آخرین بروزرسانی: 1 ژانویه 2021
زنِ خیالی من تصمیم گرفته است واقعی باشد. اگر قرار بود ترسناکترین و دلهرهآورترین جملهی تاریخ را انتخاب کنم. درست همین جمله را انتخاب میکردم. یک جور ترس کموبیش شیرین و دلنشین تمام وجودم را میگیرد. زنم میخواهد واقعی باشد. میخواهد یک راست بیاید و توی زندگی من زندهگی کند. یا طوری زندگی کند که من با بودن او زندهگی کنم. او میگوید: – «بسه دیگه. خسته شدم. تو اصلا به فکر من نیستی»
من میگویم: 
«من که روز و شب به فکرتام. اگه اینجوری نبود که تا اینجا این قضیه پیش نمیرفت» – «من خسته شدم. وضع و اوضاع زندهگی مو نگاه کن. نه معلومه اسمم چیه، نه قیافهام دقیقا معلومه چه شکلیه، صدام هم که درست نمیدونی چه جوریه.»
اما اینطور نیست. من زنم را میشناسم. همهچیزش را میدانم و میدانم که میتوانم با او باشم. دلم هم میخواهد اما میترسم. اگر فلان شود، اگر بهمان پیش بیاید، اگر این، اگر آن و هزار فکر و خیال ریز و درشت دیگر. خیالاتی که واقعی نیستند اما ترسهای واقعی پیش میآورند.
زنم مثل یک اتفاق نیست. همیشه فکر میکردم زنم باید از میان آسمان با رعد و برق اعلام وجود کند. آنوقت ارابههای نورانی از انتهای تاریک آسمان آرام آرام نزدیک شوند، بیایند درست بالای سر من و زنم از داخل آن ارابه با چهار اسب سفید پرده را کنار بزند و برایم دست تکان دهد؛ اما اینطور نیست. زنم مثل اتفاق نیست. انگار او همیشه بوده، انگار آنطرف خیابان همیشه ایستاده بود و فقط منتظر بود که من به او نزدیک شوم. بعد بدون هیچ حرفی راهمان را بگیریم و برویم. بعد او بگوید: – «دیر کردی! کارت طول کشید؟»
و من بگویم: «هان؟» و ندانم که واقعا دیر کردهام و ندانم که کسی را منتظر گذاشتهام و دوباره بگویم: – «آره آره! کارم طول کشید»
و توی خیالم به کاری فکر کنم که میبایست طول کشیده باشد ولی طول نکشیده است. چرا دیر کرده بودم؟ کدام کارم طول کشیده بود؟ و درست از چه وقت کارم شروع به طول کشیدن کرده بود؟
اینها انگار مهم نیست. من به آنطرف خیابان رفتهام و زنم با من و من با زنم رفتهایم. طوری رفتهایم که انگار مدتهاست همدیگر را میشناسیم. طوری که انگار نیاز به هیچ آشنایی نداریم، حتا نیاز به سلام کردن هم نداریم. انگار لحظهی آشنایی ما اصلا وجود نداشته است. نه من با او آشنا شدهام، نه او با من. ما با هم همیشه آشنا بودهایم. همیشه همدیگر را میشناختیم و همدیگر را خوب میدانستیم. شاید اما راهمان یکی نبود. هیچوقت شاید خیابانی بینمان وجود نداشته که او آنطرفش منتظر من بایستد و من اینطرف خیابان بیخود دلدل کنم.
زنم هیچوقت اتفاق نیفتاده است. زنم اتفاقی نیست. من همیشه انگار او را دیدهام. همیشه جلو چشمم بود ولی نمیتوانستم و شاید نمیدانستم که باید با او همقدم شوم.





اولین باشید که نظر می دهید