خانه » داستان عاشقانه » برگه 4
درست نمیدانم چرا؟ اما سیگار کشیدن را دوست دارم. زنم اما اینکار را دوست ندارد. گاهی میان عشقبازیهایمان سیگار میکشد. تماشای سیگار کشیدن یک زنِ زیبا دیوانه کننده است. طوریکه میخکوب میشوم. زبانم بند میآید. چشمهایم بیحرکت میان دود و فیلتر رژ لب گرفتهی سیگار معلق میماند؛ اما در کل زنم از سیگار خوشش نمیآید.
– «چرا سیگار میکشی؟»
– «خب چون دوست دارم.»
– «نخیر! چون معلومه منو دوست نداری.»
زنم میداند که سیگار عمر عاشقش را کوتاه میکند؛ اما بیشتر دوست دارد بشنود که من او را به هر بهانهیی و بالاتر از هرچیزی دوست دارم.
– «من دوستت دارم دیوونه. عاشقتم. ولی سیگارو هم دوست دارم. آرومم میکنه.»
– «نخیر تو سیگارو بیشتر از من دوست داری و گرنه به خاطر من اونو کنار میذاشتی.»
با دوست داشتن و عشق نمیشود رقابت کرد. گاهی دوست داشتن انسان نسبت به چیزها تغییر نمیکند. به یک مقدار و به یک اندازه، بدون کم و زیاد میشود چیزی را سالها دوست داشت. عشق من و زنم همینطور است. من او را از روزی که دیدهام دوست داشتهام. مدام بیقرار و ناآرام چشمهایش بودم؛ اما حالا بیمار او هستم. زنم لطافت بیاندازهی انسان بودن است. ظریف در برابر بیتوجهیها و نامهربانیها و مقاوم در برابر تمام اجتماع.
زنم زندهگی اجتماعی مناسبی دارد. او در رانندهگی نمونه است. گاهی ترجیح میدهم او راننده باشد و من در کنار پنجره به بیرون نگاه کنم. تماشای پیادهروها و ویترین مغازهها از داخل ماشین شاعرانهترین چیز دنیاست.
من و زنم در گوش کردن به ترانهها روش خاصی داریم. من ترانههای دلپسند خود را انتخاب کردهام. زنم هم درست همینکار را کرده است. آنوقت تمام ترانهها را در فلش مموری ریختیم و موقع پخش ترانهها به صورت اتفاقی یکی را انتخاب میکنیم.
– «این نه… اینم نه… اینم نه… اینم خوب نیست… اَه اَه این که اصلا هیچی… آهان این خوبه.»
و او ترانهی دوستداشتنیش را پیدا میکند.
من گاهی به جای انتخاب ترانهی مورد پسند خودم، ترانهام را به او میبخشم. یا بدون اینکه متوجه شود ترانهی مورد علاقهی او را انتخاب میکنم؛ اما بیشتر اوقات ترجیح میدهم ترانهی خودم را گوش کنم. هر چند که او آنرا دوست نداشته باشد.
– «الان نوبت منه. حرف نباشه و گرنه میزنم کبودت میکنم.»
توی تختخواب خوابیدهایم. البته فقط زنم خوابیده است. من با خودم کلنجار میروم اما خوابم نمیبرد. گاهی از پشت بغلش میکنم؛ گاهی بهش پشت میکنم؛ سرم را توی موهایش فرو میکنم و چشمهایم را میبندم؛ اما هیچکدام نتیجه نمیدهد. وقتی که خوابم نمیبرد، نمیبرد. هیچکاریش هم نمیشود کرد. احساس سنگینی غریبی میکنم. حالم خوش نیست. دستِ کم خودم به این باور رسیدهام که هر وقت اینطور میشوم، آنشب را میبایست بیخوابی بکشم و البته چند خطی که سرش به تنش بیارزد از من بیرون بزند. آنشب هم همینطور بودم؛ اما خبری نبود. فقط خوابم نمیبرد. تا اینکه بالاخره جمله پرت و پلایی به نظرم رسید. خواستم خودم را به خاطر آن نقد کنم و توی ذهنم همین کار را کردم. جملهها همینطور پشت هم میآمدند. بعد چند جمله موزون به نظرم رسید. دُمِ اولی را گرفتم و خوب براندازش کردم. بد نبود. کمی پس و پیشش کردم؛ بهتر شد. بعد تازه یادم افتاد که الان توی تخت کنار زنم دراز کشیدهام و باید بخوابم. با خودم گفتم بلند شوم و توی یک صفحه کاغذ آن جملهها را بنویسم بلکه دست از سرم بردارند و فردا اول وقت سروقتشان برسم و شعر قابلی ازشان دربیاورم. بعد به خودم نهیب زدم که:
– «نه اینکه دفعات قبلی از این یک خطیها چیز به درد بخوری در آمد؟!»
خب! راست میگفتم. فردا حال و هوایم عوض میشد. گفتم حداقل گوشی موبایلم را بردارم و آن را بنویسم. شاید بقیهش هم آمد. باز دیدم حسش نیست. گوشی روی میز دو-سه متر آن طرفتر بود. گفتم به درک! دوباره زنم را بغل زدم و قهر کردم. کمی بعد دیدم نه! فایدهیی ندارد. همینطور قطار کلمات است که توی سرم رژه میروند. نشستم:
– «خودتون خواستین»
آرام از روی تخت پایین آمدم. زنم چرخید:
– «داری کجا میری؟»
– «هیچجا. بگیر بخواب. میخوام یه چیزی بنویسم»
– «اوهوم»
و زیر چشمی من را پایید.
سررسید را پیدا کردم. خوشبختانه خودکار لای برگهایش بود. یک صفحهی سفید پیدا کردم و… خب! جمله یادم نبود. کمی فکر کردم. چند کلمهش یادم آمد. کمی ور رفتم کامل شد. نوشتم و نوشتم؛ اما همان چیزی نبود که در خواب و بیداری آمده بود. اینها را گفتم که بگویم زنم اینها را میفهمد. من با این که اکثرا چرند مینویسم اما نتوانستم عادت نوشتن را ترک کنم و معمولا وقت و بیوقت اگر چیزی به نظرم برسد مینویسم. حتا توی گوشی موبایل؛ روی بلیط سینما؛ روی همهچیز و هیچوقت هم کاغذ و قلم همراهم نیست؛ اما به ندرت برای ثبت نوشتهها دچار مشکل میشوم.
من گاهی روی مبل مینشینم و ترانهیی از پخش کننده صدا به گوشم میرسم. تلویزیون خاموش است. زنم کتاب به دست کنار من نشسته است.
– «خب یه کم بلندتر بخون منم گوش کنم»
زنم نگران است. میترسد که من او را فقط برای «اینجور چیزها» بخواهم. منظور او روابط جنسیست. من میگویم:
– «تقریبا همین طوره. من «تو» رو فقط برای اینجور چیزها میخوام».
منظور من این است که روی شخصیت مقابل در یک رابطه تاکید کنم. او اینطور وقتها دوست دارد که از او تعریف کنم. زیبایییش را توصیف کنم؛ و من زیبایییش را توصیف میکنم. آرامشی که در چشمهایش هست به همراه گستاخی و دریدهگی نگاهش من را مجذوب میکند. در کل دیوانه کننده است. گاهی قید نگاه کردن به چشمهایش را میزنم. قدرت این کار را ندارم. من به او میگویم:
– «این چه حرفیه که میزنی؟ یعنی من نباید ببوسمت؟ چون فکر میکنی که فقط برای این کار تورو میخوام؟»
او میگوید:
– «منظورم این نیست»
او خودش هم نمیداند منظورش چیست.
– «یعنی اگه تورو فقط برای این کار بخوام بده؟ این بده که من تو رو از روی معیارهای جنسی «هم» میپسندم و دوست دارم؟»
روی کلمهی «هم» تأکید میکنم. زنم منظورم را متوجه نشده است. او فقط نگران است که مبادا روزی تکراری شود.
– «خب علاقهی من به تو هر روز داره بیشتر میشه. هر روز یه چیز جدید بهش اضافه میشه. اگه روز اول از فرم لبهات خوشم میاومد؛ بعد از بوسیدنشون مزهی لبهات رو هم پسندیدم. بعدش از اینکه منو میبوسی و خوب میبوسی خوشم اومد. بعد از حالت لبهات موقع غذاخوردن خوشم اومد؛ و بعد وقتی سوت میزدی دوستشون داشتم. این فقط در مورد لبهات بود»
زنم همچنان متوجه نشده است. یا خودش را توی کوچهی علی چپ گم کرده است.
– «منظورم اینه حالا بعد از این همه مدت (بذار بازم مثال لبهاتو بزنم) لبهات برای من خیلی معنی میدن. نمیتونم بگم که اونارو میتونم فراموش کنم و دنبال کس دیگهیی برم. حالا که دارم حرفشو میزنم حالم بهم میخوره. دیگه از این حرفها نزن.
حالا لبهات به موهات، به غذا خوردنت، به سلیقهت تو موسیقی، به حرف زدنت، به گریههات گره خورده. تو مجموعهیی از خصوصیات و رفتارهای مختلف هستی و من عاشق این مجموعهام.»
در خیابان هستم. زنم همراهم نیست. او در خانه است و من ویترین مغازهها را سرسری نگاه میکنم و قدم میزنم. دو خط باریک، حکم بندِ لباس از چوبرخت آویزان است. بخش عظیم باقی لباس چند تورِ رنگیِ نازک است با پرهای پهن و پُر که بیشتر سطحش را پوشاندهاند. رنگِ لباس سیاه است. لکههای قرمز پرها روی آن مشخص است. من دلم میخواهد زنم را در این لباس ببینم. زنم هم حتما خوشحال خواهد شد. لباس را به خانه میبرم. زنم میخندد: – «این چه خریدی؟ برای منه؟ میخوای اینو بپوشم؟» لباس را بالا میگیرد. توی هوا میچرخاند و آنرا برانداز میکند. من سر تکان میدهم. او میخندد. توی دستش بافتنیست. او بافتن را دوست دارد. برای هرکدام از ما یک شال بافته است. شال من بوی دستهای او را دارد. ایکاش همیشه زمستان بود تا بوی دستهای او دائم دور گردنم آویزان میشد. من سرما را دوست دارم. او از پاییز خوشش میآید. من پاییز و زمستان را دوست دارم. زن من خوب بافتنی میبافد. توی بافتنیهایش زیبایی او طور دیگریست. ایکاش میشد حرکات بدنش را توصیف کنم. او جادویی راه میرود. وقتی فنجان قهوه را از روی میز برمیدارد دستهایش مشغول جادو هستند. او توی بافتنی زیباست. حالا توی لباس جدیدش زیباتر شده. دست و پایش سبکتر شدهاند. این لباس به تنش خوب نشسته است: – «چهقدر بهت مییاد.» – «اوهوم» یک دور، دورِ خودش میچرخد. پرهای لباس بالا و پایین میپرند. موهایش توی صورتش میافتند. سرش را خم میکند. یکمرتبه بالا میگیرد. موهایش مرتب میشوند. من و زنم در خیلی موارد هم عقیدهایم. ما معمولا خیلی به ندرت با هم دیگرمخالفت میکنیم. ما بعد از مخالفت، با همدیگر موافقت میکنیم. – «ضعیفه! یه استکون چایی بیار ببینم» در آشپزخانه ایستادهام. دو فنجان روی پیشخوان است. فنجانها را از قوری پر میکنم. فنجان رنگ چای میگیرد. –…
زنم رقصیدن را دوست دارد. من رقصیدنِ زنم را دوست دارم. من رقصیدن او را هم دیدهام. چند سال پیش دیدهام. حرکات نرم اما سریع بدنش جلو چشمهایم است. او برای دوستش میرقصید و من رقصیدنش را دوست داشتم. در مراسم عروسی یکی از بستگان دورم بود. احتمالا من و او نسبت فامیلی خیلی دوری با هم داریم. همانجا رقصیدنش را دیدم. باید برای صرف شام به طبقه پایین تالار میرفتیم. همین که سر چرخاندم، اورا دیدم. دلم میخواست میماندم و باز هم میدیدم. زنم یادش نیست. من خوب به یاد دارم. گوشهی سمت راست سالن بود. خیلی پرت و خیلی خلوت. خوب میرقصید. حالا زیبا میرقصد. من صندلی را گوشهی اتاق میگذارم و او وسط اتاق میچرخد. من رقصیدن اورا نگاه میکنم. من لذت میبرم. او از رقصیدن لذت میبرد. او گاهی مرا دیوانه میکند؛ اما اغلب رامِ رفتارِ او هستم. او رگ خواب مرا خوب میداند. او زنِ خوبیست. زنِ خوب خیلی خوب است؛ و زنِ من خوب است. من زنم را دوست دارم.
– «دیوونهی عوضی! خیلی دوست دارم»
– «وظیفهته»
و من باز هم دوستش دارم. او رقصیدن با هر آهنگی را بلد است. او با سونات موزارت و بتهون هم ایرانی و دلربا میرقصد. نرم، زیبا و سبک. انگار در تمام دست و پا و اندامش استخوانی وجود ندارد. او اندام زیبایی دارد و خودش خوب میداند. من اندام او را هم دوست دارم.
– «خیلی دوسِت دارم»
– «مرسی عزیزم»
اما بیشتر عاشق او هستم. ما حرفهای چشمهایمان را خوب میفهمیم. ما گاهی با نگاه حرف میزنیم. او به چشمهای من نگاه میکند. موزیک مناسبی را از دستگاه پخش میکند و میرقصد. او در چشمهای من میرقصد.
زنم نگران است که مبادا برای من تکراری شده باشد:
– «هر وقت ازم خسته شدی به خودم بگو»
و او نمیداند که تکرارِ زیبایی هم خوب است. مثل تکرار یک ترانهی خاطره انگیز که آدم حتا از زمزمه کردن صدبارهش هم لذت میبرد. زنم همیشه چیز تازهیی برای رو کردن دارد. او روی تختخوابمان شبیه جندههاست و در آشپزخانه آشپز فوقالعادهییست. او در سینما مثل جندهها نیست و یا در آشپزخانه مثل یک خیاطِ خوب. همهچیز او سرِ جای خود، به موقع و در حد کمال است. من هم با او همانطور برخورد میکنم. حتا یک شب برای کاری که میخواستم انجام دهم و او چندان مایل به آن نبود او را خریدم. برای یک شب کرایهش کردم؛ و او مثل جندهها روی تختخواب آنطور که میخواستم مالِ من بود. من به او گفتم:
– «هرزهی کثیف»
هر دو روی زمین نشسته بودند. با یک تکه چوب روی خاک یک چند ضلعی کشید و چوب را درست همانجایی که خط کشیدن را شروع کرده بود نگه داشت. بعد آنرا بالای مستطیلی که کشیده بود گرداند. ـ «این دنیای منه» و چوب را همانطور دورتادور مستطیل تکان داد. بعد نوک چوب را جایی داخل آن پایین آورد. ـ «این منام و تو توی این دنیا هیچ جایی نداری» «تو» گفت: ـ «چرا؟ این خیلی بیانصافیه» ـ «به هر حال تو اینجا جایی نداری.» ـ «اما این درست نیست. تو خودت قبلا جور دیگهیی گفته بودی» ـ «حالا دیگه نمیگم. این دنیای منه؛ این منام و تو اینجا هیچ جایی نداری. خب! حالا چی میگی؟» «تو» دستش را گذاشت زیر چانهاش؛ همانطور که به دنیا نگاه میکرد آه کشید. سرش بالا و پایین رفت. دستش را آزاد کرد و نوک انگشتش را جلو پای خودش توی خاک فرو کرد؛ وقتی که دستش را بلند کرد گفت: ـ «پس این هم منام. تو توی همون دنیای خودت خوش باش. اصلا نمیخوام پیشت باشم» ـ « تو فقط یه نقطهیی. خودت هم میدونی که هیچی نیستی.» ـ «فکر کردی خودت دو تا نقطهای؟» ـ به هر حال این منام.» چوب را برداشت و بالای نقطهی خودش چند خطِ کج کشید: ـ «و این هم ابرهایی هستند که بالای سر مناند.» «تو» بالای نقطهی خودش چند نیمدایره کشید: ـ «ابرای تو عصبانیاند. این ابرهای مناند که مهربوناند.» ـ «مهربونی به درد ابرها نمیخوره. هیچ ابر مهربونی وجود نداره. بارون فقط از ابرای عصبانی میباره.» ـ «من از بارون بدم مییاد.» بالای نقطهی خودش یک نیم دایره دیگر کشید و دو طرفش را بهم وصل کرد. از وسط آن یک خط به پایین کشید: ـ «این هم چتر منه. نمیخوام بارون بهم بخوره» ـ «اگه چتر هم داشته باشی باز هم خیس میشی.…
زنم مرا دوست دارد. ما معمولا چند روز در میان به پیادهروی میرویم. قدم میزنیم. او معمولا سمتِ چپِ من راه میرود؛ دست راستش همیشه از میان دست چپم و بدنم رد شده. گاهی دستش را بیرون میکشد تا موهایش را توی روسریش فرو کند. ولی تقریبا دستش همانجاست. طوری راه میرود که اگر دستم را نگیرد میافتد. من هم خوشم میآید؛ اما بعضی وقتها خجالت میکشم. آدم نباید با همه مردم ندار باشد. بعضیها پشت سر آدم حرف در میآورند. بعضی رفقایم بیشتر. من بهتر از او مردها را میشناسم. مردها حرفِ دل و زبانشان یکی نیست. از نظر آنها همهی زنها بدکارهاند. به جز عدهی معدودی که با آنها نسبت فامیلی دارند. در مورد زنهای رفقایشان هم کموبیش همین نظر را دارند. من دوست ندارم زنم موضوع اصلی صحبت جمع رفقایم باشد. زنم اما از این موضوع لذت میبرد. او از اینکه بداند مورد توجه همهی مردان است لذت میبرد؛ اما همه ستایشگر زیبایی او نیستند. بعضیها فقط باسن اورا در نظر میآورند و اندان لخت و برهنهش را تصور میکنند؛ و من از این موضوع خوشم نمیآید.
بین من و زنم بایدها و نبایدهایی وجود دارد. او نباید با صمیمیترین دوستِ من راحت و صمیمی باشد. این فقط یک غیرت یا حسادت مردانه نیست. مردان انتهای هر صمیمیت را در یک رابطهی جنسی تصور میکنند. آنها از این صمیمت سوء استفاده خواهند کرد. همهی مردها همینطورند. من هم همینطورم. اگر زنی با من گرم بگیرد؛ حتا اگر همسر صمیمیترین رفیقم باشد من تصور خواهم کرد که آن زن خودش را برای همبستری با من آماده کرده است. جسارت من بیشتر خواهد شد. نگاههای من هیزتر. آن زن احتمالا لذت میبرد؛ فکر میکند که من ستایشگر زیبایی او هستم؛ اما همسرِ او -دوستِ من- همهچیز را میداند. او هم مردان را میشناسد. من همه اینها را به زنم گفتم. او هم این چیزها را میداند. او انتهای خوبی و مهربانیست؛ و من از انتهای دوست داشتن و عشق برای او محبت هدیه میآورم. زنم این چیزها را میفهمد. اینچیزها مردانهاند و عذابآور. رابطه خرابکناند. چیز مناسبی برای انتقام نیستند. اعتماد آدم را از کسی صلب میکنند. به زنم گفتم اگر از موضوعی ناراحت است و میخواهد تلافی کند این راهِ مناسبی نیست. پایان این ماجرا مسلم است. من و باقی مردها همینطوریم. وقتی از کسی نا امید شویم و اعتمادمان را از دست بدهیم تا قیامت همینطور خواهیم ماند. زنم اینرا میفهمد. او هرگز چنین کاری نخواهد کرد.