شب آرام پا روی زمین گذاشته بود. خانههای چوبی «لَشْکان» با نمای بلند درختان افرا ذره ذره در سیاهی شب فرو میرفتند. ماه آن بالاها با روبندهی تیرهاش با ابرها سرگرم بود و سبزی تیرهی مراتع زیر سایهی ماه، روی تپهها دیده میشد. بوی سرد سبزه و آب با دست باد از لای درختها میگذشت، به فانوس زنگزدهی بقعه سرک میکشید و آنرا تکان میداد. از لای شاخ و برگ درختان صدای زنگدار چند جیرجیرک به گوش میرسید. دو سگ زرد توی سیاهیهای شب فرو رفته بودند و پوزه به پوزهی هم خرناسه میکشیدند. از توی خانهها سوسوی کور چراغ نفتی و فانوس به بیرون سرک میکشید… لشکان-کشایه حالا خواب میدید و اهالی زیر لحاف غلت میزدند که بوی تند سوختن گندم و اشکل توی دماغ ده پیچید. این سومین شبی بود که خواب لشکان آشفته میشد. دار و دستهی «کُرد آقاجان» یکی از راهزنان منطقه نیمشب با به آتش کشیدن انبار گندم و کشتن یا زخمی کردن دامها باعث خسارت به اهالی میشدند. به خانهها هجوم میبردند و با زورگیری و دزدی آسایش را از اهالی میگرفتند. بقعهی ده را به تیر بستند. چند نفر را تا سر حد مرگ کتک زدند و چند خانه را غارت کردند. آن شب سگ سیاه خانهی «بابارضا» زودتر ملتفت شد. تند تا لب پلههای خانه دوید و شروع به واق کردن کرد. نور سرخ آتش لحظه به لحظه پر رنگتر میشد و روی تیرکهای چوبی خانه سایه میانداخت. از داخل خانه غرولند بابارضا و پسرش مرتضی بلند شد. جست زدند سر ایوان و همینکه بوی آتش توی دماغشان پیچید به تاخت تا دم آغل و انبار دویدند. آتش بالا گرفته بود. مرتضی جست زد سمت چاه و سطل سطل آب روی سرخی آتش گندمها ریخت. همین که بابارضا خواست بگوید «حرومزاده…» صدای سرد فشنگ «برنو» توی سیاهیها و سرخیهای دور و برش…
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر