داستانک «تانگو در تاکسی»

داستان کوتاه | داستانک

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت:
«خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.»
2c067a861fef765f1f202659d1007f3bزن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.»
مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.»
بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت:
«آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.»
گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟»
گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.»
بعد زیر لب ادامه داد:
«هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟»
زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند:
«بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.»
«با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.»
«آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.»
از توی آینه که نگاه می‌کردم هنوز پوزخند معنی‌دار زن روی صورت‌ش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشم‌هایش می‌چرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیال‌ش را راحت کند. صورت‌ش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرق‌کرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. به ویترین مغازه‌ها، به تابلوهای براق، به فروشنده‌های همیشه خندان پشت دخل مغازه‌ها. گفت:
«آقا همین‌جا نگه‌دارین. همین‌جا خوبه. چه‌قدر می‌شه؟» و بدون این‌که منتظر جواب باشد  چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیف‌ش بیرون کشید و گفت:
«بفرما. بقیه‌ش هم بمونه.»
سریع پیاده شد و با حالت مخصوصی پیاده شدن‌ زن‌ را تماشا کرد. مثل مأمور اعدامی شده بود که قربانی لجوج و گناهکاری را به سمت چوبه‌ی دار می‌برد. شاید احساس غرور می‌کرد.
درِ عقب را خودم بستم. نه مأمور اعدام، نه اعدامی وقت این‌کار را نداشتند. روی صورت زن هنوز پوزخند معنادارش باقی مانده بود. با چابکی قدم برمی‌داشت و خودش جلو جلو داخل موبایل‌فروشی شد. انگار می‌خواست قائله لج گرفتن بچه‌یی را بخواباند.

پ ن:

«آخرین تانگو در پاریس» فیلمی به کارگردانی «برناردو برتولوچی» و بازی «مارلون براندو» است.

«تانگو» نام اپلیکشین (برنامه) مخصوص گوشی‌های هوشمند است. این برنامه پیام‌رسان مانند تلگرام، وایبر، واتس‌آپ و… قابلیت چت و گفتگو و دوست‌یابی بر اساس موقعیت فیزیکی شخص را داراست.

۹۳/۴/۲۴

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

لینک کوتاه: http://bisto7.ir/?p=219

یادداشت‌های مشابه

داستانک «پروژه قاره‌سوزی» قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد...
داستان کوتاه «جنگل گیج و منگ» یا «آقا و خانم شیر ب... در گوشه‌ای از جنگلی بزرگ خانم و آقای شیر زیر نور مهتاب، پشت میز بلوطی نشسته و مشغول خوردن آخرین تکه‌های کباب بره بودند. ادموندِ شیر آخرین تکه‌ی ران را...
داستان کوتاه «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»... یکی دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگی...
داستانک پرده‌های پنهان لابد دنبال چیزی می‌گشتم والا آن‌قدرها هم عادت ندارم که برای وقت‌گذرانی در طول و عرض خیابان قدم بزنم. واضح‌ترین چیزی که به خاطرم مانده این‌ست که از عرض...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |