آخرین بروزرسانی: 4 دسامبر 2016
در زادگاه نور و شبنم و خاطرهام درختی روئید، تناور همچون قرص ماه در آسمان خیالیی چهاردهمین عابر کوچههای اندیشه. شناور بود روی شیروانیهای معطر سفالی و آفتاب با کدورت کدر خویش ماسیده بود حتما و هشدار میداد که ردپای خود را به نقاط کوتاه شدهي ضربآهنگ بچسبانید.
حالا میشود در این خیابانها تمام کوچهها را یکنفس گز کرد. میشود در کوچهها حتا به ضرب و سحر انگشت اشاره رخت مهمانی برای خانههای پوک و بیقفل و مقوایی علم کرد. میشود با یک نفر در چارسوق کهنهگی خوش بود و از هر عابر خسته دلاوروارتر از بیگناهان ده بالا سوالی ساده هم پرسید. کدامین خانه از اندیشهی دستان من امروز ویران شد؟ بگو! باید سوال را در ضمیر پنهان صفحههای فلزی جستوجو کرد وقتی که نفسهای شما از ضرب افتاده باشد. پاسخ اما هرگز رخت نو به تن نداشته و ندارد حوصله کسی برای شنیدن حرفهای من که به سخره گرفتهاند سینههای سرخ کبوتران را هنگام که دوشاب چرک و خون در دیس به قصد تبرک یک به یک خانهها را میکوفتیم و چنگیز خمیازه میکشید و استخر از لرزگام اسکندر هراسیده بود.
صدایی مرا از خود بیخود کرد. زن گفت: بیا! هنوز سپور بیمروت سرخی پاییز را از کف پیادهرو برنداشته. تیاتر چرخیده بود و بازیگر سوم با یک استکان میان سن دنبال برگهیی میگشت. کجا؟ کجا انداختماش؟ ماریا! بوی تند عرق آنمرد روی پیراهن تو چه میکند؟ افسوس. بیهوده میخواستم داغ سرد قدمها را از لابهلای معبر مقواییام بردارم. من دیگر حتا هیچکس هم نیستم. چرا که دیروز کسی هیچ بود و میرفت و راه میرفت و در راه میرفت و با لبهایش نغمه سوزناک منسروده را روی زمین میپاشید.
ایکاش حسرت گلی بود و میشد تماشایش کرد در باغچهی انگشتان موهون من. نه! سیاه نیست. نترس. تنها کفایت میکرد بازی برگهها لای کتابهایی که مرا از انتظاری بیسرانجام خمیازه میکشیدند. گفتم: میآیم. یعنی آمدم. هنوز دیر نشده و زمان مانند زبان من میچرخید روی گام تقدس روی گام نفیر و نفرین. روی قدمهای صلابت روی سستی قدمهای ساقی. روی بازیگرخانه و بازی و تیاتر و بُراق شده بود کسی که همه بود و هم بود و هم نبود مرا مثل نقطهي آغاز سرایش یک برگ روی باقی واژهها بود. و این بود در واقع هیچ نبود، جز دوغ و دوشاب پارهپارههای تن من که به هیچکس شبیه نبود.
حالا تا سالها و سالها خواهند خواند نام مرا بر کتیبههای یخ زده در هزارههای هزار سوی هزار تاریخ که از اندوه امروز من بیخبر بود و مردد ماند در کبیسهسال این تاریخ. حالا دل کندهام از روز، شبپره مانندی که تمام عقاید نورانیاش را در لابهلای اندام حمل میکند تا شاید در غیاب ماه، شاخ چنار را که از اندوه بیسایهگی میلرزد با سایهواری خرد، دستآورد عقایدش آشنا کند. حالا اگرچه گاهی به شکل یک غزل مکتوب میشوم روی گوشهگوشهی یونجه یا کاهی که گاهی کاغذ است اما گاهی گمان میکنم ندامت یک عقیده آغاز رسالت رابطههاست. و ربط قصههای تلخ آشناترین رودهای زمین بر جَرَیان موافق بادها بر بادبان این ناخدا دخلی ندارد. من مسلوط شدهام در میان سلولهای خاکستری که چیزی باقی نمانده از آنهمه شادابی که در غیرت پنهان مردان قصه خاموش بود. من بیربط شدهام به برگههای کتاب، به قلمها، به برگههای سفید، به خاطرهها، فکرها، به خیال دوبارهی رسالت، به سیاهیهای صامت یک تقویم در کجاوهی ملقوق هستی. حرف من مجیز آفرینش نیست. من نشان رسوایی یک عقیدهام که مصر بود و مصر ماند تا در لقوارهگیی عناصر محدود، نشان ثابت بیثباتی باشد. حالا در این دقیقهها ایجاب میکند که بمیرم.


اولین باشید که نظر می دهید