آخرین بروزرسانی: 10 می 2019
بچه چشمهایش را بسته و مشتهایش را گره کرده بود. با ولع پستان مادرش را ميمکيد. «طلعتخانم» آنطرف اتاق با کارد دور تا دور پرتقال را خط ميانداخت. گفت:«نازنينجون. بچه تا بزرگ بشه هفتجور رنگِ رو عوض ميکنه… الان چشماش شبيه آقا محسنه، درست! ولي بعداً حتماً رنگ عوض ميکنه.»
«خانم رضوي» که توي کيف دنبال چيز نامعلومي ميگشت گفت:«قابل اين آقا کوچولو رو نداره.»
بعد دستاش را از کيفاش بيرون کشيد و همراه آن يک پاکت رنگارنگ بيرون آمد. نيمخيز شد که پاکت را زير تشک مادر و بچه بگذارد. همين که نازنين خواست بگويد: «چرا زحمت کشيديد و خجالتمون داديد!؟» و خانم رضوي در جواب بگويد: «اصلاً حرفشو هم نزن؛ ناقابله.» بچه شروع کرد به سرفه کردن. شير توي گلويش پريده بود و از ناراحتي مشتهایش را به شدّت در هوا تکان ميداد.
سفيديِ شير شتکزده روي صورت بچه توي سياهيِ چشمهاي «مريم» دختر «خانم شاهي» افتاد. زير چشمي به لکههايِ سفيدِ لب و صورت بچه زل زده بود و صداي سرفه و گريهي او توي گوشاش ميپيچيد.
نازنين دست برد پستاناش را روي لب بچه فشار داد. سرفه و گريهي بچه بند نيامده بود. «طلعتخانم» از آنطرف اتاق درآمد که:«صبر کن دختر! بذار بچه يه کم آروم بگيره. اين طور که خفهاش ميکني.»
خانم شاهي گفت:«شايد توي گلوش پريده باشه. بچه رو وارو بگير توي دستات و بزن به پشتش. بذار آروغ بزنه.»
مريم سقلمهيي به مادرش زد و زير لب گفت:«مامان!؟ آروغ چيه؟»
خانم رضوي بيتفاوت به سؤال دخترش رو به جمعيت کرد و ادامه داد: «اصلاً شايد سير شده باشه.»
بچه يکبند سرفه ميکرد. سرخي خون توي پوست صورتاش دويده و چهرهاش به سياهي پهلو ميزد. دلشوره و اضطراب سرتاپاي نازنين را گرفته بود. چشم از بچه بر نميداشت و مدام او را توي دستاناش تکان ميداد. اما هرچه ميکرد بچه ساکت نميشد.
مهمانها دورتادور اتاق با همديگر صحبت ميکردند و بيتفاوت به دلهرهي نازنين، ميوه ميخوردند. انگار که در تجربهي مادريشان هزاران بار چنين مشکلاتي برايشان پيشآمد کرده بود و هربار آن مشکلات را به سلامتاز سر گذرانده بودند. انگار چيز نگرانکنندهيي وجود نداشت که بخواهند براي برطرف کردن آن کاري انجام دهند.
مادرِ نازنين «اکرمخانوم» در اتاق را بازکرد و سيني چاي را جلو مهمانان نگه داشت. زير چشمي توي چشم آنها زل زد و همينطور که احوالاتشان را وارسي ميکرد گفت:
– «شايد چشمش زده باشن مادر! خدا به دور! مردم چشم ندارن ببينن آدم يه شکم بزاد.»
نازنين گفت: «نه! شير پريده گلوش.» و همينطور که بيشتر التهاباش به چشم ميآمد ادامه داد: «نميدونم چرا ساکت نميشه. خفه نشه بچهم؟!»
– «اين حرفا چيه مادر؟! تو تا اين چيزهارو بفهمي خيلي ميگذره.»طلعتخانم آخرين تکهي پرتقال را پايين داد و بريدهبريده گفت:«راست ميگه دختر. امون از چشم بد. پاشو اکرمخانوم. پاشو منقل و اسپندو بيار و واسه بچه يه کم اسپند دود کن.»
اکرمخانوم بيتفاوت توي چشمهاي طلعتخانم نگاه کوتاهي کرد. بعد طوري که انگار چيز مهمي به خاطرش آمده باشد، سريع سيني چاي را روي زمين گذاشت و بچه را از بغل نازنين گرفت. بچه را بالا و پايين و بعد وارو کرد. صورت بچه کمي روشنتر شد. اما هنوز گريه ميکرد. گفت:«اينجوري بچهرو به کشتن ميدي مادرجون.»
بچه را دوباره دست مادرش سپرد. بعد جست زد توي اتاق و کمي بعد با منقل و ذغالِ بور شده برگشت. يک مشت اسپند را به حالت دايره چندينبار دور سر بچه چرخاند و هماهنگ با آن سرش را حول يک دايرهي فرضي ميگرداند و لابهلاي اين حرکات توي هوا فوت ميکرد:
«اسپند و اسپند دونه؛ اسپند سي و سه دونه؛ شنبهزا، يهشنبهزا، دوشنبهزا، سهشنبهزا، چهارشنبهزا، پنجشنبهزا، جمعهزا… از خويش و قوم و بيگونه؛ هرکي از دروازه بيرون بره، هرکي از دروازه تو بياد، کور بشه چشمِ حسود و بخيل و ديوونه.»
همين که اکرمخانوم اسپند را روي ذغال ريخت و دود غليظ و بوي آن توي هوا پيچيد، بين زنها ولوله افتاد. هول برشان داشته بود. انگار متهم اصليِ چشمخوردنِ بچه ميان خودشان نشسته بود. هرکدام سعي ميکردند انگشت اتهام را از خودشان دور کنند. نوبت به هرکس که ميرسيد با غيظ و غضب و از لاي دندانهاي کليد شده بر چشم بد لعنت ميکرد و با کمک از کف دستش دود اسپند را توي صورتاش ميفرستاد.
اکرمخانوم نيمهخميده منقل را دور تا دور اتاق ميگرداند، از بالاي صورت مهمانها ميگذراند و دمبهدم توي ذغال فوت ميکرد. منقل به جلو طلعتخانم که رسيد، خاکسترِ گوشهي ذغال از توي منقل بلند شد و همراه با جلز و ولز يکراست روي مژهاش افتاد. طلعتخانم تا ملتفت شد دست برد توي چشماش و آنرا کنار زد. بعد هرچه تلاش کرد تا جلوِ جاري شدن اشک و سرخشدن چشماش را بگيرد نشد. دود اسپند توي سينهاش دويد و صداي خشک سرفهکردن او هم بلند شد. حالا چشمهایش جايي را نميديد. اشک از چشماش سرازير شده بود. پلکهایش را محکم به هم ميفشرد و از سوزش به خودش ميپيچيد؛ با اينحال سعي ميکرد همهچيز را عادي نشان بدهد.
اکرمخانوم ابروهایش را بالا انداخت. يکوري به صورت طلعتخانم نگاه کرد و لبخند گنگي روي لباش نشست. منقل را همينطور جلو صورت او گرفته بود و مدام توي آن فوت ميکرد و با چشم و ابرو قصد داشت منظور و حرف خاصي را به بقيه زنها بفهماند.
طلعتخانم با چشمِ بسته دستهایش را در هوا تکان داد. سعي کرد دود اسپند را از خودش دور کند و به حرف آمد که:«من يه مقدار به دود اسپند حساسيت دارم اکرمخانومجون! بيزحمت منقل رو بالاي سر بچه نگهدار.»
اکرمخانوم با نيش و کنايه طوري که انگار مشت مجرمي رو شده باشد گفت:«نه! به هرحال پيش ميآد.»
و وقتي که منقل را به سمت تشک بچه ميآورد با غيظ گفت:«ايشالله که کور بشه چشم حسود. ايشالله که خير نبينه. ايشالله به زمينِ گرم بخوره.»
صداي «آمين» گفتن و «بهاش باد!» زنها بلند شد.
اوضاع اتاق به هم ريخته بود. صداي پچپچها از گوشه و کنار شنيده ميشد و رد نگاههاي بُهتزده و ملامتکنندهي زنها از روي صورت طلعتخانم ميگذشت…
کمي بعد گريه و سرفهي بچه قطع شد و اتاق توي سکوت فرو رفت. بچه مشت گرهکردهاش را آرام توي هوا تکان ميداد و با بيخيالي مشغول مکيدن بود. انگار با دستاش طرح غريبي را توي هوا نقاشي ميکرد.
طلعتخانم از درون خودش را ميخورد. نميدانست چه کند. منتظر بود کسي از مهمانان از جایش بلند شود و پشت سر او بيسر و صدا از مجلس خارج شود. ميدانست که همهي زنها -بهخصوص اکرمخانوم- آمدن اشک از چشماش را مستقيماً به بدچشمي او مرتبط ميدانند و حتماً در مهمانيهاي ديگر از او دوري خواهند کرد.
چشمش به پاکت رنگ و رو رفتهي خودش بود که بخشي از آن از زير تشک مادر و بچه بيرون زده بود. از درون خودش و شوهرش را سرزنش ميکرد که ايکاش پول بيشتري از او ميگرفت، توي پاکت ميگذاشت و بابت چشمروشني به مادر بچه ميداد تا شايد جلو بعضي از حرفها و پيشآمدها را بگيرد. اما حالا دير شده بود./.




اولین باشید که نظر می دهید