بایگانی: ‘داستانک’

داستانک پرده‌های پنهان

جمعه, 7 شهریور, 1393

لابد دنبال چیزی می‌گشتم والا آن‌قدرها هم عادت ندارم که برای وقت‌گذرانی در طول و عرض خیابان قدم بزنم. واضح‌ترین چیزی که به خاطرم مانده این‌ست که از عرض خیابان در حال عبور بودم و همین که سر چرخاندم تا از نبودن ماشین در سمت چپ خودم مطمئن شوم، گرما و کرختی نسبتا مطبوعی را در سمت راست کمرم احساس کردم. چیزی که بود کوبیده شدن یک جسم سنگین به  تن‌م مرا به چندین متر آن‌طرف‌تر پرتاب کرده بود.  بعد مثل آن عروسک‌های مو دراز و رنگ‌وارنگ اسباب‌بازی فروشی‌ها که تا از حالت عمودی زاویه‌شان به سمت افق کم می‌شود، یا به اصطلاح خودمان می‌خوابانی‌شان چشم‌شان بسته می‌شود، کم‌کم و به حالت آهسته روی زمین ولو شدم و چشم‌م هم‌زمان بسته شد. هوشیاری‌ام لحظه به لحظه رنگ باخت و زندگی برای من در تاریکی و خلا فرو رفت.Chance-Meeting-Forest-Dragons
در آن حالت تنها قوه‌ی فعال بدن‌م مغز و خیالات‌م بود که به طور معمول به کار خودشان ادامه می‌دادند. اما دل‌م می‌خواست بلند می‌شدم و سرِ راننده فریاد می‌کشیدم که «هوی! مگه کوری؟ داری خلاف می‌یای.» ولی لب‌هایم به هم کلید شده بود و نمی‌توانستم آن‌ها را از هم باز کنم.
فکر می‌کردم مُردم و  هیچ‌چیز نمی‌تواند مرا از این مرگ نجات دهد. جز تاریکی چیز دیگری نمی‌دیدم. دل‌م می‌خواست در مقابل این نیروی عظیم مرگ مقاومت کنم. خیال می‌کردم همین که چشم‌هایم را برای لحظه‌یی باز کنم می‌توانم مرگ را از اطراف خود برانم و جلوِ مردن خودم را بگیرم. به همین خاطر تصمیم گرفتم چشم‌م را باز کنم. تمام قوای پیدا و پنهان خودم را پشت پلک‌هایم جمع کردم و با هر زحمتی بود این پلک سنگین چند تنی را از هم باز کردم.
منتظر بودم اولین چیز‌هایی که ببینم تکه‌یی از سقف بیمارستان باشد و سِرُم و شلنگ آن که توی دست‌م قطره قطره سرما می‌ریزد و مثل همیشه تا خرخره پر است. دل‌م خوش بود همین که توی بیمارستان باشم جای شکرش باقی‌ست. گمان‌م این بود که با بازکردن چشم‌هایم خودم را از کُمای جندین روزه‌یی خلاص کرده‌ام. اما همین که چشم باز کردم به جای این جور چیزها دستِ راست پدرم را دیدم و دست چپ مادرم را که مچِ دستِ راست و چپ‌م را گرفته بودند و مرا روی زمین می‌کشیدند. (بیشتر…)

بدون نظر »

داستان یک تکه چوب

پنجشنبه, 6 شهریور, 1393

هر دو روی زمین نشسته بودند. با یک تکه چوب روی خاک یک چند ضلعی کشید و چوب را درست همان‌جایی که خط کشیدن را شروع کرده بود نگه داشت. بعد آن‌را بالای مستطیلی که کشیده بود گرداند.
ـ «این دنیای منه» و چوب را همان‌طور دورتادور مستطیل تکان ‌داد. بعد نوک چوب را جایی داخل آن پایین آورد.
ـ «این من‌ام و تو توی این دنیا هیچ جایی نداری»
«تو» گفت:
ـ  «چرا؟ این خیلی بی‌انصافیه»
ـ «به هر حال تو این‌جا جایی نداری.»
ـ «اما این درست نیست. تو خودت قبلا جور دیگه‌یی گفته بودی»
ـ «حالا دیگه نمی‌گم. این دنیای منه؛ این من‌ام و تو این‌جا هیچ ‌جایی نداری. خب! حالا چی می‌گی؟»
«تو» دست‌ش را گذاشت زیر چانه‌اش؛ همان‌طور که به دنیا نگاه می‌کرد آه کشید. سرش بالا و پایین رفت. دست‌ش را آزاد کرد و نوک انگشت‌ش را جلو پای خودش توی خاک فرو کرد؛ وقتی که دست‌ش را بلند کرد گفت:
ـ «پس این هم من‌ام. تو توی همون دنیای خودت خوش باش. اصلا نمی‌خوام پیش‌ت باشم»
ـ « تو فقط یه نقطه‌یی. خودت هم می‌دونی که هیچی نیستی.»
ـ «فکر کردی خودت دو تا نقطه‌ای؟»
ـ به هر حال این من‌ام.» چوب را برداشت و بالای نقطه‌ی خودش چند خطِ کج کشید:
ـ «و این هم ابرهایی هستند که بالای سر من‌اند.»
«تو» بالای نقطه‌ی خودش چند نیم‌دایره کشید:

Oil paintings by Vladimir Volegov

Oil paintings by Vladimir Volegov

ـ «ابرای تو عصبانی‌اند. این ابرهای من‌اند که مهربون‌اند.»
ـ «مهربونی به درد ابرها نمی‌خوره. هیچ ابر مهربونی وجود نداره. بارون فقط از ابرای عصبانی می‌باره.»
ـ «من از بارون بدم می‌یاد.» بالای نقطه‌ی خودش یک نیم دایره دیگر کشید و دو طرف‌ش را بهم وصل کرد. از وسط آن یک خط به پایین کشید:
ـ «این هم چتر منه. نمی‌خوام بارون بهم بخوره»
ـ «اگه چتر هم داشته باشی باز هم خیس می‌شی. بارون تاثیر خودشو می‌ذاره. من اگه از خیس شدن بدم بیاد می‌رم تو خونه و از پشت پنجره بارونو تماشا می‌کنم»
و دور تا دور نقطه‌ی خودش یک خانه کشید. یک مثلث و یک مربع؛ نقطه داخلِ مثلث بود.
ـ «اما تو که رو سقف خونه‌ای»
ـ «این سقف نیست. خونه‌‌ی من زیرِ شیروونی‌یه. از اون بالا همه چیز بهتر معلومه»
ـ «خب که چی!؟ چه فایده‌یی داره؟»
ـ «فایده‌ش اینه که تو توی دنیای من نیستی و من بارونو تماشا می‌کنم»
ـ «خب نباشم که چی بشه؟»
ـ «این‌که تو همیشه تو می‌مونی و من همیشه من. تو ممکنه شما بشین و من، ما. اما باز تو، تویی و توی دنیای من نیستی. تو همیشه تو می‌مونی، تا وقتی که خودت جور دیگه‌یی نخوای»
ـ «من که نمی‌دونم چی می‌گی.» چوب را از دست‌ش گرفت. روی نقطه‌ی خودش پایین آورد و همان‌طور که دور می‌شد نقطه‌ی خودش را مثل یک خط راست با خودش برد. خطِ راستِ «تو» کمی دورتر تمام شد. تکه چوب همان حوالی روی زمین افتاده بود. همان شب که باران بارید، ابرهای هر دو خیس شدند و فردا روی گل و شل آن اطراف هیچ کدام از نقطه‌ها معلوم نبودند.

مرداد 90

بدون نظر »

داستانک «حماقت»

چهارشنبه, 5 شهریور, 1393

زن گفت: «هنوز برنگشته؟»
دختر گفت: «نه!»
زن گفت: «چند وقت گذشته؟»
دختر گفت: «بیش‌تر از هفت ماه.»
زن گفت: «خبری ازش داری؟ می‌دونی کجاست و چی می‌کنه؟»
دختر گفت: «نه! نمی‌دونم. نمی‌خوام درباره‌ش حرفی بزنم.»
صدای تک‌نوازی گیتار فلامینکو توی کافه پیچیده بود. رtumblr_accept-yourselfوی دیوار کافه عکس‌های مختلفی از هنرمندان معروف دنیا وجود داشت که از لای دود سیگار معلق در هوا به حالت اسرار آمیزی در آمده بودند. دو فنجان قهوه اسپرسو روی میز بلوط گوشه‌ی کافه قرار داشت. یک دست دختر زیر چانه‌اش بود و چشم‌هایش توی فنجان افتاده بود. همین که ریتم موزیک تغییر کرد، گفت:
–  «شاید به اندازه کافی رهاش نکردم. باید بیش‌تر آزادش می‌ذاشتم. بیش‌تر به‌ش می‌توپیدم و ازش فاصله می‌گرفتم.»
زن گفت: «فکر نکنم که این‌طور باشه. عشقِ واقعی اگه واقعا مالِ تو باشه، تحت هر شرایطی دوباره به سمت‌ت می‌یاد. احتمالا اون سهم تو نبود.»
دختر با قاشق کف و حباب‌های روی قهوه را گوشه فنجان مچاله کرد:
– «یعنی منو فراموش کرده و الان با کس دیگه‌یی آشنا شده؟»
زن گفت: «همه‌‌ی مردا سر و ته یه کرباس‌ن.»
دختر گفت: «ولی اون واقعا فرق می‌کرد.» (بیشتر…)

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |