من و او (دوازده) – گاهی نقاش گاهی شاعرتر میشوم

گاهی دلم می‌خواهد از او نقاشی بکشم. مچ دستم را درست جلوِ صورتش دراز کنم و دکمه‌ی پاوز خیالی را فشار دهم. دلم می‌خواهد او در آن لحظه در همان حالتی که هست متوقف شود. برای چند دقیقه یا شاید حتا یک ساعت متوقف شود. دلم می‌خواهد همان لحظه که سوراخ بینیش موقع نفس کشیدن برآمده می‌شود متوقف‌ شود. یک جایی میان کج و راستی لب‌هایش وقتی می‌خواهد بفهماند که موضوع مورد بحث برایش تفاوتی ندارد. یا یک لحظه‌ی دیگر موقع بی‌خیالیش ‌با آن حالت غریب گردنش. گاهی عجیب دلم می‌خواهد نقاش بودم. یک مشت کاغذ کاهی زرد و قهوه‌یی را روی پای راستم می‌گذاشتم و با کنج نوک مداد تند و تند روی کاغذ خط خطی می‌کردم. چشم‌هایم را ریز و درشت می‌کردم. ادا و اطفار حرفه‌یی‌ها را به خودم می‌گرفتم و طوری که انگار حواسم به هیچ‌کس و هیچ‌جا نیست نقاشی می‌کردم.

– هنوز تمام نشد؟ گردنم درد گرفته‌ها. خسته‌ شدم. زود باش.

من جوابش را نمی‌دهم. انگار که خیلی در کارم جدی شده‌ام. به یک جایی پشت صورت او نگاه می‌کنم و دستم روی کاغذ حرکت می‌کند. فقط گاهی نگاهم را بر می‌گردانم تا ببینم چه کشیده‌ام.

نتیجه‌ی کار البته مهم نیست: یک مشت خطوط کج و بی‌اندازه آماتوری که روی کاغذ جاخوش کرده است. این‌ها مهم نیست. مهم این است که من گاهی دلم می‌خواهد نقاش باشم. دلم می‌خواهد گاهی شاعر (تر) باشم و همه‌ی این‌ها به یک سوژه‌ی ناب زنانه نیاز دارد. او سعی می‌کند خودش را بی‌تفاوت نشان بدهد؛ اما در جمع دوستان و غریبه‌ها، مخصوصا با کسانی که حس رقابت و چشم‌درآوری دارد حتما با بیان این موضوع مقدمات افتخار به خودش را فراهم می‌کند.

دست‌هایش را با جسارت در هوا تکان می‌دهد و با حالت خجالت و وسواس می‌گوید:

– «خسته شدم از دستش. مدام منو می‌نشونه جلوِ خودش و عین دیوونه‌ها بهم زُل می‌زنه. می‌گه: «اندام‌ و چهره‌ت واسه نقاشی فوق‌العاده‌ست». می‌گه: «یه حالتی توی چشمات هست که توی هیچ زنِ دیگه‌یی ندیدم.» میام از خونه برم بیرون می‌بینم روی پادری توی کاغذ چهارتا شده واسه‌م شعر نوشته. بعضی اوقات می‌زنه به سرش و عین هنرپیشه‌های تئائر هملت و ژولیو و نمی‌دونم چی‌چی حرف‌های قلمبه سلمبه می‌زنه.»

و دوستش از حرص دندانش را بهم فشار می‌دهد و برای این‌که از ارزش این موضوع کم بکند می‌گوید:

– «اتفاقا یکی‌رو میشناختم تقریبا همین‌جوری بود. آخرش زد سر زنش هوو آورد و با هووئه دوتایی زنه‌رو کشتن. آخرش‌هم کارش به دیوونه‌خونه کشید. ناراحت نشیا. الهی من قربون‌ت برم. من شماره یکی از دوستای خیلی خیلی نزدیک شوهرمو بهت می‌دم که دکتره. روانشناس فوق‌العاده‌ییه. به آقام می‌گم به دوستش زنگ بزنه سفارش‌تونو بکنه. حتما با شوهرت بهش یه سر بزنین. این رفتاراش طبیعی نیست. می‌ترسم یه بلایی سر دوست عزیز و خوشگل من بیاره.»

بعد هم کل‌کل و متلک‌پرانی‌ها شروع می‌شود. یکی او می‌گوید و دو تا دوستش در جواب تحویل می‌دهد.

این ‌هم مهم نیست. حالا من خوب‌ِ خوب یا بدِ بد. اگر این‌چیزها باعث افتخار زنانه می‌شوند  حاضرم او به این‌چیزها افتخار کند؛ اما تهِ دلم از این‌که او این حرف‌ها را با دوستانش در میان بگذارد احساس خجالت می‌کنم.

– «وای. چرا رفتی گفتی؟ آبرومونو بردی که.»

– «یعنی چی؟ یعنی اگه بگی منو دوست داری آبروت می‌ره؟»

-«نه بابا! منظورم اینه که خب خوب نیست دیگه. اون می‌ره به شوهرش می‌گه. شوهرش هم می‌ره به دوستاش می‌گه. بعد بیا و ببین. تمام حرف‌هامون میشه پرچم دست اینو و اون.»

-«همون! پس همه‌ش الکی بود. همه‌شون دروغ بود می‌گفتی دوسِت دارم. می‌دونستم»

-«نه خره! چیو می‌دونستی آخه؟ من می‌گم خب همه‌شونو نگو. حداقل با جزئیات نگو. من مثلا درباره‌ی یه چیز خصوصی‌مون شعر بگم بعد تو بری اونو واسه دوست‌ت بخونی، آخرش دوستای من بهم می‌گن «بی‌غیرت». می‌گن که فلانی خصوصی‌ترین چیزاشون‌رو هم شعر کرده زده به در و دیوار.»

-«نخیرم. با من حرف نزن باهات قهرم.»

– «بابا جان. نگاه کن.»

نگاه نمی‌کند؛ مثلا جدی جدی قهر کرده است.

– «بهت می‌گم منو نگاه کن.»

– «که چی مثلا؟ بیا نگاه! بازم می‌خوای چاخان سرهم کنی خرم کنی؟»

– «خب نگو دیگه. تو که دوستاتو میشناسی. دو تا می‌شنون، چهارتا هم می‌ذارن روش تحویل بقیه می‌دن».

– «خب بدن. مگه چی میشه؟»

– «الان گفتما! می‌گم خوشم نمیاد مردم از چیزای خصوصی ما سر دربیارن. اگه همه بفهمن من دیگه نمی‌تونم اون‌جوری باشم. همه‌ی حسم می‌ره. فیلم ‌هم که بلد نیستم بازی کنم. بعد سرِ دو هفته بهم می‌گی عوض شدی.»

– «خب. حالا نمی‌گم. یه کوچولوشو فقط می‌گم. فقط به این نسرین می‌گم می‌خوام چشمشو درآرم. باشه؟»

– «ای بابا! هر چی من می‌گم نه تو یه‌چی دیگه می‌گی. اصلا هر کاری می‌خوای بکن.

نه! هر کاری نکنیا. یه ذره رعایت منِ بدبختو هم بکن. بذار تو جمع مردونه راحت سرمو بلند کنم.»

این‌ها هم مهم نیست. با این‌که می‌دانم هیچ‌وقت رفتار زنانه‌ی او تغییری نمی‌کند. این خصلت زن‌هاست. کاریش نمی‌شود کرد. احتمالا گذر زمان قضیه را حل و فصل می‌کند. من سال‌هاست عادت کرده‌ام پی بی‌غیرتی و دیوانگی را به تنم بمالم. بگذار مردم هر چه می‌توانند خیال کنند. من یا دیوانه‌ام. یا فراری از دارالمجانین. من چه در ظاهر، چه در باطن و چه در رفتار با عامه‌ی مردم و عامه‌ی اجتماع تفاوت دارم. درست مثل حسن‌آقای بقال که از لحاظ ریز رفتاری با بقیه مردم تفاوت دارد. من همین‌طورم و درست همین‌طور او را دوست دارم.

انتشار
آخرین ویرایش 20 مرداد 1396
http://bisto7.ir/?p=146
درباره نویسنده:
میلاد رضایی خلیق
نویسنده، طراح گرافیک / علاقه‌مند به دیدن فیلم، خواندن داستان، شنیدن موسیقی... و تنهایی و سکوت / به دنبال او؛ در پی او؛ و بی او

یک یادداشت بگذارید

یادداشت‌های مشابه