من و او «سی و شش» دخل و خرج این کافهنشینیها
با او در کافهای نشستهایم. حرفها و قهوهمان که تمام میشود میگویم: «خب! خوش گذشت. پاشو برو حساب کن که بریم…» او میگوید: «واااا مگه من باید حساب کنم؟!» میگویم: «پس دونگتو بده من میرم میدم» حق به جانب نگاهم میکند. طوری که انگار توهین بزرگی به او کرده باشم پشت چشم نازک میکند و…





