آخرین بروزرسانی: 1 ژانویه 2021
از زنم خبری ندارم و دارم. درست همین حالا دیدن عکسهایش تمام شد. بازوهایش توی عکس جور دیگری بودند. یادم آمد که بازوهایش را توی دستم میگرفتم و به سمت خودم میکشاندمش. زنم درست همینطور بود. با یک صورت پر اقتدار، مثل پرچم پر هیبت عشق درست بالای قلهی افتخار زندهگیام، توی هوهوی باد تکان میخورد. موهایش توی عکس دیدنیتر بود. وقتی کنار هم بودیم اینقدر به او دقیق نمیشدم. از شما چه پنهان دلم برایش
تنگ شده است. دلم میخواست گوشی تلفنش را برمیداشت و یکراست بدون هیچ مقدمهیی شمارهم را میگرفت و بیخود و بیجهت از من معذرتخواهی میکرد. دلم میخواست غرور لعنتیش را میشکست. امروز چهارمین روزیست که با هم قهر کردهایم. من با او قهر کردهام یا او با من فرقی نمیکند. ما با هم و هر دو با هم قهریم. من به جز او با خودم هم قهر کردهام. از دست خودم و از دست او دلخورم. گاهی دلم میخواهد عشقش را به من ثابت کند. گفتن جملهی دوستت دارم و برایت میمیرم و اینها جز یک مشت حرف کمرنگ چیز دیگری نیستند. دلم میخواست خودش را به من تحمیل میکرد. آویزانم میشد. گریه میکرد. التماس میکرد. حتا شاید به پایم میافتاد. از من میخواست که با او مهربانتر باشم؛ اما نشد. هیچکدام از اینها را نکرد و نگفت. یکراست از خانه رفت و در را پشت سرش آرام بست. ایکاش در را پشت سرش محکم بهم میکوبید. حتا اینکار را هم نکرد.
یک روز تمام فکرم مشغول این بود که آیا برای او بیاهمیت بودم؟ چرا برای عشقی که از آن دم میزد هیچ تلاشی نکرد. همینطور بیخیال و بیتفاوت من و خودش را به حال خودمان گذاشت. نمیدانم کدام احمقی این حرف را توی سر زنم چپانده بود که باید عشقت را آزاد کنی. اگر به سمت تو برگشت از اول متعلق به تو بوده و اگر نه جز یک هوس چیز دیگری نبوده. دلم میخواست آن آدم را میدیدم. راست جلویش میایستادم و با مشت محکم توی دماغش میکوبیدم. بلند سرش داد میکشیدم که:
– «احمق! دیوانه! روانی! مگه آدمها اسباببازیاند؟ مگه عشق موشِ آزمایشگاهیه؟ چرا باید عشق من از همچین امتحان مسخرهیی پیروز و سرفراز بیرون بیاد؟ هان؟»
و او بریده بریده بخواهد بگوید:
– «من… من… فقط منظورم…»
و من امانش ندهم:
– «آخه بیشعور. نگفتی ملت اینحرفارو باور میکنن؟ چرا با زندهگی آدما بازی کردی؟ میدونی؟ کار تو هم مثل کار کساییه که شایعه درست میکنند و بعد میشینن به ریش آدمایی که اون شایعهرو باور کردن میخندن. تو هیچ میفهمی با زندهگی من چهکار کردی؟»
اما فایدهیی ندارد. متاسفانه هیچوقت دستم به او نمیرسد. زنم این حرف را باور کرده بود. به خیال خودش من را ول کرد. آزاد گذاشت تا دوباره به سوی بام او برگردم.
شب اول مدام به حالت آواز میخواندم: «ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم… امید ز هرکس که بریدیم، بریدیم… دل نیست کبوتر که چو برخاست، نشیند… از گوشهی بامی که پریدیم، پریدیم» اما این منرا تسلیت نمیداد. آرامم نمیکرد. صبر کردم. گفتم شاید تنهایی و تنهایی و تنهایی داغ دلش را تازه کند. حتا خیالِ خیانت او هم از سرم گذشت؛ اما با خودم گفتم بگذار بقیه را هم امتحان کند. آنقدر به خودم اطمینان داشتم که میدانستم هیچکس دیگری روی این کرهی خاکی حتا کوچکترین شباهتی با من ندارد. خودم را همیشه دست بالا میگیرم. من برای زنم گریه کردهام. پیش او زار زار مثل بچهی چند ساله گریه کردهام. به او با گریه گفتم که دوستش دارم. قلبم آنموقعها در سینهم آرام نمیگرفت؛ اما او در جواب چیزی نداشت که بگوید. حتا یادم نمیآید یکبار درست و حسابی به من گفته باشد دوستت دارم. همیشه در جواب دوستت دارمهای من میگفت:
– «میدونم. میدونم که دوستم داری»
و این حرفها به جای اینکه منرا تسلی بدهد بیشتر غمگینم میکرد. آیا او منرا دوست نداشت؟ عشق من به او و عشق او به من اگر در دو کفهی ترازو قرار میگرفت، چه میشد؟ کداممان سهم عشق بیشتری داشتیم؟
یکجایی توی کودکیهایم شنیده بودم که «عشق بایست مثل دستهچپق حتما دو تا سر داشته باشه؛ آخه عشقِ یهسره، باعث دردسره»
روز دوم مدام به همین جمله فکر میکردم. آیا عشق من به او یکطرفه نبود؟ عشقِ یکطرفه درست مثل نفسکشیدن از توی یک کیسهفریزر پر باد است. هوا هست؛ نفس میکشی؛ اما از اکسیژن، چیزی که برای آن خودت را به زحمت انداختی خبری نیست. شاید مثل نفسکشیدن در خلاء باشد. مطمئنم که آدمها عاشق میشوند تا کسی آنها را دوست داشته باشد. آنقدر عشق خودشان را پر رنگ میکنند تا لایق دوست داشته شدن شوند.
شب دوم هنوز منتظر بودم. دلم میخواست به او فرصت دوبارهیی بدهم تا خودش را آنطور که من میخواهم به من ثابت کند؛ اما خبری نشد. آیا او منرا اینطور نشناخته بود؟ با خودم تصمیم گرفتم او را پس بزنم. دلم میخواست ببینم که برای پس گرفتن عشقش لهله میزند. همانطور که من همیشه برای او لهله میزدم. دلم میخواست آنقدر برود و بیاید تا دل من کمکم به میل او رغبت پیدا کند. دلم میخواست پیش من همهجور حس حقارت و خواری را تجربه کند. همانطور که من برای به دست آوردن او همهجور حقارت را تحمل کرده بودم؛ اما اینها هم پیش نیامد. انگار بدون من زندهگی آرامتری داشت. لعنتی! همیشه یک جای کار میلنگد. اینبار نمیخواستم خودم با او آشتی کنم. میخواستم منتظر بمانم تا او کاری کند.
روز سوم هم آمد. باز هم از او خبری نبود. من اما هیچکاری نکردم. حتا هیچفکری نکردم. جلو پنجره نشستم، دستهی فنجان چای را توی دستم بالا و پایین میکردم و سیگارم را توی دستم آماده میکردم تا بدوندرنگ بعد از نوشیدن چای آتش کنم. دلم را به همین خیال رونده خوش کرده بودم. شب سوم حرفها و رفتارهایش درست از انتهای یک تونل با نور سفید و زنندهیی به چشمم میآمد. احساس میکردم در انتهای تونل ایستاده و موهایش را شانه میکند. یا از خجالت اندامش را میپوشاند. به او دقیق که میشدم، نور سفید از انتهای تونل زبانه میکشید و خیال او را میبلعید.
امروز به این فکر میکردم که آدم باید بعضی چیزها را قبول کند. نمیشود برای یک عشق بیش از اندازه انتظار کشید. شاید قسمت همهی آدمها یک عشق دستنیافتنی و زیبا باشد. فیلم سینما پارادیزو را همیشه دوست داشتم؛ اما دلم نمیخواهد دوباره ببینمش. دوباره غمگینم میکند. من را به یاد عشق دست نیافتنیم، به یاد زنم میاندازد.
…
حالا اما زنم از مسافرت برگشته است. یک نیمه با او بودم و یک نیمه بدون او در قهر و خشم و نفرت زندهگی کردم. زنم همینجاست. بالای سر این نوشتهها. به من نگاه میکند. به سیاهیهای حروف توی مانیتور اشاره میکند:
– «دوباره چه بلایی سرم آوردی؟ چیچی نوشتی دربارهی من و این زن خیالیت؟»
– «هیچی! فقط یه کم با هم قهر کردیم. فقط یه کم. حالا هم که با هم آشتی هستیم. مگه نه؟»
– «معلومه که نه! من دو ساعته از راه اومدم، نیومدی یه خسته نباشید به من بگی و بوسم کنی. معلومه که باهات قهرم»
– «ای بابا! الان چهار روزه دارم خیال میکنم باهات قهرم. بسه دیگه. خسته شدم. بیا آشتی…»





قلم شيواي داري من و زنم را خوندم زيبا بود
بسيار زيباست
خواننده زياد داري
فقط تنبليشون مياد كامنت بذارن😂
ممنونم. داشتن خوانندههایی مثل شما افتخار بزرگیه.