داستان کوتاه «سیاه‌گالش»

نخستین باری که داستان سیاه‌گالش[1] را شنیده بود هرگز از یاد نمی‌برد. از همان ساعت در درون خودش نوعی جوشش و میل مخصوص را احساس می‌کرد. دوست داشت بیش‌تر درباره‌ی او بداند و بپرسد؛ اما چیزی که بود هیچ‌کس میل نداشت درباره‌ی او چیزی به زبان بیاورد. هربار که  با ریش‌سفیدها می‌نشست و سر صحبت را درباره‌ی او باز می‌کرد یا سعی می‌کرد به شیوه‌ی کنایه و غیرمستقیم صحبت و داستان او را پیش بکشد متوجه می‌شد که آن‌ها تمایلی به صحبت کردن درباره‌ی او ندارند و به هر شکلی شده بحث را عوض کرده و به موضوعات پیش پا افتاده می‌کشانند. آیا رازی وجود داشت؟

همیشه وقتی که درباره او از بقیه سؤال می‌پرسید و توی چشم‌هایشان زل می‌زد ترس و وحشت بخصوصی را می‌دید که انگار از دیدن از ما بهتران یا اجنه بوجود آمده بود. حالت چشم‌هایشان طوری بود که انگار به خاطره‌ی دور و ترس‌ناکی خیره شده‌اند. خودش هم نمی‌دانست. شاید همین سؤال کردن از نظر آنها ترسناک به نظر می‌رسید. اصلا چه دلیلی داشت که کسی بخواهد درباره چنین موجودی از کسی سؤال بپرسد.

همه‌ی این‌چیزها به جای این‌که ذره‌یی از میل و اشتیاق او کم بکند برعکس بر شور و کنجکاوی او اضافه می‌کرد. شب‌ها همین‌طور که توی تخت غلت می‌زد هیکل سیاه و ردای بلند آن مرد به چشمش می‌آمد و صدای ماغ گوزن‌ها و گاوها از توی گوش‌هایش می‌گذشت. گاهی خودش را توی جنگل مرطوب و سیاهی احساس می‌کرد و همین‌طور که پایش را بر چوب‌های خشک و علف‌ها می‌گذاشت سر تفنگش را به دنبال گوزن ماده‌یی توی سیاهی‌ها می‌چرخاند. بعد از ترس چشم‌هایش را باز می‌کرد و سعی می‌کرد تمام خیالات مربوط به او را از خودش دور بکند و به زور خودش را به خواب بزند.

***

تابستان آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. خنکی مخصوص و بوی خیس پاییز را می‌شد از لابه‌لای نفس‌های تابستان احساس کرد. پسر با اینکه بیست ساله بود اما نسبت به سنش قد و هیکل درشت و اندام ورزیده‌یی داشت. ریش و سبیل صورتش را تیغ می‌انداخت و موهایش همیشه مرتب و شانه کرده بود. اما بر خلاف ظاهرش در درون نوعی کسالت همیشه‌گی و یک‌نواختی در جریان بود. روزها همیشه برایش به یک منوال و شیوه شروع می‌شد و در پایان شب به شیوه‌یی تکراری تمام می‌شد.

پدر او در زمان کودکی مرده بود و سال‌ها او و مادرش به عنوان هم‌دم و یاور یک‌دیگر در کنار هم زند‌گی می‌کردند. اما از زمستان گذشته و بعد از مرگ مادرش تنها دل‌خوشی او از دنیا هم کم‌رنگ و ناپدید شده بود. تمام روز را توی قهوه‌خانه‌یی که از توی حیاط خانه‌شان تیغه انداخته و درآورده بودند می‌گذراند و با چاق کردن غلیان و چایی بردن جلو چند مشتری مچاله شده و زهوار درفته روز را به شب می‌رساند.

گاهی روی نیم‌کت چوبی جلوِ دکان می‌نشست و به سراشیب جاده که از پایین به جاده‌ی اصلی کشیده می‌شد نگاه می‌کرد و گاهی رد نگاهش از سربالایی جاده می‌گذشت و لای درختان سرو جنگلی و آبی نم‌گرفته‌ی آسمان محو می‌شد. گاهی بی‌آن‌که ملتفت باشد جلوِ منقل به سرخی زغال‌ها خیره می‌ماند و افکار مختلف از ذهنش می‌گذشت. آیا تمام افسانه‌ها و داستان‌هایی که شنیده بود واقعیت داشت؟

 نمی‌توانست به خودش بقبولاند که همه‌ی آشنایانش و تمام کسانی که می‌شناخت بر اساس یک‌سری قواعد مشخص زند‌ه‌گانی را طی کرده و به پیری رسیده‌اند. همین علی‌گدا با این‌که هیچ دندانی به دهان نداشت و موقع حرف زدن روی لب‌هایش کف غلیظی می‌نشست آیا به طریق معمولی زند‌گی کرده و به این‌جا رسیده بود؟ چه رازی در میان بود که با داشتن یک مزرعه‌ی کوچک و چند گاو لاغر و مریض هرچندسال راهی حج می‌شد و وضع زند‌گی‌یش بهتر از همه‌ی اهالی بود؟ آیا خودش هم می‌توانست تا پایان عمر با همین غلیان چاق کردن و چایی بردن جلو این و آن آینده‌یی مانند او بسازد؟

حالا که هوای عاشقی هم به صورتش خورده بود، بیش از پیش خودش را تنها و بی‌کس احساس می‌کرد. نه کسی را داشت که درباره‌ی دختر مورد علاقه‌اش با او صحبت بکند، نه می‌دانست باید چطور پا پیش بگذارد و زند‌گی جدیدی را شروع کند. تنها چیزی که او را آرام می‌کرد و برای اوضاع درهم او نوعی تسلیت به حساب می‌آمد داستان‌ها و افسانه‌های مختلف درباره «سیاگالش» بود. پیش خودش حساب کرده بود که شاید بتواند با دیدن سیاگالش اوضاع‌ زند‌گی‌ خودش را سر و سامان ببخشد و با کمک «جادو»یی که از او می‌گیرد نان و نوایی به هم بزند و زند‌گی جدیدی بسازد. شاید می‌توانست بخت و اقبال خفته‌ی خود را بیدار کند و سعادت و خوش‌بختی برای مدتی هم که شده به او روی خوش نشان دهد.

گاهی که فرصت مناسبی پیش می‌آمد و پیرمردها و ریش‌سفیدهای سیاهکل توی قهوه‌خانه وقت می‌گذراندند سرصحبت را باز می‌کرد و با اشتیاق به دهان چروکیده مردها زل می‌زد تا شاید چیز تازه‌یی درباره سیاگالش دستگیرش شود. صحبت را با شکار قرقاول و پرندگان شروع می‌کرد و از گوشت لذیذ شکار پرنده‌ی تازه تعریف می‌کرد و وقتی پیرمردها به سر ذوق می‌آمدند از شکار گوزن و سیاگالش حرف می‌زد. این‌قدر درباره‌ی او کنجکاو بود که کوچکترین صحبتی او را به یاد سیاگالش می‌انداخت و از وسوسه‌ی دیدن او در تمام تنش لرزه‌ی مخصوصی جریان پیدا می‌کرد. چندبار سربسته تصمیم خودش را با دوستان و اهالی مطرح کرد اما انگار کسی مایل نبود مثل او پیهِ چیزی این‌قدر غیر معمول را به تنش بمالد و با او همراه شود. با این‌که همه با جدیت از سیاگالش حرف می‌زدند و داستان‌های او را طوری تعریف می‌کردند که انگار خودشان به چشم دیده‌اند، اما وقتی که صحبت دوباره دیدن او به میان می‌آمد شانه خالی کرده و از ادامه‌ی بحث جلوگیری می‌کردند. آیا رازی درمیان بود؟

توی داستان‌ها و افسانه‌ها آمده بود که اگر شکارچی توی جنگل بیش از نیاز خودش شکار کند یا به دامی یا حیوانی آزار برساند سیاگالش در هیأت یک مرد بلندبالای سیاه‌پوش به او پیش‌آمد می‌شود و اگر شکارچی خیلی خوش‌شانس باشد و به حیوانی بی‌دلیل آسیب نرسانده باشد، ممکن است مهمان سیاگالش شود و از پلوی او بخورد. همان پلویی که از دو دانه‌ی برنج ری می‌کرد و در دیگی به اندازه‌ نصف تخم‌مرغ پخته می‌شد و هرکس هرچه‌قدر از آن می‌خورد تمام نمی‌شد. آخر قصه هم که معلوم بود. شکارچی از روزگار و شکار خودش تعریف می‌کرد. سر صحبت را باز می‌کرد و در نهایت سیاگالش از او قول می‌گرفت که درباره‌ی او به کسی چیزی نگوید و دست از شکار کردن بی‌موقع و اذیت و آزار حیوانات بکشد و در عوض به او یک مشت برنج و مقداری گلپر و چیزهای دیگر می‌داد که اگر شکارچی آن‌ها را با آذوقه‌ی خودش مخلوط می‌کرد هیچ‌وقت تمام نمی‌شدند و برکت به زند‌گی‌یش وارد می‌شد.

***

پسر حالا تصمیم خودش را گرفته بود. تمام چیزی که از تفنگ و تیراندازی به خاطر داشت مربوط به سال‌ها پیش بود و خاطره‌ی آن به دوران کودکی‌یش بر می‌گشت. همان وقت‌هایی که به اصرار و پافشاری اسباب و وسایل توی صندوق را بیرون می‌کشید و تفنگ را با دقت برانداز می‌کرد. بعد متوجه هق‌هق و اشک‌های مادرش می‌شد که انگار از این تفنگ خاطره‌ی تلخ و دوری در سر داشت. چرا هیچ‌وقت بیش‌تر کنجکاو نشده بود تا دلیل گریه‌ی مادرش را بپرسد؟ آیا این تفنگ راز مخوفی را در سینه داشت؟ یا تنها خاطره‌ی دور و کم‌رنگ مادرش او را متأثر می‌کرد؟

بالاخره تصمیمش را گرفت. با ترس و لرز و احساسات مختلف پیش پای صندوق نشست. توی صندوق که دست جنباند همین‌که دستش به سفتی مخصوصی خورد چشم‌هایش برق افتاد. این‌را خودش هم ملتفت شده بود. انگار تمام چیزهایی که می‌دید از یک لایه‌ی نازک آب و نور به چشمش می‌آمدند. تفنگ برنوی پدربزرگش را که به او به ارث رسیده بود و سال‌ها داخل صندوق‌ بزرگی داخل اتاق نگه‌داری می‌شد برداشت. دور تا دور تفنگ را از قدیم با پارچه‌ی کهنه و رنگِ‌رو رفته‌یی کهنه‌پیچ‌ کرده و دور آن‌را با نخِ کنفی محکم بسته بودند. تفنگ سنگین‌تر از آن بود که انتظار داشت. توی دلش آرام گفت:

–      «چه‌طور باید اینو راست نگه دارم»

بعد خودش به خودش نهیب می‌زد که:

–      «اصلا قرار نیست که تیر در کنی. فقط باید باهات باشه. نه تیری، نه صدایی، نه شکاری؛ فقط سیاه‌بازیه… می‌ری، یه سر و گوش آب می‌دی و دستِ پُر بر می‌گردی»

اما توی دلش می‌دانست که اوضاع به همین راحتی‌ها هم نیست. شاید توی جنگل شکاربانان دستگیرش کنند؛ یا خرسی، ببری، گرازی، چیزی به او حمله بکند و قبل از این‌که فرصت داشته باشد از تفنگ استفاده کند، تکه تکه و پاره پاره شود. این چیزها دلیلی برای پا پس کشیدنش نمی‌شد. تفنگ را خوب وارسی کرد و ده- دوازده فشنگی که توی جعبه‌ی کوچکی لای پلاستیک پیچیده بودند خوب برانداز کرد. حالا یک قدم به تمام آرزوها و خیال‌هایی که داشت نزدیک‌تر شده بود.

همان روز وسط ظهر وقتی که صدای لَه‌لَه گنجشک‌ها درآمده بود تفنگش را روی زین موتور بست، رویش را پارچه کلفتی کشید و با یک کوله پشتی خوراکی و آب راهی شاهسر شد. اگر سیاگالش همانی بود که می‌گفتند حتماً باید توی جنگل‌های شاهسر مخفی شده باشد. از قصد و تصمیم خودش به کسی چیزی نگفت و یکه و تنها صدای موتورش را از سربالایی جاده بالا کشاند و از جاده‌ها و بی‌راهه‌های خاکی دور گذشت.

باد گرم تب‌دار توی هوا پیچیده بود. بوی نای برگ‌های عرق‌کرده و خاک‌آلود توی دماغش می‌پیچید. آن‌قدر پیش رفته بود که دیگر جاده‌یی به نظرش نمی‌آمد. موتور را پای درخت پر شاخ و برگی روی دو جک گذاشت و روی آن‌را با شاخ و برگ و بوته‌ها خوب پوشاند.

اصلا نمی‌دانست که از کدام طرف باید پیش برود؛ هر وقت به شاخه‌ها و بوته‌های انبوه و بزرگی می‌رسید که نمی‌توانست از آن بگذرد، راهش را کج می‌کرد و از مسیر دیگری می‌گذشت.

***

سایه‌ی بلند درختان روی سرش می‌افتاند. آفتاب لحظه به لحظه بی‌رمق‌تر می‌شد و دیگر از دست درازی‌یش به میان جنگل خبری نبود. هوا  میلِ به تاریکی داشت. سر و صدای جنگل، حیوانات و باد درآمده بود. درختان انگار خمیازه می‌کشیدند و دم و بازدم‌شان سر و صدای ترسناکی به وجود می‌آورد.

آیا ترسیده بود؟ ممکن بود یک لحظه تصمیم خودش را بگیرد و از همان راهی که آمده بود برگردد؟ از خودش که می‌پرسید می‌دید هیچ جوابی ندارد. ممکن نبود توی این تاریکی بتواند مسیر درست را انتخاب بکند و خودش را به موتور یا آبادی برساند. هرچقدر هم که توی سیاهی‌ها چشم می‌دواند نور بخصوصی را که از چراغ آبادی یا روستاهای اطراف به چشمش برسند نمی‌دید. گم نشده بود. می‌دانست که جایی‌ست میان جنگل‌ها اما این‌قدر راه رفته بود که دیگر نمی‌دانست کجاست. وانگهی حالا که این‌قدر راه آمده بود درست نمی‌دید که پا پس بکشد و برگردد. حالا که آمده بود باید تا آخر می‌رفت.

هوا که کاملاً تاریک شد دید راه رفتن فایده‌یی ندارد. چرا چراغ‌قوه یا فانوس یا هر وسیله نورانی را فراموش کرده بود؟ نا امید زیر تنه‌ی درختی نشست و تفنگ را روی سینه فشار داد. خیالاتی شده بود. صداهای مختلفی می‌شنید که نمی‌دانست مربوط به چیست. در اطراف خودش حرکت‌های مشکوکی را احساس می‌کرد. چشم‌هایش را بهم فشار داد. شاید اگر چیزی را نمی‌دید احساس ترس دست از سرش برمی‌داشت.

از پشت درخت‌ها صدای نفس کشیدن موجودی را می‌شنید. چشم چرخاند توی سیاهی‌ها. چیزی به نظرش نیامد. صدای هو هوی جغدی را از اطراف می‌شنید. فکر کرد شاید شغالی به او نزدیک شده است. فریادی کشید تا شاید از شنیدن صدای او پا به فرار بگذارند. اما تأثیری نکرد. هوای دور و برش سنگین شده بود و حالا سرمای رقیق و عجیبی را احساس می‌کرد. دست برد بازوهایش را بغل کرد. پوست بازوهایش دانه‌دانه شده بود و زبری آن زیر انگشتانش احساس می‌شد. ترس و وحشت مثل سایه‌ی سنگینی روی سرش افتاده بود. همان‌جا پای درخت چمباتمه زد. دهانش خشک شده بود. ته‌مانده‌ی آب دهانش را که پایین می‌داد صدای آن‌را به وضوح می‌شنید. باید چه می‌کرد؟

به خودش که آمد دید توی جنگل بی‌هدف می‌دود. تفنگ را محکم توی دست گرفته بود و با دست دیگر شاخ و برگ‌ درختان را کنار می‌زد و می‌دوید. بی‌اختیار فریاد زد:

–      «کمک… کمک…»

صدایی گفت:

–      «آهاااای. کی اون‌جاست؟»

پسر همان‌طور فریاد می‌کشید:

–      «کمک. کمک. یکی به دادم برسه.»

و سعی می‌کرد گلنگدن برنوی قدیمی را بکشد و ماشه را بچلاند. اما هرچه‌قدر که توی تاریکی به تن تفنگ دست می‌کشید فایده‌یی نداشت. بی‌اختیار فریاد می‌کشید و می‌دوید. دست و پایش مدام به شاخ و برگ درختان و بوته‌ها می‌پیچید و دویدن را برایش مشکل می‌کرد.»

دوباره صدایی گفت:

–      «آهااای. کی اون‌جاست؟»

و بعد صدای صفیر گلوله توی سیاهی‌ها پیچید. پسر لحظه‌یی از تنگ و تا افتاد. این‌ صدا از تفنگ او نبود. آیا کسی صدای درخواست کمک او را شنیده و به فریادش رسیده بود؟ صدای نفس‌نفس‌زدنش توی گوشش می‌پیچید و انگار تمام صداهای اطرافش ذوب شده بودند و فقط خودش را می‌شنید. آب دهانش را فرو داد و آرام و خفه گفت:

–      «کمک»

بعد تمام نیرویش را جمع کرد و فریاد کشید:

–      «یکی به من کمک کنه. کمک…»

صدایی از توی تاریکی‌ها گفت:

–      «چِت شده؟ چه کمکی می‌خوای؟ هان؟»

پسر که کمی آرام گرفته بود گفت:

–      «کی هستی؟ حواست باشه. من یه تفنگ پر به سمتت نشونه رفتم.»

صدا گفت:

–       «با کی حرف می‌زنی؟ واسه چی داد می‌زدی کمک؟»

پسر به اطرفش نگاه کرد. نتوانست مسیر صدا را تشخیص بدهد. آیا خیالاتی شده بود؟ با صدای بریده انگار که وجود صدای دیگری را باور نکرده باشد گفت:

–      «شما… کجایین؟ من گم شدم. کمک… آهاااای»

صدا گفت:

–      «این وقت شب این‌جا چه می‌کنی؟ از جات تکون نخور. بلند بلند با من حرف بزن تا پیدات کنم»

صدایی که شنیده بود صدای مردانه‌یی به نظر می‌آمد که با تمام زمختی‌یش یک تنه جلوِ همه چیزهای ترس‌ناک ایستاده بود.

نور فانوس کم‌سویی از لای شاخ و برگ‌ها به چشم پسر آمد. بلند گفت: «من این‌جام. آهای.»

صدا گفت:

–       «همون‌جا بمون. دارم میام»

حالا نور فانوس به پیش پایش رسیده بود. نور چشم‌هایش را آزار می‌داد و به جز هاله‌ی نور زرد فانوس چیزی نمی‌دید. کمی که گذشت و چشم‌هایش عادت کردند هیکل بلندبالایی را دید که با فانوس به سمت او می‌آمد. با صدای بریده بریده گفت:

–      «آقا… آقا من این‌جام. گم شدم»

صدا گفت:

–      «اینو خودم‌ هم فهمیدم. اون چیه تو دستت هان؟ زود بندازش زمین.»

پسر گفت:

–      «آقا این خرابه. کار نمی‌کنه. چندتا حیوون وحشی نزدیک بود بهم حمله کنند.»

 تفنگ را روی زمین انداخت.

مرد گفت:

–      «تو که میای شکار باید پیه همچین چیزی رو هم به تنت می‌مالیدی. حالا چی می‌خوای؟ می‌بینی که حیوونی دور و برت نیست. از همون راهی که اومدی برگرد و برو».

فانوس را بالا گرفت. نور که توی صورت پسر افتاد چشم‌های درشت و بازش به نظر مرد آمد. پسر دست برد جلو چشم‌هایش را گرفت:

–      «آقا من راهمو گم کردم. اصلا نمی‌دونم کجام و باید از کجا برم.»

–      «خیلی خب. خیلی خب. فهمیدم. دنبال من راه بیفت و بیا.»

 بعد جست زد و تفنگ پسر را از روی زمین برداشت و خودش به پیش و پسر از پس توی سایه‌ی نور فانوس به راه افتادند.

پسر از پشت به هیکل مرد خیره شده بود و لباس و اندام او را از نظر می‌گذراند. مو و ریش پر پشت او، همین‌طور لباس گل و گشادی که به تن داشت تصویر غریبی در ذهن پسر ایجاد کرده بود. توی خیالات خودش آن‌چه گذشته بود را از سر می‌گذراند و سعی می‌کرد بین آن‌چه از قصه‌ها و افسانه‌ها درباره‌ی سیاگالش شنیده با مردی که حالا در روبروی خودش داشت نقاط مشترکی پیدا کند. به این‌چیزها فکر می‌کرد که مرد بی‌اینکه بایستد یا به او نگاه کند گفت:

–      «اومده بودی چی شکار کنی؟»

پسر از خیالات خودش بیرون پرید و با من و من گفت:

–      «نمی‌دونم. هرچی که گیر بیاد.»

این آخرین صحبتی بود که بین آن‌ها رد و بدل شد. مرد همان‌طور که فانوس را بالا گرفته بود و تفنگ پسر و چوب‌دست خودش را سبک توی دستش داشت؛ قدم‌های بلند برمی‌داشت و مطمئن پایش را روی زمین فرود می‌آورد.

از پشت درخت‌ها کم‌کم کلبه‌ی چوبی و پَرچین‌های بزرگی به چشم آمد. مرد درِ کلبه را با فشار دست باز کرد و در سکوت پا توی آن گذاشت.

مرد گفت:

–      «امشبو این‌جا بخواب. اون گوشه جاتو می‌ندازم و فردا راه می‌افتی و می‌ری.»

با دست گوشه‌ی اتاق را نشان داد. جایی که خلوت‌تر از باقی اتاق به نظر می‌آمد. فانوس را به میخ دیوار گیراند و فتیله فانوس دیگری را بالا کشید و روی میز گذاشت. گفت:

–      «چیزی می‌خوری؟ هان؟ گرسنه‌ت که نیست؟»

پسر که دنبال جایی برای نشستن بود و همین‌که چهارپایه‌یی پیدا کرد گفت:

–      «ممنون. با خودم غذا آوردم.»

و تا دست جنباند تا از کوله غذا و خوراکی خودش را نشان بدهد متوجه شد که چیزی به همراهش نیست. زیر لب گفت:

–      «مثل این‌که گم شده. شاید تو جنگل افتاده باشه.»

مرد گفت:

–      «خیلی خب. باشه. بذار ببینم چی پیدا می‌شه بدم بخوری»

روشنایی اتاق از نور دو فانوسی بود که در اتاق پت‌پت می‌زدند. از پنجره‌ی کلبه سیاهی‌های درختانِ بیرون و تصویر مات گوشه‌ی اتاق انگار که در آینه‌ی پنجره آویزان شده باشد به چشم می‌آمد. تمام کلبه از چوب‌ درختان جنگلی ساخته شده بود. روی دیوار چوبی میخ و بستی وجود داشت که از آن لباس گالشی و جلیقه‌ی سیاه و کلاه نمدی چرکی آویزان بود. مرد از کلبه بیرون رفت و با یک کوزه سفالی سیاه و بقچه‌ی گل‌دار کوچک برگشت. پیش پای پسر بقچه را روی زمین گذاشت، از آن نان فتیری بیرون کشید و از کوزه، سفیدی شیر را توی کاسه ریخت. گفت:

–      «بخور»

سفیدی شیر توی خاکستری‌های کاسه، زیرِ نورِ فانوس جلوه‌ی خاصی داشت. پسر لحظه‌یی به درهم غلتیدن شیر توی کاسه خیره ماند. کاسه را با دو دست بلند کرد و بالا کشید. گفت:

–      «آقا شما این‌جا تنهایین؟ منظورم اینه که توی این جنگل نمی‌ترسین؟ آخه این اطراف خونه یا دهی به چشمم نیومد. دوری از آدم‌ها اون‌هم توی جنگل جداً باید ترس‌ناک باشه.»

مرد فانوس را از روی دیوار برداشت و بی‌اعتنا به حرف پسر آن‌ را روی میز گذاشت. چاقوی فلزی را برداشت و به تن یک تکه چوب دراز و باریک کشید. خرده‌های چوب به اطراف می‌پریدند. پسر همان‌طور که تکه‌یی از نان را پایین می‌داد و حرکات مرد را دنبال می‌کرد دوباره پرسید:

–      «خب! حتماً دلیلی داشته… آقا!؟ راسته که می‌گن این اطراف سیاگالش از حیوونا مراقبت می‌کنه؟»

مرد جوابی نداد. پسر گفت:

–      «آخه شما، وسط جنگل، تک و تنها! حتماً یه چیزی هست. هم‌سن و سال‌های شما الان چهار-پنج‌تا بچه دور و برشونه. اون‌وقت شما وسط جنگل تک و تنها زند‌گی می‌کنین.»

کمی کاسه‌ را توی دستش تکان داد. شیر دوباره به جنب و جوش افتاد و برهم غلتید. از این‌که می‌دید مرد پیِ حرف‌های او را نمی‌گیرد و به او جوابی نمی‌دهد احساس دل‌گیری نمی‌کرد. حالا احساس سبکی می‌کرد. دلش می‌خواست برای همیشه در همان حال بماند و همان‌طور که روی چهارپایه در حال شیرخوردن است زند‌گی کند. گفت:

–      «آقا شما گاو و گوسفند هم دارین؛ نه؟!»

مرد سرش را پایین انداخته و همان‌طور مشغول چاقوکشیدن به تن چوب بود. زیر لب طوری که انگار با خودش حرف می‌زند گفت:

–      «هفت سر گاو ماده داشتم و یه گاو نر تخمی. اما…»

بعد طوری که انگار تازه متوجه‌ی سؤال پسر شده باشد گفت:

–      «این چیزها چه دردی از تو دوا می‌کنه؟ غذاتو بخور و بگیر بخواب»

پسر گفت:

–      «آقا! می‌گن تو جنگل‌ها یه کسی هست که مواظب حیووناته و نمی‌ذاره کسی به‌شون آسیب برسونه. راسته؟ می‌گن وقتی گاوی، گوسفندی از گله جا بمونه یا تو برف و بوران توی جنگل گم بشه اون به دادشون می‌رسه»

مرد چوبی را که در دست داشت مدام برانداز می‌کرد و با دقت از قسمت‌های به‌خصوصی تکه‌تکه‌ خرده‌های چوب را جدا می‌کرد. انگار خاطره‌ی دوری را از لای چوب‌ها بیرون می‌کشید. یا قصد داشت به شیوه‌ی خود رمزی را روی چوب حکاکی کند. سرش پایین افتاده و رد نگاهش بی‌این‌که به چیزی بربخورد از زمین می‌گذشت و در اعماق زمین سرگردان رها می‌شد»

پسر گفت:

–      «می‌گن اسم اون سیاگالشه. آقا! شما تا حالا اسم اون به گوش‌تون خورده؟»

بعد همین‌طور که داشت سؤال بعدی خودش را توی ذهنش بالا و پایین می‌کرد دل به دریا زد و پرسید:

–      «آقا شما حتماً باید سیاگالش باشید. نه؟»

مرد دست از کار کشید. چاقو و تکه چوب هنوز توی دستش بودند. انگار حرف پسر او را از دورها به حالا پرتاب کرده باشند گفت:

–      «تو پیش خودت چه خیالی کرد جوون؟ نکنه فکر می‌کنی راستی راستی کسی به اسم سیاگالش وجود داره؟ هان؟»

پسر گفت:

–      «خب من خودم شنیدم. اصلاً همه می‌گن. هرجا می‌ری اگه طرفت اهل حرف زدن باشه حتماً از تو داستان‌ها و افسانه‌هایی می‌گه.»

مرد با عصبانیت پرید میان حرف پسر:

–      «باز که می‌گی تو! من نه سیاگالش‌ام و نه اونو می‌شناسم. اون چیزایی که شنیدی فقط قصه بودند. تو چه‌طور باورت می‌شه که ممکنه کسی به اسم اون وجود داشته باشه؟»

پسر گفت:

–      «یعنی می‌خوای بگی چون من نتونستم شکار کنم و مشکلی برای حیووناتت ایجاد نکردم نمی‌خوای از برنج جادویی و گلپرت به من بدی؟ یعنی اون دیگِ کوچیکی که اندازه‌ی نصف تخم‌مرغه تو خونه‌ی تو نیست؟ آقا من همه‌چیزو می‌دونم. من فقط اومدم ازت یه مشت برنج بگیرم و برگردم.»

مرد نیم‌خیز شد، از عصبانیت دستش را روی پایش کوبید:

–      «تو اصلا حالیت نیست. هیچ سیاگالشی وجود نداره. اصلا هیچ‌وقت وجود نداشته. اگر هم وجود داشته تا الان هفت‌تا کفن پوسونده. اینا قصه‌ی یه مشت آدم قصه‌پرداز و خیال‌پردازه. این‌قدر همه -هرکسی که دستش رسید- توی این قصه‌ها دست بردن که سخت می‌شه راستو از دروغ تشخیص داد. حالا هم یه مشت دروغ و خیال‌پردازی باقی مونده که هیچ‌کس‌و به هیچ‌جا نمی‌رسونه. هه؟! سیاگالش!»

پسر آرام گفت:

–       «اگه قرار بشه همچین قصه‌ی دروغی گفته بشه چه نفعی به حال من و تو می‌تونه داشته باشه؟»

مرد به چشم پسر خیره شد؛ پوزخندی زد و گفت:

«تقصیر قصه‌گوهاست. این قصه‌گو‌ها هم مقصرند. اصلا همونان که قصه‌ها رو خراب کردند. هی به چیزایی که شنیده بودند و از قصه یادشون مونده بود پر و بال دادند و الکی گنده‌شون کردند و به خورد بقیه دادند. اینقدر که اصل قضیه کلا فراموش شد.»

پسر گفت:

«خب! یعنی می‌گی اگه قرار باشه هیچ‌وقت هیچ سیاگالشی وجود نداشته باشه پس تکلیف اون دونه‌های برنج که هیج‌وقت تموم نمی‌شدند و گلپر و رونق و خوشی چی‌ می‌شه؟ آقا من نیومدم که این‌حرفارو بهم بزنین. من اومدم پی…»

مرد با عصبانیت میان حرف پسر پرید:

«چرا هرچی من می‌گم تو حرف خودتو تکرار می‌کنی؟ بهت که گفتم نصفِ بیش‌تر اون افسانه‌ها دروغه و دروغش هیچ نفعی به حال هیشکی نداره. اما اون نصف دیگه‌شو ای‌کاش مردم باور می‌کردند. می‌دونی منظورم کدومه؟ منظورم جلوِ شکارو گرفتنه. دیگه حداقل یه شکارچی حرومزاده باید اینو بدونه که به گوزن ماده‌ی حامله شلیک نکنه. این‌قدر که باید بفهمه. نه؟

تو اون قصه‌هایی که تو شنیدی همیشه کسی بوده مواظب گوزن‌ها و حیوونات باشه. همیشه بوده. خب. یه نفر آدم از خدا بی‌خبر، مثل تو نصف شبی هوس می‌کنه همچین چیزی‌رو امتحان کنه. تفنگ‌شو برمی‌داره و می‌زنه به دل جنگل… بنگ! تیر می‌ندازه تو سیاهی و صدای ماغ گوزن بلند می‌شه. خودشو به گوزن می‌رسونه و کارشو می‌سازه و بعد هرچی بالا سر لاشه اون منتظر می‌مونه خبری از سیاگالش نمی‌شه. می‌دونی یعنی چی؟ یعنی این‌که پیش خودش فکر می‌کنه اصلا سیاگالش وجود نداره یا اصلا مرده و هفت‌کفن پوسونده؛ یا بدتر ممکنه فکر کنه شکار کردنش مورد پسند اون قرار گرفته و کاری به کارش نداره. این می‌شه که درست موقع بارداری گوزن‌ها هم دست از شکار بر نمی‌داره و دونه دونه‌ی اون زبون‌بسته‌ها رو می‌کشه. برای اینکه دیگه راستی و درستی کارش به بود و نبود سیاگالش وابسته شده.»

پسر کاسه‌ی شیر را بالا برد و آخرین جرعه‌ی شیر را فرو داد:

–      «آقا شکاربان‌ها. الان اون‌ها دارن همچین کاری‌و می‌کنند. نمی‌ذارند کسی اضافه شکار کنه.»

مرد با نیش‌خند گفت:

–      «شکارِ اضافه؟ هه! دیگه چیز اضافه‌یی وجود نداره. اون چندتا گوزن بیچاره‌یی هم که زنده موندن از خوش‌شانسی و چابکی خودشون بوده. اگه قرار بود شکاربونا جلو شکارچی‌هارو بگیرند خیلی وقت پیش باید این‌کارو می‌کردند و کارشون به ثمر می‌نشست. این افسانه‌ها به خاطر این بود که مردم بدونن کسی هست که مواظب حیوونات باشه و طرف حیووناتو بگیره. به خاطر این بود که بدونن اگه واسه خوشی تیر می‌ندازن و حیوونی رو می‌کشن سیاگالشی هست که خِرشونو بگیره. واسه این‌ بوده که اگه از کشت و کشتار احساس گناه نمی‌کنند، دست‌ِ کم از اون بترسند. فقط برای ترس از سیاگالش بوده. اما حالا این‌قدر قصه‌های مختلف و بی‌ارزش توی هم پیچیدند که اصلا معلوم نیست سیاگالش کی‌بوده و چی می‌خواسته.»

مرد چاقوی کوچک خودش را دوباره روی تن چوب فشار داد. انگار با کندن هر تکه از چوب تکه‌یی از خاطرات بد را می‌کند و به دور می‌انداخت. گفت:

–      «وقتی افسانه‌ها و داستان‌ها نمی‌تونن جلوِ کارهای بد مردمو بگیرند انتظار داری قانون بتونه همچین کاری بکنه؟»

پسر گفت:

–      «آخرش که چی؟ یه جایی یه نفر باید جلو این‌کارو بگیره؟ مگه نه؟»

مرد جواب داد:

–      «فکر می‌کنی نگرفتن؟ طبیعت جلوِ همه‌چی وایمیسته. نگاه کن به دور و برت. این‌قدر گوزن شکار شده که دیگه چیزی باقی نمونده. این خود طبیعته که جلو این وضعیت کوتاه میاد و خودشو نابود می‌کنه. طبیعت خودشو می‌کشه. اون خودکشی می‌کنه تا از شر همه‌ی بدی‌ها خلاص بشه. ای‌کاش کسی مثل سیاگالش وجود داشت. اگه کسی مثل اون بود اوضاع جنگل و حیوونات این نبود.»

چشم پسر سنگین شده بود. خواب، پشت چشم‌هایش این‌پا و آن‌پا می‌کرد. مرد همان‌طور چاقو به تن چوب می‌کشید. کاسه‌ی شیر توی دست‌های پسر هنوز لب به لب و پر بود. توی دلش گفت «من که از شیر خوردم». مزه‌ی شیر هنوز زیر زبانش بود. آیا هنوز شیر را نخورده بود؟ به بقچه‌ی زیر پایش، به فانوس‌ها بعد به تراشه‌های زیر دست مرد خیره شد. چه مدت گذشته بود؟ آیا آن سؤال‌ها و جواب‌ها هنوز اتفاق نیفتاده بود؟ یا تمام شنیدنی‌ها را شنیده بود و کاسه‌ی شیرش بی‌هیچ دلیلی دوباره لب‌ریز شده بود؟ شاید پر کردن دوباره‌ی کاسه‌ی شیر را به خاطر نمی‌آورد. خواست زبان باز کند و از مرد بپرسد. به مرد که نگاه کرد تصویر محو مرد جلو چشم‌هایش پر رنگ‌تر شد. مرد با سرِ رو به پایین، کنار میزی چوبی، چاقو به دست تکه چوبی را خط می‌انداخت. نور زرد فانوس اتاق را روشن کرده و بوی خیس چوب‌ به مشام می‌رسید.

***

درِ دکان قهوه‌خانه چند روزی می‌شد که بسته مانده بود. نه کسی خبری از پسر داشت؛ نه کسی او را دیده بود. پیرمردها که جایی برای نشستن و غلیان کشیدن نداشتند جویای احوال او بودند. تا این‌که بعد از یک هفته وقتی که چوپانی برای هِی کردن گاوهایش از رودخانه می‌گذشت، تنِ بی‌جان پسر را کنار رودخانه پیدا کرد. پسر با لباس پاره و صورت زخمی دمر روی زمین افتاده؛ چشم‌هایش باز، ترس‌خورده، رک‌زده، خیره به دورها و سبزه‌زارها بود. یک دستش را سفت مشت کرده و تفنگ برنوی زنگ‌زده و کهنه‌یی کنار او افتاده بود. مشت پسر را که به زحمت باز کردند از داخل مشتش چند دانه‌ی برنج و مقداری گلپر روی زمین ریخت.

[1] سیاه‌گالش (در گویش محلی: سیاگالش) موجودی افسانه‌ای در شمایل مردی درشت‌اندام و بومی منطقه‌ی کوهستانی و ییلاقات گیلان (گالش) با لباس و شمایلی سیاه‌رنگ است. سیاه‌گالش حامی و نگهدارنده حیوانات وحشی و بی‌پناه جنگل است. او از حیوانات (گاوهای وحشی، گوزن‌ها، آهوها، کل‌ها و…) در برابر بلایای طبیعی یا شکار بی‌رویه و یا غیرانسانی (شکار حیوانات حامله) محافظت می‌کند. درباره‌ی مهربانی‌هایش با نیکوکاران و تنبیه‌های او با بدکاران افسانه‌های فراوانی وجود دارد.

صفحه اینستاگرام من را دنبال کنید


Warning: show_source() has been disabled for security reasons in /home/bistoir/public_html/wp-content/plugins/header-footer/plugin.php(339) : eval()'d code on line 4
0 0 votes
به این یادداشت امتیاز دهید
خبرم کن
اگر
guest
0 دیدگاه
Inline Feedbacks
View all comments