این بار جنگل

دختر جنگل صمیمانه‌تر از نگاه تو منرا سرد می‌شود. ردای خاکستری باغ های آمرزش کنار نگاه تو جا ماند و پای من در گِل حدیث بی قراری‌ست. ای کاش نگاه‌ات نگاه بود و گناه با تو بودن دست من نیست. دست من دو شاخه گل خوش صدا می‌خوانَد. آه اگر مداد نگاه تو روی دلتنگی‌های من جا می‌ماند. حوصله باران‌ام اگر مجذوب دست‌های تو کنار چمبره زدن‌هایمان ایستادی و به زیباترین درخت جنگل نگریستی.

12مادر! چرا درخت سبز حیاطمان سرخ نمی‌شود؟ من تنها درختان دو رنگ معصوم را دوست می‌دارم. نمی‌دانم چرا جنگلی که درخت دارد زیبایش در خانه ما نروئیده و من شبانه تنها به تماشای آن می‌باید رفت. من درخت را برای ایجاد جنگل نخوانده بودم. نه هرگز! تنها بوی سبزی شاخه زیباترین‌اش برای عادت من سیر می‌شود.

من جنگل را با یک تبر دزدی قطع خواهم کرد و آنقدر از انگشت انگشتری‌ام خون می‌چکید که رد پای‌ات را روی شاخه‌های بهم چسبیده ایستادم.

بگذارید! فرصت یکبار زندگی من را پس بدهید. من در چشم‌های خیس دریا خوانده بودم که زندگی آبی است. اما تو سبزی و رنگ، التماسِ خیانتِ پوشیده شده.

باز من در شب قدم می‌زنم و دست‌هایم در جیب‌هایم جا می‌مانَد. خورشید انگار که باریدن باران را خوابیده باشد، برای نگاه من سرک می‌کشد. اما من بی اختیارتر دنبال نگاه مسموم تو می‌گردم که کدام شاخهِ کدام درختِ این جنگل را نفرینی کرده. من نفرینی آخرین نگاه تو بودم و با همه دلهره‌های آشتی بوسیده بودم. پای من در التماس قد می‌کشید و چشم‌های تو خمارتر دست هوا را می‌بلعید. عشقبازی با هوا؟! وا مصیبتا! تو هنوز ترانه‌ی من را نشنیده‌ای؟ برایت می‌نویسم. باشد برای یادگاری. قول می‌دهی نام من را روی سطرهای خالی یک دفتر جا نگذاری؟ من امتداد تو در خودم، مثل یک صوت محتوم که با شِکَر شیرین می‌شود و تو که کامل می‌شوی ماه، سکه‌ی طلای آسمان خواهد بود.

دیگر نه تو هستی و نه این دیوار. من شب‌ها کنار جنگل قدم می‌زنم. برگ‌ها را یکی یکی زیر پایم می‌چلانم، به باد لکنتی جنگل می‌خندم و سوت زنان می‌گذرم.

از اینجا تا آنجا، تا شهر من –لاهیجان- چند کیلومتر راه باقی است. اما شب‌ها کنار اتاق تو هنوز صدای باد می‌آید.

من روزهایم را یکی یکی از لابه‌لای زندگی جدا می‌کنم، با آن عصایی می‌سازم و تا امتداد نگاه تو قدم می‌زنم، به کجای جنگل نگاه می‌کردی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.