داستان یک برگه کاغذ

داستانک

هر روز صبح خورشید بالانیامده، رفتگران گروه گروه به میدان شهر می‌آمدند و با کاردک به جان دیوارهای شهر می‌افتادند و کاغذپاره‌هایی که باعجله روی همدیگر چسبانده شده بودند و چسب و سریش از سر و کولشان می‌بارید را از تن دیوار جدا می‌کردند. خورشید که بالا می‌آمد بقیه مردم با کاغذهای لوله‌شده‌ی زیر بغلشان از خانه بیرون می‌زدند و خودشان را با عجله تا میدان اصلی شهر می‌رسانند. کاغذها را با عجله باز کرده و با چسب به دیوارهای اطراف میدان می‌چسباندند و بدون اینکه نگاهی به چیز دیگری بیندازند راهشان را می‌گرفتند، به خانه برمی‌گشتند و تا فردا روی کاغذ جدید دیگری کار می‌کردند و افکار و تفکرات خودشان را روی آن می‌نوشتند.

در تمام طول روز و در اطراف میدان خبری از مردم نبود و هرگز کسی کنجکاو نمی‌شد که روی کاغذهای بقیه مردم چه چیزی نوشته شده است. در واقع اهمیتی هم نداشت. مهم این بود که هرکس وظیفه‌ی خودش را به بهترین شکل انجام دهد و دیگران را با عقاید و تفکرات خودش نسبت به پیرامونش آشنا کند. حالا اینکه کسی اینها را می‌خواند یا نه چندان مهم نبود.

پایان

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

لینک کوتاه: http://bisto7.ir/?p=1284

یادداشت‌های مشابه

داستانک «حماقت» زن گفت: «هنوز برنگشته؟» دختر گفت: «نه!» زن گفت: «چند وقت گذشته؟» دختر گفت: «بیش‌تر از هفت ماه.» زن گفت: «خبری ازش داری؟ می‌دونی کجاست و چی می‌کنه؟...
داستانک «مردی که هیچ نمی‌دانست»... مرد گفت: راستش توی این موارد بهتر است که آدم خودش را به ندانستن بزند. می‌دانید که!؟ غیرت مردانه‌ام اجازه نمی‌داد درباره چنین موضوعی بدانم و درباره آن ...
داستانک «تانگو در تاکسی» سوار که شدند هنوز بحث‌شان ادامه داشت. تصمیم‌شان را هم نگرفته بودند. مرد گفت: «خودت که نه. معلومه که نه. باید بدی یکی پاکش کنه.» زن گفت: «خودمم می‌...
داستانک «حکایت گرگی در رمه» گرگی خسته از راهی بسیار دور و دراز به نزدیکی آن ده رسید و از سراشیب تپه‌ای بالا شد. بوی خوش گوسفندان به مشامش آمد. پس با خود اندیشید: «همان است ...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |