داستان روستایی

داستان کوتاه «برادرِ شغال»

دلش از رحمان پر بود. فکر می‌کرد که تمام دردسرهای زندگی‌یش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. این‌قدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور مسئولیت یا علاقه‌ی خاص احساس می‌کرد. نمک او را خورده بود و به‌خاطر همه‌ی آن‌ها باید در خانه‌ی او می‌ماند و تاوان تنهایی رحمان را پس می‌داد. اما از وقتی که آن‌شب صدای زوزه‌ی شغال را از نزدیک سیاه‌کوه شنید دلش بی‌تاب شد. رحمان خیلی دیر کرده بود. تهِ ‌دلش ضعف می‌رفت و هرچه‌قدر این طرف و آن‌طرف غذا را بو کشیده بود چیزی نصیبش نشده بود. از سر صبح که رحمان به بیجار رفته بود هنوز برنگشته و این برایش خیلی غریب بود. چون در… ادامه »داستان کوتاه «برادرِ شغال»

داستان کوتاه «جن‌گیر»

بوی کُنْدُرِ نیم‌سوخته، اسپند، عرق و چرک کشاله‌ی ران همراه دودِ عود، شمع و پیاز شکم‌پاره شده، گوشه‌گوشه‌ی اتاق جولان می‌داد. نور، گُله به گُله روی گُل‌های قالی سایه انداخته بود.کُنجِ اتاق تُشک چرکی قرار گرفته و روی آن تنِ بی‌حال دخترک چهارده-پانزده‌ساله‌یی قرار داشت که با شکم جلوآمده، دست و پای آماسیده و بزک از رنگ و رو رفته به سقف اتاق زل می‌زد، لحظه به لحظه اطفار مختلف به خودش می‌گرفت و با صدایی نامفهوم به دور و برش اشاره می‌کرد و می‌خندید. اطراف او همه‌کس از مادرش «خانم‌باجی» گرفته تا کلفت خانه‌زادشان «معصومه ‌خانوم» در تنگ و تا بودند و از هرکاری که از دست‌شان بر می‌آمد برای بهبودی دختر مضایقه نمی‌کردند. اما مصمم‌تر از همه خانم‌باجی بود که از این اتاق به آن اتاق جَست می‌زد… ادامه »داستان کوتاه «جن‌گیر»