آخرین بروزرسانی: 1 ژانویه 2021
زنم رقصیدن را دوست دارد. من رقصیدنِ زنم را دوست دارم. من رقصیدن او را هم دیدهام. چند سال پیش دیدهام. حرکات نرم اما سریع بدنش جلو چشمهایم است. او برای دوستش میرقصید و من رقصیدنش را دوست داشتم. در مراسم عروسی یکی از بستگان دورم بود. احتمالا من و او نسبت فامیلی خیلی دوری با هم داریم. همانجا رقصیدنش را دیدم. باید برای صرف شام به طبقه پایین تالار میرفتیم. همین که سر چرخاندم، اورا دیدم. دلم میخواست میماندم و باز هم میدیدم. زنم یادش نیست. من خوب به یاد دارم. گوشهی سمت راست سالن بود. خیلی پرت و خیلی خلوت. خوب میرقصید. حالا زیبا میرقصد. من صندلی را گوشهی اتاق میگذارم و او وسط اتاق میچرخد. من رقصیدن اورا نگاه میکنم. من لذت میبرم. او از رقصیدن لذت میبرد. او گاهی مرا دیوانه میکند؛ اما اغلب رامِ رفتارِ او هستم. او رگ خواب مرا خوب میداند. او زنِ خوبیست. زنِ خوب خیلی خوب است؛ و زنِ من خوب است. من زنم را دوست دارم.
– «دیوونهی عوضی! خیلی دوست دارم»
– «وظیفهته»
و من باز هم دوستش دارم. او رقصیدن با هر آهنگی را بلد است. او با سونات موزارت و بتهون هم ایرانی و دلربا میرقصد. نرم، زیبا و سبک. انگار در تمام دست و پا و اندامش استخوانی وجود ندارد. او اندام زیبایی دارد و خودش خوب میداند. من اندام او را هم دوست دارم.
– «خیلی دوسِت دارم»
– «مرسی عزیزم»
اما بیشتر عاشق او هستم. ما حرفهای چشمهایمان را خوب میفهمیم. ما گاهی با نگاه حرف میزنیم. او به چشمهای من نگاه میکند. موزیک مناسبی را از دستگاه پخش میکند و میرقصد. او در چشمهای من میرقصد.
زنم نگران است که مبادا برای من تکراری شده باشد:
– «هر وقت ازم خسته شدی به خودم بگو»
و او نمیداند که تکرارِ زیبایی هم خوب است. مثل تکرار یک ترانهی خاطره انگیز که آدم حتا از زمزمه کردن صدبارهش هم لذت میبرد. زنم همیشه چیز تازهیی برای رو کردن دارد. او روی تختخوابمان شبیه جندههاست و در آشپزخانه آشپز فوقالعادهییست. او در سینما مثل جندهها نیست و یا در آشپزخانه مثل یک خیاطِ خوب. همهچیز او سرِ جای خود، به موقع و در حد کمال است. من هم با او همانطور برخورد میکنم. حتا یک شب برای کاری که میخواستم انجام دهم و او چندان مایل به آن نبود او را خریدم. برای یک شب کرایهش کردم؛ و او مثل جندهها روی تختخواب آنطور که میخواستم مالِ من بود. من به او گفتم:
– «هرزهی کثیف»
او حرفی نزد. به او گفتم:
– «دخلِتو مییارم»
و او گفت:
– «دخلمو بیار»
– «پولت رو گرفتی! زود باش»
زیرِ گوشش سیلی ملایمی زدم. نمیخندیدم. او سریع دست به کار شد. او مثل زنهای «هرجایی» شده بود. من به کشف یک زنِ «هرجایی» نیاز داشتم.
– «هرزهی کثیف»
…
کارمان که تمام شد کمی میوه خوردیم. من به او گفتم:
– «خیلی دوسِت دارم»
و او با دهان پر گفت:
– «من هم دوسِت دارم»
و چند روز بعد با همان پول برای خودش یک دست لباس راحت خرید.



اولین باشید که نظر می دهید