آخرین بروزرسانی: 21 مارس 2020
خورشیدِ بیرمق، پشت ابرهای خاکستریِ رنگپریده از بالای کوچههای تنگ و خاکی شهر میگذشت. تابلوی حلبی کهنهی مدرسهی دخترانه با رنگ آبی زمینه و خط نستعلیق ناشیانهیی بر سردر آن آویزان بود. جلو در، درست زیر تابلو لامپ شکسته و خاکآلودی توی هوا تاب میخورد. گاهی باد میآمد و حباب شیشهیی لامپ را تا نزدیک دروازه میکشاند و بعد خودش را تا میلهی بسکتبال گوشهی حیاط میرساند.
توی حیاط خبری از بچهها نبود. توی دفتر «خانم تقوی» مدیر مدرسه دو دستش را پشت کمرش گرده کرده، با مقنعه و چادر گَل و گشادی که به تن داشت جلو پنجره رژه میرفت و زیرچشمی مسیر برگها که توی حیاط این طرف و آن طرف میرفتند را میپایید. باد از صبح تندتر شده بود و گرد و خاکِ توی هوا همهجا را خاکستری کرده بود. از پنجرهی دفتر تمام حیاط پیدا بود و از درِ بوفه و دروازهی ورود و خروج، تا توالت و آبخوری همه توی قاب پنجره جا میشدند:
– «یعنی چی؟ یعنی چی؟ من متوجه نمیشم. این دیگه چه مسخرهبازیایه. اولیای همهشونو میکشونم مدرسه. ازین برنامهها نداشتیم اینجا. سال به سال بدتر میشه ماشالله…»
بعد از همانجا راهش را کج میکرد به سر میز خودش میرسید و بیخود تقویم را روی میز جابجا میکرد و دوباره تا جلوِ پنجره رژه میرفت.
«نصرتی» آبدارچی ریزهاندام مدرسه با مانتوی کهنه و مقنعهی سیاهی که به زور دور سرش جا گرفته بود سینی چای را با ترس و لرز توی دفتر آورد و همین که خواست آب اضافهی نعلبکی را بگیرد و آنرا روی میز بگذارد حواسش پرت شد و نعلبکی با سر و صدا روی میز مدیر –مثل سکهیی که از چرخش باز میایستاد- چرخ خورد و چرخ خورد و متوقف شد. استکان را که روی نعلبکی کوبید، کمرش را راست کرد و گفت:
– «خانوم مدیر! مثل اینکه یکی از دخترای کلاس خانوم یاسمین هم حالش بد شده. الهی قربونتون برم. اینارو مرخص کنین برن تا کل مدرسه رو کثیف نکردن. تمیزکاریش میافته گردن ما. ما هم که الحمدالله کمر درست و درمونی نداریم…»
خانم مدیر وسط حرفش درآمد که:
– «یعنی چه؟ نمیشه که مدرسه رو بخاطر دوتا عُق زدن تعطیل کرد جانم. بعد از این، جواب اولیاشونو شما میدی؟ مدرسه قانون داره، انضباط داره، مدیر داره جانم! همینجوری اللهبختکی که نیست.»
«خانم ناظم» هم که بیخود توی پروندههای روی میز دنبال چیز نامعلومی میگشت گفت:
– «صد البته. همینطوری نمیشه ولشون کرد. البته چیز خاصی هم نشده. این پدر سوختهها لابد یه نقشهیی دارند. ببین بیرون مدرسه باز میخوان چه دست گلی به آب بدن که به این بهانه میخوان زودتر برن خونه… تو هم بیخود سنگ اینارو به سینه نزن و واسه خودت پرونده درست نکن.»
آبدارچی گفت:
– «نه! نه! اصلا به من چه. من دلم واسه این طفل معصوما میسوخت که اونم به خاطر شما گور باباشون.»
خانم مدیر گفت:
– «استغفرالله! باز تو دهن باز کردی و به بچهها بد و بیراه گفتی؟ میدونی اگه به گوش اولیاشون برسه چی میشه؟!»
– «چشم! چشم خانم مدیر! ببخشید تورو خدا. از دهنم میپره. همش تقصیر این ورپریدههاست. هوش و حواس برام نذاشتن. چشم چشم.»
«خانم یاسمین» یکی از معلمهای مدرسه در دفتر را با عصبانیت باز کرد و همینطور که دنبال صندلی مناسبی برای نشستن میگشت گفت:
– «تقوی جان! اینا گندشو درآوردند. من میدونم هیچیشون نیست. الکی الکی دارن وقت کلاسو میگیرن. کار، کارِ خودته. بیا یه زهر چشم ازشون بگیر که کمکم داره کنترل کلاس از دستم خارج میشه.»
یکی از دختربچهها بدو بدو در دفتر را باز کرد. همین که فهمید برای در زدن اجازه نگرفته است بیسر و صدا در را بست. دوباره با عجله چندبار به در کوبید، در را کمی باز کرد و گفت:
– «خانم مدیر اجازه؟! خانم یاسمین اجازه؟ رضایی هم چشمشو بسته و باز نمیکنه. بچهها میگن حتماً مامانشو میخواد.»
خانم یاسمین گفت:
– «مگه نگفتم کسی از کلاس بیرون نیاد تا برگردم؟»
– «خانم اجازه؟! مبصر گفت بیام به شما بگم.»
– «بفرمایین خانم مدیر. کلی از درس عقب افتادیم بخاطر اینا. باشه باشه. تو برو تو کلاس. هیچکس حق بیرون اومدن از کلاسو نداره. فهمیدی یا نه؟»
***
خانم مدیر جلو تخته سیاه ایستاده بود و خطاب به دانش آموزان میگفت:
– «خانم یاسمین اومدند پیش من و خیلی از دست شماها ناراحت هستند. اگر قرار باشه همینطوری ادامه بدید مجبور میشیم عذر همهتونو بخوایم و پروندهتونو بزنیم زیر بغلتون. رضایی! رضایی! باتوام. چشمتو باز کن بینم دخترجون. مدرسه که جای این مسخره بازیها نیست.»
دختر بچه با یک چشم بسته و لبهایی که بهم قفل شده بودند و مثل لبهای پیرزنان بهم فشار میآورد همینطور مات و مبهوت به تختهی سیاه خیره شده بود و نسبت به صدای خانم مدیر واکنش نشان نمیداد.
یکی از بچهها از جایش بلند شد:
– «خانم مدیر اجازه؟! رضایی هم حرف زدن یادش رفته!»
بچهها زدند زیر خنده. خانم مدیر گفت:
– «بسه! بسه! کی به تو گفت حرف بزنی؟! حالا شیرینزبونی هم میکنی؟ پروندهی تو یکی رو زودتر از بقیه میدم زیر بغلت.»
در همین بین مستخدم مدرسه آمد جلو در و گفت:
– «خانم مدیر توی کلاس خانم عبدلی هم غلغله است. اونجا هم مثل اینکه یکی از بچهها…»
خانم تقوی پرید توی حرفش:
– «خیلی خب! فهمیدم. باشه. برو بگو هیچکسو از کلاس بیرون نفرسته تا من بیام.»
بعد رو به کلاس کرد و گفت:
– «همین الان تکلیفتونو مشخص میکنم. مدرسه جای این مسخرهبازیها نیست.»
زنگ تفریح اول را که زدند به خاطر باد تندی که از صبح شروع شده بود به صلاحدید مدیر و ناظم مدرسه تصمیم گرفته شد که بچهها یا در کلاس بمانند و یا درنهایت در راهروی مدرسه بدون سر و صدا سر کنند و فقط برای موارد ضروری به دستشویی حیاط مراجعه کنند.
بعد از زنگ تفریح ناظم از پشت بلندگو همهی بچهها را توی راهروی مدرسه بهصف کرد و چند دقیقهیی درباره نظام آموزشی و وضعیت تحصیلی دانشآموزان و رعایت ادب و احترام سخنرانی کرد. در نهایت نسبت به دانشآموزانی که با شیطنتهای بیجا و سواستفاده از بیماری چند دانشآموز مؤدب و نمونه سعی در بینظم کردن مدرسه داشتند برای همه خط و نشان کشید و تازه میخواست درباره بیماری مسخره چند دانشآموز که سعی داشتند با تمارض و مریضجلوهدادن خود وقت کلاس را بگیرند صحبت کند که یکی از دانشآموزان دیگر میان جیغ بلند اطرافیانش نقش زمین شد و پلک چشم راستش را به حالت عصبی و بیاختیار سریع باز و بسته کرد.
خانم مدیر سراسیمه از توی دفتر بیرون آمد و سعی کرد با داد و فریاد دانشآموزان را کنار بزند و از نزدیک همهچیز را ببیند و همانجا در اولین برخورد این شورش و همدستی بچهها را در نطفه خفه کند. همین که جمعیت را کنار زد. همین که به بالای سر دختربچه رسید با اینکه خودش را آماده کرده بود که همانجا حساب کار را یکسره کند و زهرچشمی از این دختر و بقیهی دانشآموزان بگیرد اما نتوانست کاری کند. پیش خودش خیال کرده بود این همه سر و صدا حتماً کار یکی از بچههای شر و شیطانصفت مدرسه است. اما وقتی که توی صورت دختربچه نگاه کرد تمام خیالاتش نقش برآب شد. چندبار این طرف و آن طرف را نگاه کرد و سعی کرد با دنبال کردن رد نگاه دانشآموزان موردِ خاطی دیگری را پیدا کند اما فایدهیی نداشت. بعضی بچهها با حیرت و ترس و بعضی دیگر با حالت شوخی و تمسخر به همان دانشآموز کف زمین خیره شده بودند. آنهم دانشآموزی که از نظر انضباط جزء نفرات برتر مدرسه بود و میبایست برای دیگر دانشآموزان نمونه و ملاک رعایت منضبط بودن باشد.
دختربچه مثل یک تکه چوبِ کج، کف زمین دراز شده بود و بازوهایش مثل عروسکهای بیحالت، هر کدام در یک زاویه بودند. چشم راستش بسته و چشم چپش تا جایی که امکان داشت باز شده بود و مردمک چشمش بیحرکت درست در وسط کاسهی چشمانش ایستاده بود. نگاه او بیاحساس و حالات صورتش بیتفاوت بود. با اینحال دهانش را کلید کرده بود و لبهایش روی هم جمع شده بودند.
خانم مدیر دست دراز کرد، بازوی دختربچه را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد.
– «چی شده دختر جان؟ کسی هولت داده؟ برید کنار ببینم!»
دختربچه بیاینکه به دنبال جواب دادن باشد گیج و منگ روی پاهایش ایستاد و به نظر رسید که با همان یک چشم بازش به دکمه میانی مانتوی خانم مدیر خیره شده است.
– «با توام جانم. چیزیت شده؟ برو سر کلاست جانم. برو. نصرتی! نصرتی! به این بچه یه لیوان آب بده بخوره.»
***
اوضاع مدرسه بهم ریخته بود. درس دادن در این وضعیت برای هیچ یک از کلاسها ممکن نبود و بیشتر معلمها بیاینکه دنبال درس دادن باشند دانشآموزان را به حال خود رها کرده بودند.
قضیه از همان سر صبح و زمان صبحگاه شروع شده بود. یکی از دانشآموزان گویا بیاختیار سرش گیج رفته و نقش زمین شده بود. بعد هم حالت تهوع بهش دست داده بود و بعد از اینها وقتی به سر صف برگشت اول با پلکزدنهای شدید یک چشم شروع کرد و در نهایت همان چشمش را بیاختیار بست و دیگر باز نکرد.
این قضیه در آن لحظه اهمیت چندانی نداشت. از نظر مدیر مدرسه که آن بالا، پشت تریبون حواسش به کوچکترین شیطنت دانشآموزان بود، این مساله تنها یک بیماری کوچک مخلوط با کمی شیطنت به نظر آمد. آنهم برای یکی از دانشآموزان نه چندان منضبط مدرسه که نمرههای درخشانی هم در کارنامه تحصیلیش به چشم نمیخورد و در عوض نصفِ بیشتر شرارتها و خرابکاریهای مدرسه زیر سر او بود. برای همین لبخند خوشی روی لبهای خانم مدیر نقش بسته بود. میتوانست همین چشم بستن و دهان بستن مسخرهی او را به پرونده خرابکاریهای او اضافه کند و زودتر از آنچه انتظارش را میکشید عذر او را بخواهد و او را برای همیشه از مدرسه بیرون کند. اما از زنگ اول که مستخدم مدرسه مدام خبر بچهها را از توی دستشویی برای ناظم و مدیر میآورد یکی یکی به تعداد مریضها و نگرانیهای مدیر و ناظم اضافه شد.
از هر کلاس چند دانشآموز مختلف بدون اینکه با هم برخورد یا آشنایی داشته باشند همه به یک حالت دچار یک بیماری سریع و عجیب شدند. اول سرشان گیج میرفت. بعضیها کمی حالت تهوع بهشان دست میداد. وقتی هم که حالشان جا میآمد و از دستشویی بر میگشتند به حالت غیر ارادی چشم راستشان را میبستند و دیگر باز نمیکردند. دهانشان را هم بیاختیار مثل دهان پیرزنهای بیدندان بهم کلید میکردند و بعد بیاینکه لام تا کام حرفی بزنند بیحرکت، بیصدا و بیآزار توی کلاس مینشستند و به تخته سیاه زل میزدند.
تقریباً از هر کلاس چندین دانشآموز دچار همین مشکلات شدند و اکثرا همین نشانههای بیماری را بروز دادند. تعداد دانشآموزان بیمار بیش از اندازه زیاد شده بود. خانم مدیر نه در سابقهی کاریش و نه در دورهی مدیریتش هرگز مورد مشابه اینچنینی را به چشم ندیده بود. حتا با اینکه چندسال در شهرهای بزرگ و کوچک و در مدرسههای مختلف مشغول بود به یاد نمیآورد بیماری مشابه این بیماری را دیده و یا درباره چیزی شبیه به آن شنیده باشد.
بوی استفراغ و اسید معده گوشه گوشهی مدرسه شنیده میشد. بدتر آنکه دانشآموزان مثل ماتمزدهها توی کلاس نشسته بودند و کمکم ترس بیماری و افکار مختلف در ذهن همهی بچهها رخنه کرده بود. حال بعضی دانشآموزان مساعدتر و حال بعضی بسیار وخیم به نظر میرسید. بعضی از آنها توانسته بودند با نوشتن روی برگههای کاغذ، حداقل یک راه ارتباطی با بقیه دانشآموزان پیدا کنند و بعضی دیگر همانطور رکزده، گنگ و ترسیده توی کلاس نشسته بودند و حتا گریه کردن هم ازشان برنمیآمد.
خانم مدیر و خانم ناظم عصبانی و رنگپریده توی راهروی بین کلاسها از این طرف به آنطرف میرفتند و مدام سعی میکردند دلیل موجهی برای این مشکل پیدا کنند. حتا به خیالشان آمد که دانشآموزان شاید از خوردن غذای مسمومی در بوفه مدرسه به این روز افتادهاند. برای همین به بوفه مدرسه هم رفتند و نصرتی مستخدم مدرسه را سؤال پیچ کردند:
– «خوب فکر کن ببین چی به خورد این زبون بستهها دادی.»
– «هیچی خانوم ناظم. قربونتون برم الهی. همین کیک و نوشابهها و آبمیوههای معمولیه.»
– «بیشتر فکر کن. نکنه لواشکی یا یه چیز بیخودی آورده باشی و فروخته باشی؟»
– «استغفرالله خانوم. این یتیم شدهها مثل بچهی خودم میمونن. تاریخ منقضاشونم همش میدم پسرم ناصر چک کنه.»
– «انقضا! خلاصه خیلی برات بد میشه. بالاخره که معلوم میشه چی شده. ولی خیلی به نفعته که خودت بهمون بگی تا بتونیم هواتو داشته باشیم.»
– «نه خانوم مطمئن باشین. اینا! بفرمائین شما هم یکی از این کیک و آبمیوهها بردارین تا مطمئن بشین سالمن.»
– «لازم نکرده!»
نصرتی صدایش را پایین آورد کمی دور و برش را نگاه کرد سرش را نزدیک گوش خانم ناظم برد:
– «خانوم جون بلا به دور. به گمونم کار بادِ گرمِ سرِ صبحه. مادربزرگ خدا بیامرزم نقل میکرد اون سالی که طاعون شده بود یه باد عجیب غریبی توی شهر پیچیده بود. میگفتن طاعونو باد با خودش آورده.»
– «این حرفا چیه نصرتی؟ طاعون کجا بود؟ طاعون که نمیزنه پلک یکی از چشمهارو سنگین کنه. اونم فقط مال بعضیهارو. ولی عجیبه. خیلی هم بیراه نمیگی.»
خانم مدیر که تمام این مدت بیصدا به سرتاسر بوفه سرک میکشید و تمام خوراکیها را از نظر میگذارند ناخودآگاه با خودش حرف زد:
– «ولی نه! یعنی میگی چیزی رفته تو جلدشون؟ اونم سر صبح؟! تو مدرسه دخترونه؟ اونم تو مدرسهی ما؟ اِه؟ اصلا شاید مرض همهگیری باشه. شاید بقیه مدرسهها هم گرفته باشند.»
همین شد که بیتوجه به آبدارچی و خانم ناظم خودش را با عجله تا دفتر مدرسه رساند و سریع تلویزیون را روشن کرد. اگر خبر بیماری اینچنینی را در تلویزیون میشنید حداقل کمی خیالش راحت میشد:
– «چه دلیل دیگهیی ممکنه فقط و فقط بعضی از دانشآموزان مدرسه رو به این حال و روز بیندازه؟ اونم طوری که هیچ نشونی از بیماری معروف و همهگیری توش دیده نشه. اصلا مگه میشه که همینطور بیخود و بیجهت فقط پلک یکی از چشمها سنگین بشه و دهان بچهها بیدلیل قفل کنه؟ اگر کار ویروس و بیماریهای معمولی بود چرا دانشآموزان ریزنقشتر و ضعیفتر که مدام سرما میخوردن و همیشه تو غیبت بودن و مدام نسخهی دکترشونو میآوردن این مرضو نگرفتن؟ نه! حتماً دلیل دیگهیی باید داشته باشه. طاعون؟! نه! نه! طاعون که ریشه کن شده. وبا…!؟ هم با این نشانههای بیماری جور در نمیآد. نکنه کار قبرستون نزدیک مدرسه باشه؟ ممکنه سرصبحی صدای شیونی اومده باشه و بچهها ترسیده باشن؟»
فکر و خیال دست از سر خانم مدیر برنمیداشت. مدام توی ذهنش دنبال دلیل این مشکل و از آن مهمتر دنبال راهحلی برای آن میگشت؟ خانم ناظم و آبدارچی وقتی برگشتند خانم مدیر به خودش آمد و فهمید بیاینکه چیزی متوجه باشد مشغول تماشای برنامه کودک تلویزیون است. همین که متوجه شد تلویزیون را خاموش کرد و بیاختیار آه بلندی کشید.
خانم ناظم گفت:
– «خانم تقوی! بهتر نیست زنگ بزنیم اولیاشون بیان بچههاشونو ببرن خونه؟ اینجوری شاید مسری باشه بقیه هم بگیرنا.»
خانم مدیر که از خیالاتش بیرون پریده بود با عصبانیت گفت:
– «نمیشه جانم! نمیشه که زنگ زد 50-60 نفر بیان بچهشونو ببرن. مردم هزارجور فکر و خیال میکنند. میدونی اگه به گوش اداره برسه چی میشه؟»
نصرتی با یک منقل زغال و اسپند توی دفتر آمد و بعد از صلوات عجولانهیی که فرستاد گفت:
– «خانم مدیر جان! کارِ باده. الانه با اسپند دود کردن خودم درستش میکنم.»
خانم مدیر بیاینکه جواب نصرتی را بدهد به دود سیاه اسپند روی آتش نگاه کرد و سرش را به سمت پنجره دفتر چرخاند. پشت پنجره بادِ تندی میوزید و از لای پنجره، پرده را تکان میداد. بلند شد چفت پنجره را انداخت و با فشار دادن چندباره از بسته بودن پنجره مطمئن شد. بعد توی حیاط را نگاه کرد: خاک و شن توی هوا تاب میخوردند و برگهای درختان گوشهی حیاط جمع شده بودند و گاهی همه با هم حرکت میکردند. آن دورتر، بالای میله، پرچم چرک و کهنهیی در امتداد مسیر باد راست ایستاده بود و مثل ورقهی حلبی سر و صدا میداد. بالاتر از دیوار مدرسه و تا جایی که چشم کار میکرد درختان خم شده بودند و توی آسمان پلاستیکهای کهنهیی دیده میشد که بیهدف هی بالاتر و بالاتر میرفتند.
بوی اسپند تمام راهروی مدرسه را برداشته بود. نصرتی منقل به دست به تمام کلاسها سرمیزد و تمام بچهها را بخور میداد. بچهها مات و مبهوت به حرکات آبدارچی خیره شده بودند و زیر گوش همدیگر پچپچ میکردند. با اینهمه دود کردن اسپند هیچ تاثیری در مداوای بیماری نداشت. هر ساعت در هر کلاس یکی دو دانشآموز دیگر نیز همان حالات بیماری را بروز میدادند. دانشآموزان همه توی کلاسها نشسته بودند و برخلاف بقیه روزها که سر و صدای درس دادن معلمها به گوش میرسید در این ساعت صدای همهمهی آرام و گنگ بچهها شنیده میشد.
بچهها در اختیار خود در کلاس نشسته بودند و هر یک به کاری مشغول بودند و از آن طرف آنها که نشانههای بیماری را از خودشان بروز داده بودند همانطور با یک چشم بسته توی کلاس نشسته و به روبرویشان خیره بودند. بقیه دانشآموزان هم گاهی زیرچشمی نگاهی به آنها میکردند. معلمها دم در کلاس ایستاده و با یکدیگر مشغول صحبت بودند. دیگر ساعت کلاس و زنگ تفریح معنی نداشت. چیزی به ظهر و تعطیل مدرسه نمانده بود اما هنوز هم تعدادی از بچهها دچار غش و حالت تهوع میشدند و درست مثل بقیه با یک چشم بسته و دهان قفل شده توی کلاس لابهلای بقیه دانشآموزان ردیف میشدند.
***
وقتی که خانم ناظم سر ظهر زنگ تعطیل مدرسه را زد، مدیر بیاختیار نفس راحتی کشید. به خیالش آمده بود که سکان این کشتی بزرگ از دستش خارج شده است و هیچ طور نمیتواند جلو اتفاقات پیشآمده را بگیرد. هرچه که بود اولیای دانشآموزان، بچهها را صحیح و سالم به او و به مدرسهی او تحویل داده بودند و حالا قرار بود بعضی از آنها را با یک چشم بسته و لب و دهان کلید شده به خانهشان بفرستد. از یک طرف دلشوره و نگرانی سرتاپای او را گرفته بود و از طرف دیگر بابت اینکه این بیماری بیشتر از این پیشنرفته و هیچ یک از دانشآموزان دچار مشکل حادتری نشده خیالش کمی راحت بود.
طوفان هنوز آرام نگرفته و در عوض سر و صدای رعد و برق هم به آن اضافه شده بود. خانم ناظم جلوی راهروی مدرسه از زور گرد و خاک و باد دستش را جلوی چشمهایش گرفته بود و مواظب بود بچهها با آرامش و بدون دویدن از مدرسه خارج شوند. بچهها هم کلاس به کلاس و در یک صف از کنارهی دیوار حیاط مدرسه و از زیر پنجرهی مدیر تا دروازهی اصلی در حال خروج از مدرسه بودند. آن میان بعضیهایشان همچنان با یک چشم بسته و دهان کلید شده یک دستشان را روی شانهی نفر جلویی قرار داده و تا درِ خروج حرکت میکردند. باد مقنعه و مانتوی بچهها را تکان میداد و بعضیهایشان از زور باد در صف خودشان جابجا میشدند. به نظر میآمد مار بزرگی دورتادور حیاط مدرسه را گرفته و با پیچ و تاب حرکت میکند. بیرون مدرسه اولیای دانشآموزان یکی یکی دنبال بچهی خودشان میگشتند و پس از شناسایی و پیدا کردن آنها از لابهلای بچهها دستش را میگرفتند و با سرهای رو به پایین و آرام در انتهای امداد کوچه ناپدید میشدند.
نصرتی مستخدم و آبدارچی مدرسه طی و سطل آب را آماده کرده بود و وسط راهروی مدرسه مشغول طی زدن زمین و سرکشی به کلاسها و مرتب کردن میز و صندلیها بود. معلمها بیآنکه حرف تازهیی در مورد بیماری بچهها برای گفتن داشته باشند وسایلشان را مرتب کرده و بعد از خداحافظی از دفتر مدرسه خارج میشدند. خانم مدیر پشت پنجرهی دفتر هنوز به دروازهی خروج خیره شده بود و به صدای هوهوی باد که شنیده میشد گوش میداد. دستش را پشت کمرش گره کرده بود و با افکار مختلف توی ذهنش سر و کله میزد. نمیدانست چه کند. اگر فردا اولیای دانشآموزان بیمار یکی یکی سراغ او را میگرفتند و سلامتی بچهشان را از او میخواستند او باید چه جوابی میداد؟ اگر او و مدرسهی او را به بینظمی متهم میکردند و دلیل بیماری بچهها را به او، نحوهی مدیریت او و یا مدرسه او ربط میدادند چه؟ از آن بدتر اگر این بیماری فقط و فقط مخصوص مدرسهی او باقی میماند و هیچ مدرسهی دیگری دچار بیماریهای این چنینی با این علائم عجیب نمیشدند چه میشد؟ اگر هیچکس نمیتوانست دلیل قانعکنندهیی برای این بیماری پیدا کند چه میشد؟ باید چه جوابی میداد؟ باید مسئولیت را قبول میکرد و تقصیر را گردن غذای مسموم بوفه میانداخت؟ یا باید شیطنت و بازیگوشی بچهها را بهانه میکرد؟ بحث طاعون و وبا را میان میکشید؟ یا همهچیز را به باد ربط میداد؟
خانم مدیر در همین خیالات بود که به نظرش آمد سرش سنگین شده است و روی گردنش سنگینی میکند. چیزی پشت چشمهایش میچرخید. سرش گیج رفت. بیاختیار دست برد و لبهی طاقچهی پنجره را گرفت.
نصرتی مستخدم مدرسه وقتی که با ضربه پا سطل آب را به داخل دفتر مدرسه هول داد و بعد از اولین حرکت طی بر روی زمین، همین که سر بلند کرد خانم مدیر را دید که زیر پنجرهی مدرسه درازکش روی زمین افتاده است. پلک چشم راست خانم مدیر بیاختیار میپرید و چشم چپش بیهدف درست میان چشمهایشان از حرکت ایستاده بود. لبهایش به هم جمع شده بود و چین و چروکهای اطراف لبش خودنمائی میکردند. دستها و پاهایش به حالت خشک و غیرطبیعی هر یک در جهت مختلفی قرار گرفته بود و هیچ تکان نمیخورد.
صدای رعد و برق و باد هنوز شنیده میشد. اولین قطرههای باران با دانههای درشت و خشن روی سقف حلبی مدرسه رِنگ گرفته بود و سر و صدایشان بلند شده بود. دروازهی مدرسه نیمهباز مانده بود و هربار با وزش باد کمی باز و بسته میشد. جلو دروازه مدرسه، تابلوی حلبی کهنهیی آویزان بود و درست زیر آن لامپ شکسته و خاکآلودی توی هوا تاب میخورد.
[1] در سال 1365 در یک مدرسه دخترانه در استان کرمان اولین مورد «هیستری جمعی» یا «اختلال تبدیلی» در ایران گزارش شده است. این بیماری صرفاً جنبههای روانی دارد و تنها با شنیدن یا دیدن نوع بیماری و یا مشاهدهی فرد بیمار و احساس همدردی با وی به دیگران سرایت میکند و دیگران نیز چون فرد بیمار همان نشانههای روانی و عصبی بیماری را بروز میدهند. این بیماری (هیستری جمعی) ممکن است باعث خندههای عصبی، غم و اندوه بیدلیل، نابینایی موقت، رقص عصبی، فلج اعضاء و… شده و به آسانی به دیگران منتقل شود.
داستان کلاسیک اروپایی «مرد فلوتزن و موشها» (نینواز هاملین) از قدیمیترین نمونههای داستانسرایی دربارهی این بیماری است.



اولین باشید که نظر می دهید