از بهشت صدای منرا می‌شنوید

دیشب در خوابِ من دو جسدِ سپید پوش ایستاده بودند و من در بیداری، بالای درخت، سیبِ حوا را دزدیده بودم. آدم شده بودم و وسوسه‌ی حوّا را باور نمی‌کردم. من تاب می‌خوردم در زمینی پر سیب. نمی‌توانم این عطر را فراموش کنم. او منرا به خاطره‌ی مرده‌یی ایستاده است. دیشب در خواب من جوششی از من رفته بود و من فراموش کرده بودم که باید با تو تماس بگیرم.

قابیل! قابیل برادرِ من! صدای مرا می‌شنوی؟ من معشوقه‌ام را با تو تاخت خواهم زد. بیا زمین را از نو بنویسیم. بیا نکبت را بر صفحه‌های چهل و پنج دور ذخیره کنیم. قابیل! برادرِ من! معشوقه‌ام از آدم و من چیزی نمی‌داند. التماس را نمی‌فهمد. اشتیاق را درک نمی‌کند. سیب را به یاد نمی‌آورد. تنها حوّایِ آدم سیب دزد بود. تنها درختِ پدر بود که بوی سیب می‌داد.

من معشوقه‌ام را با تو تاخت خواهم زد. چشم داشت تو از دیوارهای ساخته نشده چه بود؟ ما هنوز دیواری نساخته بودیم. باور می‌کنی؟ -نباید سوال می‌پرسیدم- معشوقه‌ام سیب نمی‌دزدد، گندم نمی‌بلعد، یا حتا همچون مریم خرما را دوست نمی‌دارد. جامه‌‌ات بوی سیب می‌دهد. باور می‌کنی؟ دیگر نه زاغی خواهد بود و نه سنگی. هیچ‌کس فرستاده کسی نیست. هیچ چیز را نمی‌توان از دریچه‌ی آزمایش با یقین به اثبات رساند. توهم است زندگی و توهم غیرقابل پیش‌بینی. بدون ادراک، بدون وسوسه، بدون وزن. باور می‌کنی؟

11قابیل! برادرِ من! مادر تنها بود، پدر هم. اما زنان، بزرگترینِ آفریدگاران‌اند. حتا سیب هم از ادراک
وسوسه‌هایشان باز می‌ماند.-گمان می‌کنم نیوتن، سیبِ مادر را دیده باشد. گفته بودند می‌چرخد و می‌چرخد و هزاران بار می‌چرخد، سیب، از آسمان تا زمین، از بلند تا من. اما حتم دارم سیبِ مادر، بی‌چرخشی در دامان نیوتن آرام گرفته باشد. اصلا کسی چه می‌داند. شاید مادر معشوقه‌ی نیوتن بود و از بهشتِ خود بهترینِ سیب‌ها را برای بهترین‌اش می‌فرستاد. اصلا شاید نیوتنِ ما، جادوگرِ ما باشد. کسی چه می‌داند؟ شاید همه را فریفته باشد؛ شاید جاذبه، بازی جدیدش باشد. شاید خواسته باشد سقوطِ سیبِ مادر را با جاذبه‌ی دروغین زمین توجیه کرده باشد. باور می‌کنی؟

دیشب در خوابِ من دو جسدِ سپید پوش ایستاده بودند، گویا یکی مادر بود، آن یکی نیوتن. باور می‌کنی؟ من از درختِ پدر، درختِ وسوسه آویزان بودم، طنابی در من بود، یا من در طنابی. تاب می‌خوردم، با گلویم. مادر، چادر به سر، بَزَک کرده، با یک زنبیل سیب، از زیر پاهای من گذشت. نیوتن فریاد زد: یافتم، سیب، جاذبه ! پدر آدم شده بود. قابیل! برادرِ من! تو به زاغ نگاه می‌کردی، زاغ به سنگ، سنگ به زمین، زمین به جاذبه، جاذبه به نیتون، نیوتن به سیب، سیب به مادر، مادر به پدر، و پدر…! و پدر؟ تو به یاد نمی‌آوری پدر به چه نگاه می‌کرد؟

قابیل! قابیل برادرِ من! بوی خون می‌آید. بوی خوب دست‌های تو. بوی سرخی دست‌های تو، بوی سرخیِ سیبِ مادر.

نَفَس می‌کشم!

 

پانویس:
بر اساس این‌ها یک نیم‌چه فیلمنامه‌ای هم نوشته‌ام.

صفحه اینستاگرام من را دنبال کنید


Warning: show_source() has been disabled for security reasons in /home/bistoir/public_html/wp-content/plugins/header-footer/plugin.php(339) : eval()'d code on line 4
0 0 votes
به این یادداشت امتیاز دهید
خبرم کن
اگر
guest
0 دیدگاه
Inline Feedbacks
View all comments