داستانک (بایگانی)
داستانک «پروژه قاره...
قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص …
داستانک «حکایت گرگی...
گرگی خسته از راهی بسیار دور و دراز به نزدیکی آن ده رسید و از سراشیب تپه‌ای بالا شد. بوی خوش گوسفندان به مشامش آمد. …
داستانک «مردی که هی...
مرد گفت: راستش توی این موارد بهتر است که آدم خودش را به ندانستن بزند. می‌دانید که!؟ غیرت مردانه‌ام اجازه نمی‌داد درباره چنین موضوعی بدانم …
داستان یک برگه کاغذ...
هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی …
داستانک – ارتباط
عمو عباس، گردنش را راست نگه می‌داشت، دستش را پشت کمرش گره می‌کرد و می‌گفت: «زبان ما به عنوان یکی از بهترین و کامل‌ترین زبان‌های …
داستانک «تانگو در ت...
سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» …
داستانک «ختنه‌سوران...
بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود و مدام پستان مادرش را می‌مکید. طلعت‌خانم آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتقال …
داستانک پرده‌های پن...
لابد دنبال چیزی می‌گشتم والا آن‌قدرها هم عادت ندارم که برای وقت‌گذرانی در طول و عرض خیابان قدم بزنم. واضح‌ترین چیزی که به خاطرم مانده …
داستان یک تکه چوب...
هر دو روی زمین نشسته بودند. با یک تکه چوب روی خاک یک چند ضلعی کشید و چوب را درست همان‌جایی که خط کشیدن را …
داستانک «حماقت»
زن گفت: «هنوز برنگشته؟» دختر گفت: «نه!» زن گفت: «چند وقت گذشته؟» دختر گفت: «بیش‌تر از هفت ماه.» زن گفت: «خبری ازش داری؟ می‌دونی کجاست …