دلم بیش از اندازه برای پیشی تنگ شده است و متاسفانه از او عکس یا فیلم دیگری ندارم. فکر میکردم همیشه همینجا میمانَد و همیشه با ما خواهد بود. بچه که بود، مادرش که گربهای تماما سیاه بود آنرا در حیاط خانهی ما ول کرد و رفت. پیشی به نظرم مشکل ژنتیکی اساسیای داشت. صدای میو میو کردنش بیشتر شبیه نالههای گوشخراش بود و لطافت میوهای گربههای دیگر را نداشت؛ از همان کودکی بیش از اندازه ترسو بود. از توی حیاط بیرون نمیرفت. دیوارها برای او بسیار بلند بودند و از سر و صدای موتورها و ماشینها میترسید. هر وقت که درِ خانه را باز میکردم تا دم در با من میآمد اما از در بیرون نمیرفت. چند بار درِ کوچه را باز گذاشتم و خودم در درگاه ایستادم و او را در نیممتری در نوازش میکردم تا به محیط بیرون عادت کند، اما همیشه به محض شنیدن صدای عابر یا هیاهوی موتور و ماشین، سریع به داخل حیاط پارکینگ بر میگشت. یادم هست حتی چندبار بلندش کردم و توی کوچه دیوارها را از ارتفاعی بالاتر به او نشان دادم، اما هیچ علاقهای به رفت و آمد بیشتری نداشت. در خانهی آپارتمانی ما، درست جلوی در ورودی طبقه دوم، برای او غذای مخصوص میخریدم و سر صبح، سر ظهر و دم غروب از حیاط تا طبقه دوم بالا میآمد و با صدای گوشخراشش میوهای کشیده و ادامهدار میکشید و به اندازه غذا میخورد…
در این بین گربههای دیگری نیز (مثل مادرش که دیگر هیچوقت ندیدمش) برای غذا یا آب خوردن تا طبقه دوم میآمدند و برای پیشی فیف میکشیدند و پیشی مات و مبهوت میماند و انگار که با صدایی ناآشنا برخورد کرده باشد، نمیدانست چه کند. بعضی گربهها قلدری میکردند و از ظرف غذای او میخوردند و او منتظر میماند تا آنها غذا بخوردند و بروند و نوبت او شود. دیدم اینجوری نمیشود، ظرف غذای دیگری خریدم ولی پیشی در حضور آنها غذا نمیخورد. به قول مادر که عادت دارد به همهچیز احساس ناکافی بودن بدهد، پیشی بیعرضه بود! از دعوا فراری بود و هیچ میلی به رقابت نداشت. کمکم که بالغتر شد، سر و کلهی گربهی مادهی سیاه دیگری با دست و پاهای سفید پیدا شد. انگار دستکش و جوراب سفید به تن داشت و او هم برای پیشی فیف میکشید.
پدرِ پیشی که احتمالا گربهی نارنجی بداخلاق و بیاعتمادی به انسان بود، گهگداری به ظرف غذای پیشی دستبرد میزد. عادت داشت کل ظرف و غذای درونش را تفمالی کند. نمیدانم میدانست که پیشی فرزند خودش هست یا نه و اصلا نمیدانستم که پیشی میداند احتمالا او پدرش است یا نه. در هر صورت فرقی نداشت، پیشی دنبال رقابت نبود. کنار میایستاد، تا بخورند و بروند…
توی این یک سال، پیشی کمکم جرات پیدا کرد و دیوارپیمایی میکرد. هر وقت که از در خانه خارج میشدم با من (یا بقیه ساکنین) از در حیاط بیرون میرفت، روی خاک کوچه غلت میزد و همونجور پا در هوا، محیط را میپایید که مبادا خطری در کار باشد. رفت و آمدم معمولا یک ساعتی طول میکشید و گاهی پیشی همونجور در کوچه وول میخورد و زیر ماشینهای پارک شده پنهان میشد. یادم هست چندباری که نزدیک در خانه میشدم، یکهو از زیر ماشینی بیرون میپرید و با میوهای گوشخراش بدو بدو تا دم در خانه میدوید، در را باز میکردم و با من وارد خانه میشد. احساس میکنم آن اوایل دوست داشت ساکنین خانه بدانند که چه وقت بیرون میرود و کی بر میگردد.
بزرگتر که شد از دیوار پشت حیاط خانه هم رفت و آمد میکرد. شاید از آن گربهی دستکشپوش یاد گرفته بود.
الان که اینها را مینویسم بغض در گلویم نشسته است، این ترانه را میشنوم و دلتنگ پیشی هستم. هرگز تصور نمیکردم اینطور وابستهی او شوم. اهالی خانه میگویند از بس بیعرضه بوده لابد زیر ماشین رفته یا کشته شده، یا در سوراخی گیر کرده و همانجا مرده است. من اما امیدوارم که به دنبال آن گربه دستکش پوش و پی عاشقی رفته باشد.
هرگز دوست نداشتم او را در داخل آپارتمان اسیر کنم. آرزویم بود که به میل خودش رفتار کند و اگر دوست دارد بماند و اگر دوست ندارد برود. دلم خوش بود که غذای ارزان قیمت ایرانی «ویپت» برای او کافی هستند. اما گویی عشق سراغ او آمد و رفت. ماهی سیاه کوچولویی شد و به دنبال سرنوشتش رفت.
یکبار دیگر هم برای سه روز خانه را ترک کرده بود. وقتی برگشت بیسر و صدا رفت توی جعبهای که در پاگرد طبقه سوم بود. غروب آمدم و طبق معمول صدایش کردم که شاید برگشته باشد و غذایی بخواهد. صدای نالهی خفیفی شنیدم، دنبال صدا را گرفتم و دیدم بیحال و خسته، توی جعبه خودش را مچاله کرده میوهای خفیف و ناامیدانهای سر میدهد. بوی آشغال میداد. فکر کردم حتما توی سطل آشغالی افتاده است. کمکم بهتر شد و دوباره رفت و آمدهای هر روزهاش شروع شد؛ اما همیشه برای غذا و چرت زدن و خوابیدن بر میگشت. حالا اما بیش از 10 روز است که از او خبری نداریم.
حالا به رسم معمول خودم را مقصر میدانم. خودش را خیلی میخاراند و برایش هر سه ماه یکبار نصف قرص انگل را روی غذایش میریختم. فکر میکنم به خاطر همان قرصها بود که بیحال بود و هوس ماجراجویی نمیکرد و بیش از چند ساعت از خانه دور نمیشد. این اواخر، موهای پشت گردنش کمی ریخته بود. مادر و دیگران میگفتند با گربههای دیگر دعوا کرده، کتک خورده و زخمی شده است. اما من فکر میکردم عواقب مشکلات ژنتیکیاش بودند. گفتم اینبار قرص ضد انگل به او نمیخورانم تا خودِ طبیعت، مشکل او را برطرف کند. فکر میکردم اگر با گربههای دیگر رفت و آمد کند، باکتری به باکتری، باطری به باطری میکنند و نسبت به مرضهای گربگی واکسینه میشود. بعد از چند هفته ریزش موی پشت گردنش کمتر شد و بعد یهو غیبش زد.
روزهای آخر کمتر سر و کلهاش پیدا میشد. فقط برای غذا میآمد. نزدیک 11 صبح، حوالی 3 بعد از ظهر و حوالی غروب. غذا را که میخورد جیم میزد و غیب میشد تا اینکه یک روز دیگر حتی برای غذا هم برنگشت… به جایش یکی دوبار گربهی دستکش پوش آمد و آنهم چند روزیست پیدایش نیست. پدر نارنجیاش را اما چند روز پیش دیدم. ظرف غذای پیشی را جمع کرده بودم و چیزی پیدا نکرد و رفت. هیچوقت نزدیک نمیآمد. انگار کیسهی بد دلیهای آدمها به تنش خورده بود و درست و حسابی از آدمها دوری میکرد.
امیدوارم پیشی پی جفتگیری رفته باشد و بعد از زدن مخ گربهی مادهی مورد علاقهاش، و تکثیر ژن معیوب اما مبارزش، گهگداری بهم سر بزند… امیدوارم هرجا که هست زنده باشد و دنبال زندگی گربهای خودش باشد. با آدمها بودن، واقعا چیز جالبی نیست.
این ترانه را سالها پیش نوشته بودم (احتمالا مهر 1389) و گویا برای غم اینروزهای من بوده است…
ترانه اشارهای به داستان کوتاه «سه قطره خون» از صادق هدایت هم دارد اما دیدگاهش نسبت به گربه کاملا متفاوت است.
کودکتر که بودم، همان گربههایی که مدام از روی حصار خانه رفت و آمد میکردند، جوجهی رنگیای که متعلق به خودم را میدانستم خوردند و آن موقع هرگز فکر نمیکردم، ورق اینطور برگردد که برای نوادگان یا بستگان همان گربه بغض در گلویم بنشیند.
یه گُربهیِ ، خَسته، تو کُنجِ دیوار
بو میکِشه یارِ خودش رو انگار
گُربِهِه از بَس پِی اون دَویده
خَسته و دَرمونده شُده؛ تَکیده
تو جوب آب و زیر اَشکِ ناودون
تو خونههای پیر و دَرب و داغون
کِنارِ تیرِ یه چراغِ برقی
تیر میکشه دِلِش یه تیر مَشقی
گُربه نَرِه! گُربه نَرِه! شَب که تموم نمیشِه!
خُدا بخواد یارِ تو هم یه روزی پیدا میشه!
بو میکِشه رو خاکِ خیسِ کوچه
زِندگی بی اون، واسه گربه پوچه
حتا میگَن دنبالِ ردِ خونه
کُشته شده، یا نه! خُدا میدونه!
گُربه نَرِه! گُربه نَرِه! شَب که تموم نمیشِه!
خُدا بخواد یارِ تو هم یه روزی پیدا میشه!
سه قَطره خون پای دِرَخت چِکیده
دَستِ کی بود که ماشه رو کِشیده؟
کی رَفته بود که از سِتاره رد شِه؟
کی بود میخواست با اون دوباره بد شِه؟
گُربه نَرِه یارِتو دُزده کُشته
دَستای اون دُزده همیشه مُشته
نمیشه که مشتِ اونو وا کُنی
مَردُمو با حَقیقَت آشْنا کُنی
گُربه نَرِه! گُربه نَرِه! شَب که تموم نمیشِه!
خُدا بخواد یارِ تو هم یه روزی پیدا میشه!
ترانهسرا: میلاد رضایی خلیق
آهنگ، تنظیم و اجرا Suno


