هذیان تلخ بیسوالی
هذیان به کنارم خزیده بود و من از دردِ تنهایی، همچنان به هر درختِ راه انگشت میکشیدم. از باد که اینچنین باد به روزگارم انداخته بود دلگیرم؟! نه! خودم بود که به انتخابی چنین دست دراز کرده بودم. خودم میدانستم که نهایت معراج من، جاودانگی سکوت است. باید به حال روزگار پیشینم، دلخوش به روزگار…

