برچسب ها بـ ‘داستان پلیسی’

داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

سه شنبه, 19 دی, 1396

به خانه که رسید دست‌هایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمی‌ش هنوز سرما  و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش برداشت و بین انگشت‌هایش فشار داد. زیر لب گفت:

  • «این هم از این.»

بعد از عمه رزیتا و آن مردک قصاب این سومین باری بود که این‌طور به خانه بر می‌گشت. قبل از این‌که فنجانش را از قهوه پر کند جلو آینه ایستاد و به سر تا پای خودش توی آینه نگاه کرد. آستین کتش را وارسی کرد، پشت و روی کتش را نگاه کرد؛ صورتش را توی آینه فرو برد و به صورت خودش دقیق شد. می‌خواست مطمئن شود که توی صورت‌ یا لباسش نشان یا رد خاصی باقی نمانده باشد.

با خودش که فکر کرده بود به نظرش آمد وقتی پیه چیزی را به تن‌ت مالیدی، دیگر هیچ‌چیز اهمیت ندارد. بعد از عمه رزیتا می‌خواست خودش را معرفی کند. یک راست برود توی اداره‌ی پلیس و به اولین افسری که رسید بگوید:

  •  «من آدم کشته‌ام».

بعد فکر کرد که این‌طوری خیلی غیر طبیعی‌ست. شاید خیال کنند دیوانه شده‌است و تبرئه‌اش کنند. بعد فکر کرد که برود و بگوید «آمده‌ام اعتراف کنم» و این قدر همه‌کس و همه‌چیز را بپیچاند که اهمیت حرف‌هایش بیش‌تر به چشم بیاید و آن‌وقت اعتراف کند. کمی که فکرهایش را سبک و سنگین کرد؛ دید فایده‌یی ندارد. اصلا هیچ لذتی ندارد. تا به حال به لذت موضوع فکر نکرده بود؛ ولی حالا خیلی چیزها داشت برایش لذت‌بخش می‌شدند. کار عمه را چنان رسیده بود که مو لای درزش نمی‌رفت. ممکن نبود ردی، نشانی یا چیزی جا گذاشته باشد. کسی او را ندیده بود و به هیچ وجه ممکن نبود کسی به راز این موضوع پی ببرد. عادت همیشه‌ش همین بود. تمام کارهایش را با دقت انجام می‌داد.

بعد از عمه رزیتا سه روز تمام از خانه بیرون نرفت. مدام انتظار می‌کشید و تلویزیون تماشا می‌کرد. صدای آژیر ماشین پلیس که به گوشش می‌آمد نیم‌خیز می‌شد. تا لب پنجره می‌رفت و دمق بر می‌گشت. زیر لب می‌گفت:

  • «چه‌قدر دست و پا چلفتی‌اند.»

توی ذهنش از پلیس‌ها تصویر دیگری داشت. به بی‌نقص بودن نقشه‌ی خودش ایمان داشت. اما امیدوار بود پلیس‌ها حداقل بتوانند نشانه‌یی یا چیزی گیر بیاورند و همان روز اول سر وقتش برسند. بعد از پلیس‌ها مأیوس شد. حتا نیامدند از او که یکی از بستگان مقتول به حساب می‌آمد پرس و جو کنند. بعد کم‌کم همه‌چیز بی‌رنگ شد. با خودش می‌گفت حالا که قرار است به خاطر قتل عمد عمه محاکمه شوم و از چوبه‌ی دار آویزانم کنند، چرا کس دیگری را به درک نفرستم؟! مگر نه این‌که اول و آخر مجازات قتل قصاص و اعدام است؟ پس باید شر بعضی از آدم‌ها را هم کوتاه می‌کرد.

سراغ قصاب رفت. با او دشمنی قبلی و خاصی نداشت. فقط از او خوشش نمی‌آمد. مطمئن بود آن مردک قصاب هم از آدم اتوکشیده‌یی مثل او دلِ خوشی ندارد. یک جور تضاد خاص میان آن‌ها وجود داشت. با این‌که تا به حال با هم برخورد نکرده بودند و مابین آن‌ها حرف مستقیمی زده نشده بود، اما می‌دانست که با اولین مکالمه کار بالا می‌گیرد و دشمنی عمیقی بین آن دو شکل خواهد گرفت. همین شد که خواست دخل او را بیاورد.

یک راست رفت توی مغازه قصابی. کمی منتظر ماند تا باقی مشتریان کارشان را تمام کنند و از مغازه بیرون بروند. بعد که تنها شدند رفت جلو و توی چشم‌های قصاب زل زد. به او حرف‌هایی که درباره اجتماع و آدم‌ها زده بود را یادآوری کرد و از او پرسید که هنوز نظرش درباره آدم‌ها همین‌طور است؟ همین چند وقت پیش بود که برحسب اتفاق شنیده بود که قصاب با یک مشتری درباره زندگی و راز و رمز آن چه‌طور صحبت می‌کند. همان‌وقت توی دلش به حماقت او پوزخند زده بود. حالا خواست برای آخرین بار هم نظر او را بداند. سوالش را پرسید و قصاب بی‌کم و کاست و حتا بیشتر همان‌حرف‌ها را تکرار کرد. کمی دمق شد. بعد همان‌طور که روی پیش‌خوان خم شده بود، دست برد و خودکار را برداشت و با تمام قدرت توی گردن قصاب فرو کرد. سریع خودش را کنار کشید تا خون به روی لباسش نریزد و سریع‌تر از مغازه بیرون رفت. چند لحظه بیرون مغازه ایستاد. برای رد گم کنی کمی به چپ و راست نگاه کرد و طوری که انگار به دنبال آدرس خاصی می‌گردد آرام آرام از آنجا دور شد. هیچ‌کس به او مشکوک نشده بود.

گاهی پشت پنجره کمین می‌کرد و به خیابان و آدم‌های رهگذر نگاه می‌کرد. تک‌تکشان را نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد رفتار و حرکات آنها را با دقت بررسی کند. به دنبال نشانه‌ی خاصی می‌گشت. شاید اگر کسی نگاه مشکوکی به خانه‌ی او می‌انداخت می‌توانست شک کند که پلیس‌ها چیزی را فهمیده‌اند. اما هیچ‌چیز غیرطبیعی اتفاق نیفتاد.

این‌بار اما یکی از دوستان قدیمی‌اش به دیدنش آمده بود. در را باز کرده بود و دوستش با لبخند و کمی خوش و بش یک‌راست روی مبل راحتی ولو شده بود. با خودش فکر کرد چرا که نه؟ شاید باید او را هم امتحان کنم. دو فنجان قهوه آماده کرد و یکی را روبروی دوستش روی میز گذاشت. از او پرسید که چه فکر می‌کند. آیا به نظرش روزها، اتفاقات ریز و درشت زندگی چه‌گونه‌اند؟ به نظرش زندگی چیز خوشایندی است یا نه؟ می‌تواند از چیزی لذت ببرد یا نه؟ و لذت‌های او چه‌طور است؟ سوال‌ها و بدتر از آن جواب‌ها کار خودشان را کردند. به نظرش آمد که دوستش به اندازه کافی زندگی کرده است و بیشتر یا کمتر بودن آن چیز مهمی در زندگی او به حساب نمی‌آید. از لحاظ طرز فکر و اندیشه که هم کاملا پرت و گیج بود. اصلا شاید یکی از دلایل بدبختی‌هایش آدم‌هایی با طرز تفکری مثل دوستش بودند. چرا باید اجازه می‌داد کسانی مثل او هر روز از همان هوایی که او استنشاق می‌کند نفس بکشند و لحظه به لحظه برخلاف او فکر کنند و تصمیم بگیرند و دست آخر زندگی را برای او سخت‌تر و دشوارتر کنند. اگر می‌شد همه‌ی آدم‌های احمق این‌چنینی را حذف می‌کرد چه‌قدر خوب می‌شد. یکی یکی دخلشان را می‌آورد و دنیا را از شر آنها راحت می‌کرد. همه‌ی مخالفین را می‌کشت و موافقین را باقی می‌گذاشت.

به بهانه‌ی راست کردن قاب عکس روی دیوار پشت سر دوستش ایستاد. به نشانی مهربانی دستی بر شانه او گذاشت و سوال آخر را از او پرسید. حرف دوستش که تمام شد گلوی او را با هر دو دست فشار داد و بی‌تفاوت از همان‌جا به پنجره خیره شد و تا تمام شدن تکان‌های بدن دوستش حرکت باد را از لابه‌لای شاخه‌های درختان نگاه کرد. بعد جسد را توی وان حمام برد و آنرا با خونسردی به قطعات کوچکتر تقسیم کرد. هر قطعه را داخل چند پلاستیک تودرتو قرار داد و خون‌های اضافه را با دقت به فاضلاب فرستاد. بعد سرفرصت بسته‌های پلاستیکی را از خانه بیرون برد و در جاهای مختلف شهر رها کرد.

چند روز گذشت و سعی کرد در این مدت همه‌چیز را زیر نظر بگیرد. اخبار را دنبال می‌کرد. روزنامه‌ها را به دقت می‌خواند و در اتوبوس به صداهای اطرافش با دقت گوش می‌کرد. به دنبال نشانه‌یی می‌گشت که احتمال می‌داد پلیس‌ها از او فهمیده باشند. اما هر چه بیشتر جستجو می‌کرد می‌فهمید که کوچکترین سرنخی که به نحوی او را به این قتل‌ها مرتبط کند وجود ندارد. به سرش زد که به طور مخفیانه اطلاعاتی را در اختیار روزنامه‌ها یا پلیس بگذارد. با زبان رمزی خاصی که کمی نامفهوم باشد پیام گیج‌کننده‌یی را بنویسد و به آدرس‌شان پست کند و طی چندین نامه کم‌کم پلیس‌ها را راهنمایی کند تا بتوانند قاتل را شناسایی کنند. کمی بعد لذت چنین‌کاری برایش بی‌رنگ شد و کم‌کم ناپدید شد. چرا باید دیگران را راهنمایی می‌کرد؟ مگر تا به حال کسی نظر او را پرسیده بود و از او کمک خواسته بودند که حالا باید به دیگران برای دستگیری یک قاتل کمک می‌کرد؟ اصلا چرا باید به دیگران، همان دیگرانی که به نحوی مقصر اصلی زندگی پیچیده او بودند کمک می‌کرد.

سعی کرد افکارش را متمرکزتر کند. به گذشته‌اش نگاه کرد و سعی کرد حرف‌ها، نگاه‌ها و حرکات آدم‌ها را به خاطر بیاورد. دیگر به دنبال خصومت شخصی یا یک دلیل بی‌اهمیت نمی‌گشت. می‌خواست خاطراتش را جستجو کند تا به کسی بربخورد که بر خلاف زندگی و جامعه‌ی آزادی که او در نظر داشت فکر می‌کرد. می‌خواست تک به تک مخالفین افکارش را شناسایی کند و در اولین فرصت دخل همه‌شان را بیاورد. انگار حالا توانسته بود توی مغز خودش سرک بکشد و از راهروهای لزج مغرش عبور کند و افکارش را شناسایی کند. می‌توانست به راحتی دلایل کارهایش را ببیند و بفهمد. حالا مطمئن شده بود که باید سریع‌تر کار مخالفینش را یکسره کند. دیگر به خاطر لذت بردن یا از روی بیکاری یا ناچاری دست به کشتن نمی‌زد. حالا هدف بزرگی در سرش ساخته بود و می‌خواست هرطور که شده در سریع‌ترین زمان ممکن آنرا انجام دهد.

پالتوی بلندش را پوشید و شال گردنش را دور گردنش انداخت. کمی توی آینه به موهایش دقیق شد. پوزخند کم‌رنگی زد و تا لب پنجره با آن قدم زد. پرده پنجره را کنار زد و از آنجا به خیابان نگاه کرد. به آدم‌های احمق توسری خورده‌یی که برخلاف او فکر می‌کردند. برخلاف خواسته او نفس می‌کشیدند و بر خلاف راه و روش او زندگی می‌کردند. به آنهایی که درست برعکس خواسته‌ها و امیال او گام برمی‌داشتند و مثل گوسفند یکی یکی از انتهای یک چمنزار توی دره سقوط می‌کردند. آیا تک به تک همین آدم‌ها نبودند که لایق مرگ بودند؟ آیا همین‌ها نبودند که با کارهای ریز و درشتشان زندگی را هم برای او و هم برای خودشان جهنم کرده بودند و بدتر از آن به زندگی در چنین نکبت و جهنمی خو کرده بودند؟ چه اهمیتی داشتند؟ کجای کار دنیا لنگ می‌ماند اگر یکی از آنها یا حتا همه‌شان از دنیا حذف و ناپدید می‌شدند؟

با خودش فکر کرد برود توی کافه‌ی پرتی بنشیند. یا توی کوچه‌ی تاریکی انتظار بکشد و با کسی، رهگذری، آدمی سرصحبت را باز کند و از او سوال‌های مهم خودش را بپرسد. یکی دو سوال که بتواند تا اعماق فکر، امیال و خواسته‌های آنها را نشان دهد. آن‌وقت همان که از وجود چنین فکری مطمئن می‌شد کار را یکسره کند و او را بکشد. باید زودتر دست به کار می‌شد. باید هرچه زودتر عمل می‌کرد و یکی یکی همان آدم‌های بی‌مصرفِ بی‌فکر را از میان برمی‌داشت.

کار زیادی باقی مانده بود که انجام دهد و باید در هر نوبت دخل دوسه نفرشان را می‌آورد. با خودش فکر کرد چه‌قدر کار عقب‌مانده دارد. پرده پنجره را کشید. دست برد توی جیب پالتویش. خواست دستکش را از جیبش بیرون بیاورد که متوجه حرکت غیرطبیعی در خیابان شد. کسی توی پیاده‌رو بیرون خانه او ایستاده بود و کاغذ کوچکی را به رهگذری نشان می‌داد. بعد دست رهگذر بالا آمد و با انگشت پنجره خانه‌ی او را نشانه رفت.

سریع از جلو پنجره کنار رفت. چند لحظه بی‌حرکت به دیوار تکیه زد. صدای خفیف آژیر پلیس که از چند خیابان دورتر می‌آمد توجه‌اش را جلب کرد. صدای دویدن و قدم‌های سریع کسی از راه‌پله‌ی آپارتمانش به گوش رسید و کمی بعد زنگ در به صدا درآمد.

کسی برای مردن داوطلب شده بود یا بالاخره پلیس‌ها سرنخی پیدا کرده بودند؟

 

93؟ تا 19 دی 96

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |