آخرین بروزرسانی: 1 ژانویه 2021
احساس میکنم دوباره دچار برقگرفتهگی شده باشم. فقط چند ثانیه طول کشید. حتا کمتر از زمانی که به انگشت دستهای خودت نگاه کنی و مطمئن شوی که واقعا 10 انگشت آنجاست. چند ثانیهی ناقابل. حالا اما سعی میکنم چشمانم را ببندم و دوباره مرور کنم. چیز زیادی نمیبینم. شاید برای اولین بار بود که آنها را میدید. طوری لب و صورتش را کج کرد که انگار میخواست بگوید:
– «هان؟ تو اینجا چهکار میکنی؟ اینا دیگه چیاند؟ هان؟»
و بعد پشت دیوار ناپدید شد. من لبخند زده بودم. واقعا نمیدانم چرا. آیا لبخند زدن من باعث شده بود که او بهنظر برسد این سوال را از خود پرسیده؟ یا چون به نظرم رسید که این سوال را از خودش پرسیده لبخند زده بودم؟ بعضی چیزها را نمیشود به خاطر سپرد.
زنم اصرار دارد که بداند برای اولین بار چهطور عاشق او شدم. عجیب نیست؟ نمیدانم! هر چهقدر که به خودم فشار میآورم چیزی به خاطرم نمیآید. چیزی در ذهنم نیست. مثل تصاویر گنگ و مبهمی که آدم ممکن است در خواب ببیند. از همان تصویرها که کارگردانان زیادی سعی کردهاند درست و حسابی نشانش بدهند: ناگهان روی همهچیز و همهجا هالهیی از مه فرود میآید. حرکت آدمها در خیابان آهسته میشود. گلولههای سبک و سفید برف توی هوا تاب میخورند و نرمتر و گرمتر از هرچیزی که بشود تصورش را کرد به زمین میافتند. بعد بین نگاه دو نفر آدم یک جرقهی خفیفِ نادیدنی اتفاق میافتد و صدای فیلم کمکم محو میشود. چند لحظه سکوت و بعد فِید تصویر در سفیدی مطلق. احتمالا چیزی شبیه به همین هاست.
اما من چیزی به خاطرم نیست. نه دانههای برف، نه مهِ کمرنگ خیابان و نه هیچ جرقهی خفیف و نه هیچ سکوتی. فقط یک دهان کج و معوج که انگار میخواست با تمام عضلات صورتش بگوید:
– «هان؟ تو اینجا چهکار میکنی؟ اینا دیگه چیاند؟ هان؟»
قدیمترها همیشه از خودم سوال میکردم چهطور عشق اتفاق میافتد؛ اما حالا میدانم. «عشق همیشه قبلا اتفاق افتاده است.» فقط ما یادمان نمیآید. به خاطر نمیآوریم.
زنم میگوید:
– «یعنی چی الان؟ یعنی قبلا عاشق یکی دیگه بودی بعد اومدی با من؟»
من میگویم:
– «نه بابا! منظورم اینه که مثلا من توی ذهنم از عشق یه تصوری دارم، یه ذهنیتی از عشق و معشوق توی وجودم هست و وقتی اون رویاها و اون خواستهها تو کسی نمود پیدا میکنه آدم فکر میکنه عشق اون لحظه اتفاق میافته. در صورتی که عشق قبلا اتفاق افتاده.
زنم در حالی که سعی میکند عصبانیت و حسادتش را پنهان کند میگوید:
– «خب بگو عاشق یکی دیگه بودم، بعد تورو دیدم از تو هم خوشم اومد دیگه.»
من میگویم:
– «نه!!! ببین توضیح دادنش خیلی سخته…»
زنم توی حرفم میپرد:
– «خب اصلا نمیخواد بگی. حالا که سختهته اصلا نمیخوام بشنوی. منِ سادهرو بگو…»
– «داری میزنی جاده خاکیها… من دوسِت دارم دیوونه. عاشقتم. واسه همین میخوام همونجوری که خودم حسش میکنم واسهت توضیح بدم. وگر نه خیلی راحت میگفتم: «درست وقتی دیدمت عاشقت شدم»
– «حالا فهمیدم. تو عاشق یکی دیگه بودی، بعد بهش نرسیدی. بعد چون من شبیهش بودم اومدی با من. آره؟»
– «ای بابا. من همهی منظورم اینه بهت بفهمونم عشق، اونم عشق واقعی درست با تو اتفاق افتاد. قبل از تو اگر هم چیزی بوده عشق نبوده. یه چیز مسخرهی بچهگانه بوده. من وقتی دیدمت یهو منو برق گرفت. احساس کردم هزار ساله دیدمت. هزار ساله میشناسمت. حتا با اشاره لب و دهنت فهمیدم منظورت چیه. میخوام بگم… منظورم اینه که…
یه چیزو میدونی؟ واقعا توضیح دادنش سخته!
آدمها همیشه از معشوق یک خیال واهی و پیچیده دارند. تصویر معشوق در ذهن آنها از سالها سال قبل شکل گرفته است. شاید اگر میشد دست میبردم توی سر خودم و مغز لزج خودم را با دو دست باز میکردم، یک پسربچهی نُنُرِ زود رنج خجالتی را میدیدم که نسبت به زنی، عروسکی، عکسی، تصویری… چه میدانم چیزی نوعی ترس یا کنجکاوی یا یک نوع وابستگی خاص دارد. این تصویر احتمالا همان زمان در ذهن آدمها شکل میگیرد. دلم میخواست میفهمیدم؛ اما بعضی چیزها را نمیشود به خاطر سپرد. نمیشود به یادشان آورد. یک جایی توی خاطرات دور و گذشته، یک جایی شاید توی کودکیها، توی نوزادیها یک جای پرت و نامشخص اتفاق میافتند. همان جا، همان وقت تصویر معشوق شکل میگیرد. با همان صورت استخوانی، با همان انگشتهای باریک که تهِ یک کوچهی بن بست به صورت خجالتزدهی پسربچهیی زل زده و درست هنگامی که به مشت بستهی پسر اشاره میکند و سعی دارد با تعجب پنهانشدهش بگوید:
– «هان؟ تو اینجا چهکار میکنی؟ اینا دیگه چیاند؟ هان؟»
و بعد لابد برف میبارد. حرکت آدمها کُند میشود. صدای سوت سکوت به گوش میرسد و یک نور سفید خیره کننده همهجا را میپوشاند.
بعضی چیزها را نمیشود به خاطر سپرد.





اولین باشید که نظر می دهید