دلش از رحمان پر بود. فکر میکرد که تمام دردسرهای زندگییش زیر سر رحمان است. چون رحمان پای او را به این خانه باز کرده بود. اینقدر برایش شیرین زبانی کرده و غذاهای خوب به او خورانده بود که نسبت به او یک جور مسئولیت یا علاقهی خاص احساس میکرد. نمک او را خورده بود و بهخاطر همهی آنها باید در خانهی او میماند و تاوان تنهایی رحمان را پس میداد. اما از وقتی که آنشب صدای زوزهی شغال را از نزدیک سیاهکوه شنید دلش بیتاب شد. رحمان خیلی دیر کرده بود. تهِ دلش ضعف میرفت و هرچهقدر این طرف و آنطرف غذا را بو کشیده بود چیزی نصیبش نشده بود. از سر صبح که رحمان به بیجار رفته بود هنوز برنگشته و این برایش خیلی غریب بود. چون در این چندماهی که در خانهی رحمان مانده بود تابهحال پیش نیامده بود که رحمان اینقدر دیر کند، برای همین دلش بدجوری شور رحمان را زد. چندبار تا سر چپرها رفت و برگشت. گوشهایش را تیز کرد. اطراف را پایید. حتا باد را هم بو کشید تا شاید خبری از رحمان برایش آورده باشد. اما نه؛ خبری نبود. برگشت جلو پلهی ایوان نشست. سرش را روی دستهایش گذاشت و به دروازهی مابین چپرها خیره شد. همین موقع بود که صدای شغال از سیاهکوه آمد. بلند شد به سیاهکوه خیره شد و گوشهایش را تیز کرد تا درست بفهمد که صدا چهقدر از او فاصله دارد. دلش طاقت نیاورد، احساس خطر کرد، بی اختیار گفت: – «عوعو، عو عووو» ترس شغالها را رحمان توی دلش انداخته بود. آخر او هنوز نه شغالها را دیده بود و نه بدی آنها به او رسیده بود. این رحمان بود که از شغالها خیلی میترسید و اصلا دوست نداشت که شغال به خانهاش بیاید و مرغها و اردکهایش را ببرد، برای همین مرغها و اردکها را…
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر