آخرین بروزرسانی: 21 مارس 2020
آقای محمدی معلم هندسه تازه مدرسه بود که گویا سابقه درخشانی در جابجایی بین مدارس داشت. خودش که میگفت به تازگی از اهواز انتقالی گرفته و قبل از اهواز در خراسان ریاضی تدریس میکرده است. گاهی که فرصت مناسبی پیدا میکرد همانطور ایستاده، یک دستش را روی صندلی تکیه میداد و میگفت که در خیلی از شهرها و استانهای ایران افتخار تدریس به فرزندان ایران را داشته است و خدا را گواه میگرفت که انگیزهاش فقط و فقط تعلیم و تعلّم به همین بچههای بیپناه و وامانده است.
از همان روزی هم که آمد، مدام از نظام آموزشی بهبه و چهچه میکرد و سعی میکرد راهکارهای جدیدی را که حاصل سالها تلاش و خون دل خوردنش در اقصی نقاط ایران است بیهیچ چشمداشتی در اختیار مدیر و معاون مدرسه و باقی معلمها بگذارد. ترس بازرس را هم خودش به دل بقیه انداخته بود. میگفت:
– «حواستان را خیلی جمع کنید. من توی این سالها با بازرس ویژهیی آشنا شدهام که برخلاف بقیه بازرسها که از چندروز قبل به همه اعلام آمادهباش میدهند، بیخبر و بیسر و صدا به مدارس شهرهای مختلف سر میزند و آنقدر توی کارش دقیق و وسواسیست که به قول معروف مو را از ماست بیرون میکشد.»
آنقدر قضیه این بازرس را مهم و سلطنتی جلوه داده بود که وقتی حرف از بازرس میشد رنگ صورت مدیر مثل گچ دیوار سفید میشد. هربار هم که بقیه سعی میکردند اسمی، نامی، تهچهرهیی چیزی درباره همان بازرس دستگیرشان شود از جواب دادن طفره میرفت و میگفت:
– «میآید بالاخره، میآید. بالاخره بعد از این همه سال کمی با این بازرس اُخت شدهام و هرازگاهی احوالی از من میپرسد، این بار که سراغم را گرفت حتماً ازش میپرسم که برنامهی ویژهاش برای این مدرسه در چه تاریخی است.»
سر همین قضیه بازرس رنگ در و دیوار مدرسه و وضعیت سوراخهای سقف و باقی خردهریزهای مدرسه ترمیم و اصلاح شده بودند. اما بیش از همه وضع کلاس هندسه سر و سامان گرفته بود. چون چندین و چند بار همین آقای محمدی متذکر شده بود که این بازرس توجه ویژهیی به کلاسهای هندسه و معلمین آنها دارد و وای به روز مدرسهیی که کلاس هندسه و معلمش باب دندان بازرس نباشد. بعد خندههای ریزی میکرد که:
– «البته بین من و بازرس از این حرفها وجود ندارد. اما خب، بالاخره بازرس است و وظیفهاش ایجاب میکند که همهی جوانب را در نظر بگیرد. من بیشتر برای خودتان میگویم، والا میدانید که بازرس با من از این حرفها ندارند.»
هر بار که اولیای بچهها یا غریبهیی بر حسب اتفاق پایش را توی دفتر مدرسه میگذاشت، مدیر دست و پایش را گم میکرد و پی آقای محمدی میفرستاد که از پشت در نیمنگاهی بیندازد و بازرس بودن یا نبودن آن فرد را تائید کند.
***
چندسال بعد بالاخره آقای محمدی انتقالیش را گرفت و به کرمانشاه رفت. مدیر مدرسه هم بازنشسته شد و اکثر معلمها هم عوض شدند اما جریان آمدن بازرس ویژه به قوت خودش باقی بود.
با اینکه مدیر جدید هیچوقت آقای محمدی را به چشم ندیده بود اما ترس بازرس ویژه توی دل او هم رخنه کرده بود و از ترس همین بازرس همیشه وضعیت کلاس هندسه بهتر و وسایل کمک آموزشی مربوط به این درس تکمیلتر بود. گاهی مدیر جدید وسط دفتر میایستاد، سینهیی صاف میکرد و میگفت:
– «قرار است توی همین روزها بازرس ویژهیی از مرکز، برای بررسی وضعیت آموزشی و پرورشی به تمام مدارس سر بزنند. من خودم از طریق کانالهایی که دارم شنیدهام که جناب بازرس توجه خاصی به وضعیت این مدرسه دارند. همینروزهاست که برای سرکشی به اینجا بیایند و ما باید خودمان را برای آن روز آماده کنیم و از بازدید بازرس محترم نمرهی قبولی بگیریم. حواستان را جمع کنید آقایان. حواستان را جمع کنید.»




اولین باشید که نظر می دهید