رفتن به نوشته‌ها

برچسب: داستان یک تکه چوب

داستان یک تکه چوب

هر دو روی زمین نشسته بودند. با یک تکه چوب روی خاک یک چند ضلعی کشید و چوب را درست همان‌جایی که خط کشیدن را شروع کرده بود نگه داشت. بعد آن‌را بالای مستطیلی که کشیده بود گرداند. ـ «این دنیای منه» و چوب را همان‌طور دورتادور مستطیل تکان ‌داد. بعد نوک چوب را جایی داخل آن پایین آورد. ـ «این من‌ام و تو توی این دنیا هیچ جایی نداری» «تو» گفت: ـ  «چرا؟ این خیلی بی‌انصافیه» ـ «به هر حال تو این‌جا جایی نداری.» ـ «اما این درست نیست. تو خودت قبلا جور دیگه‌یی گفته بودی» ـ «حالا دیگه نمی‌گم. این دنیای منه؛ این من‌ام و تو این‌جا هیچ ‌جایی نداری. خب! حالا چی می‌گی؟» «تو» دست‌ش را گذاشت زیر چانه‌اش؛ همان‌طور که به دنیا نگاه می‌کرد آه کشید. سرش بالا و پایین رفت. دست‌ش را آزاد کرد و نوک انگشت‌ش را جلو پای خودش توی خاک فرو کرد؛ وقتی که دست‌ش را بلند کرد گفت: ـ «پس این هم من‌ام. تو توی همون دنیای خودت خوش باش. اصلا نمی‌خوام پیش‌ت باشم» ـ « تو فقط یه نقطه‌یی. خودت هم می‌دونی که هیچی نیستی.» ـ «فکر کردی خودت دو تا نقطه‌ای؟» ـ به هر حال این من‌ام.» چوب را برداشت و بالای نقطه‌ی خودش چند خطِ کج کشید: ـ «و این هم ابرهایی هستند که بالای سر من‌اند.» «تو» بالای نقطه‌ی خودش چند نیم‌دایره کشید: ـ «ابرای تو عصبانی‌اند. این ابرهای من‌اند که مهربون‌اند.» ـ «مهربونی به درد ابرها نمی‌خوره. هیچ ابر مهربونی وجود نداره. بارون فقط از ابرای عصبانی می‌باره.» ـ «من از بارون بدم می‌یاد.» بالای نقطه‌ی خودش یک نیم دایره دیگر کشید و دو طرف‌ش را بهم وصل کرد. از وسط آن یک خط به پایین کشید: ـ «این هم چتر منه. نمی‌خوام بارون بهم بخوره» ـ «اگه چتر هم داشته باشی باز هم خیس می‌شی.…