من و او «سی و شش» دخل و خرج این کافه‌نشینی‌ها

با او در کافه‌ای نشسته‌ایم. حرف‌ها و قهوه‌مان که تمام می‌شود می‌گویم: «خب! خوش گذشت. پاشو برو حساب کن که بریم…» او می‌گوید: «واااا مگه من باید حساب کنم؟!» می‌گویم: «پس دونگتو بده من می‌رم می‌دم» حق به جانب نگاهم می‌کند. طوری که انگار توهین بزرگی به او کرده باشم پشت چشم نازک می‌کند و…

من و او «سی و پنج» او و این عادات ماهانه… او و این پریود

با زنم نشسته‌ایم گوشه‌ی اتاق، تلویزیون می‌بینیم. کار خاصی نمی‌کنیم. جز اینکه گاهی من خمیازه‌ای می‌کشم. او می‌گوید: اعصابمو بهم ریختی. چقدر خمیازه می‌کشی؟ می‌گویم: چه‌قدر نبودا… شاید این دومیش بود. او می‌گوید: همین که گفتم! بس کن. می‌دانم روزهای سختی را می‌گذراند. قصد ندارم سر به سرش بگذارم. پریود یا عادت ماهانه زنان طبیعی‌ترین…

من و او «سی و چهار این-ژنِ نیم‌جویده»

مدتی‌ست خبری از او ندارم. نه او را دیده‌ام، نه خبری از او شنیده‌ام و نه اتفاقی افتاده که من را به یاد او بیندازد. احساس می‌کنم همه‌چیز در یک خلاء سفید بی‌انتها می‌گذرد. دور تا دورم را سفیدی و نور احاطه کرده است و گهگاه هاله‌های مه و نور در هم می‌غلتند و جای…

من و او «سی و سه» این اعداد بی‌طاقت

راستش را بخواهید چند وقت پیش با خودم تنها کردم و شروع به شمردن کردم. با خودم حساب کردم که با چند نفر قرار و مدار عاشقانه یا شبه‌عاشقانه گذاشته‌ام. این فکر را دیدن فیلم Love in the Time of Cholera (2007) به سرم انداخت. درست آنجایی که مردِ عاشق‌پیشه برای پر کردن قسمت خالیِ…

من و زنم «سی و دو» – عشق، این احساس مردانه

گاهی فکر می‌کنم آنچه از عشق در قصه‌ها و افسانه‌ها گفته می‌شود تماما و تماما ساخته‌ی ذهن مردان است. انگار که فلان شاعر و فلان نویسنده داستان عشق خودش را برای مرد دیگری در تاریخ تعریف کرده باشد و مثلا خواسته باشد به بقیه مردان نشان بدهد که ببینید چه‌قدر او را دوست داشتم و…

داستان من و زن‌م ::: سی و یک

دوست داشتن برای مردان همیشه با «دیدن» شروع می‌شود. هیچ به خاطر ندارم مردی را که عاشق کمالات روحی زنی شود بی‌آنکه او را حتا برای لحظه‌یی دیده باشد. من هم همین‌طورم. اولین چیزی که مرا مجذوب می‌کند و خرمن عشق و عاشقی من را به آتش می‌کشد دیدن حالتی خاص در چهره، ادا و…

داستان من و زن‌م ::: سی

زن‌م را پیدا کرده‌ام. همان کسی را که همه‌ی عمر دنبال آن بودم… زن‌م را پیدا کرده‌ام. خودِ واقعی‌‌اش را پیدا کرده‌ام. حالا دیگر خیال و رویا نیست. همه چیز واقعی‌ست. آسمان و آفتاب واقعی‌ست. ابرها واقعی‌اند. باران واقعی‌ست. حتا برف هم واقعی‌ست… ناگهان از خواب می‌پرم. بازهم خیالاتی شده‌ام. باز هم خیال کرده‌ام که…

منو اصلی