من و او (پنج) – وقتی که می‌رقصید

داستان من و او

او رقصیدن را دوست دارد. من رقصیدنِ او را دوست دارم. من رقصیدن او را هم دیده‌ام. چند سال پیش دیده‌ام. حرکات نرم اما سریع بدنش جلو چشم‌هایم است. او برای دوستش می‌رقصید و من رقصیدنش را دوست داشتم. در مراسم عروسی یکی از بستگان دورم بود. احتمالا من و او نسبت فامیلی خیلی دوری با هم داریم. همان‌جا رقصیدنش را دیدم. باید برای صرف شام به طبقه پایین تالار می‌رفتیم. همین که سر چرخاندم، اورا دیدم. دلم می‌خواست می‌ماندم و باز هم می‌دیدم. او یادش نیست. من خوب به یاد دارم. گوشه‌ی سمت راست سالن بود. خیلی پرت و خیلی خلوت. خوب می‌رقصید. حالا زیبا می‌رقصد. من صندلی را گوشه‌ی اتاق می‌گذارم و او وسط اتاق می‌چرخد. من رقصیدن او را نگاه می‌کنم. من لذت می‌برم. او از رقصیدن لذت می‌برد. او گاهی مرا دیوانه می‌کند؛ اما اغلب رامِ رفتارِ او هستم. او رگ خواب مرا خوب می‌داند. او زنِ خوبی‌ست. زنِ خوب خیلی خوب است؛ و او خوب است. من او را دوست دارم.

– «دیوونه‌ی عوضی! خیلی دوست دارم»

– «وظیفه‌ته»

و من باز هم دوستش دارم. او رقصیدن با هر آهنگی را بلد است. او با سونات موزارت و بتهون هم ایرانی و دل‌ربا می‌رقصد. نرم، زیبا و سبک. انگار در تمام دست و پا و اندامش استخوانی وجود ندارد. او اندام زیبایی دارد و خودش خوب می‌داند. من اندام او را هم دوست دارم.

– «خیلی دوسِت دارم»

– «مرسی عزیزم»

اما بیش‌تر عاشق او هستم. ما حرف‌های چشم‌هایمان را خوب می‌فهمیم. ما گاهی با نگاه حرف می‌زنیم. او به چشم‌های من نگاه می‌کند. موزیک مناسبی را از دستگاه پخش می‌کند و می‌رقصد. او در چشم‌های من می‌رقصد.

او نگران است که مبادا برای من تکراری شده باشد:

– «هر وقت ازم خسته شدی به خودم بگو»

و او نمی‌داند که تکرارِ زیبایی هم خوب است. مثل تکرار یک ترانه‌ی خاطره انگیز که آدم حتا از زمزمه کردن‌ صدباره‌اش هم لذت می‌برد. او همیشه چیز تازه‌یی برای رو کردن دارد. او روی تخت‌خوابمان شبیه بدکاره‌هاست و در آشپزخانه آشپز فوق‌العاده‌یی‌ست. او در سینما مثل بدکاره‌ها نیست و یا در آشپزخانه مثل یک خیاطِ خوب. همه‌چیز او سرِ جای خود، به موقع و در حد کمال است. من هم با او همان‌طور برخورد می‌کنم. حتا یک شب برای کاری که می‌خواستم انجام دهم و او چندان مایل به آن نبود او را خریدم. برای یک شب کرایه‌اش کردم؛ و او مثل بدکاره‌ها روی تخت‌خواب آن‌طور که می‌خواستم مالِ من بود. من به او گفتم:

– «هرزه‌ی کثیف»

او حرفی نزد. به او گفتم:

– «دخلِ‌تو می‌یارم»

و او گفت:

– «دخلمو بیار»

– «پول‌ت رو گرفتی! زود باش»

زیرِ گوشش سیلی ملایمی زدم. نمی‌خندیدم. او سریع دست به کار شد. او مثل زن‌های «هرجایی» شده بود. من به کشف یک زنِ «هرجایی» نیاز داشتم.

کارمان که تمام شد کمی میوه خوردیم. من به او گفتم:

– «خیلی دوسِت دارم»

و او با دهان پر گفت:

– «من هم دوسِت دارم»

نویسنده: میلاد رضایی خلیق

لینک کوتاه: http://bisto7.ir/?p=106

یادداشت‌های مشابه

من و او (نوزده) – عصر میلاد... به چند هزار سال برگشته‌ایم. به دوران نوسنگی، دوران کشف آهن یا همان حوالی. شاید هم جایی میان کشف آتش. چند خورشید و چند ماه گذشتند تا از شاخ و برگ درختا...
من و او (هجده) – آدم بـرفـی... دلم می‌خواد آدم برفی درست کنم. شال گردن را دور گردنم بپیچم. یک‌دست دست‌کش چرمی بزرگ را توی دستم فرو کنم، با آن دستِ او را بگیرم و یک‌راست از برف‌های ک...
من و او (پانزده) – گریه کن تا موهایت را شان... گریه‌هایت را برای شانه کردن دوست دارم باید خیلی سنگ‌دل باشم. شاید هم نوع خاصی از جنون را با خود حمل می‌کنم. یا شاید چه‌فرونی یا چه‌زخیسم یا چیزی مثل ...
من و او (شانزده) – با موهای رنگ شده... دست می‌کنم توی جیبم. کلید را بیرون می‌آورم و توی قفل می‌چرخانم. یک ردیف پله‌ی سفید سنگی را با خسته‌گی بالا می‌روم. درِ اصلی خانه روبه‌روی من است. کلید...

نظر خود را ثبت کنيد


شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را دنبال کنید : خوراک دیدگاه‌ها

| ترجمه به فارسی |