رفتن به نوشته‌ها

برچسب: داستان روستایی

داستان کوتاه «برادرِ شغال»

دلش از رحمان پر بود. فکر می‌کرد که تمام دردسرهای زندگی‌یش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. این‌قدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور مسئولیت یا علاقه‌ی خاص احساس می‌کرد. نمک او را خورده بود و به‌خاطر همه‌ی آن‌ها باید در خانه‌ی او می‌ماند و تاوان تنهایی رحمان را پس می‌داد. اما از وقتی که آن‌شب صدای زوزه‌ی شغال را از نزدیک سیاه‌کوه شنید دلش بی‌تاب شد. رحمان خیلی دیر کرده بود. تهِ ‌دلش ضعف می‌رفت و هرچه‌قدر این طرف و آن‌طرف غذا را بو کشیده بود چیزی نصیبش نشده بود. از سر صبح که رحمان به بیجار رفته بود هنوز برنگشته و این برایش خیلی غریب بود. چون در این چندماهی که در خانه‌ی رحمان مانده بود تابه‌حال پیش نیامده بود که رحمان این‌قدر دیر کند، برای همین دلش بدجوری شور رحمان را ‌زد. چندبار تا سر چپرها رفت و برگشت. گوش‌هایش را تیز ‌کرد. اطراف را پایید. حتا باد را هم بو کشید تا شاید خبری از رحمان برایش آورده باشد. اما نه؛ خبری نبود. برگشت جلو پله‌ی ایوان نشست. سرش را روی دست‌هایش گذاشت و به دروازه‌ی مابین چپرها خیره شد. همین موقع‌ بود که صدای شغال از سیاه‌کوه آمد. بلند شد به سیاه‌کوه خیره‌ شد و گوش‌هایش را تیز کرد تا درست بفهمد که صدا چه‌قدر از او فاصله دارد. دلش طاقت نیاورد، احساس خطر کرد، بی اختیار گفت: –      «عوعو، عو عووو» ترس شغال‌ها را رحمان توی دلش انداخته بود. آخر او هنوز نه شغال‌ها را دیده بود و نه بدی‌ آن‌ها به او رسیده بود. این رحمان بود که از شغال‌ها خیلی می‌ترسید و اصلا دوست نداشت که شغال به خانه‌اش بیاید و مرغ‌ها و اردک‌هایش را ببرد، برای همین مرغ‌ها و اردک‌ها را…

داستان کوتاه «جن‌گیر»

بوی کُنْدُرِ نیم‌سوخته، اسپند، عرق و چرک کشاله‌ی ران همراه دودِ عود، شمع و پیاز شکم‌پاره شده، گوشه‌گوشه‌ی اتاق جولان می‌داد. نور، گُله به گُله روی گُل‌های قالی سایه انداخته بود.کُنجِ اتاق تُشک چرکی قرار گرفته و روی آن تنِ بی‌حال دخترک چهارده-پانزده‌ساله‌یی قرار داشت که با شکم جلوآمده، دست و پای آماسیده و بزک از رنگ و رو رفته به سقف اتاق زل می‌زد، لحظه به لحظه اطفار مختلف به خودش می‌گرفت و با صدایی نامفهوم به دور و برش اشاره می‌کرد و می‌خندید. اطراف او همه‌کس از مادرش «خانم‌باجی» گرفته تا کلفت خانه‌زادشان «معصومه ‌خانوم» در تنگ و تا بودند و از هرکاری که از دست‌شان بر می‌آمد برای بهبودی دختر مضایقه نمی‌کردند. اما مصمم‌تر از همه خانم‌باجی بود که از این اتاق به آن اتاق جَست می‌زد و مدام به احوال مخصوصی یک مشت اسپند را دور تشک ناخوش می‌چرخاند؛ سرش را به چپ و راست می‌گردانید؛ به در و دیوار فوت می‌کرد و اسپند را روی زغال بور شده‌ی منقل می‌پاشید: –      «سودا به رضا، خویشی به خوشی. شنبه‌زا، یک‌شنبه‌زا، دوشنبه‌زا، سه‌شنبه‌زا، چهارشنبه‌زا، پنجشنبه‌زا، جمعه‌زا… از جن و انس و بیگونه… زیرِ زمین، روی زمین… سیاه‌چشم، ازرق‌چشم، زاغ‌چشم، میش‌چشم؛ هرکه دیده، هرکه ندیده؛ هم‌سایه‌ی دست چپ، هم‌سایه‌ی دست راست؛ پیشِ‌رو، پشتِ‌سر، بترکد چشم حسود و حسد… اللهم صل علی…» گاهی هم که از نفس می‌افتاد گوشه‌ی دیوار روی مُخده‌یی که روبروی تشک ناخوش قرار داشت لم می‌داد و به بدن بی‌حال او که هر لحظه بیش‌تر رنگ می‌باخت خیره می‌شد. بعد کم‌کم روی چشم‌هایش را لایه‌ی نازکی از نم برمی‌داشت و حالات چهره‌اش در هم می‌رفت. آن‌وقت به صدای بلند زنجموره می‌کرد و به زمین و زمان لعن و نفرین می‌فرستاد: –      «این دیگه چه بلایی بود که به سرمون اومد. این دیگه چه آبرو ریزی بود. دیدی معصومه خانوم؟ تورو خدا دیدی؟ دارن دختر مثل…