داستان کوتاه «کارمند اداری، سابقهی کار ده سال»
ساعت 5 و 6 صبح بود. از دور سر و کله پیکان قراضهای پیدا شد. با سرعت میراند و صدای سوت ترمزش جلو کیوسک روزنامهفروشی بلند شد. با عجله یک بسته روزنامه را که با طناب شیرینیپزی به هم بسته بودند، زیر سایهبان کیوسک پرت کرد و با همان سرعت صدای هوهوی موتور ماشینش دور…
