بایگانی: ‘داستانک’

داستانک «حکایت گرگی در رمه»

دوشنبه, ۳۰ اسفند, ۱۳۹۵

گرگی خسته از راهی بسیار دور و دراز به نزدیکی آن ده رسید و از سراشیب تپه‌ای بالا شد. بوی خوش گوسفندان به مشامش آمد. پس با خود اندیشید:

  • «همان است که شنیده بودم. اکنون که گله‌ی بزرگ گوسفندان با ده‌هزار گوسفند و تنها یک سگ نگهبان و یک چوبان دربرابرم است، بهتر آنست که تدبیری کنم. پوستین گوسفندی در بر خواهم کرد، پوزه و دستهایم را با آرد سپید خواهم نمود و خُرد خُرد و آهسته تپه را تا نزدیکی آغل پایین خواهم رفت. آنگاه که سگ نگهبان از حضورم چوپان را باخبر کرد به خیال او خواهد آمد که از چرای آنروز جامانده‌رمه‌یی هستم. پس مرا بی‌هیچ زحمتی به آغل خواهد برد و من در میان هزارهزار گوسفند تا پایان عمر از فکر آذوقه آسوده خواهم بود.»

پس چنین کرد!

نیم‌شب در میان آغل بود که گرسنگی بر او چیره شد. چون سگ را دور از آغل و خواب‌آلوده تصور کرد خود را به میانه‌ی رمه رسانید و گوسفندان را در تاریکی شب از نظر گذراند. چشم‌های نورانی گوسفندان سوسوی زلال مشربه‌یی گوارا در نظرش آمد و آن‌دم هوش از کف بداد.

 پس پوستین گوسفند از دوش افکند و نعره‌یی کشید. تا خواست بر اولین گوسفند حمله برده و او را بدرد دیگر گوسفندان نیز چون او، چنان کردند. هزار هزار گرگ با پوستین گوسفند و پوزه و دستی غرقه‌ی آرد نعره برآوردند و چون دیدند که گوسفند نو رسیده نیز چون ایشان همین حقه کرده است، سرخورده و نالان پوستین را دوباره بر دوش کشیده در میانه‌ی آغل سوسوی چشم‌هایشان نومیدانه خاموش شد.

۳۰ اسفند ۱۳۹۵

پ ن: با لحنی دیگر قبلا در این‌جا آمده بود…

بدون نظر »

داستانک «مردی که هیچ نمی‌دانست»

جمعه, ۶ اسفند, ۱۳۹۵

مرد گفت: راستش توی این موارد بهتر است که آدم خودش را به ندانستن بزند. می‌دانید که!؟ غیرت مردانه‌ام اجازه نمی‌داد درباره چنین موضوعی بدانم و درباره آن حرفی بزنم.

سربازرس همان‌طور که گوشه‌ی اتاق ایستاده بود سه مرتبه، سر و ته، سیگارش را به روی ناخن شست دست چپش کوبید و با پوزخند گفت:

خب! خب! خب! جناب آقای با غیرت. حالا چه؟ حالا غیرت‌تان اجازه می‌دهد کمی درباره زن‌تان و رابطه‌هایش با دیگران، پرس و جو کنیم؟

دیوار کدر اتاق بازرسی توی ذهن مرد عقب و جلو می‌رفت. از پنجره توی حیاط پیدا بود. مردم با پرونده‌هایی که زیر بغلشان گرفته بودند، سریع به این طرف و آن طرف می‌رفتند. هر وقت که کسی سرمی‌چرخاند و نگاهی از روی کنجکاوی به داخل اتاق می‌انداخت، مرد در خودش فرو می‌رفت. شاید خجالت می‌کشید. شاید خیال می‌کرد که همه‌کس، درست همین حالا او را قضاوت می‌کنند. نمی‌خواست به نظر دیگران بی‌غیرت جلوه کند.

 لب‌هایش تکان می‌خورد. نمی‌دانست که چیزی می‌گوید یا نه. نمی‌دانست که کسی صدایش را می‌شنود یا نه:

  • «من نمی‌دانستم. من که نمی‌دانستم. حتما نمی‌دانستم.»

صدای قدم‌های کوتاه، محکم و آهسته سربازرس توی اتاق پیچید. روی میز خم شد، برگه‌ای آماده کرد و نوشت:

«در ارتباط با پرونده تصادف ماشین سواری در کناره بزرگراه و مرگ آنی دو سرنشین آن در حالتی غیر اخلاقی، همسر قانونی متوفی از ارتباط پنهانی همسرش و فاسق او، اظهار بی‌اطلاعی می‌کند.»

 

The Man Who Wasn’t There 00:48:00

ژوئن ۱۸, ۲۰۱۶

بدون نظر »

داستان یک برگه کاغذ

شنبه, ۴ دی, ۱۳۹۵

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده و با چسب به دیوارهای اطراف میدان می‌چسباندند و بدون اینکه نگاهی به چیز دیگری بیندازند راهشان را می‌گرفتند، به خانه برمی‌گشتند و تا فردا روی کاغذ جدید دیگری کار می‌کردند و افکار و تفکرات خودشان را روی آن می‌نوشتند.

در تمام طول روز و در اطراف میدان خبری از مردم نبود و هرگز کسی کنجکاو نمی‌شد که روی کاغذهای بقیه مردم چه چیزی نوشته شده است. در واقع اهمیتی هم نداشت. مهم این بود که هرکس وظیفه‌ی خودش را به بهترین شکل انجام دهد و دیگران را با عقاید و تفکرات خودش نسبت به پیرامونش آشنا کند. حالا اینکه کسی اینها را می‌خواند یا نه چندان مهم نبود.

پایان

بدون نظر »

داستانک – ارتباط

جمعه, ۱۷ اردیبهشت, ۱۳۹۵

عمو عباس، گردنش را راست نگه می‌داشت، دستش را پشت کمرش گره می‌کرد و می‌گفت: «زبان ما به عنوان یکی از بهترین و کامل‌ترین زبان‌های دنیاست و مایی که به این زبان حرف می‌زنیم باید از حرف زدن به این زبان افتخار کنیم. من خودم آدم تحصیل کرده‌ای هستم و این‌چیزها را خوب می‌فهمم.»
و همین‌طور چپ و راست مثال‌های ریز و درشت می‌زد و چندین نوبت میان حرف‌هایش تکرار می‌کرد که ما توی زبان‌مان چیزهایی داریم که توی فارسی معنی نمی‌دهند و کلا مخصوص زبان خودمان هستند. اگر هم بخواهیم آنها را برای فارسی‌زبان‌ها ترجمه کنیم معنای مسخره‌ای می‌دهد.
رضا آن طرف کنج دیوار ریز ریز می‌خندید هی به عمو سقلمه می‌زد که تورا خدا چندتایش را مثال بزن.
عمو هم چندتا ردیف می‌کرد و بعد کلمه کلمه آنها را معنی می‌کرد و از آنجائیکه جمله‌بندی و معنی آن در فارسی چیز خنده‌دار یا نامفهومی در می‌آمد بیشتر بُراق می‌شد.
آنوقت ادامه می‌داد که این انگلیسی‌ها هم یک چیزیشان می‌شود. یک اصطلاحات مسخره‌ای دارند که معلوم می‌کند زبان‌شان یک چیز آب‌دوغ‌خیاری الکی است. مثلا درست وسط بگو و مگوهای اساسی بین خودشان، درست وقتی که یکی پایش را از گلیم‌ش درازتر می‌کند و توی زندگی دیگری فضولی می‌کند به جای این که آن طرف دیگر بگوید: «به تو مربوط نیست» یا «فضولیش به تو نیامده» یا «سرت تو کار خودت باشه» می‌گوید «ایتز نات یور بیزینس» (it’s not your business) شاید شما ندانید. اما من که آدم تحصیل‌کرده‌ای هستم خوب می‌دانم که این جمله اساساً ربطی به اینجا ندارد. این یعنی که «این شغل شما نیست» یا «شما در جای دیگری مشغول به کار و کاسبی هستید».
آن وقت همین آدم‌ها می‌آیند و می‌گویند زبان انگلیسی خوب است و جهانی است و فلان است و بهمان است. بیا. این هم این مثالش که معلوم می‌کند انگلیسی‌ها کلا یک چیزیشان می‌شود. آدم‌هایی که توی بگو مگوها به جای این خِر هم را بچسبند، شغل و کاسبی همدیگر را وسط می‌آورند معلوم است چه جانورهایی هستند.
پ ن: «ایتز نات یور بیزینس» (it’s not your business) اصطلاحاً یعنی به تو مربوط نیست.

بدون نظر »

داستانک «تانگو در تاکسی»

سه شنبه, ۸ مهر, ۱۳۹۳

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت:
«خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.»
2c067a861fef765f1f202659d1007f3bزن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و خیال‌های بی‌خودی می‌کنی.»
مرد گفت: «یکی دیگه نه. یعنی نه اینکه تو بگی.»
بعد صدایش را بلندتر کرد و گفت:
«آقا برین یه موبایل‌فروشی. دربست برین.»
گفتم: «کجا برم؟ فرق نداره؟»
گفت: «نه. فقط برو یه جای پرت.»
بعد زیر لب ادامه داد:
«هی می‌دیدم روز و شب سرش تو موبایل‌شه. پس بگو. هی گوشی بگیر گوشی بگیر معلوم بود تو سرش چی می‌گذره؟»
زن پوزخند زد. از آن پوزخندها که مرد را عصبی می‌کرد. انگار به حماقت کسی می‌خندید. انگار می‌خواست بچه‌ی رنجیده‌یی را با چیز کوچکی سرگرم کند. می‌خواست آرام‌ش کند. فقط ساکت‌ش کند:
«بی‌خود داری شلوغ‌ش می‌کنیا. هیچی نیست بخدا. فقط داستان‌های بامزه و جالبه. فقط همین. اونم فقط با دوستام.»
«با دوستات؟ هه! اون پسره هم حالا جزء دوستات حساب می‌شه؟ خجالت بکش.»
«آبرو ریزی نکن. گفتم بهت ثابت می‌کنم. این‌چیزا برام مهم نیست پاکش می‌کنم.»
از توی آینه که نگاه می‌کردم هنوز پوزخند معنی‌دار زن روی صورت‌ش بود. مرد ابروهایش توی هم رفته بود، چشم‌هایش می‌چرخید. انگار دنبال چیزی بود که بتواند خیال‌ش را راحت کند. صورت‌ش طوری بود که انگار همین حالا با سر و صورت ملتهب و عرق‌کرده از یک کابوس پریده باشد. از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. به ویترین مغازه‌ها، به تابلوهای براق، به فروشنده‌های همیشه خندان پشت دخل مغازه‌ها. گفت:
«آقا همین‌جا نگه‌دارین. همین‌جا خوبه. چه‌قدر می‌شه؟» و بدون این‌که منتظر جواب باشد  چند اسکناس کمی بیشتر از کرایه معمول از کیف‌ش بیرون کشید و گفت:
«بفرما. بقیه‌ش هم بمونه.»
سریع پیاده شد و با حالت مخصوصی پیاده شدن‌ زن‌ را تماشا کرد. مثل مأمور اعدامی شده بود که قربانی لجوج و گناهکاری را به سمت چوبه‌ی دار می‌برد. شاید احساس غرور می‌کرد.
درِ عقب را خودم بستم. نه مأمور اعدام، نه اعدامی وقت این‌کار را نداشتند. روی صورت زن هنوز پوزخند معنادارش باقی مانده بود. با چابکی قدم برمی‌داشت و خودش جلو جلو داخل موبایل‌فروشی شد. انگار می‌خواست قائله لج گرفتن بچه‌یی را بخواباند.

پ ن: «آخرین تانگو در پاریس» فیلمی به کارگردانی «برناردو برتولوچی» و بازی «مارلون براندو» است.
۲۴/۴/۹۳

بدون نظر »

داستانک «ختنه‌سوران»

جمعه, ۲۸ شهریور, ۱۳۹۳

بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود و مدام پستان مادرش را می‌مکید. طلعت‌خانم آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتغال را خط می‌انداخت. گفت: «نازنین‌جون. بچه تا بزرگ بشه هفت‌جور رنگِ رو عوض می‌کنه… الان‌ش چشماش شبیه آقا محسنه. ولی بعدا رنگ عوض می‌کنه»
خانم رضوی که توی کیف دنبال چیز نامعلومی می‌گشت گفت: «قابل این آقا کوچولو رو نداره» بعد دست‌ش را از کیف‌ش بیرون کشید و همراه آن یک پاکت رنگارنگ بیرون آمد. نیم‌خیز شد که پاکت را زیر تشک مادر و بچه بگذارد. همین که نازنین خواست بگوید «چرا زحمت کشیدید و خجالتمون دادید» و خانم رضوی در جواب بگوید «اصلا حرفشو هم نزن؛ نا قابله» بچه شروع کرد به سرفه کردن. پستان مادرش از دهان‌ش بیرون افتاده بود. هاله‌ی قهوه‌یی نوک پستان او توی سیاهی چشم‌های مریم دختر خانم شاهی افتاده بود. زیر چشمی به سفیدی شیر شتک زده روی نوک پستان زل زده بود و صدای سرفه و گریه بچه توی گوش‌ش می‌پیچید.
نازنین دست برد پستان‌ش را روی لب بچه فشار داد. سرفه بچه بند نیامده بود. طلعت خانم درآمد که: «صبر کن دختر! بذار بچه یه کم آروم بگیره. این طور که خفه‌ش می‌کنی»
خانم شاهی گفت: «شاید توی گلوش پریده باشه. بچه رو وارو بگیر توی دستات و بزن به پشت‌ش. بذار آروغ بزنه»
مریم زیر لبی به مادرش گفت: «مامان!؟ آروغ چیه؟»
خانم رضوی ادامه داد: «اصلا شاید سیر شده باشه»234688_lZgHw9nD
بچه همین‌طور یک بند سرفه‌ می‌کرد. سرخی خون توی پوست صورت‌ش دویده بود. نازنین به دل‌شوره افتاده بود و هرچه می‌کرد بچه ساکت نمی‌شد.
اکرم خانوم مادرِ نازنین تازه در اتاق را بازکرده و سینی چای را جلو مهمانان نگه داشته بود. زیر چشمی توی چشم آنان زل می‌زد و همین‌طور که احوالات آن‌ها را وارسی می‌کرد گفت: «شاید چشم‌ش زده باشن مادر! خدا به دور! مردم چشم ندارن ببینن آدم یه شکم بزاد»
نازنین گفت: «نه! شیر پریده گلوش.» و همین‌طور که بیش‌تر التهاب‌ش به چشم می‌آمد ادامه داد: «نمی‌دونم چرا ساکت نمی‌شه. خفه نشه بچه‌م؟!»
«این حرفا چیه مادر؟! تو تا این چیزهارو بفهمی خیلی می‌گذره«
طلعت گفت: «راست می‌گه دختر. امون از چشم بد. پاشو اکرم خانوم. پاشو منقل و اسپندو بیار و واسه بچه یه کم اسپند دود کن»
اکرم خانوم سینی چای را روی زمین گذاشت و بچه را از بغل نازنین گرفت. بچه را بالا و پایین و بعد وارو کرد. صورت بچه کمی روشن‌تر شد. اما هنوز گریه می‌کرد:
«این‌جوری بچه‌رو به کشتن می‌دی مادرجون»
بعد جست زد توی اتاق و با منقل و زغال بور شده برگشت. (بیشتر…)

بدون نظر »

داستانک پرده‌های پنهان

جمعه, ۷ شهریور, ۱۳۹۳

لابد دنبال چیزی می‌گشتم والا آن‌قدرها هم عادت ندارم که برای وقت‌گذرانی در طول و عرض خیابان قدم بزنم. واضح‌ترین چیزی که به خاطرم مانده این‌ست که از عرض خیابان در حال عبور بودم و همین که سر چرخاندم تا از نبودن ماشین در سمت چپ خودم مطمئن شوم، گرما و کرختی نسبتا مطبوعی را در سمت راست کمرم احساس کردم. چیزی که بود کوبیده شدن یک جسم سنگین به  تن‌م مرا به چندین متر آن‌طرف‌تر پرتاب کرده بود.  بعد مثل آن عروسک‌های مو دراز و رنگ‌وارنگ اسباب‌بازی فروشی‌ها که تا از حالت عمودی زاویه‌شان به سمت افق کم می‌شود، یا به اصطلاح خودمان می‌خوابانی‌شان چشم‌شان بسته می‌شود، کم‌کم و به حالت آهسته روی زمین ولو شدم و چشم‌م هم‌زمان بسته شد. هوشیاری‌ام لحظه به لحظه رنگ باخت و زندگی برای من در تاریکی و خلا فرو رفت.Chance-Meeting-Forest-Dragons
در آن حالت تنها قوه‌ی فعال بدن‌م مغز و خیالات‌م بود که به طور معمول به کار خودشان ادامه می‌دادند. اما دل‌م می‌خواست بلند می‌شدم و سرِ راننده فریاد می‌کشیدم که «هوی! مگه کوری؟ داری خلاف می‌یای.» ولی لب‌هایم به هم کلید شده بود و نمی‌توانستم آن‌ها را از هم باز کنم.
فکر می‌کردم مُردم و  هیچ‌چیز نمی‌تواند مرا از این مرگ نجات دهد. جز تاریکی چیز دیگری نمی‌دیدم. دل‌م می‌خواست در مقابل این نیروی عظیم مرگ مقاومت کنم. خیال می‌کردم همین که چشم‌هایم را برای لحظه‌یی باز کنم می‌توانم مرگ را از اطراف خود برانم و جلوِ مردن خودم را بگیرم. به همین خاطر تصمیم گرفتم چشم‌م را باز کنم. تمام قوای پیدا و پنهان خودم را پشت پلک‌هایم جمع کردم و با هر زحمتی بود این پلک سنگین چند تنی را از هم باز کردم.
منتظر بودم اولین چیز‌هایی که ببینم تکه‌یی از سقف بیمارستان باشد و سِرُم و شلنگ آن که توی دست‌م قطره قطره سرما می‌ریزد و مثل همیشه تا خرخره پر است. دل‌م خوش بود همین که توی بیمارستان باشم جای شکرش باقی‌ست. گمان‌م این بود که با بازکردن چشم‌هایم خودم را از کُمای جندین روزه‌یی خلاص کرده‌ام. اما همین که چشم باز کردم به جای این جور چیزها دستِ راست پدرم را دیدم و دست چپ مادرم را که مچِ دستِ راست و چپ‌م را گرفته بودند و مرا روی زمین می‌کشیدند. (بیشتر…)

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |