داستانک «حکایت گرگی در رمه»
گرگی خسته از راهی بسیار دور و دراز به نزدیکی آن ده رسید و از سراشیب تپهای بالا شد. بوی خوش گوسفندان به مشامش آمد. پس با خود اندیشید: «همان است که شنیده بودم. اکنون که گلهی بزرگ گوسفندان با دههزار گوسفند و تنها یک سگ نگهبان و یک چوبان دربرابرم است، بهتر آنست که…
داستانک «مردی که هیچ نمیدانست»
مرد گفت: راستش توی این موارد بهتر است که آدم خودش را به ندانستن بزند. میدانید که!؟ غیرت مردانهام اجازه نمیداد درباره چنین موضوعی بدانم و درباره آن حرفی بزنم. سربازرس همانطور که گوشهی اتاق ایستاده بود سه مرتبه، سر و ته، سیگارش را به روی ناخن شست دست چپش کوبید و با پوزخند گفت:…
داستان یک برگه کاغذ
هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر میآمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر میافتادند و کاغذپارههایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان میبارید را از تن دیوار جدا میکردند. خورشید که بالا میآمد بقیه مردم با کاغذهای لولهشدهی زیر بغلشان از خانه بیرون میزدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر میرسانند. کاغذها را با عجله باز کرده (...)
داستانک – ارتباط
عمو عباس، گردنش را راست نگه میداشت، دستش را پشت کمرش گره میکرد و میگفت: «زبان ما به عنوان یکی از بهترین و کاملترین زبانهای دنیاست و مایی که به این زبان حرف میزنیم باید از حرف زدن به این زبان افتخار کنیم. من خودم آدم تحصیل کردهای هستم و اینچیزها را خوب میفهمم.» و…
داستانک «تانگو در تاکسی»
سوار که شدند هنوز بحثشان ادامه داشت. تصمیمشان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم میتونم. وقتی بهت میگم میخوام پاکش کنم، میکنم. ولی به خاطر اینکه بهت ثابت کنم میدم یکی دیگه پاک کنه. میخوام بهت ثابت کنم چه فکر و…
داستانک «ختنهسوران»
بچه چشمهایش را بسته و مشتهایش را گره کرده بود. با ولع پستان مادرش را ميمکيد. «طلعتخانم» آنطرف اتاق با کارد دور تا دور پرتقال را خط ميانداخت. گفت:«نازنينجون. بچه تا بزرگ بشه هفتجور رنگِ رو عوض ميکنه… الان چشماش شبيه آقا محسنه، درست! ولي بعداً حتماً رنگ عوض ميکنه.» «خانم رضوي» که توي کيف…





