت‌مون داديد!؟» و خانم رضوي در جواب بگويد: «اصلاً حرفشو هم نزن؛ ناقابله.» بچه شروع کرد به سرفه کردن. شير توي گلويش پريده بود و از ناراحتي مشت‌هایش را به… ادامه »داستانک «ختنه‌سوران»

من و زن‌م (هفده) – این عروسکِ پشتِ ویترین

گاهی وقت‌ها یک پیام چند خطی می‌تواند آدم را آرام کند. بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ثانیه صحبت کردن برای آرام شدن کافی‌ست. بعضی وقت‌ها هم باید ببینی‌اش. شاید از دور شاید هم از نزدیک مثلا در کافه‌ یا رستورانی، جایی. گاهی هم یک بوسه اوج دل‌تنگی را پاک می‌کند. حتا ممکن است گاهی لازم باشد چند دقیقه او را در آغوش خودت بگیری تا آرام شوی. نرم نرم بوی داغ تن‌ش را که از گرمای تازه‌ی تن‌ش بیرون می‌آید استنشاق کنی و آرام شوی؛ اما بعضی وقت‌هاست که هیچ کدام از این‌ها آرام‌ت نمی‌کند. انگار جای چیز وحشتناکی خالی‌ست.
توی قلب آدم گاهی یک غم فشرده‌ و مچاله‌شده جاخوش می‌کند. این باید چیزی شبیه به عشق باشد. از همان حالت‌ها که نمی‌دانی چه کنی؟ یادت نمی‌آید تازه سیگارت را خاموش کرده‌ای یا تازه می‌خواستی که سیگار بکشی؟ نمی‌دانی رفته‌ای یا تازه از رفتن برگشته‌ای. من در احساسی که به زن‌م دارم همین‌طورم. کافی‌ست کمی بین دیدن او وقفه بیفتد. چیزی غریب در سینه‌ام بی‌قراری می‌کند.MatiasTroncoso_901
زن‌ من همیشه برای من پشت ویترین پر زرق و برقی بوده است. درست مثل دوچرخه‌یی پشت ویترین دوچرخه‌فروشی در نگاه من؛ یا نگین انگشتری درخشانی در پشت ویترین مغازه‌یی در نگاه زن‌م. همیشه او را داشته‌ام. از تماشای او لذت برده‌ام. او را با خودم دیده‌ام و تصور کردم اما عملا هیچ‌وقت با او نبوده‌ام و هیچ‌وقت او را درست و حسابی ندیده‌ام. یک تناقض بزرگ از یک خاطره‌ی کوچک. یک سرشت حجاری شده در مغز آدم. یک سرنوشت نوشته‌شده، با دست‌خط بی‌تجربه‌ی کسی…
خودم که به خاطرم نیست؛ اما مادرم هنوز با دل‌خوشی خاطرات‌مان را مثال می‌زند. این‌را قبلا هم گفته بودم؛ اما باید این غم‌نامه را دوباره بنویسم. شاید من «همیشه» «همه‌چیز» را در «همه‌حال» و برای «همیشه‌ام» می‌خواستم. یا شاید همیشه «چیزها» را «همان لحظه» می‌خواستم. یا فقط «همه‌چیز» را «می‌خواستم». همه‌چیز را و همه‌چیز را. شاید حق با او بود. صدای او در گوش من چیزها را همیشه خریدنی و به‌دست آوردنی نشان نمی‌داد. چیزهای‌ناخریدنی. چیزهای دیدنی. چیزهای فقط تماشاکردنی.ادامه »من و زن‌م (هفده) – این عروسکِ پشتِ ویترین

من و زن‌م (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

زن‌م در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. زن‌م البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این مخلفات برای شام چه چیزی آماده خواهد کرد:TC-46934-MainIcon
– «چیزایی که گفته بودمو نخریدی؟»
– «نه! یادم رفت.»
– «یادت رفت؟ خوبه منو یادت نمی‌ره!»
مسلما فراموش کردن جزئی از رفتار انسان‌هاست؛ اما من خرید کردن را از یاد نبرده‌ام. مشکل من نبود پول برای خرید آن چیزهاست.
– «کم مونده بگی این زنه کیه تو خونه‌ی من! من که نمی‌شناسم‌ش.»
– «چرت و پرت نگو الاغ. آدم که عشقشو فراموش نمی‌کنه.»
– «الاغ خودتیا. هووی. درست حرف بزن.»
زن‌م در حال عصبانی شدن است. توی آشپزخانه بدون این‌که هدف مشخصی داشته باشد کمدها و کشوها را زیر و رو می‌کند.
– «می‌گم الاغی می‌گی نه. پول نداشتم بخرم… ناراحت شدی گفتم الاغ؟»
– «نه!»
مثلا قهر کرده است. سربالا جواب می‌دهد.
– «نه دیگه راستشو بگو. اگه ناراحت شدی بهم بگو.»
– «گفتم نه!»
– «عزیزک خوشگل من! دِ بگو دیگه. جونِ من اگه ناراحت شدی بگو.»
– «خب معلومه که ناراحت شدم بهم فحش دادی.»
– «اِه؟ عزیزم؟ ناراحت شدی؟ فدای سرم که ناراحت شدی. می‌خواستی نشی. اصلا فدای سر کچل‌م که ناراحت شدی.»
به شوخی از دست‌ش نیشگون می‌گیرم و سریع فرار می‌کنم. زن‌م بالاخره تصمیم‌ش را می‌گیرد. یک قاشق چوبی را انتخاب کرده و با آن به دنبال من می‌دود:
– «دیوونه‌یِ عوضیِ آشغالِ بی‌شعور. الهی چلاق بشی که منو اذیت می‌کنی.»
– «به جان خودم اگه با اون قاشق منو بزنی، همونو فرو می‌کنم تو حلق‌ت.»
گوشه‌ی اتاق بهم رسیدیم. زودتر از این‌که بتواند کاری کند هر دو دست‌ش را محکم می‌چسبم و لب‌هایش را بی‌مقدمه می‌بوسم.ادامه »من و زن‌م (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

من و زن‌م (شش) – جادوگر سرشار از جادوست

در خیابان هستم. زن‌م همراه‌م نیست. او در خانه است و من ویترین مغازه‌ها را سرسری نگاه می‌کنم و قدم می‌زنم. دو خط باریک، حکم بندِ لباس از چوب‌رخت آویزان است. بخش عظیم باقی لباس چند تورِ رنگیِ نازک است با پرهای پهن و پُر که بیش‌تر سطح‌ش را پوشانده‌اند. رنگِ لباس سیاه است. لکه‌های قرمز پرها روی آن مشخص است. من دل‌م می‌خواهد زن‌م را در این لباس ببینم. زن‌م هم حتما خوش‌حال خواهد شد. لباس را به خانه می‌برم. زن‌م می‌خندد: – «این چه خریدی؟ برای منه؟ می‌خوای اینو بپوشم؟» لباس را بالا می‌گیرد. توی هوا می‌چرخاند و آن‌را برانداز می‌کند. من سر تکان می‌دهم. او می‌خندد. توی دست‌ش بافتنی‌ست. او بافتن را دوست دارد. برای هرکدام از ما یک شال بافته است. شال من بوی دست‌های او… ادامه »من و زن‌م (شش) – جادوگر سرشار از جادوست