من و او (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

او در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. او البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این مخلفات برای شام چه چیزی آماده خواهد کرد:

– «چیزایی که گفته بودمو نخریدی؟»

– «نه! یادم رفت.»

– «یادت رفت؟ خوبه منو یادت نمی‌ره!»

مسلما فراموش کردن جزئی از رفتار انسان‌هاست؛ اما من خرید کردن را از یاد نبرده‌ام. مشکل من نبود پول برای خرید آن چیزهاست.

– «کم مونده بگی این زنه کیه تو خونه‌ی من! من که نمی‌شناسمش.»

– «چرت و پرت نگو الاغ. آدم که عشقشو فراموش نمی‌کنه.»

– «الاغ خودتیا. هووی. درست حرف بزن.»

او در حال عصبانی شدن است. توی آشپزخانه بدون این‌که هدف مشخصی داشته باشد کمدها و کشوها را زیر و رو می‌کند.

– «می‌گم الاغی می‌گی نه. پول نداشتم بخرم… ناراحت شدی گفتم الاغ؟»

– «نه!»

مثلا قهر کرده است. سربالا جواب می‌دهد.

– «نه دیگه راستشو بگو. اگه ناراحت شدی بهم بگو.»

– «گفتم نه!»

– «عزیزک خوشگل من! دِ بگو دیگه. جونِ من اگه ناراحت شدی بگو.»

– «خب معلومه که ناراحت شدم بهم فحش دادی.»

– «اِه؟ عزیزم؟ ناراحت شدی؟ خب چرا؟ می‌خواستی نشی. اصلا فدای سر کچلم که ناراحت شدی.»

به شوخی از دستش نیشگون می‌گیرم و سریع فرار می‌کنم. او بالاخره تصمیمش را می‌گیرد. یک قاشق چوبی را انتخاب کرده و با آن به دنبال من می‌دود:

– «دیوونه‌یِ عوضیِ آشغالِ بیشعور. الهی چلاق بشی که منو اذیت می‌کنی.»

– «به جان خودم اگه با اون قاشق منو بزنی، همونو فرو می‌کنم تو حلق‌ت.»

گوشه‌ی اتاق بهم رسیدیم. زودتر از این‌که بتواند کاری کند هر دو دستش را محکم می‌چسبم و لب‌هایش را بی‌مقدمه می‌بوسم.

– «نرفتی دنبال کار؟»

– «نه!»

– «تا کی می‌خوای بیکار بمونی؟»

– «تا وقتی که بتونم واسه خودم یه کار و کاسبی راه بندازم. خودم بشم آقای خودم و نوکر خودم.»

از نظر او کار کردن جزء خصلت مردان است. مرد با کار کردن مردانه‌گی‌یش را ثابت می‌کند؛ اما از نظر من کار کردن یک فعل نادرستِ به اشتباه‌معنی‌شده است. بعضی از مردم فعلِ کار کردن را فقط در بیل زدن و عرق ریختن می‌بینند.

– «چرا نمی‌ری مثل مردای دیگه کار کنی؟ همون کاری که همه می‌کنن؟» – «همه» از نظر او خیلِ عظیم جماعت کارمندانی‌ست که با حقوق ناچیز کارمندی زنده‌گی می‌کنند. جلوِ فردی به نام رئیس خم و راست می‌شوند. برای گرفتن حقوق خودشان چاییِ این و آن را شیرین می‌کنند و همیشه در مقابلشان مافوقی وجود دارد که سرشان را پیش او خم نگه دارند.

اما از نظر من علاقه داشتن به کار از فعلِ کار مهم‌تر است. مهم‌تر از همه‌ی این‌ها آزادی و آرامش و اعصاب راحتی‌ست که در انجام کار باید وجود داشته باشد. بارها پیش او اعتراف کردم که از یافتن کاری که بتواند تمام خصوصیات مورد علاقه‌م را در خود داشته باشد وامانده‌ام. فعلِ کار و رابطه‌ی آن با درآمد و پول یکی از مزخرفترینِ چیزهاست. بی‌پولی شاید یکی از مشترک‌ترین مشکلات زوج‌های جوان باشد. بین ما البته این موضوع مشکل بزرگی نیست.

او ذوق و سلیقه‌ی قابل ستایشی در جان بخشیدن و با ارزش جلوه‌دادن چیزهای بی‌ارزش دارد. او می‌تواند با یه مشت کاموای رنگارنگ یک دستبند زیبا و یا با مقداری مفتول فلزی انگشتری فوق‌العاده‌یی بسازد. من از این‌جور کارها خوشم می‌آید. با این‌که سلیقه‌یی در درست کردنشان ندارم، اما در ایده‌دادن -حداقل پیش او – صاحب سبک‌ام.

من آشپزی، گلیم‌بافی، یا منجوق‌دوزی را هنر نمی‌دانم. هنر می‌بایست بی‌واسطه دارای پیام و بیان‌کننده روحیات شخص باشد. هرچه‌قدر هم که در تلویزیون جار بزنند این‌چیزها هنر نیست. صرفا انجام یک کار دستی بی‌عیب و نقص است. مثل درست کردن در و پنجره آلومینیومی. اگر زنی که منجوق می‌دوزد هنرمند است، پس حتما مردان در و پنجره‌ساز هم هنرمندند.

– «واقعا خیلی خوب اینارو درست می‌کنیا. انتخاب رنگ‌ت فوق‌العادست. خیلی دوست‌ت دارم.»

– «مرسی عزیزم. واقعا خوش‌حال نیستی که یه زن هنرمند مثل من داری؟»

– «دیگه پر رو نشو دیگه. اینا هنر نیست.»

– «دست‌ت درد نکنه.»

او دوست دارد بشوند که همه‌چیز او از نظر من فوق‌العاده است؛ اما من نمی‌توانم فوق‌العاده بودن او در آشپزی یا مهارتش در گوبلن‌دوزی را یک هنر بدانم. او اما به این‌حرف‌ها اهمیتی نمی‌دهد. او فقط می‌خواهد بشوند که پرستیدنی‌ترین چیز دنیاست. چیزی که در تمام کهکشان‌ها و در تمام سیاهی‌ها و حفره‌های آسمانی مثل او وجود ندارد. او قطعا همین‌طور است. او با دست‌های کوچک و انگشت‌های کوچک‌‌ترش میان رنگ‌ها و طرح‌ها جادو می‌کند. او مجموعه‌یی از ضد و نقیض‌هاست. چند بغل عادات درشت بد و چند عادت کوچک خوب؛ و من از میان همه‌ی این‌ها، او را به خاطر تصاحب تمام این خصلت‌ها دوست دارم.

انتشار
آخرین ویرایش 20 مرداد 1396
http://bisto7.ir/?p=136
درباره نویسنده:
میلاد رضایی خلیق
نویسنده، طراح گرافیک / علاقه‌مند به دیدن فیلم، خواندن داستان، شنیدن موسیقی... و تنهایی و سکوت / به دنبال او؛ در پی او؛ و بی او

یک یادداشت بگذارید

یادداشت‌های مشابه