داستان کوتاه درباره کار و استخدام

داستان کوتاه «کارمند اداری، سابقه‌ی کار ده سال»

ساعت 5 و 6 صبح بود. از دور سر و کله پیکان قراضه‌ای پیدا شد. با سرعت می‌راند و صدای سوت ترمزش جلو کیوسک روزنامه‌فروشی بلند شد. با عجله یک بسته روزنامه را که با طناب شیرینی‌پزی به هم بسته بودند، زیر سایه‌بان کیوسک پرت کرد و با همان سرعت صدای هوهوی موتور ماشین‌ش دور شد. بعد نوبت به چند موتور سوار رسید که همین‌کارها را با بسته‌های روزنامه‌های مختلف تکرار ‌کردند. آن‌وقت سر و کله‌ی پیرمرد پیدا ‌شد. طلق جلو موتورش با هر ترمزی که می‌زد و گازی که می‌داد عقب و جلو می‌رفت. صورتش از توی کلاه کاسکتش معلوم نبود و تا وقتی که قفل و زنجیر فولادی را از لای پره‌های چرخ عقب موتورش رد نمی‌کرد و با قفل به میله‌ی تابلوی توقف مطلقاً ممنوع زنجیر نمی‌کرد… مطالعه بیشتر »داستان کوتاه «کارمند اداری، سابقه‌ی کار ده سال»