بایگانی: ‘داستانک’

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

پنجشنبه, 24 فروردین, 1396

قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را خاموش می‌کردند، می‌شد دید که نور ماه روی شیروانی خانه‌ی روبرویی می‌افتد. حالا اما این‌طور نیست. درست مثل یک یقه‌ی بدقواره توی گردن آسمان یک چیز دایره‌یی کدر بدرنگ بالا آمده است. از پشت جای خالی خانه‌ها، درخت‌ها، آسمان‌خراش‌ها، حتا آن‌دورترها از پشت جای خالی کوه‌های سنگی ترکیب ناجورش توی ذوق می‌زند.

هیچ‌وقت تلاش نکردم که اسمش را حفظ کنم. فرقی هم نمی‌کرد. برایم اهمیتی نداشت. گیرم «عباس»، «محمود» یا «سیاره‌ی جدیدالتأسیس بهمان». چیزی که برای من اهمیت داشت نور زننده‌ی قهوه‌ای رنگی بود که همیشه روی تن زمین می‌انداخت. قبلا این‌موقع‌ها شب که می‌شد دست‌کم وقتی خورشید را نمی‌دیدم می‌توانستم خودم را با تاریکی کم‌رنگ ماه وقف بدهم. اما حالا نه. تقریبا یادم رفته است تاریکی چه رنگی بود.

برای پنجره‌ها چند پرده‌ی سیاه‌رنگ پیدا کردم. برای خودم شب و روز مصنوعی درست کردم. چند ساعت پرده‌ها را باز می‌گذارم و چند ساعت پرده‌ها را می‌کشم. بعد خیال می‌کنم که توی تاریکی نشسته‌ام. اما در واقع زیر نور قهوه‌یی آن دایره‌ی بدترکیب هستم. از یک پنجره شکسته و یک دیوار نصفه و نیمه انتظار بیشتری هم نمی‌شد داشت. پرده‌ها را به زحمت پیدا کردم. دور و برم فقط در و دیوار شکسته، سنگ و کلوخ و آجرپاره بود. عملا چیز دیگری دیده نمی‌شد. حالا هم همین‌طور است. فقط آن‌دورها همان دایره‌ی قهوه‌یی مانده و من این گوشه با چند رج دیوار و یک پنجره و کمی خرت و پرت. دست‌کم این‌ها را برایم باقی گذاشتند.

نمی‌دانم چطور شد قرعه به نام من افتاد. درست مثل ترک کردن یک مهمانی کسل کننده، با عجله و رودروایسی از همدیگر خداحافظی کردند و یکی یکی رفتند. فقط 50-60 نفر باقی مانده بودیم. به غیر از آن چند چینی که انگار در همه‌چیزی و همه‌جایی جزء پرتی آمار محسوب می‌شوند باقی همه مال همین قاره بودیم. حتا فرصت نشد ازشان بپرسم چه‌طور قرار است کلک خودشان را بکنند!؟ البته اهمیتی هم نداشت.

از همان اول هم که ریختشان را دیدم معلوم بود قرار است این‌کار را به من حواله کنند. مثلا با خودشان حرف می‌زدند اما طرف صحبتشان من بودم. می‌گفتند:

  • «همه‌چیز برنامه‌ریزی شده است. تنها کاری که باید انجام شود فشار دادن همین دکمه است.»

یک دکمه قرمز رنگ نسبتا بزرگ آن‌گوشه توی دیوار فرو رفته بود. از همان‌ها بود که مطمئنا به سختی جا می‌رفت. حتما برای فشار دادنش باید از هر دو دستم استفاده می‌کرد. کمی دکمه را به چپ و راست تکان می‌دادم و بعد با خشکی هرچه تمام‌تر فرو می‌رفت. دلم می‌خواست ببینم که چه می‌شود. اما به دردسرش نمی‌ارزید. کسی هم درباره‌ی زمان فشار دادنش با من حرفی نزده بود. لابد مهم هم نبود که من آن‌را فشار بدهم یا نه.

برای قاره‌های دیگر همه‌چیز مخفی، رازآلود و محرمانه بود. اسمش را گذاشته بودند «پروژه قاره‌سوزی». البته احتمالا سوزش و آتش‌گرفتنی درکار نبوده. فقط چون اسم با مسماتری برایش پیدا نشد اسمش را همین گذاشتند. چندوقت پیش آخرین قاره هم کلک خودش را کنده بود. لابد آنجا هم یک دکمه‌ی قرمز رنگ باقی گذاشته بودند و کسی مثل من برای فشار دادن آن دکمه باقی مانده بود. لابد آن‌جا هم چند چینی این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخیدند.

این‌جا قرار بود من کلک این قاره را بکنم. آن 50-60 نفر که رفتند خبر دیگری نشد. اوایل فکر می‌کردم بعد از چند روز همه برمی‌گردند و یک‌مرتبه شمع‌های روی کیک را روشن می‌کنند و وقتی دارند آهنگ تولدت مبارک  را برایم می‌خوانند یکی‌یکی سر و کله‌شان پیدا می‌شود. اما خب، خبری نشد. انتظار مسخره‌یی هم بود که از آن‌ها داشتم. فکر نمی‌کنم آن‌ها حتا اسمم را بلد بوده باشند.

قبلا این‌موقع‌ها، شب که می‌شد… یعنی درست به اندازه‌یی شب می‌شد که می‌ترسیدم اگر کمی دیگر بیدار بمانم روز را می‌بینم خودم را به خواب می‌زدم. سر دلم می‌سوخت. چیزی بین گرسنه‌گی و تشنه‌گی توی معده‌ام بالا و پایین می‌شد و با حس غم‌انگیزی خودم را توی رخت‌خواب می‌انداختم. خوابیدن آن‌هم درست وقتی که شب را به اندازه‌ی کافی دیده باشی دلچسب‌ترین کار دنیا بود. صبح‌ها هم اولین چیزی که بعد از بیدار شدن به ذهنم می‌آمد، انتظار چند ساعته‌یی بود که برای رسیدن شب می‌کشیدم. اما حالا این‌طور نیست. تنظیم کردن ساعت با نور آن دایره‌ی قهوه‌یی کار مسخره‌یی است. آن‌هم در شرایطی که هیچ‌وقت هیچ تغییر قابل توجهی توی ریخت بدترکیبش اتفاق نمی‌افتد.

قبلا این‌موقع‌ها شب که می‌شد سر و صداها می‌خوابید. گه‌گاه صدای زوزه‌ی ماشین یا موتور یا هواپیمایی واضح‌تر از صدای جیرجیرک‌ها شنیده می‌شد. اما خب؛ حالا از هیچ‌کدامشان خبری نیست. فقط نسیم گرم دمکرده‌یی از سمت آن دایره‌ی بدرنگ می‌آید و همین اطراف می‌چرخد. هیچ‌چیز متحرک دیگری پیدا نیست، هیچ‌صدای دیگری شنیده نمی‌شود. رادیو-باطری ساخت چین هم چیزی بجز خرت خرت پخش نمی‌کند. هیچ فرکانسی، از هیچ ایستگاه رادیویی و از هیچ قاره‌یی شنیده نمی‌شود. هیچ برنامه‌ی ضبط شده‌یی هم در کار نیست. فرستنده‌یی هم باقی نمانده. مدت‌هاست کسی به غیر از من نفس نمی‌کشد.

با خودم قرار گذاشته‌ام همین‌جا روبروی این دیوار نیمه بنشینم و منتظر بمانم که شب شود. بعد بلند شوم به حالت مسخره‌یی برای آن نور قهوه‌یی سلام نظامی بدهم، بعد «های هیتلر» غلیظی بگویم و با لودگی به سمت دکمه قرمز بروم. گرد و خاک روی دکمه را پاک کنم، تکه‌های آجر اطراف قابش را توی دیوار محکم کنم. بعد با دو دستم با آن کلنجار بروم و با سر و صدا دکمه را فشار بدهم. بعد بیایم همین‌جا به آن دایره بدرنگِ بدترکیب زل بزنم و منتظر باشم اتفاقی که لازم است بیفتد.

 

93؟

بدون نظر »

داستانک «حکایت گرگی در رمه»

دوشنبه, 30 اسفند, 1395

گرگی خسته از راهی بسیار دور و دراز به نزدیکی آن ده رسید و از سراشیب تپه‌ای بالا شد. بوی خوش گوسفندان به مشامش آمد. پس با خود اندیشید:

  • «همان است که شنیده بودم. اکنون که گله‌ی بزرگ گوسفندان با ده‌هزار گوسفند و تنها یک سگ نگهبان و یک چوبان دربرابرم است، بهتر آنست که تدبیری کنم. پوستین گوسفندی در بر خواهم کرد، پوزه و دستهایم را با آرد سپید خواهم نمود و خُرد خُرد و آهسته تپه را تا نزدیکی آغل پایین خواهم رفت. آنگاه که سگ نگهبان از حضورم چوپان را باخبر کرد به خیال او خواهد آمد که از چرای آنروز جامانده‌رمه‌یی هستم. پس مرا بی‌هیچ زحمتی به آغل خواهد برد و من در میان هزارهزار گوسفند تا پایان عمر از فکر آذوقه آسوده خواهم بود.»

پس چنین کرد!

نیم‌شب در میان آغل بود که گرسنگی بر او چیره شد. چون سگ را دور از آغل و خواب‌آلوده تصور کرد خود را به میانه‌ی رمه رسانید و گوسفندان را در تاریکی شب از نظر گذراند. چشم‌های نورانی گوسفندان سوسوی زلال مشربه‌یی گوارا در نظرش آمد و آن‌دم هوش از کف بداد.

 پس پوستین گوسفند از دوش افکند و نعره‌یی کشید. تا خواست بر اولین گوسفند حمله برده و او را بدرد دیگر گوسفندان نیز چون او، چنان کردند. هزار هزار گرگ با پوستین گوسفندی بر دوش و پوزه و دستی غرقه‌ی آرد نعره برآوردند و چون دیدند که گوسفند نو رسیده نیز چون ایشان همین حقه کرده است، سرخورده و نالان پوستین را دوباره بر دوش کشیده در میانه‌ی آغل سوسوی چشم‌هایشان نومیدانه خاموش شد.

30 اسفند 1395

پ ن: با لحنی دیگر قبلا در این‌جا آمده بود…

بدون نظر »

داستانک «مردی که هیچ نمی‌دانست»

جمعه, 6 اسفند, 1395

مرد گفت: راستش توی این موارد بهتر است که آدم خودش را به ندانستن بزند. می‌دانید که!؟ غیرت مردانه‌ام اجازه نمی‌داد درباره چنین موضوعی بدانم و درباره آن حرفی بزنم.

سربازرس همان‌طور که گوشه‌ی اتاق ایستاده بود سه مرتبه، سر و ته، سیگارش را به روی ناخن شست دست چپش کوبید و با پوزخند گفت:

خب! خب! خب! جناب آقای با غیرت. حالا چه؟ حالا غیرت‌تان اجازه می‌دهد کمی درباره زن‌تان و رابطه‌هایش با دیگران، پرس و جو کنیم؟

دیوار کدر اتاق بازرسی توی ذهن مرد عقب و جلو می‌رفت. از پنجره توی حیاط پیدا بود. مردم با پرونده‌هایی که زیر بغلشان گرفته بودند، سریع به این طرف و آن طرف می‌رفتند. هر وقت که کسی سرمی‌چرخاند و نگاهی از روی کنجکاوی به داخل اتاق می‌انداخت، مرد در خودش فرو می‌رفت. شاید خجالت می‌کشید. شاید خیال می‌کرد که همه‌کس، درست همین حالا او را قضاوت می‌کنند. نمی‌خواست به نظر دیگران بی‌غیرت جلوه کند.

 لب‌هایش تکان می‌خورد. نمی‌دانست که چیزی می‌گوید یا نه. نمی‌دانست که کسی صدایش را می‌شنود یا نه:

  • «من نمی‌دانستم. من که نمی‌دانستم. حتما نمی‌دانستم.»

صدای قدم‌های کوتاه، محکم و آهسته سربازرس توی اتاق پیچید. روی میز خم شد، برگه‌ای آماده کرد و نوشت:

«در ارتباط با پرونده تصادف ماشین سواری در کناره بزرگراه و مرگ آنی دو سرنشین آن در حالتی غیر اخلاقی، همسر قانونی متوفی از ارتباط پنهانی همسرش و فاسق او، اظهار بی‌اطلاعی می‌کند.»

 

The Man Who Wasn’t There 00:48:00

ژوئن 18, 2016

بدون نظر »

داستان یک برگه کاغذ

شنبه, 4 دی, 1395

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده و با چسب به دیوارهای اطراف میدان می‌چسباندند و بدون اینکه نگاهی به چیز دیگری بیندازند راهشان را می‌گرفتند، به خانه برمی‌گشتند و تا فردا روی کاغذ جدید دیگری کار می‌کردند و افکار و تفکرات خودشان را روی آن می‌نوشتند.

در تمام طول روز و در اطراف میدان خبری از مردم نبود و هرگز کسی کنجکاو نمی‌شد که روی کاغذهای بقیه مردم چه چیزی نوشته شده است. در واقع اهمیتی هم نداشت. مهم این بود که هرکس وظیفه‌ی خودش را به بهترین شکل انجام دهد و دیگران را با عقاید و تفکرات خودش نسبت به پیرامونش آشنا کند. حالا اینکه کسی اینها را می‌خواند یا نه چندان مهم نبود.

پایان

بدون نظر »

داستانک – ارتباط

جمعه, 17 اردیبهشت, 1395

عمو عباس، گردنش را راست نگه می‌داشت، دستش را پشت کمرش گره می‌کرد و می‌گفت: «زبان ما به عنوان یکی از بهترین و کامل‌ترین زبان‌های دنیاست و مایی که به این زبان حرف می‌زنیم باید از حرف زدن به این زبان افتخار کنیم. من خودم آدم تحصیل کرده‌ای هستم و این‌چیزها را خوب می‌فهمم.»
و همین‌طور چپ و راست مثال‌های ریز و درشت می‌زد و چندین نوبت میان حرف‌هایش تکرار می‌کرد که ما توی زبان‌مان چیزهایی داریم که توی فارسی معنی نمی‌دهند و کلا مخصوص زبان خودمان هستند. اگر هم بخواهیم آنها را برای فارسی‌زبان‌ها ترجمه کنیم معنای مسخره‌ای می‌دهد.
رضا آن طرف کنج دیوار ریز ریز می‌خندید هی به عمو سقلمه می‌زد که تورا خدا چندتایش را مثال بزن.
عمو هم چندتا ردیف می‌کرد و بعد کلمه کلمه آنها را معنی می‌کرد و از آنجائیکه جمله‌بندی و معنی آن در فارسی چیز خنده‌دار یا نامفهومی در می‌آمد بیشتر بُراق می‌شد.
آنوقت ادامه می‌داد که این انگلیسی‌ها هم یک چیزیشان می‌شود. یک اصطلاحات مسخره‌ای دارند که معلوم می‌کند زبان‌شان یک چیز آب‌دوغ‌خیاری الکی است. مثلا درست وسط بگو و مگوهای اساسی بین خودشان، درست وقتی که یکی پایش را از گلیم‌ش درازتر می‌کند و توی زندگی دیگری فضولی می‌کند به جای این که آن طرف دیگر بگوید: «به تو مربوط نیست» یا «فضولیش به تو نیامده» یا «سرت تو کار خودت باشه» می‌گوید «ایتز نات یور بیزینس» (it’s not your business) شاید شما ندانید. اما من که آدم تحصیل‌کرده‌ای هستم خوب می‌دانم که این جمله اساساً ربطی به اینجا ندارد. این یعنی که «این شغل شما نیست» یا «شما در جای دیگری مشغول به کار و کاسبی هستید».
آن وقت همین آدم‌ها می‌آیند و می‌گویند زبان انگلیسی خوب است و جهانی است و فلان است و بهمان است. بیا. این هم این مثالش که معلوم می‌کند انگلیسی‌ها کلا یک چیزیشان می‌شود. آدم‌هایی که توی بگو مگوها به جای این خِر هم را بچسبند، شغل و کاسبی همدیگر را وسط می‌آورند معلوم است چه جانورهایی هستند.
پ ن: «ایتز نات یور بیزینس» (it’s not your business) اصطلاحاً یعنی به تو مربوط نیست.

بدون نظر »

داستانک «تانگو در تاکسی»

سه شنبه, 8 مهر, 1393

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت:
«خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.»
2c067a861fef765f1f202659d1007f3bزن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.»
مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.»
بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت:
«آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.»
گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟»
گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.»
بعد زیر لب ادامه داد:
«هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟»
زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند:
«بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.»
«با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.»
«آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.»
از توی آینه که نگاه می‌کردم هنوز پوزخند معنی‌دار زن روی صورت‌ش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشم‌هایش می‌چرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیال‌ش را راحت کند. صورت‌ش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرق‌کرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. به ویترین مغازه‌ها، به تابلوهای براق، به فروشنده‌های همیشه خندان پشت دخل مغازه‌ها. گفت:
«آقا همین‌جا نگه‌دارین. همین‌جا خوبه. چه‌قدر می‌شه؟» و بدون این‌که منتظر جواب باشد  چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیف‌ش بیرون کشید و گفت:
«بفرما. بقیه‌ش هم بمونه.»
سریع پیاده شد و با حالت مخصوصی پیاده شدن‌ زن‌ را تماشا کرد. مثل مأمور اعدامی شده بود که قربانی لجوج و گناهکاری را به سمت چوبه‌ی دار می‌برد. شاید احساس غرور می‌کرد.
درِ عقب را خودم بستم. نه مأمور اعدام، نه اعدامی وقت این‌کار را نداشتند. روی صورت زن هنوز پوزخند معنادارش باقی مانده بود. با چابکی قدم برمی‌داشت و خودش جلو جلو داخل موبایل‌فروشی شد. انگار می‌خواست قائله لج گرفتن بچه‌یی را بخواباند.

پ ن:

«آخرین تانگو در پاریس» فیلمی به کارگردانی «برناردو برتولوچی» و بازی «مارلون براندو» است.

«تانگو» نام اپلیکشین (برنامه) مخصوص گوشی‌های هوشمند است. این برنامه پیام‌رسان مانند تلگرام، وایبر، واتس‌آپ و… قابلیت چت و گفتگو و دوست‌یابی بر اساس موقعیت فیزیکی شخص را داراست.

93/4/24

بدون نظر »

داستانک «ختنه‌سوران»

جمعه, 28 شهریور, 1393

بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود و مدام پستان مادرش را می‌مکید. طلعت‌خانم آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتغال را خط می‌انداخت. گفت: «نازنین‌جون. بچه تا بزرگ بشه هفت‌جور رنگِ رو عوض می‌کنه… الان‌ش چشماش شبیه آقا محسنه. ولی بعدا رنگ عوض می‌کنه»
خانم رضوی که توی کیف دنبال چیز نامعلومی می‌گشت گفت: «قابل این آقا کوچولو رو نداره» بعد دست‌ش را از کیف‌ش بیرون کشید و همراه آن یک پاکت رنگارنگ بیرون آمد. نیم‌خیز شد که پاکت را زیر تشک مادر و بچه بگذارد. همین که نازنین خواست بگوید «چرا زحمت کشیدید و خجالتمون دادید» و خانم رضوی در جواب بگوید «اصلا حرفشو هم نزن؛ نا قابله» بچه شروع کرد به سرفه کردن. پستان مادرش از دهان‌ش بیرون افتاده بود. هاله‌ی قهوه‌یی نوک پستان او توی سیاهی چشم‌های مریم دختر خانم شاهی افتاده بود. زیر چشمی به سفیدی شیر شتک زده روی نوک پستان زل زده بود و صدای سرفه و گریه بچه توی گوش‌ش می‌پیچید.
نازنین دست برد پستان‌ش را روی لب بچه فشار داد. سرفه بچه بند نیامده بود. طلعت خانم درآمد که: «صبر کن دختر! بذار بچه یه کم آروم بگیره. این طور که خفه‌ش می‌کنی»
خانم شاهی گفت: «شاید توی گلوش پریده باشه. بچه رو وارو بگیر توی دستات و بزن به پشت‌ش. بذار آروغ بزنه»
مریم زیر لبی به مادرش گفت: «مامان!؟ آروغ چیه؟»
خانم رضوی ادامه داد: «اصلا شاید سیر شده باشه»234688_lZgHw9nD
بچه همین‌طور یک بند سرفه‌ می‌کرد. سرخی خون توی پوست صورت‌ش دویده بود. نازنین به دل‌شوره افتاده بود و هرچه می‌کرد بچه ساکت نمی‌شد.
اکرم خانوم مادرِ نازنین تازه در اتاق را بازکرده و سینی چای را جلو مهمانان نگه داشته بود. زیر چشمی توی چشم آنان زل می‌زد و همین‌طور که احوالات آن‌ها را وارسی می‌کرد گفت: «شاید چشم‌ش زده باشن مادر! خدا به دور! مردم چشم ندارن ببینن آدم یه شکم بزاد»
نازنین گفت: «نه! شیر پریده گلوش.» و همین‌طور که بیش‌تر التهاب‌ش به چشم می‌آمد ادامه داد: «نمی‌دونم چرا ساکت نمی‌شه. خفه نشه بچه‌م؟!»
«این حرفا چیه مادر؟! تو تا این چیزهارو بفهمی خیلی می‌گذره«
طلعت گفت: «راست می‌گه دختر. امون از چشم بد. پاشو اکرم خانوم. پاشو منقل و اسپندو بیار و واسه بچه یه کم اسپند دود کن»
اکرم خانوم سینی چای را روی زمین گذاشت و بچه را از بغل نازنین گرفت. بچه را بالا و پایین و بعد وارو کرد. صورت بچه کمی روشن‌تر شد. اما هنوز گریه می‌کرد:
«این‌جوری بچه‌رو به کشتن می‌دی مادرجون»
بعد جست زد توی اتاق و با منقل و زغال بور شده برگشت. (بیشتر…)

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |