رفتن به نوشته‌ها

برچسب: طلسم

داستان کوتاه «صدای گریه‌ی بچه می‌آید»

بو و مزه شاش پسربچه‌ی نابالغ زیر دماغ و زبانم بود. رفتم توی روشویی تف کردم. هر وقت که یاد حرف‌های «رخساره خانم» می‌افتادم نمی‌توانستم آب دهانم را قورت دهم. حالم بد می‌شد. احساس تهوع می‌کردم. روی زمین، همین کنج نشسته بود و هر دو دستش را توی هوا تکان می‌داد و بالا و پایین می‌کرد. قسمم می‌داد. به در و دیوار، به نور چراغ، به خاک امواتش، به همین و همان برکت. به هر برکت دم‌دستی قسم می‌خورد و قسمم می‌داد. می‌گفت: «به همین سوی چراغ اگه می‌دونستم. سرکتاب واز کردیم، خوب اومد. می‌خواستم کار خیر کنم. خاطرِ تو و دخترمو می‌خواستم.» می‌خواستم عصبانی باشم؛ اما نمی‌توانستم. روی مبل پا روی پا گذاشته بودم و با نوک تمام انگشتانم پیشانی‌ام را می‌خاراندم. «مهین» نزدیک بخاری پاهایش را زیر خودش جمع کرده بود، با دو دست گوشی رو توی دستش داشت و مدام با شصت هر دو دستش به صفحه گوشی می‌کوبید. حتماً داشت چیزی تایپ می‌کرد. داشت با کسی حرف می‌زد. با کی؟ معلوم نبود! می‌خواستم عصبانی شوم. بروم بالاسرش گوشی را بگیرم و نشان مادرش بدهم. بگویم: «اینم دروغه؟ این بهتونه؟ نمی‌بینی مگه داره باهاش حرف می‌زنه؟» اما می‌ترسیدم دروغ از آب در بیاید. می‌ترسیدم به خاطر این‌که دست به سرم کنند نقشه کشیده باشند و الکی و نمایشی جلوِ من با یکی از دوستانش حرف بزند تا من شک کنم. تا من بهانه بگیرم و گوشی‌اش را رو کنم و دست آخر کنفتم کنند. می‌ترسیدم بیشتر از این حالم را خراب کنند. اما عصبانی نبودم. بیشتر کلافه بودم. و مدام طعم‌های مختلف مثل مزه شاش پسربچه‌نابالغ زیر زبانم می‌رفت. گفتم: «هیچی مهم نیست. فقط بگو چه کردی رخساره خانم؟ تورو جون عزیزت راستشو بگو. چه کردین با من؟!» مهین شانه‌ای بالا انداخت. نگاهش نمی‌کردم. اما از گوشه‌ی چشمم حرکت رو به بالای شانه‌اش معلوم بود. صورتش بی‌حالت…