من و او «بیست و هشت» – او ناز و من نیاز

داستان من و او

دلم می‌خواهد دست او را بگیرم، بیاورمش توی کوچه‌ها و خیابان‌ها و با او قدم بزنم. دلم می‌خواهد همه چیز خودم را به او نشان بدهم. این‌که کجا به مدرسه رفته‌ام، از دست کدام مدیر و ناظم و کدام معلم‌مان نه به خاطر کودکی‌ام که به خاطر خودم بودن رنج کشیده‌ام. دلم می‌خواهد به او نشان بدهم که عادت دارم از کدام خیابان‌ها بگذرم و از دست کدام خیابان دلِ خوشی ندارم. دلم می‌خواد او را با این‌ها و بیش‌تر از این‌ها دوست داشته باشم.

می‌خواهم با او به همه جا بروم. زندگی و آدم‌هایشان را ول کنیم. برای یکی دو هفته برویم مثل انسان‌های اولیه توی جنگل زنده‌گی کنیم. دامنش آن‌جا میان بوته‌ها و درخت‌ها و شاخه‌ها توی های و هوی باد تکان بخورد و لابه‌لای همان برگ‌ها به او بگویم دوستش دارم. جداً دلم می‌خواهد چنین زنده‌گی را تجربه کنم. بدون کبریت، بدون چاقو و بدون ابزارهای اولیه. دلم می‌خواهد تنهای تنهای با طبیعت لخت و مرموز سر و کله بزنم. برای زمستان‌هایمان غار کوچک و جمع‌ و جوری پیدا کنیم و برای تابستان‌هایمان از شاخ و برگ درختان آلونک و خانه بسازیم. بعد بنشینیم گوشه‌یی و بدون اینکه چیزی یا کس دیگری بهانه‌یی برای حواس‌پرتیمان باشد مدت‌ها حرف بزنیم.

آدم باید با زنش حرف بزند. حرف هم نزد مساله‌ای نیست. گاهی فقط باید گوش بدهد که او چه می‌گوید. گاهی باید بشنود که او چه می‌گوید و بجای سر تکان‌دادن‌های بی‌خود و مسخره به دلایل پشت پرده حرف‌های او پی ببرد. آدم باید زنش را بفهمد. بفهمد که چرا دهن وا می‌کند و چرا حرف می‌زند و چه نیازی به گفتن حرف‌هایش دارد. برای بعضی‌ زن‌ها حرف زدن نه به خاطر انتقال اطلاعات و داده‌ها و خبرها و حرف‌ها که بیش‌تر به خاطر سنجیدن درجه علاقه‌مندی مخاطب و طرفِ‌صحبتشان است. اغلب خودِ حرف‌ها و کلمات و موضوعات اهمیت ندارند. می‌خواهد درباره «بحران انرژی جوامع مدرن در واپس‌زدگی‌های احساسات اجتماعی» باشد یا «راه و روش جا افتادن قرمه‌سبزی!» باید حرف بزنند، در چشم‌های شنونده خیره شوند و بفهمند که خودشان (نه حرف‌هایشان) چنان اهمیتی دارد که دنیا و تمامی کهکشان‌هایش حاضر است برای درک آنها و حرف‌هایشان سکوت کند.

زن‌ها عقیده دارند که مردها، بچه‌هایی عضلانیِ با ریش و سبیل هستند. زن‌ها فکر می‌کنند ذات مردها بچه‌گانه است. مردها اما چنین فکری نمی‌کنند. حتا رندترین‌هایشان هم درباره‌ی خودشان چنین نظری ندارند. بعضی اما عقیده دارند که باید با زن‌ها مثل بچه‌ها رفتار کرد. دختر بچه‌یی لباس رنگارنگ نویی پوشیده است. دست‌هایش را با النگوی پلاستیکی جدیدی پوشانده است. پاهایش را توی کفش‌های ورنی قرمزی فرو کرده و عروسک مسخره‌یی را بغل کرده است. باید جلو او خم شد، روی پاهای خود نشست و با حرص و ولع به لباس رنگارنگ آن خیره شد:

به به به! چه خانوم خوشگلی. چه لباس قشنگی پوشیدی. چه‌قدر کفشات قشنگه. به به به. آدم کیف می‌کنه نگات کنه.

او می‌گوید:

نگاه کن. بلده بچه‌رو چه‌جوری ناز بده. بعد بلد نیست با من چه طوری حرف  بزنه.

در واقع او به این حرف‌ها حسودی می‌کند. او دوست دارد که خودش جای آن دختربچه باشد. دلش می‌خواهد که من دقیقا همین حرف‌ها را به او بزنم.

آدم نباید از زنش خجالت بکشد. باید فکر کند که او همان دختربچه‌ی النگوپوش کوچکی‌ست که نیاز دارد بداند النگوی پلاستیکی رنگارنگش زیباترینِ النگوهاست. آدم باید با زنش بچه‌گانه برخورد کند. چه اهمیتی دارد جماعت فمینیست‌های بد دماق این رفتار را بچه‌گانه بدانند یا جماعت مردان غیور خیال کنند که دارند با زن‌ها مثل بچه‌ها برخورد می‌کنند. مهم این است که دقیقا مثل بچه‌ها باشیم و مثل بچه‌ها برخورد کنیم.

من و او هنوز همان بچه‌های کوچک کوچه و خیابان هستیم که گاهی برای آدم‌های عصبانی و خشن اطرافمان نقش آدم‌بزرگ‌ها را بازی می‌کنیم. اما برای خودمان و میان خودمان مثل بچه‌ها لج می‌گیریم، پافشاری می‌کنیم و خواسته‌هایمان را به کرسی می‌نشانیم و یا با صلحِ محض با هم‌بازیمان به توافق می‌رسیم. لازم نیست بین خودمان نقش کس دیگری را بازی کنیم. باید خودمان باشیم و بی‌پرده و بدون تماشاچی درست مثل یک تئاتر به صورت بداهه رول اصلی خودمان را به نمایش بگذاریم.

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

لینک کوتاه: http://bisto7.ir/?p=251

یادداشت‌های مشابه

من و او (بیست و یک) – اگر قرار بود که واقعی... اوِ خیالی من تصمیم گرفته است واقعی باشد. اگر قرار بود ترسناک‌ترین و دلهره‌آورترین جمله‌ی تاریخ را انتخاب کنم. درست همین جمله را انتخاب می‌کردم. یک جور...
من و او (سه) – این عشقِ واقعی... زیاد تلویزیون نمی‌بیند. منظورم اوست. فقط تلویزیون نگاه می‌کند. من هم نگاه می‌کنم. او وقتی فیلم به جای حساس و رمانتیک می‌رسد گریه می‌کند؛ هق‌هق نمی‌زند...
من و او (دوازده) – گاهی نقاش گاهی شاعرتر می... گاهی دلم می‌خواهد از او نقاشی بکشم. مچ دستم را درست جلوِ صورتش دراز کنم و دکمه‌ی پاوز خیالی را فشار دهم. دلم می‌خواهد او در آن لحظه در همان حالتی که ه...
من و او (سیزده) – وقتی که جدایی پایان غم‌ان... از او خبری ندارم و دارم. درست همین حالا دیدن عکس‌هایش تمام شد. بازوهایش توی عکس جور دیگری بودند. یادم آمد که بازوهایش را توی دستم می‌گرفتم و به سمت‌ خ...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |