قبل از هرچیز برای اینکه این حرفها را بهتر متوجه شوید و چیزی از آن سر دربیاورید، لازم است حدود 30 دقیقه از وقت گرانبهایتان را خرج بازی و تماشای «تکامل اعتماد» و یا نسخه انگلیسی آن «The Evolution Of Trust» کنید. در زندگی من یکی از نقاط ضعفِ رنجآورم اعتماد بیش از اندازه به این و آن بود. سعی میکردم در برخورد اول با همه طوری باشم که لازم نباشد نسبت به آنها گارد دفاعی بگیرم و احیانا در لحظهای از خود دفاع کنم. در واقع همه را دوست خود میدانستم مگر آنکه خلافش ثابت میشد. و چه ضربههای روحی، روانی و مالی فراوانی که فقط و فقط از روی همین اعتماد اولیه و چشمبسته به زندگی من وارد شد. دروغها و ادعاهای گاه پوچ و خالی این و آنرا چشمبسته باور میکردم و در نظر دیگرانی که نظارهگر حالات من بودند انسانی به شدت خرفت، زودباور و نازرنگ جلوه میکردم. اما پیش خود میدانستم که عیبی ندارد. بگذار در مورد من هر چه میخواهند و به هر چه که میخواهند فکر کنند. من با کسی دشمنی میکنم که از او دشمنی ببینم و با کسی مهربان خواهم بود که مهربانییش نصیبم شود. همیشه و همیشه این موضوع به ظاهر پیشپا افتاده را جزو عادات بد و مسخره خود میدانستم و با اینکه عمیقا بابت ضربههای متعددی که بابت اعتماد نصیبم شده بود خود را سرزنش میکردم اما باز هم ناخودآگاه همان رویه قبلی را تکرار میکردم. طوری شده بود که حتا به نظر خودم هم انسانی خرفت، ابله و زودباور جلوه میکردم. کسی شده بودم که به همه سود میرساندم (و یا سعی میکردم که برسانم) و در مقابل کسی به فکر سود من نبود و همان حق خودم را هم از من دریغ میکرد. از دوستیهای چندین و چند ساله بگیر تا رفاقتهای یکی دوروزه و معشوقهای…
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر
