داستان کوتاه «برادرِ شغال»
دلش از رحمان پر بود. فکر میکرد که تمام دردسرهای زندگییش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. اینقدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور مسئولیت یا علاقهی خاص احساس میکرد. نمک او را خورده بود…

