رفتن به نوشته‌ها

برچسب: آدم فضایی

رمان «کبریت» یا «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

چند نکته درباره این رمان: این رمان در حقیقت از دو داستان مشترک ولی در عین حال تو در تو تشکیل شده است. (تقسیم‌بندی‌ها در فهرست مشخص است). بنابراین رمان دارای دو فصل 11 و دو فصل 12 است. می‌توانید این دو فصل را از بخش «پایان یکم» و یا بخش «آغاز پایان دوم» حذف کنید و داستان را با خواندن یکی از این حالات تمام کنید. در هر حالت به یک نتیجه‌گیری متفاوت خواهید رسید و این داستان در ذهن‌تان به صورت «ادامه‌ی بخش یکم» یا «تمام شده» شکل پیدا خواهد کرد. احتمالا با پایان بخش یکم رمان به این نتیجه خواهید رسید که شخصیت داستان واقعا دچار توهم بوده و به نوعی او را مقصر نخواهید دانست… و اما ممکن است با پایان بخش دوم رمان به این نتیجه برسید که از ابتدای داستان چیزی به نام توهم وجود نداشته و آنچه برای شخصیت داستان اتفاق افتاده است یک واقعیت عجیب و باورنکردنی است. این رمان 107 صفحه است و یک رمان نازک و کم‌حجم محسوب می‌شود. این رمان عاشقانه نیست و هیچ داستان عاشقانه‌ای در آن وجود ندارد. فایل PDF رمان در زیر برای دانلود گذاشته شده است. اگر به ژانر رمان‌های علمی تخیلی یا ترسناک علاقه‌مند بودید و خواندن این رمان را تا آخر تحمل کردید لطفا نظر کارشناسانه یا غیرکارشناسانه‌ی خودتان را با من در میان بگذارید. این رمان در بخش جنبی «فصل اول» جایزه نوفه جزو پانزده داستان برگزیده بود؛   چند پاراگراف ابتدایی رمان: فصلـ یکمـ ــ یکی – دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگیرد. مثل سربازان گارد جاویدانی بودند که بی برو برگرد وظایف محوله‌شان را با کمال دقت و احترام انجام می‌دادند. به محض…

داستان کوتاه «شاید تصادف جاده‌ای»

مانده بود روی دستمان. کنار جاده دراز به دراز روی زمین افتاده بود و تکان نمی‌خورد. جین آرام و قرار نداشت. می‌گفت که: «خون توی رگ‌هایش دارد یخ می‌زند.» پتویی که دور خودش پیچیده بود را باز کرده و روی زمین، روی او انداخته بود؛ و حالا خودش بدون پتو، گردن و بخش بزرگی از سرش را توی یقه لباس فرو کرده بود و ریز ریز می‌لرزید. باد سرد توی صورتمان می‌خورد و پوکه‌های خالی علف‌های خشک مثل سوزن‌های ریز از جلو چشم‌مان می‌گذشت. داشتیم این پا و آن پا می‌کردیم. پاهایمان را توی خاک می‌کوبیدیم بلکه گرم‌تر شویم. جین انگار اوضاعش بدتر بود. گاهی دست‌هایش را به هم می‌مالید و گاهی کف دست‌هایش را تا مچ توی آستین آن یکی فرو می‌کرد. داشت اعصابم را به هم می‌ریخت. آرام نمی‌گرفت و یک بند غر می‌زد. می‌گفت: «باید چی بگیم؟ اگه یکی بیاد و ببینه چی می‌شه؟» می‌خواستم بگویم که «شاید تونستیم بی سر و صدا یه جوری سر به نیستش کنیم.» اما می‌دانستم که نمی‌شود. جک پیره و آدولف مثل همیشه زودتر از همه سر و کله‌شان پیدا شده بود و بدون این‌که حرف خاصی بزنند خودشان را آرام آرام قاطی ماجرا کردند. ایستاده بودند یک گوشه و زیر لب با هم حرف می‌زدند. انگار داشتند این موقعیت را سبک و سنگین می‌کردند. انگار نظرات کارشناسی‌شان واقعا اهمیت داشت. از بقیه اهالی خبری نشده بود. این دوتا هم، وقتی دیدند توی این باد و بوران بیرون ایستاده‌ایم حتما از فضولی و کنجکاوی آمده بودند سر و گوشی آب دهند. جین گفت: «اگه پتو رو بردارن چی؟ اگه ببیننش چکار کنیم؟» گفتم: «خب به ما چه. ما که نگفتیم. ما که نخواستیم اون بیاد اینجا.» آدولف داشت چیزی می‌گفت که فقط کلمه فرارش را شنیدم. فکر کردم شاید خیال کنند یک تصادف جاده‌ای ساده است که درست جلو خانه ما اتفاق…