داستان کوتاه «مشدی»

مادیونِ سم‌طلاییِ عروس چه رامشه
راه می‌ره یواش یواش، می‌دونه عروس سوارشه
زیر روبند زری چشم عروس به یارشه
سرِ راه کنار برین، دوماد می‌خواد نار بزنه…

«مشدی» پریشان آمده بود توی قهوه‌خانه‌ی کنار ساحل. عادت هر شب او و بقیه ماهیگیرها بود. اما امشب حالش خوش نبود. از لباسش آب می‌چکید. کلاه نمدی‌اش را توی دستش مچاله کرده بود و با چشم‌های بهت زده و خیره روی اولین نیکمت خالی‌ای که پیدا کرد ولو شد. دو دستش را روی میز، لای کلاهش گره کرده بود. سرش پایین بود و رد نگاهش از لای دست‌هایش، از لای تار و پود کلاهش، از لای بافت چوبی میز و از لای کفپوش سیمانی قهوه‌خانه رد می‌شد و جایی نزدیک اعماق زمین گم می‌شد.

قهوه‌چی نعلبکی و استکان چای را کنار دست مشدی گذاشت و همان‌طور که با لنگ، خیسی دستش را خشک می‌کرد گفت:

–         «چی شده مشدی؟ امشب دیگه چی شنیدی؟»

حرفش را بلندتر از چیزی گفته بود که مخاطبش فقط مشدی باشد. انگار می‌خواست توجه دیگران را نیز به سمت مشدی جلب کند. «غلام کپور» و دار و دسته‌اش از دو سه میز آن‌طرف‌تر هم ملتفت شده بودند. اما به جای همدردی هر و کرشان بلند شده بود و صدای پوزخند و نگاه‌های تمسخر آمیزشان تا کنار مشدی کشیده می‌شد. مشدی  جوابی نداد. غلام کپور بلندتر گفت:

–         «ها! راست می‌گه مشدی! بوگو چی شنیدی! بوگو زود باش! چپه کردی تو دریا؟ هول برت داشت؟ دست بکش از ماهیگیری. آبِ شور قلق داره. د چی می‌خوای از جون دریا مشدی؟»

مشدی بدون اینکه سرش را بلند کند، طوری که انگار فقط با خودش حرف می‌زند گفت:

–         «دیدمش. خودم دیدمش. چشمام هنوز سو داره که بتونم این‌چیزارو بفهمم.»

یکی از آن طرف‌تر با پوزخند گفت: «چشمات شاید! ولی بالای چشمات، تو کله‌ات…»

و ادامه صدایش لای خنده‌های ماهیگیرها گم شد.

مشدی بی‌تفاوت گفت:

–         «چهارنعل می‌رفت. کف دریا نه! رو خودِ آب. حتا آبی که از ته سُم‌اش به هوا می‌پریدو دیدم. دیدین که! امشب مهتابه! تاریکی نبود. خودم دیدمش. دورتادورم می‌چرخید و شیهه می‌کشید.»

ماهیگیر دیگری که یک لنگه پا وسط قهوه‌خانه ایستاده بود و آبِ توی چکمه‌اش را کف زمین خالی می‌کرد گفت:

–         «لابد همون کوبید به قایقت و چپه کردی تو دریا؟ ها؟ همون بود؟»

قهوه‌چی لُنگش را روی دوشش انداخت و تا کنار بخاری هیزمی وسط قهوه‌خانه رفت. زیر لب طوری که مشدی نشنود تشر زد:

–         «ولش کنین! مگه نمی‌بینین خسته است؟»

:::…:::…:::

اسب توی ده کم نبود. اما اسبی که مشدی نشانی‌اش را می‌داد و چندین بار قسم خورده بود که دیده با هیچ‌یک از اسب‌های ده جور در نمی‌آمد. همه‌ی اسب‌های آن اطراف اَبرَش بودند با خال‌های زیاد. اما اسبی که مشدی می‌دید اسب سیاه ورزیده‌ای بود با پوزه‌بند و زین و رکاب طلایی براق. علاوه بر آن تمام اسب‌های دهِ ساحلی پیر و فرتوت بودند و فقط به درد کشیدن تور از کنار ساحل می‌خوردند. نه نای سواری دادن داشتند و نه به عمرشان چهارنعل رفته بودند.

شایعه بود که مشدی در جوانی‌اش اسب نر پیر و چلاقی را همین حوالی توی ساحل خلاص کرده. شایعه بود که موقع کشیدن تور و بارگیری، پای اسب لای تور گیرکرده و پیچ‌خورده و چلاق شده. می‌گفتند خورشید درنیامده، اسب چلاق را کشانده توی قایق و با شش‌لول پدری‌اش کلک اسب را همان‌جا توی قایق، روی ساحل رسیده و بعد تا جایی که می‌توانسته از ساحل دور شده و دست‌آخر نیمه‌شب با قایق خالی به ساحل برگشته. ماهیگیرها می‌گفتند همان اسب است که مشدی هنوز توی خیالاتش صدای شیهه و صدای چهار نعل تاختنش را می‌شنود. با خنده می‌گفتند یا همان اسب است یا جفتش که پی او می‌گردد.

اما مشدی اهل این اطراف نبود. هیچ‌کس جوانی مشدی را به خاطر نداشت و جست و گریخته می‌دانستند که اصلا اهل این اطراف نیست. چند سال بیشتر نمی‌شد که سر و کله‌اش پیدا شده بود. کار و زندگی قبلی‌اش را ول کرده و آمده بود از اهالی راه و رسم ماهیگیری را یاد بگیرد. سر پیری شروع کرده بود به ماهیگیری. این‌را همه مطمئن بودند که اصلا مشدی در جوانی‌اش این اطراف نبوده که بخواهد اسبی داشته باشد و ماهیگیری بلد بوده باشد و توری بالا بکشد و اسبش چلاق شده باشد و آن‌طور سر به نیستش کند. مشدی اهل خراسان بود. لهجه مشهدی داشت. چهار زمستان هم نمی‌گذشت که پیدایش شده بود و برای خودش کنار ساحل یک خانه دست و پا کرده بود. خانه که نه! یک کلبه‌ی چوبی، کنار ساحل که یک قایق نیمه‌شکسته هم روی قواله‌اش بود. یکه و تنها، بدون سر و همسر. هرچه داشته و نداشته را به صاحب قهوه‌خانه داد و قهوه‌چی زیر برگه اجاره‌نامه کلبه را با رضایت یا از روی دلسوزی امضاء زد. مشدی سرش گرم کار خودش بود. با تور پاره‌ای، نیمه‌شب‌ها مثل باقی ماهیگیرها به آب می‌زد و هرچه که صید می‌کرد را روز بعد در بازار می‌فروخت و با همان خوش بود.

آن اوایل فقط به دار و دسته ماهیگیرها نزدیک می‌شد و از دور آنها را تماشا می‌کرد. از دم غروب با پانچوهای برزنتی سیاهشان به آب می‌زدند و نیمه شب، برقِ مهتابِ روی دست‌هایشان بود که غلغله می‌کرد. اوایل با دقت کارهای ماهیگیرها را دنبال می‌کرد. بعد قاطی آنها شد. دستی به سر و گوش قایقش کشید و یک شب مثل بقیه قایقش را توی آب انداخت. سرش مثل بقیه به ماهیگیری گرم بود. تا اینکه خیالاتی شد. خودش قبول نداشت. اهالی می‌گفتند که خیالاتی شده. می‌گفتند که مشدی صدای شیهه بلند اسبی را می‌شنود که مثل خنده‌‌های ترسناک آدمیزاد است. چندین بار شیهه می‌کشد و خُر خُر می‌کند و دست آخر به تاخت دور می‌شود. هیچ کسی چیزهایی که او می‌شنید و می‌دید را نه دیده بود و نه شنیده بود. انگار فقط همان یک نفر، فقط همان مشدی قدرت شنیدن و دیدن اینجور چیزها را داشت. بعد از صید می‌آمد توی قهوه‌خانه و از دیده‌ها و شنیده‌هایش برای بقیه ماهیگیرها تعریف می‌کرد. دنبال کسی بود که مثل او همان‌چیزها را دیده و شنیده باشد. اما کسی دیدن چنین اسبی را گردن نمی‌گرفت و بیشتر از روی بی‌حوصلگی دست به سرش می‌کردند و یا برای خوشی سر به سرش می‌گذاشتند و مشدی با چشم‌های گرد چیزهایی را که دیده بود تعریف می‌کرد. این میان تنها قهوه‌چی بود که در مقابل حرف‌های مشدی سری تکان می‌داد و استکان چای را جلویش هول می‌داد.

:::…:::…:::

از لباس مشدی آب نشت کرده بود. دایره‌ی خیسی آب لباسش روی نیمکت چوبی بزرگ و بزرگتر می‌شد. زیر پایش، روی پستی و بلندی زمین قهوه‌خانه آب جمع شده بود. انگار که توی طوفان گیر کرده و قایقش توی آب واژگون شده باشد؛ سر تا پا خیس آب بود و بوی شور آب دریا از لابه‌لای لباسش بیرون می‌زد. آسمان مهتاب بود. سوز می‌آمد، باد هم بود. اما نه آنقدر که دریا طوفانی شده باشد.

قهوه‌چی یک صندلی کنار بخاری گذاشت و بعد دست برد زیر بازوی مشدی را گرفت و بلندش کرد. عین عروسک چوبی شده بود. گیج و منگ بود. کافی بود به یک سمت هولش بدهی و او باقی راه را بدون اراده خودش می‌رفت. مشدی آرام‌آرام تا کنار بخاری رفت و روی صندلی ولو شد. صدای شلپ شلپ آب از توی چکمه‌اش بیرون می‌ریخت. سرش پایین بود. به بدنه‌ی سیاه و دودزده‌ی بخاری خیره مانده بود. امشب انگار دل و دماق تعریف کردن چیزی را نداشت. قهوه‌چی استکان چای را با احتیاط لبه‌ی طاقچه‌ی فلزی بخاری میزان کرد و آرام گفت:

«بخور مشدی. گرمت می‌کنه. تازه دمه.»

کلاهش را هنوز توی دست داشت. هنوز مات بود و گیج. انگار جن دیده بود. اهالی دست از سرش برداشته بودند. شاید امشب دلشان به حال او سوخته بود. یا شاید نیمه‌شب بود و دیگر کسی رمقی برای سربه‌سر گذاشتن مشدی نداشت. همه آرام بودند و مشغول کار خودشان. بحث صید آن شب بود و مقدار ماهی که به تور زده بودند و خبر پارگی تور این و آن. استکان پشت استکان بالا می‌آوردند و ذغال پشت ذغال که روی غلیان می‌گذاشتند. همه مشدی را فراموش کرده بودند و مشدی انگار خودش را. تکان نمی‌خورد. با کمر خمیده، دست روی زانوهایش گذاشته بود و از توی گردی سوراخ بخاری به سرخی هیزم‌ها نگاه می‌کرد.

خیلی نگذشته بود که درِ قهوه‌خانه با سر و صدا باز شد و پسربچه‌ای با هول و ولا و فریادکنان آمد دنبال مشدی. بلند داد زد: «مشدی؟! مشدی اینجاست؟»

یکی از نزدیک بخاری، وقتیکه  دود غلیان را بیرون می‌داد با صدای بمی گفت: «پَه چی؟ کوجا داره که بره؟!»

مرد دیگری سراسیمه دوید توی قهوه‌خانه و همان‌طور که با چشم دنبال کسی می‌گشت گفت: «کجایی؟ چه کار کردی مشدی؟ زودباش راه بیافت بریم.»

مشدی بی‌اختیار با صدای همان پسربچه مثل فنر از جا پریده بود. گوش‌هایش را تیز کرده بود ولی چشم‌هایش رمقی برای چرخیدن نداشت. همهمه شده بود. همه‌ی نگاه‌ها روی مشدی بود و او بی‌حرکت کنار بخاری ایستاده بود. کلاهش را با تمام قدرت مشت کرد و یکی دو قطره آب از کلاهش سرازیر شد.

همهمه بالا گرفته بود. صدا پشت صدا بود که می‌پرسید: «چی شده؟ چه کردی مشدی؟»

مشدی انگار که تازه همین حالا متوجه سرما و خیسی لباسش شده باشد به لرزه افتاده بود. ریز ریز می‌لرزید. بریده بریده گفت: «من؟! هیچی! من فقط تورمو کشیدم بالا. گفته بودم که دیدمش.»

و بعد انگار که گر گرفته باشد با عصبانیت فریاد زد: «من که می‌گفتم می‌بینمش. شماها به خرجتون نمی‌رفت.»

دوباره صدای کرکر خنده‌ی دار و دسته غلام‌کپور بلند شد. غلام گردنش را راست کرد و با پوزخند گفت: «راست می‌گه! راست می‌گه. امشب هم دیده بودتش.»

مردی که پی مشدی آمده بود از غیظ گفت: «بابا! جدی جدی با خودش از دریا اسب آورده. با یه جنازه. با یه تازه عروس. بدو مشدی. بدو که کارت در اومده.»

:::…:::…:::

کنار ساحل غلغله بود. توی تور مشدی مادیان سفیدی با عضلات ورزیده گیر کرده بود. دو پا و یک دستش توی تور خم شده و یک دست دیگرش از لای تور بیرون زده بود. همان لا‌به‌لا زیر سنگینی تن اسب، لباس توری سفیدی شبیه لباس عروس زیر نور مهتاب برق می‌زد. تن عروس نحیف‌تر از آن بود که به چشم بیاد. یا آن‌قدر پیچ و خم لباس دور تنش پیچیده شده بود که صورت و اندامش به چشم نمی‌آمد. طنابِ تور جمع‌کن توی حلقه‌ی نگهدارنده پاروی قایق گره خورده بود. با اینکه قایق توی ساحل بود اما تور و اسب و لباس عروس هنوز توی موج‌موج کنار دریا تکان می‌خورد. مشدی کنار ایستاده بود. مردها داشتند تورش را بالا می‌کشیدند اما خودش هنوز مات و گیج بود. با کمر نیمه‌خمیده روی ساحل کنار مردم ایستاده بود و حرفی نمی‌زد.

پلیس خبر کردند. آمبولانس آمد و جسد دختر را برد. کسی به لاشه اسب کاری نداشت. سر اسب هنوز توی آب بود و موج روی موج بود که به تنش دست می‌کشید. مشدی را بردند کلانتری. از اهالی پرس و جو کردند و همه قصه‌ی اسبی که مشدی صدایش را می‌شنیده تعریف کردند. دو-سه نفر دیگر هم تأئید کردند که گاهی از کنار ساحل صدای شیهه اسبی را می‌شنوند و هروقت که به دنبالش می‌گردند صدای تاخت اسب ازشان دور می‌شود.

مشدی را انداختند توی یک چهاردیواری. افسر نگهبان کلانتری صورتجسله‌ای نوشت و باقی کار را واگذار کرد برای فردا که سروان برسد. مشدی لرز کرده بود. خیسی لباس به تنش چسبیده بود و شلوارش را که حالا بی‌کمربند هم شده بود، سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌آمد و روی کمرش آرام نمی‌گرفت. گوشه‌ی سلول کز کرده و پتوی پاره‌ای را دور خودش گلوله کرد بود. دو سربازی که نزدیک درِ سلول کلانتری پاس می‌دادند به شوخی صدای اسب در می‌آوردند و پوتین‌هایش را مثل صدای تاخت به زمین می‌کوبیدند و می‌خندیدند. مشدی اهمیت نمی‌داد. شاید نمی‌شنید. می‌خواست چشم‌هایش را ببندند اما از زور سرما نمی‌توانست. توی خودش مچاله شده بود و رد نگاهش روی ترک دیوار ماسیده بود.

:::…:::…:::

صبحِ فردا بود که پدر و مادر دختر پیدایشان شد. شب عروسی دختر بود. توی ویلای کنار دریا عروسی گرفته بودند و قرار بوده عروس و داماد نوبتی سوار اسب شوند و عکس یادگاری بیندازند. نوبت عروس که می‌شود اسب رم می‌کند و به تاخت از قال و قیل و سر و صدای بزن و بکوب جشن فرار می‌کند. عروس همان‌طور که پشت زین نشسته بوده، کفش پاشنه‌بلندش قفلِ رکاب زین می‌شود.

اسب که رم می‌کند فقط صدای جیغ عروس شنیده می‌شود و صدای گرومپ گرومپ سم اسب که روی ساحل به تاخت می‌رود. تا جایی که چشم کار می‌کرد عروس گردن اسب را چسبیده بوده و اسبِ سراسیمه روی خط ساحلی به اختیار خودش می‌تاخته. از چشم‌رس که دور می‌شوند داماد و فک و فامیل عروس تا نیمه‌شب ردِ سمِ اسب را دنبال می‌کنند و دست‌آخر نا امید برمی‌گردند به ویلا که شاید خودِ عروس برگشته باشد. اما برنگشته بود. مادر داماد غرولند می‌کرده که عروس قالشان گذاشته و پی کس دیگری رفته. داماد به خرجش نمی‌رفت. هیچ‌کس دیگر هم باور نمی‌کرد. مجلس بهم خورده بود. مهمان‌ها یکی یکی رفتند و فقط فامیل‌های خیلی نزدیک ماندند. تا صبح خواب به چشم هیچ‌کس نیامد. تمام ساحل را زیر پا گذاشتند و توی ده و شهرِ نزدیکش دنبال عروس گشتند.

دست‌آخر صبح که شد کسی خبرِ گم‌شدن عروس را به کلانتری اطلاع داد و تازه آن‌موقع بود که نگاه‌ها و بازپرسی‌ها و اتهام‌ها از روی مشدی برداشته شد. تا آن‌وقت همه‌چیز به مشدی ربط پیدا می‌کرد و خودش بیشتر از بقیه قضیه اسب را با خودش مرتبط می‌دانست.

نزدیک ظهر بود که پدر و مادر عروس قانع شدند مشدی ربطی به این قضیه نداشته است. راهی که شدند، مشدی را بردند توی اتاق بازپرس. هنوز بی‌حال بود و ریزریز می‌لرزید. سر و ته قضیه معلوم بود و بازپرس بی‌حوصله‌تر از آن بود که با مشدی جر و منجر کند. زیر برگه بازپرسی و رد اتهام را امضا کرد؛ دست بی‌حال مشدی را گرفت و نوک انگشت پینه‌بسته‌ی جوهری‌اش را زیر برگه فشار داد. مشدی هنوز منگ بود. هنوز مثل عروسک‌های چوبیِ وارفته بود و با خودش زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد و جواب به درد بخوری به سوال‌های افسر بازپرس نمی‌داد. فقط می‌گفت که دیده. از قبل می‌دیده. هر شب صدای شیهه اسب را از کنار ساحل می‌شنیده و اصلا به همین خاطر به دریا می‌‌زده که دنبال آن اسب بگردد.

از آن شب بود که دیگران هم کم‌کم صدای شیهه اسبی را از کنار ساحل می‌شنیدند. مشدی قایقش را کشان‌کشان تا نزدیک کلبه‌اش آورده بود و دیگر به آب نمی‌زد. همه می‌فهمیدند که مشدی، دیگر آن مشدی سابق نیست. شب‌ها کنار ساحل می‌ایستاد و هیچ‌کاری نمی‌کرد. فقط گوش می‌ایستاد و رد صدای اسبی را دنبال می‌کرد که شاید توی خیالاتش می‌شنید. ماهیگیرها نیمه‌شب چندصد متر توی دریا پیش می‌رفتند و تورهایشان را توی قایق بالا می‌کشیدند. آن‌وقت وسط کار، از دور صدای مشدی را می‌شنیدند که لبِ ساحل با تکه چوبی هی‌هی کنان دنبال چیزی می‌کند. چشم‌هایشان را تنگ می‌کردند و به ساحل خیره می‌شدند. انگار تن براق سیاهی مثل تن اسب، مثل چیزی که پانچوی ماهیگیری به تن کرده باشد، به چشمشان می‌آمد و گاهی از دور، از روی خط ساحل صدای به تاخت رفتن اسبی شنیده می‌شد.

پنجشنبه 23 اسفند 1397

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.