بایگانی: ‘داستان من و او’

من و او «بیست و نه» این خیال عاشقانه‌ی واهی‌

چهارشنبه, 24 دی, 1393

دلم می‌خواهد آقای او باشم. دلم می‌خواهد او بعضی وقت‌ها من را آقا صدا بزند. مثلا بگوید آقای فلانی اجازه می‌دین براتون چایی بیارم. و من اجازه بدهم. به او اجازه بدهم که به من خدمت بکند. مثل پادشاه تمام قلمرو او روی تخت پادشاهی‌ام لم بدهم و او مانند درباری دربار من، اطرافم به خدمتگزاری مشغول باشد.

او می‌گوید: «خیلی خودتو دست بالا نگرفتی الان به نظرت؟»

– «خب تو مگه خودت بهم نگفتی آقا؟»

– «من؟ من کی گفتم؟ چرا حرف در میاری؟»

– «اون‌روز داشتی با دوست‌ت حرف می‌زدی‌گفتی بذار آقامون بیاد ببینم چی می‌گه، بعد بهت می‌گم… تکلیف مارو مشخص کن. آقات هستیم یا نیستیم؟»

– «اونو الکی گفتم. می‌خواستم چشم دوستمو دربیارم. شوهر نکرده که هیچ، خواستگارم نداره. می‌خواستم بدونه من ازدواج کردم و خیلی آقامو دوست دارم. دختره ایکبیری»

– «اینا. بیا. دیدی؟ گفتی! همین الان هم گفتی من آقاتم.»

– «اِه؟ من کی گفتم؟ خیالاتی شدیا.»

– «خب. مثلا که چی؟ بفرما! آقای من! سرور من! پادشاه من! شوهر گرامی. که چی؟ خوش‌ت میاد؟ کیف می‌کنی مثلا؟»

لب‌خند کودکانه‌یی روی لب‌هایم جاخوش می‌کند. از همان لب‌خندها که آدم دلش می‌خواهد چیزی غیرواقعی را باور کند و به خودش نسبت بدهد. از آن لب‌خندهای احمقانه و خودخواهانه. از آن لب‌خندهای بچه‌گانه.

دلم می‌خواهد خیال کنم او من را به خاطر خودم و خودش می‌خواهد. دلش می‌خواهد با من پز بدهد، چشم این و آن را دربیاورد و با حسادت‌های زنانه‌اش و با من سرگرم باشد. اصلا دلم نمی‌خواهد کسی را دیوانه‌وار دوست داشته باشم، برای او مثل فرشته عشقِ پاکی باشم و او به جای این‌که «من» را دوست داشته باشد، «دوست‌داشتن‌های من‌« را دوست داشته باشد. نمی‌خواهم این‌طور باشد که تا وقت و زمانی که اورا دوست داشته باشم، او هم آماده به خدمت نقش معشوقِ عشقِ رویایی من را بازی کند و هر وقت که از عاشقی دست کشیدم، از آنجایی‌که دیگر ظاهرا نقشی در این رویای عاشقانه ندارد خودش را کنار بکشد و برود. بگوید چون من را دوست نداشتی من هم رفتم. این ناعاشقانه‌ترین چیز دنیاست. آدم‌ها دلشان می‌خواهند دوست داشتنی باشند، دلشان می‌خواهد دیگران آنها را دوست بدارند. حتا اگر مرد گردن‌کلفتِ درشت‌هیکل نخراشیده‌یی باشد، بازهم دلش می‌خواهد زنِ لطیف زیبایی مردانه‌گی‌های اورا عاشقانه دوست بدارد. نه اینکه فقط آینه‌وار هرچه مرد به زن می‌دهد، زن پاسخگوی آن باشد. مردها هم دلشان می‌خواهد دوست‌داشتنی باشند. فقط دائم از طرف مقابلشان اعتراف نمی‌گیرند. دلشان می‌خواهد زنشان عاشق چشم و ابروی آنها باشند. عاشق اندام زمخت و بدترکیبشان، عاشق ساق‌ پاهای لاغر و پشمالویشان باشند.

دلم می‌خواهد او من را دوست داشته باشد. عاشق شکم برآمده‌ام باشد و همان‌طور که به پارچه‌ی مخمل سلطنتی‌ایی دست می‌کشد، دست‌هایش را روی ته‌ریش تُنُک زبرم بکشد.

او من را می‌فهمد. همه‌جوره می‌فهمد. گاهی بی‌خود و بی‌جهت او را آزمایش می‌کنم. می‌گویم:

«الان وقت ندارم حرف بزنیم. بعدا از خجالت‌ت در میام.»

و او به جای این‌که مثل‌ بچه‌ها لج بگیرد و از همین مساله‌ی کوچک یک جنگ ۳۲ روزه‌ی تمام عیار بسازد، به راحتی و آرامش با آن کنار می‌آید. او می‌گوید:

باشه عزیزم. به کارت برس. کارت که تمام شد من منتظرتم.

این‌جور وقت‌ها آدم دلش می‌خواهد کارش را دو دستی میان زمین و آسمان ول کند، یک‌راست برود پیش زنش و صورت زنش را توی دست بگیرد و چندین بار ببوسد.

برای ایجاد یک دلخوری عمیق فقط کافی بود بگوید: «به کارت برس. معلومه کارت از من مهمتره» یا اینکه «تو دوستات و کارات رو به من ترجیح می‌دی» آن‌وقت با دلخوری و اعصاب درب و داغان به پیش او برمی‌گشتم و تا مدت‌ها مکدر و ناراحت باقی میماندم. اما او می‌فهمد. همه این‌ها را به خوبی می‌فهمد. زن من این‌طوری‌ست. قطعا همین‌طوری‌ست. او می‌تواند بفهمد که نقش او در زنده‌گی من نقشی غیرقابل تبدیل و ابدی‌ست. چیزی نمی‌تواند جای او را بگیرد و خودش هیچ‌وقت خودش را با کارهای روتین و روزمره‌ام مقایسه نمی‌کند. کار و کاسبی و شغل من باعث می‌شود که اورا برای همیشه داشته باشم، مایتحاج روزمره‌مان را تهیه کنیم و به قدر کافی از زندگی خسته شویم تا آغوش عشق‌آلود بین ما، مرهم آن خسته‌گی ها باشد. بدون کار، معشوقی هم در کار نخواهد بود. اما بدون معشوق، همیشه کار با تمام قدرت برقرار خواهد بود.

 

یک نظر »

من و او «ســـی» – این قسمتِ سرنگون

پنجشنبه, 2 بهمن, 1393

او را پیدا کرده‌ام. همان کسی را که همه‌ی عمر دنبال آن بودم… او را پیدا کرده‌ام. خودِ واقعی‌‌اش را پیدا کرده‌ام. حالا دیگر خیال و رویا نیست. همه چیز واقعی‌ست. آسمان و آفتاب واقعی‌ست. ابرها واقعی‌اند. باران واقعی‌ست. حتا برف هم واقعی‌ست… ناگهان از خواب می‌پرم. بازهم خیالاتی شده‌ام. باز هم خیال کرده‌ام که با او هستم. ازین فکرهای مسخره و تلخ خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد زنِ واقعی‌ام را پیدا کنم.

او می‌گوید:

– «خب تقصیر خودته. زودتر دست به کار شو و منو پیدا کن.»

حالا دیگر وقتش شده است که او را پیدا کنم. یک احساس خواستن عجیب درونم موج می‌زند. دلم می‌خواهد با تمام خودم با یک زن زنده‌گی کنم. با او زنده باشم، قدم بزنم، خیال کنم و حرف بزنم. به فکر یک رفاقت چندساعته‌ی کافی‌شاپی، یا یک قرار رومانتیکِ مخفیانه در خانه‌ی همدیگر نیستم. او را برای تمام لحظات روزمره‌ی زنده‌گی‌ام می‌خواهم. برای ساعت ۳ و ۴ نیمه‌شب که احیانا از خوابی بد می‌پرم. برای صحبت کردن از پشت آیفون که او را صدا کنم و بگویم: «وا کن! من‌ام» و او بداند که «من»  کیست. و او منتظر من باشد. دلم تمام این‌چیزها را می‌خواهد.

دلم می‌خواهد متاهل باشم. کمی از سنم خجالت می‌کشم. فکر می‌کنم در حال پیر شدن‌ام. روزهای زندگی‌ام به سرعت می‌گذرند و ماه روی ماه و سال روی سال می‌آید و به سن و سالم اضافه می‌شود.

او می‌گوید

– «پیرمرد! پاشو تا رنگ موهات مثل دندونات سفید نشده یه فکری کن.»

– «کجا باید دنبالت بگردم؟ با تانگو و وایبر و بی‌تاک و اینا نیئربای بزنم و ببینم کدوم طرفی؟ اگه اصلا گوشی اندرویدی هوشمند نداشتی چی؟ یا اگر داشتی و توی هیچکدوم اینا عضو نبودی چی؟ تو فیس‌بوک دنبالت باشم؟ اگه عضو فیس‌بوک نبودی چی؟ تو خیابون؟ تو کوچه‌ها؟ چطوری؟ اگه سرکار بری و ساعت سرکار رفتن‌ت با ساعت سرکار رفتن من یکی نباشه که هیچ‌وقت ممکن نیست ببینمت. به ایناش فکر کردی؟»

– «اینا مهم نیست عزیزم. قسمت هرچی باشه همون میشه. بالاخره باید پیدام کنی.»

– «قسمت یه حرف مسخره است. وقتی روز به روز دامنه انتخاب من داره محدودتر و محدودتر میشه چطور باید حرف از پیدا کردن‌ت بزنم؟ همیشه دارم با احتمال و اگر و شاید و اما حساب می‌کنم که کی و کجا میشه ببینمت. توی کدوم خیابون؟ ساعت چند؟ تنگِ غروب؟ یا سر صبح؟ اگه تو دستم سیگارمو ببینی چی؟ یا اگه کفشم اون‌روز بر حسب اتفاق واکس نداشته باشه اصلا فکرشو کردی که احتمال اینکه بتونم مختو بزنم چه‌قدره؟»

– «من به اینا کاری ندارم. اینا مشکل خودته. اگه منو می‌خوای، باید بیای منو پیدا کنی. اگه قسمت باشه و اگه واقعا عاشقم باشی حتما راهشو پیدا کنی.»

– «یه کم بزرگ شو! عاقل باش! یا دست کم یه کم عاشقِ من باش! کدوم قسمت؟ کدوم شانس؟ من اگه به جای تو هر روز کلثوم‌ننه رو ببینم فکر کردی که ممکنه یه روزی عاشق اون بشم؟ اصلا معنی حرفمو گرفتی که می‌گم دایره‌ی انتخاب و محدودیت و اینا؟»

او منظورم را نمی‌فهمد. او فقط می‌خواهد بخش رومانتیک و احمقانه‌ی قضیه را ببیند. می‌خواهد خیال کند که اسب سفیدی وجود دارد و عاشق او شبی اسم و شکل و مشخصات او را در خواب می‌بیند و دربه‌در به دنبال او از سرزمین‌ها و آبادی‌ها می‌گذرد تا آخر نشان او را در خانه‌ی پدری‌اش پیدا کند. نمی‌تواند خیال کند که شاهزاده سوار بر اسب سفید او می‌تواند راننده‌ی تاکسی آژانس کوچه پشتی خودشان باشد که هیچ‌وقت درست و حسابی جوابِ سلام او را نداده. انگار او در این دنیا در سال ۲۰۱۵ میلادی زندگی نمی‌کند. دلش را به فال حافظ گرفتن و کندن گل‌برگ‌های بی‌گناه گلی خوش کرده تا ببیند شوهر آینده‌ش چه شکلی است. کِی از پشت ابرهای تیره مثل خورشید درخشانی ظهور می‌کند و به زندگی سرد و ماتم‌زده‌ی او گرمایی جاودانی اهدا می‌کند. او از عاشق آینده خود انتظار یک چیز غافلگیر کننده بزرگ دارد. دوست دارد وقتی عاشقش را برای اولین بار می‌بیند درجا خشکش بزند. از هیبت آن عاشق مات و مبهوت شود و زبان حرف زدنش بند بیاید.

ای‌کاش می‌توانستم به او بفهمانم که عشق و دوست داشتن را شاعرها و داستان‌نویس‌ها برای تمام آدم‌ها اشتباه تعریف کرده‌اند. شاعرها همیشه با گمشده‌ی خودشان زنده‌گی می‌کنند و چون هیچ‌وقت به خواسته‌ی خودشان نرسیده‌اند با رویایی جلوه دادن عشق و عاشقی برای دخترکان نابالغ به دنبال انتقام از همه‌اند. ای‌کاش میشد به او بفهمانم که در واقع چیزی به نام عشق وجود خارجی ندارد. همه‌چیز یک قرارداد ساده و مضحک است که به جای خودکار، با احساس و روح و روان آدم امضا می‌شود.

مردها از کودکی ذره‌ذره و خُرد خُرد شکل و شمایل معشوق خودشان را توی خیال خودشان پرورش می‌دهند. مثل من که دنبال زنانی با دندان‌های بزرگ و لب‌های باز می‌گردم، مثل من که اندام لاغر و استخوانی زنان بیش از هرچیز دیگری من را منقلب می‌کند، مثل من که چون برای بازی کردن با موهای سیاه و بلند او هزارجور نقشه ریز و درشت کشیده‌ام، به دنبال زنی با موهای بلند و سیاه می‌گردم. تقریبا برای مردها تمام این تصویرها شکل گرفته و آماده است. فقط مانده چسباندن چنین صورت و اندامی روی هویت واقعی یک زن. حتا مطمئنم بعضی آدم‌ها به اسم طرف مقابلشان هم فکر کرده‌اند. شاید مثل من که همیشه فکر می‌کردم مریم اسم بزرگ و زیبایی‌ست برای این‌که او را با آن صدا کنم.

خوب یا بد من تمام این تصاویر را با تمام قدرت و با پُر رنگی هرچه تمام‌تر در ذهنم آماده و کامل به همراه دارم. در کوچه، در خیابان وقتی زنی نظرم را جلب می‌کند دقیق که میشوم می‌بینم دهانش همانطور که همیشه می‌خواستم نیمه‌باز و گنگ و بیمعنی‌ست. اندام نحیف و شکننده‌یی دارد و موهای صاف و بلندش به اجبار زیر روسریش جاخوش کرده‌اند. همه‌ی این‌چیزها بهم گره خورده‌اند. اول آن زن، آن دختر نظرم را جلب کرد و بعد من از روی مشخصات ظاهری او این نشانه‌ها را برای او ساختم؟ یا چون به تمام مشخصات دوست‌داشتنی که می‌خواستم شبیه بود نظرم به او جلب شد؟

حالا باید برای شکار او چه کنم؟ آیا ممکن است او هم تصویری از مرد آینده‌اش از مدت‌ها قبل در ذهنش ایجاد کرده باشد و مثلا من با این موهای جوگندمی‌ام هیچ شباهتی به مردِ بور رویاهای او نداشته باشم؟ باید چه کنم؟ لابد باید برای او از عشقی آسمانی که در یک لحظه، درست در لحظه‌ی دیدن او در من به وجود آمد بگویم. و بگویم که نمی‌دانم باید چه‌طور احساسم را برای او توضیح بدهم چون به شدت عاشق او شده‌ام. لابد باید او را فریب بدهم. از عشق و عاشقی خیالی بگویم و از احساس نادیدنی حضور او تا هیچ‌وقت بو نبرد که دلیل اصلی خواستن من، اینکه او را پسندیدم حضور فیزیکی بدن اوست.

دلم می‌خواهد او را پیدا کنم. همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت سرم را بلند کنم و ببینم که او از دورترین فاصله‌ها با نگاهی کنجکاو و شرم‌آلود به من خیره شده است و همین‌طور که مشخصات فیزیکی حضور او در لیست انتظار «خصوصیات زن من» پذیرفته می‌شوند، حضور مشخصات فیزیکی من هم در میان ملاک‌های ظاهری او پُر رنگ‌ترینِ رنگ‌ها باشد و همینکه نگاهمان بهم خورد، من سری تکان بدهم که مثلا یعنی «آره؟» و او شانه‌یی بالا بیندازد که مثلا «نمی‌دونم. تو نظرت چیه؟» و ما درست همان لحظه عاشق هم شویم و عشق را برای یکدیگر جور دیگری تعریف کنیم و همدیگر را تا سال‌ها سال بعد با خیالی رویایی و عاشقانه بفریبیم.

– «حالا می‌تونی تصور کنی که احتمال همچین چیزی یک در چه عدد بزرگی می‌تونه باشه؟»

– «اگه قسمت باشه و عاشقم باشی حتما میشه.»

– «ووووی! دیوانه‌ام کردی. تو حتا یک کلمه از حرفامو نفهمیدی نه؟»

– «معلومه که فهمیدم. یعنی که تو همیشه عاشق من بودی و می‌خواستی با من باشی اما قسمت نبود که زودتر پیدام کنی.»

– «ببین دو حالت داره. یا من واقعا توی نوشتن بی‌استعدادم و نمی‌تونم حرفِ دلمو بنویسم. یا با عرض معذرت تو واقعا خنگی.»

– «هوی! خنگ خودتیا. حالا که این‌جوری شد اصلا زن‌ت نمیشم. بگرد تا بگردیم. این‌قدر دنبالم بگرد که خسته شی.»

– «مجبورم دنبالت بگردم. نترس. مجبورم واقعا.»

– «اصلا یه چیزی!؟ تو وقتی هنوز منو پیدا نکردی و هنوز که هنوزه منو ندیدی، چطور با من حرف می‌زنی و حرفای منو می‌نویسی؟»

– «ولش کن. توضیح دادنش سخته. آی عشق، آی عشق چهره‌ی چه رنگی‌ات پیدا نیست؟»

یک نظر »

من و او «سی و یک» این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

یکشنبه, 10 فروردین, 1394

دوست داشتن برای مردان همیشه با «دیدن» شروع می‌شود. هیچ به خاطر ندارم مردی را که عاشق کمالات روحی زنی شود بی‌آنکه او را حتا برای لحظه‌یی دیده باشد. من هم همین‌طورم. اولین چیزی که مرا مجذوب می‌کند و خرمن عشق و عاشقی من را به آتش می‌کشد دیدن حالتی خاص در چهره، ادا و اطفاری مخصوص موقع خندیدن، حرکات منحصر بفردی در راه رفتن یا نگاه چشم‌هایی زیباست.

عشق همیشه با چشم‌ها شروع می‌شود. لازم نیست چندین و چند ساعت محو خصوصیات ظاهری کسی شد. حتا یک لحظه دیدن هم گاهی به عشق منجر می‌شود. حتا بدتر از آن گاهی یک عکسِ نیم‌جویده‌ی وایبری، یا بی‌تاکی، یا تانگوئی نیز به همان نتیجه عاشقانه منتج می‌شود.

حالا 50 درصد قضیه حل شده است. معشوق همیشه‌گی مورد نظر پیدا شده است. باید چه کرد؟ مسلما برای هر زنی شنیدن اینکه ««با دیدن عکسِ برش‌خورده‌تان که به عنوان عکسِ پروفایل فلان برنامک گوشی قرار داده بوده‌اید مجذوب‌تان شده‌ام»» منزجر کننده، چندش‌آور و غیرواقعی است. اما اگر صاحب آن عکس دقیقا و دقیقا همان کسی باشد که باید باشد، باید چه کرد؟ وقتی که از او فقط یک عکس دیده باشی و بس.

بعضی از زن‌ها لاکِ دفاعیِ غیرقابل نفوذی دارند. حرف زدن با آنها مثل بازی شطرنج با قوی‌ترین شطرنج‌باز دنیاست. کوچکترین حرکت اشتباهی منجر به از دست دادن یک به یک مهره‌ها شده و در نهایت به باختی حتمی منتهی می‌شود.

دلم می‌خواست یک مرتبه تمام حرفهایم را به او می‌گفتم. به او می‌گفتم که چهره‌ی او، خصوصیتی غریب در چهره‌اش باعث شده که مشتاق باشم با او حرف بزنم. اما اگر فکر کند این حیله و دسیسه‌یی برای رام کردن تمام دخترکان ریز و درشت اطرافم بوده چه؟ چطور باید خودم را به او ثابت کنم. حالا ترجیح می‌دهم آرام آرام با او بحث کنم. اما با دیوار چطور می‌شود بحثی عاشقانه داشت؟ چطور وقتی هنوز نمی‌دانم حرف‌هایم به دست او می‌رسد یا نه، با او از عشق و عاشقی‌ای ابدی بگویم. چطور وقتی طولانی‌ترین و طولانی‌ترین ابراز احساساتم را با گفتن کلمه «نه» تمام کرد رمقی برای دوباره گفتن با او داشته باشم.

باید با او حرف بزنم. از خودم بگویم و این‌که خیلی چیزها را بدون آنکه حتا او را دیده باشم «با او» تصور و تجربه کرده‌ام. دل‌م می‌خواهد صدایش را بشنوم. لحن ملایم و یکنواخت صحبت‌هایش را وقتی که تلویزیون برای خودش تصاویر مبهم و نامفهومی پخش می‌کند، آرام آرام و مداوم بشنوم.

با خودم فکر می‌کنم که چرا این عشقِ خانمان‌سوز من، بی‌آنکه او را دیده باشم، من را این‌قدر ناآرام می‌کند. چرا نمی‌توانم خودِ واقعی‌اش را ببینم، با خودِ واقعی‌اش حرف بزنم و با عشقِ بودنِ او، و با بودنِ عشق او، عشق کنم؟ احتمالا مشکل اصلی همین‌هاست. همین هووی نوشتنی نامربوط؛ همین زنِ توی این صفحات نمی‌گذارد او خودش را به من نشان بدهد. فکر می‌کنم باید قالِ قضیه را بکنم. هرچه هست و هرچه بود را همین‌جا تمام کنم. هرچه نوشته بودم و فکر کرده‌ بودم را سربه نیست کنم و خودم را تمام و کمال برای با او بودن آماده کنم.

دل‌م می‌خواهد این رابطه‌ی عاشقانه‌ی نو را که به با او بودن منجر می‌شود کم‌کم شروع کنم. با او از صفرِ مطلقِ آشنایی شروع کنم و آینده‌یی نه شبیه به این‌ها، که چیزی شبیه به خودمان بسازم. راه خودمان را برویم، حرف‌های خودمان را بزنیم و نرم‌نرم و لحظه به لحظه همدیگر را همان‌طور که هستیم بشناسیم.

همیشه فکر می‌کردم این‌چیزها باعث می‌شود که تو را بهتر بشناسم و یا شاید خودت خودت را بهتر بشناسی و با خودِ واقعی‌ات مطابقت بدهی. ببینی که چقدر خودِ واقعی‌ات شبیه این‌هاست. آن‌وقت برایم دست تکان بدهی و یک «شما»ی غریبه ناگهان «تو» شود. اما حالا فکر می‌کنم حق هم داشتی که نیامدی. مقصر من بودم و همین حروف بی‌معنی که خودت را با آنها مقایسه می‌کردی، خیالات من را با آنها سبک و سنگین می‌کردی و ذره‌ذره با کوچکترین تفاوتی بین آنها خودت را از من محروم می‌کردی.

فکر می‌کنم باید همه‌ی این‌ها را پاک کنم. مثل یک خیالِ مهر و موم شده توی زیرزمین سیاهچاله‌یی پنهان کنم و کلید سیاهچاله را توی چاهِ عمیقی بیندازم. مطمئن‌ام هر وقت که ببینمت حرفی از این چیزهایی که نوشته بودم باتو نخواهم زد. خودم را از خودم و خودم را از تو مخفی می‌کنم. دل‌م نمی‌خواهد من را با چند خط نوشته‌ی بی‌ربط بشناسی. دل‌م می‌خواهد من را همان‌طور که خودت کشف خواهی کرد، لحظه به لحظه با زیر و بم‌های همان روز بشناسی… و من تو را، همان‌طور که تو من را.

نمی‌دانم. شاید هم نه… فقط می‌خواستم با تو حرف بزنم… اما دل‌م می‌خواست بدانم، اگر کسی من را می‌شناخت و بعدها این‌چیزها را می‌فهمید، چه می‌کرد و چه می‌شد؟! به چه خیالِ نامربوط واهی می‌رسید و یا به کدام لحظه‌ی عاشقانه‌ی این نوشته‌ها حسادت می‌کرد. آیا واقعا بهتر نبود که همه‌چیز این حرف‌ها را همین‌جا تمام می‌کردم و تو را هیچ‌وقت با این‌ها آشنا نمی‌کردم؟

 

یک نظر »

من و او «سی و دو» این افسانه‌ی ساختگی

پنجشنبه, 12 اسفند, 1395

گاهی فکر می‌کنم آنچه از عشق در قصه‌ها و افسانه‌ها گفته می‌شود تماما و تماما ساخته‌ی ذهن مردان است. انگار که فلان شاعر و فلان نویسنده داستان عشق خودش را برای مرد دیگری در تاریخ تعریف کرده باشد و مثلا خواسته باشد به بقیه مردان نشان بدهد که ببینید چه‌قدر او را دوست داشتم و ببینید که چه‌طور او را می‌پسندیدم. در واقع شاید می‌خواهد شرح حال دقیقی بر آنچه بر روزگار عشقی خودش می‌گذشته است را بنویسد و به اطلاع دیگران برساند. طوری که انگار مبحث پیچیده‌ی فیزیک و یا رساله‌ی پیچ‌در پیچی از فلسفه را به اطلاع همکاران خود برساند. این‌طور به نظرم می‌رسد که زن‌ها از درک عشق و دوست داشتن آن داستان‌های عامیانه همان‌قدر عاجزند که یک انسان عامی از درک مساله‌ی پیچیده‌ی فیزیک.

او می‌گوید:

باز شروع کردی به توهین کردن. آخه چرا اینقدر ما زن‌هارو گیج و منگ تصور می‌کنی؟

من همچین تصوری نکردم و ندارم. فقط به نظرم میاد که انگار مثلا تنها کسی عشق فرهاد کوهکن رو درک می‌کنه که چنین عشق و دوست داشتنی رو تجربه کرده باشه… و جسارتا بنظرم زن‌ها از درک چنین چیزی عاجزند.

خب خب! اصلا هم همچین چیزی نیست. زن‌های عاشق هم توی داستان‌ها و قصه‌ها کم نبودند. یکیش همین زلیخا و عشقش به یوسف. یا زهره و منوچهر یا حتا ویس و رامین.

در واقع بدبختی بزرگ اینجاست که اینجور قصه‌ها رو هم مردها نوشتند. درسته که شاید توشون از عشق یک زن به مرد حرف زده باشند ولی وقتی از بالا به قضیه نگاه کنی می‌بینی که باز یک شاعری اومده یک داستان عشقی را برای یک عده‌ی دیگه تعریف کرده. یعنی اینجور سعی کرده که عشق رو به یک زبان دیگه‌ای به رخ دیگران بکشونه. یک مرد برای مردهای دیگه. یک عاشق برای عاشق‌های دیگه. انگار یه جور زبان اسرارآمیز و رمزنگاری شده است که هیچ کسی به جز عاشق‌ها نمی‌تونه ازشون سردربیاره.

مردها به طور پیش‌فرض عاشق به دنیا می‌آیند. انگار چیزی در وجودشان وجود دارد و تنها منتظر یک اشاره کوچک و نامحسوس است تا آتش عشقی آنان را شعله‌ور کند. انگار فقط منتظرند تا کسی را ببینند و کمی او را بپسندند تا بتوانند نقش عاشق‌پیشه‌گی خودشان را در این سناریوی از پیش نوشته شده به بهترین شکل ممکن اجرا کنند. اما در مورد زنان مطمئن نیستم. همین‌قدر می‌دانم که عشق و دوست داشتن در زنان چیزی به شکل غریزی در جریان است. این غریزه دوست‌داشتن در واقع همان غریزه‌ی مادری آنهاست که به شکل ظاهرا عاشقانه‌ای نمود پیدا می‌کند. زن‌ها همان‌طور که مادرانه می‌توانند پسرشان را دوست داشته باشند و نسبت به او عشق بورزند، به همان اندازه هم نسبت به معشوق خود احساس مادرانه‌ی عاشقانه دارند. نه اینکه صرفا مادرِ معشوق خود باشند. بلکه تنها همین احساس است که در آنان جریان دارد. در واقع آن عشق آتشین افسارگسیخته‌ای که همه‌ی مردان می‌توانند آنرا درک کنند در وجود هیچ زنِ عاشقی نیست. و هیچ زنی نمی‌تواند عاشقی و عاشق شدن را مثل مردها درک کند.

الان مثلا مردها درکشون خیلی بالاست و باهوشن و زنها خنگن؟

نه! ربطی به هوش و درک نداره. در واقع یه جور استعداده. مطمئنم اون‌کسی که داستان عشقی خودش رو تعریف می‌کنه کاملا به این عقیده رسیده که می‌تونه راحت حرفشو بزنه و نترسه از اینکه کسی اونو قضاوت کنه. چون مطمئن شده که فقط و فقط کسی حرف اونو می‌فهمه که خودش عشق رو تجربه کرده باشه.

گفتم بهت که. زنها هم بارها و بارها عشق رو تجربه کردند.

ببین مشکل اصلی اینجاست که تعاریف خیلی باهم فرق دارند. مردها به احساس خاصی لقب احساس عاشقی می‌دند و زنها به یک احساس متفاوت دیگه‌ای. مال زنها بیشتر غریزه است و مال مردها بیشتر از روی احساس. مال مردها از ورای سطحی غریزه است. یه جور درک عمیق از موضوعه که باعث می‌شه عشق رو احساس کنند.

عشق چیزی مردانه است و از آن طرف عقیده دارم که زن‌ها عشق را به نام خودشان زده‌اند، به نام چیزی زنانه، تا بتوانند با استفاده از آن افسار گسیخته‌گی مردانه‌ای را رام خود کنند. دم از عشق بزنند تا بتوانند کسی را برای ابد در زنجیر خود درآورند… گاهی فکر می‌کنم آنچه از عشق در قصه‌ها و افسانه‌ها گفته می‌شود تماما و تماما ساخته‌ی ذهن مردان است. انگار که فلان شاعر و فلان نویسنده داستان عشق خودش را برای مرد دیگری در تاریخ تعریف کرده باشد و مثلا خواسته باشد به بقیه مردان نشان بدهد که ببینید چه‌قدر او را دوست داشتم و ببینید که چه‌طور او را می‌پسندیدم. در واقع شاید می‌خواهد شرح حال دقیقی بر آنچه بر روزگار عشقی خودش می‌گذشته است را بنویسد و به اطلاع دیگران برساند. طوری که انگار مبحث پیچیده‌ی فیزیک و یا رساله‌ی پیچ‌در پیچی از فلسفه را به اطلاع همکاران خود برساند. این‌طور به نظرم می‌رسد که زن‌ها از درک عشق و دوست داشتن آن داستان‌های عامیانه همان‌قدر عاجزند که یک انسان عامی از درک مساله‌ی پیچیده‌ی فیزیک.

او می‌گوید:

باز شروع کردی به توهین کردن. آخه چرا اینقدر ما زن‌هارو گیج و منگ تصور می‌کنی؟

من همچین تصوری نکردم و ندارم. فقط به نظرم میاد که انگار مثلا تنها کسی عشق فرهاد کوهکن رو درک می‌کنه که چنین عشق و دوست داشتنی رو تجربه کرده باشه… و جسارتا بنظرم زن‌ها از درک چنین چیزی عاجزند.

خب خب! اصلا هم همچین چیزی نیست. زن‌های عاشق هم توی داستان‌ها و قصه‌ها کم نبودند. یکیش همین زلیخا و عشقش به یوسف. یا زهره و منوچهر یا حتا ویس و رامین.

در واقع بدبختی بزرگ اینجاست که اینجور قصه‌ها رو هم مردها نوشتند. درسته که شاید توشون از عشق یک زن به مرد حرف زده باشند ولی وقتی از بالا به قضیه نگاه کنی می‌بینی که باز یک شاعری اومده یک داستان عشقی را برای یک عده‌ی دیگه تعریف کرده. یعنی اینجور سعی کرده که عشق رو به یک زبان دیگه‌ای به رخ دیگران بکشونه. یک مرد برای مردهای دیگه. یک عاشق برای عاشق‌های دیگه. انگار یه جور زبان اسرارآمیز و رمزنگاری شده است که هیچ کسی به جز عاشق‌ها نمی‌تونه ازشون سردربیاره.

مردها به طور پیش‌فرض عاشق به دنیا می‌آیند. انگار چیزی در وجودشان وجود دارد و تنها منتظر یک اشاره کوچک و نامحسوس است تا آتش عشقی آنان را شعله‌ور کند. انگار فقط منتظرند تا کسی را ببینند و کمی او را بپسندند تا بتوانند نقش عاشق‌پیشه‌گی خودشان را در این سناریوی از پیش نوشته شده به بهترین شکل ممکن اجرا کنند. اما در مورد زنان مطمئن نیستم. همین‌قدر می‌دانم که عشق و دوست داشتن در زنان چیزی به شکل غریزی در جریان است. این غریزه دوست‌داشتن در واقع همان غریزه‌ی مادری آنهاست که به شکل ظاهرا عاشقانه‌ای نمود پیدا می‌کند. زن‌ها همان‌طور که مادرانه می‌توانند پسرشان را دوست داشته باشند و نسبت به او عشق بورزند، به همان اندازه هم نسبت به معشوق خود احساس مادرانه‌ی عاشقانه دارند. نه اینکه صرفا مادرِ معشوق خود باشند. بلکه تنها همین احساس است که در آنان جریان دارد. در واقع آن عشق آتشین افسارگسیخته‌ای که همه‌ی مردان می‌توانند آنرا درک کنند در وجود هیچ زنِ عاشقی نیست. و هیچ زنی نمی‌تواند عاشقی و عاشق شدن را مثل مردها درک کند.

الان مثلا مردها درکشون خیلی بالاست و باهوشن و زنها خنگن؟

نه! ربطی به هوش و درک نداره. در واقع یه جور استعداده. مطمئنم اون‌کسی که داستان عشقی خودش رو تعریف می‌کنه کاملا به این عقیده رسیده که می‌تونه راحت حرفشو بزنه و نترسه از اینکه کسی اونو قضاوت کنه. چون مطمئن شده که فقط و فقط کسی حرف اونو می‌فهمه که خودش عشق رو تجربه کرده باشه.

گفتم بهت که. زنها هم بارها و بارها عشق رو تجربه کردند.

ببین مشکل اصلی اینجاست که تعاریف خیلی باهم فرق دارند. مردها به احساس خاصی لقب احساس عاشقی می‌دند و زنها به یک احساس متفاوت دیگه‌ای. مال زنها بیشتر غریزه است و مال مردها بیشتر از روی احساس. مال مردها از ورای سطحی غریزه است. یه جور درک عمیق از موضوعه که باعث می‌شه عشق رو احساس کنند.

عشق چیزی مردانه است و از آن طرف عقیده دارم که زن‌ها عشق را به نام خودشان زده‌اند، به نام چیزی زنانه، تا بتوانند با استفاده از آن افسار گسیخته‌گی مردانه‌ای را رام خود کنند. دم از عشق بزنند تا بتوانند کسی را برای ابد در زنجیر خود درآورند…

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |