داستان یک برگه کاغذ

داستانک

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده و با چسب به دیوارهای اطراف میدان می‌چسباندند و بدون اینکه نگاهی به چیز دیگری بیندازند راهشان را می‌گرفتند، به خانه برمی‌گشتند و تا فردا روی کاغذ جدید دیگری کار می‌کردند و افکار و تفکرات خودشان را روی آن می‌نوشتند.

در تمام طول روز و در اطراف میدان خبری از مردم نبود و هرگز کسی کنجکاو نمی‌شد که روی کاغذهای بقیه مردم چه چیزی نوشته شده است. در واقع اهمیتی هم نداشت. مهم این بود که هرکس وظیفه‌ی خودش را به بهترین شکل انجام دهد و دیگران را با عقاید و تفکرات خودش نسبت به پیرامونش آشنا کند. حالا اینکه کسی اینها را می‌خواند یا نه چندان مهم نبود.

پایان

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

لینک کوتاه: http://bisto7.ir/?p=1284

یادداشت‌های مشابه

داستانک «پروژه قاره‌سوزی» قبلا درست همین وقت‌ها شب بود. آسمان تاریک می‌شد. آن‌وقت‌ها گاهی که ماه کامل بود، لکه‌ی زرد کم‌رنگی لابه‌های ابرها تکان می‌خورد. حتا نمی‌شد تشخیص داد...
داستانک – ارتباط عمو عباس، گردنش را راست نگه می‌داشت، دستش را پشت کمرش گره می‌کرد و می‌گفت: «زبان ما به عنوان یکی از بهترین و کامل‌ترین زبان‌های دنیاست و مایی که به ای...
داستان یک تکه چوب هر دو روی زمین نشسته بودند. با یک تکه چوب روی خاک یک چند ضلعی کشید و چوب را درست همان‌جایی که خط کشیدن را شروع کرده بود نگه داشت. بعد آن‌را بالای مستط...
داستانک «ختنه‌سوران» بچه چشم‌هایش را بسته و مشت‌هایش را گره کرده بود و مدام پستان مادرش را می‌مکید. طلعت‌خانم آن‌طرف اتاق با کارد دور تا دور پرتغال را خط می‌انداخت. گفت: «...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |