داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

قبلاً درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را…

داستان من و زن‌م ::: سی

زن‌م را پیدا کرده‌ام. همان کسی را که همه‌ی عمر دنبال آن بودم… زن‌م را پیدا کرده‌ام. خودِ واقعی‌‌اش را پیدا کرده‌ام. حالا دیگر خیال و رویا نیست. همه چیز واقعی‌ست. آسمان و آفتاب واقعی‌ست. ابرها واقعی‌اند. باران واقعی‌ست. حتا برف هم واقعی‌ست… ناگهان از خواب می‌پرم. بازهم خیالاتی شده‌ام. باز هم خیال کرده‌ام که…

داستانک «تانگو در تاکسی»

سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌تونم. وقتی بهت می‌گم می‌خوام پاکش کنم، می‌کنم. ولی به خاطر این‌که بهت ثابت کنم می‌دم یکی دیگه پاک کنه. می‌خوام بهت ثابت کنم چه فکر و…

داستانک «ختنه‌سوران»

بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود. با ولع پستان مادرش را مي‌مکيد. «طلعت‌خانم» آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتقال را خط مي‌انداخت. گفت:«نازنين‌جون. بچه تا بزرگ بشه هفت‌جور رنگِ رو عوض مي‌کنه… الان‌ چشماش شبيه آقا محسنه، درست! ولي بعداً حتماً رنگ عوض مي‌کنه.» «خانم رضوي» که توي کيف…

من و زن‌م (هفده) – این عروسکِ پشتِ ویترین

گاهی وقت‌ها یک پیام چند خطی می‌تواند آدم را آرام کند. بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ثانیه صحبت کردن برای آرام شدن کافی‌ست. بعضی وقت‌ها هم باید ببینی‌اش. شاید از دور شاید هم از نزدیک مثلا در کافه‌ یا رستورانی، جایی. گاهی هم یک بوسه اوج دل‌تنگی را پاک می‌کند. حتا ممکن است گاهی لازم باشد…

من و زن‌م (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

زن‌م در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. زن‌م البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این…

من و زن‌م (شش) – جادوگر سرشار از جادوست

در خیابان هستم. زن‌م همراه‌م نیست. او در خانه است و من ویترین مغازه‌ها را سرسری نگاه می‌کنم و قدم می‌زنم. دو خط باریک، حکم بندِ لباس از چوب‌رخت آویزان است. بخش عظیم باقی لباس چند تورِ رنگیِ نازک است با پرهای پهن و پُر که بیش‌تر سطح‌ش را پوشانده‌اند. رنگِ لباس سیاه است. لکه‌های…

منو اصلی