رفتن به نوشته‌ها

برچسب: برف لاهیجان

داستان کوتاه «برف در سکوت می‌بارد»

قرار بود جمعه آن هفته ساعت پنج بعد از ظهر باریدن باران شروع شود و ساعت شش صبحِ شنبه برفاب (مخلوط آب‌دار باران و برف) ببارد و آخر از همه از ساعت دهِ صبحِ شنبه بارش برف شروع شود. قرار بود دو روزِ کامل ببارد؛ دوشنبه نیمه‌ابری شود و از سه‌شنبه کم‌کم هوا آفتابی شود. البته این قرار و مداری بود که نرم‌افزارهای هواشناسی گوشی‌های موبایل‌مان گذاشته بودند و تقریباً همه‌ی آنها همین اطلاعات را با همین دقت نشان می‌دادند. حالا اما هوا کاملاً آفتابی بود. هنوز یکشنبه بود و تا آخر هفته، وقتِ زیادی باقی مانده بود. اما مثل اینکه کک به تنبان مردم افتاده باشد همه‌جا حرفِ برف پیش کشیده می‌شد و همه در جنب و جوش بودند تا خودشان را برای برف آماده کنند. تجربه‌ی باریدن برف در سال‌های گذشته به همه ثابت کرده بود که حتا بارش نیم‌روزه‌ی آن می‌تواند شهر را به کل فلج کند. چه برسد به این‌که قرار بود آخر هفته دو روز تمام برف ببارد. امسال هم حتماً مثل سال‌های گذشته در ساعات اول برق قطع می‌شد، بعد آب قطع می‌شد و بعد از آن تک و توک گازِ بعضی از مناطق شمالی شهر قطع می‌شد و از کار می‌افتاد. از آسمان برف می‌بارید و در عمل برای بعضی‌ها هیچ وسیله گرمایشی وجود نداشت. بدتر از این‌ها این بود که دکل‌های مخابراتی هم از کار می‌افتادند و تلفن‌ها هم یکی پس از دیگری -اگر شارژ باتری‌شان دوام آورده بود- از کار می‌افتادند. آن‌وقت یک عده از مردم از زورِ سرما و بی‌آبی، چمدان به دست راهی خانه فک و فامیل‌هایشان که هنوز گازشان قطع نشده بود می‌شدند و بلبشویی به پا می‌شد که دیدنی بود. ظرف یکی دو روز قحطی چراغ‌قوه آمد. هیچ مغازه‌ی کوچک و بزرگی را حتا نمی‌شد در کوچه ‌پس‌کوچه‌های شهر پیدا کرد که برای رضای خدا یک چراغ‌قوه…