رفتن به نوشته‌ها

برچسب: داستان معمایی

رمان «کبریت» یا «باید به کرم‌چاله‌ها عادت کنیم»

چند نکته درباره این رمان: این رمان در حقیقت از دو داستان مشترک ولی در عین حال تو در تو تشکیل شده است. (تقسیم‌بندی‌ها در فهرست مشخص است). بنابراین رمان دارای دو فصل 11 و دو فصل 12 است. می‌توانید این دو فصل را از بخش «پایان یکم» و یا بخش «آغاز پایان دوم» حذف کنید و داستان را با خواندن یکی از این حالات تمام کنید. در هر حالت به یک نتیجه‌گیری متفاوت خواهید رسید و این داستان در ذهن‌تان به صورت «ادامه‌ی بخش یکم» یا «تمام شده» شکل پیدا خواهد کرد. احتمالا با پایان بخش یکم رمان به این نتیجه خواهید رسید که شخصیت داستان واقعا دچار توهم بوده و به نوعی او را مقصر نخواهید دانست… و اما ممکن است با پایان بخش دوم رمان به این نتیجه برسید که از ابتدای داستان چیزی به نام توهم وجود نداشته و آنچه برای شخصیت داستان اتفاق افتاده است یک واقعیت عجیب و باورنکردنی است. این رمان 107 صفحه است و یک رمان نازک و کم‌حجم محسوب می‌شود. این رمان عاشقانه نیست و هیچ داستان عاشقانه‌ای در آن وجود ندارد. فایل PDF رمان در زیر برای دانلود گذاشته شده است. اگر به ژانر رمان‌های علمی تخیلی یا ترسناک علاقه‌مند بودید و خواندن این رمان را تا آخر تحمل کردید لطفا نظر کارشناسانه یا غیرکارشناسانه‌ی خودتان را با من در میان بگذارید. این رمان در بخش جنبی «فصل اول» جایزه نوفه جزو پانزده داستان برگزیده بود؛   چند پاراگراف ابتدایی رمان: فصلـ یکمـ ــ یکی – دو مگس سمج و پیر توی خانه جولان می‌دادند. هر وقت هم که کمین می‌کردم و یکی از آنها را می‌کشتم فقط چند ساعت طول می‌کشید تا یکی دیگر جای آن‌ها را بگیرد. مثل سربازان گارد جاویدانی بودند که بی برو برگرد وظایف محوله‌شان را با کمال دقت و احترام انجام می‌دادند. به محض…

داستان کوتاه «بعد از عمه رزیتا»

به خانه که رسید دست‌هایش کرخت شده بودند. به پرزهای پالتوی پشمی‌ش هنوز سرما  و نمناکی مه بیرون چسبیده بود. کلاه را از روی سرش برداشت و لای انگشت‌هایش فشار داد. زیر لب گفت: «این هم از این.» بعد از عمه رزیتا و آن مردک قصاب این سومین باری بود که این‌طور به خانه بر می‌گشت. قبل از این‌که فنجانش را از قهوه پر کند جلو آینه ایستاد و به سر تا پای خودش توی آینه نگاه کرد. آستین کتش را وارسی کرد، پشت و روی کتش را نگاه کرد؛ صورتش را توی آینه فرو برد و به صورت خودش دقیق شد. می‌خواست مطمئن شود که توی صورت‌ یا لباسش نشان یا رد خاصی باقی نمانده باشد. با خودش که فکر کرده بود به نظرش آمد وقتی پیه چیزی را به تن‌ت مالیدی، دیگر هیچ‌چیز اهمیت ندارد. بعد از عمه رزیتا می‌خواست خودش را معرفی کند. یک راست برود توی اداره‌ی پلیس و به اولین افسری که رسید بگوید: «من آدم کشته‌ام». بعد فکر کرد که این‌طوری خیلی غیر طبیعی‌ست. شاید خیال کنند دیوانه شده‌است و تبرئه‌اش کنند. بعد فکر کرد که برود و بگوید «آمده‌ام اعتراف کنم» و این قدر همه‌کس و همه‌چیز را بپیچاند که اهمیت حرف‌هایش بیش‌تر به چشم بیاید و آن‌وقت اعتراف کند. کمی که فکرهایش را سبک و سنگین کرد؛ دید فایده‌یی ندارد. اصلا هیچ لذتی ندارد. تا به حال به لذت موضوع فکر نکرده بود؛ ولی حالا خیلی چیزها داشت برایش لذت‌بخش می‌شدند. کار عمه را چنان رسیده بود که مو لای درزش نمی‌رفت. ممکن نبود ردی، نشانی یا چیزی جا گذاشته باشد. کسی او را ندیده بود و به هیچ وجه ممکن نبود کسی به راز این موضوع پی ببرد. عادت همیشه‌ش همین بود. تمام کارهایش را با دقت انجام می‌داد. بعد از عمه رزیتا سه روز تمام از خانه بیرون نرفت. مدام…