رفتن به نوشته‌ها

برچسب: داستان عاشقانه

داستانک «حماقت»

زن گفت: «هنوز برنگشته؟»
دختر گفت: «نه!»
زن گفت: «چند وقت گذشته؟»
دختر گفت: «بیش‌تر از هفت ماه.»
زن گفت: «خبری ازش داری؟ می‌دونی کجاست و چی می‌کنه؟»
دختر گفت: «نه! نمی‌دونم. نمی‌خوام درباره‌ش حرفی بزنم.»
صدای تک‌نوازی گیتار فلامینکو توی کافه پیچیده بود. رtumblr_accept-yourselfوی دیوار کافه عکس‌های مختلفی از هنرمندان معروف دنیا وجود داشت که از لای دود سیگار معلق در هوا به حالت اسرار آمیزی در آمده بودند. دو فنجان قهوه اسپرسو روی میز بلوط گوشه‌ی کافه قرار داشت. یک دست دختر زیر چانه‌اش بود و چشم‌هایش توی فنجان افتاده بود. همین که ریتم موزیک تغییر کرد، گفت:
–  «شاید به اندازه کافی رهاش نکردم. باید بیش‌تر آزادش می‌ذاشتم. بیش‌تر به‌ش می‌توپیدم و ازش فاصله می‌گرفتم.»
زن گفت: «فکر نکنم که این‌طور باشه. عشقِ واقعی اگه واقعا مالِ تو باشه، تحت هر شرایطی دوباره به سمت‌ت می‌یاد. احتمالا اون سهم تو نبود.»
دختر با قاشق کف و حباب‌های روی قهوه را گوشه فنجان مچاله کرد:
– «یعنی منو فراموش کرده و الان با کس دیگه‌یی آشنا شده؟»
زن گفت: «همه‌‌ی مردا سر و ته یه کرباس‌ن.»
دختر گفت: «ولی اون واقعا فرق می‌کرد.»

من و زن‌م (سه) – این عشقِ واقعی

زیاد تلویزیون نمی‌بیند. زن‌م را می‌گویم. فقط تلویزیون نگاه می‌کند. من هم نگاه می‌کنم. او وقتی فیلم به جای حساس و رمانتیک می‌رسد گریه می‌کند؛ هق‌هق نمی‌زند، فقط چشم‌هایش آن‌قدر تر می‌شود که با دست صورت‌ش را پاک می‌کند. دست‌ش توی دست‌م است ولی آرام جدایشان می‌کند و سروقت صورت‌ش می‌رود.582497_413170585419745_1966983805_n
من هیچ‌وقت زن‌م را ندیده‌ام ولی با او خیلی فیلم تماشا کرده‌ام. با هم سینما هم رفته‌ایم. وقتی فیلم تمام می‌شود ما نشسته‌ایم. مردم یکی‌یکی بلند می‌شوند و دنبال درِ خروجی می‌گردند. همیشه یک نفر که کنترل‌چی بلیت سینماست جلو در ایستاده و پرده‌ی در را کنار نگاه می‌دارد. در تمام این مدت ما نشسته‌ایم. چراغ‌های سالن هم روشن می‌شوند ولی هنوز ما نشسته‌ایم و به پرده نگاه می‌کنیم. پرده کم‌رنگ‌تر شده و ما به موزیک تیتراژ پایانی گوش می‌کنیم و نشسته‌ایم. مردم فکر می‌کنند به سرمان زده یا آن‌قدر تحت تأثیر فیلم قرار گرفته‌ایم که میخکوب شده‌ایم. ولی من و او فقط نشسته‌ایم و به موسیقی گوش می‌دهیم. موسیقی که تمام شد ما هم بلند می‌شویم. می‌ایستم تا کمی او جلو بزند و اول او از در خارج شود. ما گاهی بعد از فیلم دیدن با هم ‌حرف نمی‌زنیم. می‌گذاریم خوب در موردشان فکر کنیم. بعد او می‌گوید:
– «تو اگه جای اون مرده بودی با من چه‌کار می‌کردی؟»
و من مقدمه می‌چینم و چرند می‌بافم. او قبول می‌کند. او رد می‌کند. من چرند می‌بافم. او این‌طور فیلم‌ها را دوست دارد. از این‌که چیزی برای فکر کردن داشته باشد لذت می‌برد. من از با او بودن لذت می‌برم؛ اما چیزی که هست من او را ندیده‌ام. گرمای تن‌ش را نچشیده‌ام اما مدت‌هاست دست‌هایش را توی دست‌هایم گرفته‌ام. تقریبا مطمئن‌ام اگر قرار باشد زنی توی زنده‌گی کسی باشد باید شبیه به او باشد. مخصوصا اگر آن کس «من» باشم. زنِ من حتما همان شکلی‌ست. همیشه گریه می‌کند. گاهی اشک می‌ریزد. به ندرت بغض می‌کند. گاهی کم‌حرف می‌شود. آدم فکر می‌کند برای تمام واژه‌هایش مدت‌ها فکر کرده؛ اما این‌طور نیست. خودش گفته که چیزی جلوِ زبان‌ش نشسته و نمی‌گذارد فکرهایش دقیقا به حرف‌های مشابه تبدیل شود. خب، زن من تقریبا این‌طوری‌ست. من او را دوست دارم. زنِ خوبی‌ست. گاهی خوب‌تر می‌شود؛ اما اغلب خوب است. فقط خوب است. مهربان هم هست. با این‌که به نظر بی‌تفاوت می‌رسد اما ته‌ دل‌ش همیشه نگران است. قطعا از من خوش‌ش می‌آید. دست‌هایم را دوست دارد. مخصوصا انگشت‌هایم را. با خودش می‌گوید:

من و زن‌م (دو) – یک خیال زنانه‌ی ناب

این‌ها چیزی‌ست که در خیال‌م و آن ته‌مانده‌های ذهن‌م از او دارم. صورت‌ش کم‌وبیش وحشی‌ست. چشم‌هایش دریده‌اند. دست‌هایش زنانه‌اند. زنانه حرف می‌زند؛ زنانه راه می‌رود؛ زنانه دست‌هایش را تکان می‌دهد و زنانه کتاب می‌خواند. اخم‌وتخم‌هایش هم زنانه است. زنانه و آرام هم راه می‌رود. در کل اندام جمع‌وجوری دارد. تمام سینه‌ی چپ‌ش توی کف دست راست‌م جا می‌گیرد و آن‌طرفی اندازه‌ی حفره‌ی دست چپ‌م است. توی کمرش قوس غریبی دارد. عکس درباره زنمگاهی موهایش آن‌قدر بلند می‌شود که تا آن‌جا ـ‌همان قوس غریب‌ـ می‌رسد: – «به نظرت موهام بلند نیست؟» – «یه کم هست. ولی خب قشنگه. اذیت‌ت می‌کنه؟» – «برم موهامو پسرونه کوتاه کنم؟» – «می‌زنم تو سرت‌ها! بشین سرِ جات ببینم» – «آخه بدجوری شدن؛ دارن می‌خشکن.» – «خب! پس یه کم کوتاه کن. فقط 10ـ15 سانت. بیش‌تر بشه خونه رات نمی‌دم.»
موهایش سیاه است. همیشه سیاه بوده. از آن قدیم که فقط زیر شال و روسری نوک موهایش دیده می‌شد و دل‌م می‌خواست به غیر از این چند سانت چسبیده به ریشه‌ی موهایش بقیه را هم می‌دیدم، موهایش سیاه بوده. احتمالا از بچه‌گی هم موهایش سیاه بوده. ولی وقتی نوزاد بود و تازه به دنیا آمده بود، موهایش حنایی بود. آن موقع خوشگل نبود، اما حالا زیباست. با جذبه‌ست. خودش عکس نوزادی‌ش را به‌م نشان داد. عکس دوران مدرسه‌شان را هم دیده‌ام. یادم نیست وقتی که او به مدرسه می‌رفت من چه می‌کردم و چه زنی را دوست داشتم. شاید یک بار مادرش توی خیابان مرا به او نشان داده باشد: – «عزیزم! نگاه کن نی‌نی.»
و من به‌م برخورده باشد: – «من که ‌نی‌نی نیستم. پیش خودش چی فکر کرده؟»
و سعی کرده باشم جلوِ مادرش طوری راه بروم که مردانه و بزرگ‌سالانه به نظر بیاید. آن‌موقع مادرش مهم‌تر بود. خودش که اصلا مرا ندید. یک‌بند ونگ می‌زد. مادرم گفت: – «چه دختر نق‌نقویی! بچه‌ی من خوبه که گریه نمی‌کنه. آفرین پسرم»

من و زن‌م (یک) – از وقتی که به یادش افتادم

از سر به سر گذاشتن‌ش لذت می‌برم. گاهی موهای سرش را می‌کشم، از ران‌هایش نیشگون می‌گیرم و هرچه قدر و از هر راهی که بتوانم اذیت‌ش می‌کنم. او هم به تلافی هرچه می‌تواند سرِ من پیاده می‌کند. با لنگه کفش به دنبال‌م می‌دود و تا آن را بر سرم فرود نیاورد آرام نمی‌گیرد. دست کم پُر رنگ‌ترین تصویری که از زن‌م در ذهن‌م شکل گرفته همین است.
دوست دارم گاهی او را «عوضی بی شعور» خطاب کنم! و گاهی که روی صندلی، گوشه‌ی اتاق لم داده‌ام و سعی می‌کنم چیزی، خاطره‌یی را مرور کنم و یا به نوای دل‌نشین ترانه‌یی گوش کنم
و او ـ زن‌م ـ یک‌بند حرف می‌زند، بگویم:man o zanam [1]
– «می‌شه یه دقیقه خفه شی؟»‌
و او دها‌ن‌ش را درز بگیرد؛ هم دهان‌ش را و هم حرف‌هایش را. احتمالا باید تمام این خصوصیات را داشته باشد تا گاهی بتوانم او را به نام کوچک‌ش صدا کنم و از او بخواهم:
– «می‌شه یه کم حرف بزنی؟ می خوام چشم هامو ببندم.»
و او از دل‌خوری‌هایش از زنِ همسایه بگوید و از حسادت‌هایش و من آرام شوم.
داخلِ آش‌پزخانه مشغولِ درست کردن سالاد است. بی‌خود دل‌م هوای‌ش را می‌کند؛ آرام پشت سرش کمین کرده و از پشت محاصره‌اش می‌کنم. سفت به‌ش می‌چسبم، دست‌هایش را پشت کمرش قفل می‌کنم و به سمت خودم برش می‌گردانم:
– «اگه حرف بزنی خفته‌ت می‌کنم»
و او آرام می‌گیرد. همان لحظه آرام می‌گیرد و من مختصات صورت‌ش را محاسبه می‌کنم، چشم‌هایم را می‌بندم و با آرامش لب‌هایم را روی لب‌هایش می‌گذارم.
بدترین تنبیه‌یی که برای او در نظر گرفته‌ام Spank است. طوری که روی صندلی نشسته باشم، باید سر و پاهایش را به حالت بعلاوه از روی پاهای من و به دو طرف آویزان کند و من با کفِ دست یا خط‌کش چوبی به کفل او بزنم. شاید با پنج ضربه آرام شوم. ماشین نازنین‌م را خرد و خمیر کرده یا یک تکه کاغذ مهم‌م را بی‌آن‌که از من بپرسد دور انداخته است. باید 10 ضربه دیگر هم تاب بیاورد. هنوز دل‌خورم. شاید به این زودی‌ها نتوانم فراموش کنم. ولی با 3 ضربه‌ی دیگر شاید بشود کاری کرد و بعد … فراموش می‌کنم. دست‌ش را می‌گیرم و می‌بوسم و در آغوش‌ش می‌کشم:
– «شام بریم بیرون؛ مهمون من! ولی اگه بازم تکرار کنی باید خودت منو مهمون کنی.»
و او خنده‌اش می‌گیرد. می‌خندد. من لب‌خند می‌زنم و او می‌خندد. خودش را آرایش می‌کند. ابروهایش را بالا می‌اندازد، سرش را مستقیم توی آینه کج می‌کند و من نگاه می‌کنم و خنده‌ام می‌گیرد.
ـ «بی چی زل زدی؟»