من و زن‌م (پانزده) – گریه کن تا موهایت را شانه کنم

گریه‌هایت را برای شانه کردن دوست دارم باید خیلی سنگ‌دل باشم. شاید هم نوع خاصی از جنون را با خود حمل می‌کنم. یا شاید چه‌فرونی یا چه‌زخیسم یا چیزی مثل این‌ها باشم؛ اما با همه این‌ها با دیدن چشمان شناور در اشک زن‌م احساس به‌خصوصی به من دست می‌دهد. طوری است که گاهی از گریه‌کردن‌های…

من و زن‌م (چهارده) – یک تصویر کم‌رنگ گاهی پُر رنگ می‌شود

احساس می‌کنم دوباره دچار برق‌گرفته‌گی شده باشم. فقط چند ثانیه طول کشید. حتا کم‌تر از زمانی که به انگشت دست‌های خودت نگاه کنی و مطمئن شوی که واقعا 10 انگشت آن‌جاست. چند ثانیه‌ی ناقابل. حالا اما سعی می‌کنم چشمان‌م را ببندم و دوباره مرور کنم. چیز زیادی نمی‌بینم. شاید برای اولین بار بود که آن‌ها…

من و زن‌م (سیزده) – وقتی که جدایی پایان غم‌انگیزی دارد

از زن‌م خبری ندارم و دارم. درست همین حالا دیدن عکس‌هایش تمام شد. بازوهایش توی عکس جور دیگری بودند. یادم آمد که بازوهایش را توی دست‌م می‌گرفتم و به سمت‌ خودم می‌کشاندم‌ش. زن‌م درست همین‌طور بود. با یک صورت پر اقتدار، مثل پرچم پر هیبت عشق درست بالای قله‌ی افتخار زنده‌گی‌ام، توی هوهوی باد تکان…

من و زن‌م (دوازده) – گاهی نقاش گاهی شاعرتر می‌شوم

گاهی دل‌م می‌خواهد از زن‌م نقاشی بکشم. مچ دست‌م را درست جلوِ صورت‌ش دراز کنم و دکمه‌ی پاوز خیالی را فشار دهم. دل‌م می‌خواهد او در آن لحظه در همان حالتی که هست متوقف شود. برای چند دقیقه یا شاید حتا یک ساعت متوقف شود. دل‌م می‌خواهد همان لحظه که سوراخ بینی‌ش موقع نفس کشیدن…

من و زن‌م (یازده) – یک مقدار چیزهای ظاهری ناچیز

آدم‌ها همیشه افرادی را دور و بر خودشان جمع می‌کنند که نسبت به آن‌ها کشش داشته باشند. یک جور جاذبه یا یک نیروی نادیدنی عجیب انسان‌ها را به سمت هم می‌کشاند. رابطه‌ی من و زن‌م هم همین‌طور است. حداقل حالا می‌دانم که از لحاظ ظاهری چه‌چیزی یا چه خصوصیتی در او توجه من را جلب…

من و زن‌م (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

زن‌م در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. زن‌م البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این…

من و زن‌م (نه) – سیگار، کمی ترانه و یک خلوتِ دوباره

درست نمی‌دانم چرا؟ اما سیگار کشیدن را دوست دارم. زن‌م اما این‌کار را دوست ندارد. گاهی میان عشق‌بازی‌هایمان سیگار می‌کشد. تماشای سیگار کشیدن یک زنِ زیبا دیوانه کننده است. طوری‌که میخ‌کوب می‌شوم. زبان‌م بند می‌آید. چشم‌هایم بی‌حرکت میان دود و فیلتر رژ لب گرفته‌ی سیگار معلق می‌ماند؛ اما در کل زن‌م از سیگار خوش‌ش نمی‌آید.…

منو اصلی