رفتن به نوشته‌ها

برچسب: داستان علمی تخیلی

رمان «کبریت» یا «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

چند نکته درباره این رمان: این رمان در حقیقت از دو داستان مشترک ولی در عین حال تو در تو تشکیل شده است. (تقسیم‌بندی‌ها در فهرست مشخص است). بنابراین رمان دارای دو فصل 11 و دو فصل 12 است. می‌توانید این دو فصل را از بخش «پایان یکم» و یا بخش «آغاز پایان دوم» حذف کنید و داستان را با خواندن یکی از این حالات تمام کنید. در هر حالت به یک نتیجه‌گیری متفاوت خواهید رسید و این داستان در ذهن‌تان به صورت «ادامه‌ی بخش یکم» یا «تمام شده» شکل پیدا خواهد کرد. احتمالا با پایان بخش یکم رمان به این نتیجه خواهید رسید که شخصیت داستان واقعا دچار توهم بوده و به نوعی او را مقصر نخواهید دانست… و اما ممکن است با پایان بخش دوم رمان به این نتیجه برسید که از ابتدای داستان چیزی به نام توهم وجود نداشته و آنچه برای شخصیت داستان اتفاق افتاده است یک واقعیت عجیب و باورنکردنی است. این رمان 107 صفحه است و یک رمان نازک و کم‌حجم محسوب می‌شود. این رمان عاشقانه نیست و هیچ داستان عاشقانه‌ای در آن وجود ندارد. فایل PDF رمان در زیر برای دانلود گذاشته شده است. اگر به ژانر رمان‌های علمی تخیلی یا ترسناک علاقه‌مند بودید و خواندن این رمان را تا آخر تحمل کردید لطفا نظر کارشناسانه یا غیرکارشناسانه‌ی خودتان را با من در میان بگذارید. این رمان در بخش جنبی «فصل اول» جایزه نوفه جزو پانزده داستان برگزیده بود؛   چند پاراگراف ابتدایی رمان: فصلـ یکمـ ــ یکی – دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگیرد. مثل سربازان گارد جاویدانی بودند که بی برو برگرد وظایف محوله‌شان را با کمال دقت و احترام انجام می‌دادند. به محض…

داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»

خانه‌ی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت. یکی می‌پرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب می‌گشت و یکی ساک مسافرتی را از این‌طرف به آن‌طرف می‌برد. این شلوغی و این‌که می‌دیدم نمی‌توانم هیچ کار و کمکی برای سرعت گرفتن ماجرا انجام دهم اعصابم را بهم می‌ریخت. رفتم روی پله‌ها، رو به حیاط نشستم و با سوئیچ ماشین بازی ‌کردم. به غیر از انتظار کشیدن کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. در واقع چاره‌ی دیگری هم برایم باقی نمانده بود. آقاجون و مامان از یک‌ساعت پیش آماده بودند و ما باید این‌قدر منتظر می‌ماندیم تا محسن و ریحان سر فرصت خودشان را آماده کنند. آن‌وقت من همه آن‌ها را تا ترمینال برسانم و بعد خودم به خانه برگردم. ریحان تقریبا فریاد زد: «رامین! نذاری بری‌ها. الان می‌یایم.» گفتم: «باشه بابا. کجا دارم برم؟ مامان دستور داده برسونمتون و از ترمینال رسید بگیرم.» ریحان گفت: «کی رسیده؟» گفتم: «هیچی بابا. زود باشین الانه که دیر بشه.» محسن گفت: «عینک منو ندیدی؟ ریحان با توام. اَه. اونو داری کجا می‌یاری؟» صدای بسته شدن در دست‌شویی آمد و پشت بندش صدای مامان که پرسید: «دارین چه‌کار می‌کنین؟ زود باشین. این راننده اتوبوس‌ها واسه مسافر خودشونو معطل نمی‌کنن. 5 دقیقه دیر برسیم، یهو می‌بینیم که جا تره و بچه نیست.» ریحان گفت: «پیشِ تلویزیونه… چشم مامان جان. شما برین توی حیاط. دو دقیقه‌ی دیگه ما هم می‌یایم.» و بعد بلند داد زد: «آقا جون؟ آقا جو..» حرفش را قطع کردم و گفتم: –     «آقا جون دم در وایساده. همه‌ آمادن. فقط منتظر شماییم.» محسن که بند کفش‌اش را می‌بست در تائید حرف من گفت: –     «راست می‌گه دیگه. ریحان خانم! بازم انگار شما آخر شدین.» *** بالاخره به هر ترتیبی بود ریحان سوار ماشین شد و آقاجون که انگار خیلی وقت بود انتظار می‌کشید تا چنین لحظه‌ای را ببیند، از سر خوشی و…

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را خاموش می‌کردند، می‌شد دید که نور ماه روی شیروانی خانه‌ی روبرویی می‌افتد. حالا اما این‌طور نیست. درست مثل یک یقه‌ی بدقواره توی گردن آسمان یک چیز دایره‌یی کدر بدرنگ بالا آمده است. از پشت جای خالی خانه‌ها، درخت‌ها، آسمان‌خراش‌ها، حتا آن‌دورترها از پشت جای خالی کوه‌های سنگی ترکیب ناجورش توی ذوق می‌زند. هیچ‌وقت تلاش نکردم که اسمش را حفظ کنم. فرقی هم نمی‌کرد. برایم اهمیتی نداشت. گیرم «عباس»، «محمود» یا «سیاره‌ی جدیدالتأسیس بهمان». چیزی که برای من اهمیت داشت نور زننده‌ی قهوه‌ای رنگی بود که همیشه روی تن زمین می‌انداخت. قبلا این‌موقع‌ها شب که می‌شد دست‌کم وقتی خورشید را نمی‌دیدم می‌توانستم خودم را با تاریکی کم‌رنگ ماه وقف بدهم. اما حالا نه. تقریبا یادم رفته است تاریکی چه رنگی بود. برای پنجره‌ها چند پرده‌ی سیاه‌رنگ پیدا کردم. برای خودم شب و روز مصنوعی درست کردم. چند ساعت پرده‌ها را باز می‌گذارم و چند ساعت پرده‌ها را می‌کشم. بعد خیال می‌کنم که توی تاریکی نشسته‌ام. اما در واقع زیر نور قهوه‌یی آن دایره‌ی بدترکیب هستم. از یک پنجره شکسته و یک دیوار نصفه و نیمه انتظار بیشتری هم نمی‌شد داشت. پرده‌ها را به زحمت پیدا کردم. دور و برم فقط در و دیوار شکسته، سنگ و کلوخ و آجرپاره بود. عملا چیز دیگری دیده نمی‌شد. حالا هم همین‌طور است. فقط آن‌دورها همان دایره‌ی قهوه‌یی مانده و من این گوشه با چند رج دیوار و یک پنجره و کمی خرت و پرت. دست‌کم این‌ها را برایم باقی گذاشتند. نمی‌دانم چطور شد قرعه به نام من افتاد. درست…

داستان کوتاه «نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ»

مدتی بود نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگی[1] در آسمان ظاهر شده بود. این را پیش از همه چند ستاره‌شناس آماتور تشخیص داده بودند و وقتی روز به روز بر بزرگی آن نقطه‌ی نسبتاً کوچک و سبز رنگ اضافه شد ما هم کم‌کم توانستیم ‌آن را به راحتی توی آسمان تشخیص دهیم. گاهی برای سرگرمی و گاهی از روی بیکاری شب‌ها دوربین دوچشمی و تلسکوپ‌های آماتوری خودمان را برمی‌داشتیم به بیرون شهر رفته و به آسمان زل می‌زدیم. انگشت‌مان را توی آسمان -در حالی که با تعجب به آن نقطه‌ی نورانی اشاره می‌کردیم- نگه می‌داشتیم و با لبخند و رو به دوربین عکس می‌انداختیم. هر شب دسته‌دسته پس از غروب خورشید، اسباب و وسایل پیکنیک را مهیا کرده به همراه خانواده و اهل و عیال به دامن سرسبز کوه‌ها و دشت‌ها پناه برده و زیر ستاره‌های شب لحظات خوشی را با آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگ سپری می‌کردیم. بعد از چندین هفته بر شدت نور آن نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگ اضافه شد و اندازه‌ی آن در آسمان کمی بزرگتر از قبل گردید. بنظر می‌رسید که سفینه‌ی غریبه‌یی از راهی بسیار بسیار دور در حال مسافرت به آسمان زمین است. مجلات، روزنامه‌ها، رادیوهای خارجی و داخلی و حتا تلویزیون درباره این موضوع سکوت کرده بودند. کم‌کم سر و کله تئورسین‌های مختلف از میان ما پیدا ‌شد. هر کس در خانه‌ی خودش نظریه جدیدی می‌داد و سعی می‌کرد دیگران را با انداختن پایش روی پای دیگرش و صاف کردن سینه‌اش، نسبت به نظریه خودش متقاعد کند. اما از بین همه فرضیه‌های موجود، فرضیه آدم فضایی‌ها و بشقاب پرنده‌ها بین ما طرفداران پر و پاقرص و زیادی داشت. ستاره‌شناسان آماتور هم از آن طرف قصد داشتند دیگران را متقاعد کنند که این نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگ تنها یک ستاره‌ی مرده در حال سوختن است و این نور سبز رنگی که از آن ساطع می‌شود به…