کهنهی خیسمو میگن / مادرِ من، نصفه شبا … تو تاریکی عوض میکرد. / وقتی که صدّام حسود / رو سقفهای کهنهی ما …گند میبارید و حظ میکرد / تو زیرزمین، رو پشت بوم / میونِ موشکبارون / میونِ آژیرهای سرخ / میون دلدلهامون /وقتی که مجریه میگفت: «هموطنان محترم! / نترسینها / بیخودی آتیشی نشین… / آژیرِ قرمزو زدن؛ / قراره طیّاره بیاد / رو سرتون / موشک و بمبو ول کنن…»
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر
