رمان «کبریت» یا «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

چند نکته درباره این رمان: این رمان در حقیقت از دو داستان مشترک ولی در عین حال تو در تو تشکیل شده است. (تقسیم‌بندی‌ها در فهرست مشخص است). بنابراین رمان دارای دو فصل 11 و دو فصل 12 است. می‌توانید این دو فصل را از بخش «پایان یکم» و یا بخش «آغاز پایان دوم» حذف…

داستان کوتاه «روزی، روزگاری در خیابان اسکندری»

خانه‌ی خواهرم مثل گاراژ شده بود. یکی می‌آمد، یکی می‌رفت. یکی می‌پرسید: «ساعت چنده؟» یکی دنبال جوراب می‌گشت و یکی ساک مسافرتی را از این‌طرف به آن‌طرف می‌برد. این شلوغی و این‌که می‌دیدم نمی‌توانم هیچ کار و کمکی برای سرعت گرفتن ماجرا انجام دهم اعصابم را بهم می‌ریخت. رفتم روی پله‌ها، رو به حیاط نشستم…

داستانک «پروژه قاره‌سوزی»

قبلاً درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد که ابرهای واقعی کدامیکی هستند. سیاه‌ترها؟ یا سفیدترها؟ زمینه‌ی آسمان را نمی‌شد تشخیص داد. اگر همسایه‌ها لطف می‌کردند و توی رخت‌‌خوابشان همدیگر را توی بغل می‌گرفتند و چراغ‌هایشان را…

داستان کوتاه «نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبز رنگ»

مدتی بود نقطه‌ی نورانیِ کوچکِ سبزرنگی[1] در آسمان ظاهر شده بود. این را پیش از همه چند ستاره‌شناس آماتور تشخیص داده بودند و وقتی روز به روز بر بزرگی آن نقطه‌ی نسبتاً کوچک و سبز رنگ اضافه شد ما هم کم‌کم توانستیم ‌آن را به راحتی توی آسمان تشخیص دهیم. گاهی برای سرگرمی و گاهی…

منو اصلی