خانه » داستان من و او » برگه 2
دلم میخواهد آقای زنم باشم. دلم میخواهد زنم بعضی وقتها من را آقا صدا بزند. مثلا بگوید آقای فلانی اجازه میدین براتون چایی بیارم. و من اجازه بدهم. به او اجازه بدهم که به من خدمت بکند. مثل پادشاه تمام قلمرو او روی تخت پادشاهیام لم بدهم و او مانند درباری دربار من، اطرافم به خدمتگزاری مشغول باشد.
زنم میگوید: «خیلی خودتو دست بالا نگرفتی الان به نظرت؟»
– «خب تو مگه خودت بهم نگفتی آقا؟»
– «من؟ من کی گفتم؟ چرا حرف در میاری؟»
– «اونروز داشتی با دوستت حرف میزدیگفتی بذار آقامون بیاد ببینم چی میگه، بعد بهت میگم… تکلیف مارو مشخص کن. آقات هستیم یا نیستیم؟»
– «اونو الکی گفتم. میخواستم چشم دوستمو دربیارم. شوهر نکرده که هیچ، خواستگارم نداره. میخواستم بدونه من ازدواج کردم و خیلی آقامو دوست دارم. دختره ایکبیری»
– «اینا. بیا. دیدی؟ گفتی! همین الان هم گفتی من آقاتم.»
– «اِه؟ من کی گفتم؟ خیالاتی شدیا.»
– «خب. مثلا که چی؟ بفرما! آقای من! سرور من! پادشاه من! شوهر گرامی. که چی؟ خوشت میاد؟ کیف میکنی مثلا؟»
لبخند کودکانهیی روی لبهایم جاخوش میکند. از همان لبخندها که آدم دلش میخواهد چیزی غیرواقعی را باور کند و به خودش نسبت بدهد. از آن لبخندهای احمقانه و خودخواهانه. از آن لبخندهای بچهگانه.
دلم میخواهد خیال کنم زنم من را به خاطر خودم و خودش میخواهد. دلش میخواهد با من پز بدهد، چشم این و آن را دربیاورد و با حسادتهای زنانهاش و با من سرگرم باشد. اصلا دلم نمیخواهد کسی را دیوانهوار دوست داشته باشم، برای او مثل فرشته عشقِ پاکی باشم و او به جای اینکه «من» را دوست داشته باشد، «دوستداشتنهای من» را دوست داشته باشد. نمیخواهم اینطور باشد که تا وقت و زمانی که اورا دوست داشته باشم، او هم آماده به خدمت نقش معشوقِ عشقِ رویایی من را بازی کند و هر وقت که از عاشقی دست کشیدم، از آنجاییکه دیگر ظاهرا نقشی در این رویای عاشقانه ندارد خودش را کنار بکشد و برود. بگوید چون من را دوست نداشتی من هم رفتم. این ناعاشقانهترین چیز دنیاست. آدمها دلشان میخواهند دوست داشتنی باشند، دلشان میخواهد دیگران آنها را دوست بدارند. حتا اگر مرد گردنکلفتِ درشتهیکل نخراشیدهیی باشد، بازهم دلش میخواهد زنِ لطیف زیبایی مردانهگیهای اورا عاشقانه دوست بدارد. نه اینکه فقط آینهوار هرچه مرد به زن میدهد، زن پاسخگوی آن باشد. مردها هم دلشان میخواهد دوستداشتنی باشند. فقط دائم از طرف مقابلشان اعتراف نمیگیرند. دلشان میخواهد زنشان عاشق چشم و ابروی آنها باشند. عاشق اندام زمخت و بدترکیبشان، عاشق ساق پاهای لاغر و پشمالویشان باشند.
دلم میخواهد زنم من را دوست داشته باشد. عاشق شکم برآمدهام باشد و همانطور که به پارچهی مخمل سلطنتیایی دست میکشد، دستهایش را روی تهریش تُنُک زبرم بکشد.
زنم من را میفهمد. همهجوره میفهمد. گاهی بیخود و بیجهت او را آزمایش میکنم. میگویم
«الان وقت ندارم حرف بزنیم. بعدا از خجالتت در میام.»
دلم میخواهد دست زنم را بگیرم، بیاورمش توی کوچهها و خیابانها و با او قدم بزنم. دلم میخواهد همه چیز خودم را به او نشان بدهم. اینکه کجا به مدرسه رفتهام، از دست کدام مدیر و ناظم و کدام معلممان نه به خاطر کودکیام که به خاطر خودم بودن رنج کشیدهام. دلم میخواهد به او نشان بدهم که عادت دارم از کدام خیابانها بگذرم و از دست کدام خیابان دلِ خوشی ندارم. دلم میخواد زنم را با اینها و بیشتر از اینها دوست داشته باشم.
میخواهم با او به همه جا بروم. زندگی و آدمهایشان را ول کنیم. برای یکی دو هفته برویم مثل انسانهای اولیه توی جنگل زندهگی کنیم. دامنش آنجا میان بوتهها و درختها و شاخهها توی های و هوی باد تکان بخورد و لابهلای همان برگها به او بگویم دوستش دارم. جداً دلم میخواهد چنین زندهگی را تجربه کنم. بدون کبریت، بدون چاقو و بدون ابزارهای اولیه. دلم میخواهد تنهای تنهای با طبیعت لخت و مرموز سر و کله بزنم. برای زمستانهایمان غار کوچک و جمع و جوری پیدا کنیم و برای تابستانهایمان از شاخ و برگ درختان آلونک و خانه بسازیم. بعد بنشینیم گوشهیی و بدون اینکه چیزی یا کس دیگری بهانهیی برای حواسپرتیمان باشد مدتها حرف بزنیم.
آدم باید با زنش حرف بزند. حرف هم نزد مسالهای نیست. گاهی فقط باید گوش بدهد که او چه میگوید. گاهی باید بشنود که او چه میگوید و بجای سر تکاندادنهای بیخود و مسخره به دلایل پشت پرده حرفهای او پی ببرد. آدم باید زنش را بفهمد. بفهمد که چرا دهن وا میکند و چرا حرف میزند و چه نیازی به گفتن حرفهایش دارد. برای بعضی زنها حرف زدن نه به خاطر انتقال اطلاعات و دادهها و خبرها و حرفها که بیشتر به خاطر سنجیدن درجه علاقهمندی مخاطب و طرفِصحبتشان است. اغلب خودِ حرفها و کلمات و موضوعات اهمیت ندارند. میخواهد درباره «بحران انرژی جوامع مدرن در واپسزدگیهای احساسات اجتماعی» باشد یا «راه و روش جا افتادن قرمهسبزی!» باید حرف بزنند، در چشمهای شنونده خیره شوند و بفهمند که خودشان (نه حرفهایشان) چنان اهمیتی دارد که دنیا و تمامی کهکشانهایش حاضر است برای درک آنها و حرفهایشان سکوت کند.
زنها عقیده دارند که مردها، بچههایی عضلانیِ با ریش و سبیل هستند. زنها فکر میکنند ذات مردها بچهگانه است. مردها اما چنین فکری نمیکنند. حتا رندترینهایشان هم دربارهی خودشان چنین نظری ندارند. بعضی اما عقیده دارند که باید با زنها مثل بچهها رفتار کرد. دختر بچهیی لباس رنگارنگ نویی پوشیده است. دستهایش را با النگوی پلاستیکی جدیدی پوشانده است. پاهایش را توی کفشهای ورنی قرمزی فرو کرده و عروسک مسخرهیی را بغل کرده است. باید جلو او خم شد، روی پاهای خود نشست و با حرص و ولع به لباس رنگارنگ آن خیره شد:
به به به! چه خانوم خوشگلی. چه لباس قشنگی پوشیدی. چهقدر کفشات قشنگه. به به به. آدم کیف میکنه نگات کنه.
زنم میگوید:
نگاه کن. بلده بچهرو چهجوری ناز بده. بعد بلد نیست با من چه طوری حرف بزنه.
گاهی اوقات فکر میکنم به زنم احتیاج دارم. به حرفها و حرکاتش؛ به دستها و دستوراتش؛ باید نظر او را درباره بعضی چیزها بدانم. بدانم که چرا فکر میکند صورتی رنگ مناسبی برای دختربچههاست. و یا گلبهی واقعا چه رنگیست؟ چرا پیراهن سفیدم با شلوار سورمهایام و کت راه راه سیاهم جور در میآید و با اینکه خودم هیچوقت از این ترکیب استفاده نکردهام اما از نظر او چرا این بهترین چیزیست که میتوانم بپوشم.
باید عقاید او را درباره فلان فیلم و فلان ترانه بدانم. نمیتوانم تصور کنم که تفکرات لطیف او دربارهی باران ریز ریز و یکریز لاهیجان چه شکلی است و چرا فکر میکند یکشنبهها خیابانهای این شهر بیش از اندازه خلوت و سوت و کور میشود.
گاهی اوقات به همین چیزها نیاز دارم. به همین چیزهای به ظاهر بیاهمیت. فکر میکنم به اندازهی تمام مردان ریز و درشت دنیا میتوانم ببینم و نظرات آنها را دربارهی هرچیزی پیشبینی کنم. اما برای بعضی چیزهای دیگر، برای اینکه بتوانم با چشمهای زنانه به دنیا نگاه کنم وامیمانم. برای اینکه بتوانم نظرات خودمانی و مضحک زنم را دربارهی چیزها بدانم وامیمانم.
– «مضحک چیه آخه؟ باز تو شروع کردی به زنها توهین کنی؟»
– «توهین نمیخواستم بکنم. منظورم فقط اینه که بگم خب به هرحال نظرات تو یه جوریه»
– «نظرات خودت یه جوریه! چه حرفیه آخه؟ بیشتر روی منظورت فکر کن ازین به بعد»
– «مردها اکثرشون فکر میکنند زنها درست و منطقی درباره چیزها نظرشونو نمیگن. فکر میکنند نظرات زنها اکثرا آبکی و آبدوغ خیاریه»
– «داری همینجور میگیا…!؟ میزنم لهت میکنما»
– «من که نمیگم اونا میگن؛ اما نظر من این نیست. اصلا به نظرم واقعا لازمه که گاهی آبکی به قضیهها نگاه کرد.»
– «نظرات من هیچم آبکی نیست. شما مردها خیلی ادعاتون oمیشه»
– «اینم هست البته. ولی باید قبول کنی سر یه چیزایی خیلی بیمنطق بر میخورد میکنین»
گاهی که نه، اغلب نمیشود خیلی چیزها را به قضا و قدر و سرنوشت واگذار کرد. نمیشود گلبرگهای گلی را یکی یکی کند و شمرد و تصمیم گرفت که کسی از ما سراغ میگیرد و یا ما باید از کسی سراغ بگیریم یا نه. نمیشود با نگاه کردن به تهِ یک فنجان قهوه فهمید که کسی که دوست داریم بیاید، تصمیم به آمدن دارد یا نه. گاهی که نه، اغلب باید رفت روبروی همان آدم، توی چشمهایش زل زد و از او پرسید: «میخواهی چهکار کنی؟» و اگر احتمالا نمیدانست که چه میخواهد و چه میتواند خودمان جوابی را به او پیشنهاد کنیم.
من خوشحالام. شادترین آدم دنیا احتمالا کسی شبیه من است. من از اینکه با زنم هستم خوشحالم. اهمیتی ندارد که تا به حال او را ندیدهام. یا اینکه اسمش را میدانم یا نه. او برای من از هرچیز ناواقعی این دنیا واقعیتر است. میخواهم بیشتر درباره زنم حرف بزنم. اما برای معرفی او، برای اینکه او را به خودم بشناسانم باید خود واقعیام را بیشتر بشناسم.
یک جفت کفش جلوِ پادری است. پادری جلوِ در و زنم جلوِ آینه ایستاده است. خودش را توی آینه وارسی میکند. صورتش را عقب و جلو میبرد. لبهایش را با فشار میمکد و آرام آزادشان میکند. چندبار پشت سر هم پلک میزند. چشمهایش را به نوبت و یکی یکی باز و بسته میکند و با آن نیمه باز چشمهایش، برای آن چشم دیگرش خط و نشان میکشد. چانهاش را بالا میگیرد. دهانش را باز و بسته میکند و با گوشهی انگشت کوچک دست راستش روی هالهی نامرئی اطراف لبهایش خط میکشد. انگار یک نقاش بزرگ، داوینچی، میکلآنژ یا دیگری روبروی بهترین اثرش ایستاده است و بعد از اینکه کارش با قلمموها و رنگهایش تمام شده با تبحر و با نُک انگشت نقاشی بزرگ خودش را تکمیل میکند. انگار دیگر نیازی به قلممو و وسایل تخصصی نیست.
زنم یک بار آب دهانش را قورت میدهد و زیر چشمی از توی آینه من را نگاه میکند:
– «دیر شد. بسه بیا بریم»
اینرا من گفته بودم. زنم جواب نمیدهد. بهجایش اخمهایش را توی هم میکند و جدیتر به خطوط درهم ابروهایش توی آینه خیره میشود:
– «ببین چهقدر زشت شدم؟ از بس عجله داری.»
زیبایی زنِ من ذاتی است. مثل زیبایی یک تخته سنگ کج و کوله زیر باران. مثل یک گل زیر نور آفتاب، مهتاب، زیر تگرگ یا لابهلای برف و بوران. زیبایی او به قرمزی گونههایش و یا خطوط ضخیم مژههایش و سیاهی هالهی دیدنی چشمهایش نیست. وقتی حرف میزند، وقتی که لبهایش را بعد از ادای فلان کلمه جمع میکند و بعد از فلان کلمه باز نگاه میدارد زیبا میشود. وقتی حواسش جمع نیست، یا تمام حواسش گرم چیز به ظاهر با اهمیتی است حالات چهرهاش جذاب میشود. «زیبایی» این کلمهی عجیب و غریب در زنم معنا پیدا میکند. انگار قبل از زنم این کلمه مثل خیلی کلمات دیگر بیمعنی، پرت و نابخشودنی بوده است.
همیشه آرایش کردن زنها را دوست داشتم. تماشای این کار، تماشای تقلا و دست و پا زدن برای زیباتر جلوهتر کردن و همیشه ناراضی از نتیجه کار بودن لذت فوقالعادهیی دارد.
زنم البته خودش خوب میداند که زیباست. وقتی که تنهاست، وقتی که آینه تنها تصویر او را بازتاب میدهد و تنهاترین تصویر قابل بازتابش اوست، مُهرِ «زیباست!» زنم پای زیبایی او جا خوش میکند. اما وقتی که تنها نیست، وقتی که من حواسم کاملا گرم اوست و او خودش از این قضیه مطمئن است؛ به زیبایی خودش مشکوک میشود. نه اینکه مشکوک باشد، فقط دلش میخواهد با حرفهایم زیبایی او را تحسین کنم. من با دهان نیمهباز و چشمهای گشاد حالات ریز و درشت زنم را زیر نظر میگیرم. زنم میگوید:
– «خیلی خُب. اومدم. اینقدر واسهم اخم نکن»
– «من که اخم نکردم. فقط دارم نگات میکنم»
– «آخه نگاه کردن داره؟ چیچی رو نگاه میکنی؟ که مثلا چهجوری رژ میزنم؟»
– «یه جورایی آره. خوشگل میشی وقتی آرایش میکنی. یعنی خوشگلتر میشی. چون قبلش هم خیلی خوشگل به نظر میاومدی.»
– «آره! خیلی. یکی من خوشگلم، یکی خاله قوروباغه»
این یعنی زنم هنوز قانع نشده است. این یعنی هنوز به اندازه کافی زیبایییش را به رخش نکشیدهام.
اغلب معشوق بودن لیاقت میخواهد؛ اما «لیاقت» این کلمهی پنج حرفی نمیتواند منظورم را کامل برساند. در واقع منظورم اینست که بگویم ظرفیت میخواهد. شاید هم به توانایی احتیاج داشته باشد. شاید هم به تجربه؛ اما مطمئنا به چیزی نیاز دارد. دوست دارم این را بدانم. از زنم میپرسم:
– «به نظرت تو چی داشتی که من عاشقت شدم؟»
– «منم میخوام همینو بدونم. همیشه ازت میپرسم ولی تو جواب درست و حسابی نمیدی»
– «نه منظورم این نیست که بگم تو خوشگلی، یا هیکلت استثنائیترین چیزیه که دیدم یا اخلاقت خوبه یا مثلا تُن صدات عاشقانه است و اینجور چیزها. میخوام بدونم چرا من تونستم عاشق تو باشم و مهمتر از همه با تو بمونم؟»
زنم انگشت اشارهاش را توی موهایش فرو میبرد و چند بار دور انگشتش میپیچد. دهانش را باز و بسته میکند. آب دهانش را پایین میدهد و مِن و مِن کنان حرف خاصی برای گفتن ندارد.
میگویم:
– «میدونی؟ یه جایی توی زندهگی به این نتیجه رسیدم که نمیتونم آدم جدیدی برای خودم پیدا کنم. مدتی تنها بودم و هیچ خبری از تو نبود. دلم میخواست تو یا یه کسی مثل تو توی زندهگیم میاومد.»
زنم با اینکه سعی میکند خودش را بیتفاوت نشان بدهد اما از روی حسادت گوشه لبش را میجود:
– «مطمئن نیستم که بخوام اینجور چیزا رو بشنوم. فکر کنم ناراحتم میکنه»
– «خب شاید درستش هم همین باشه که طرفین از گذشته همدیگه سوال نکنن تا وقتی که خود طرف بخواد به گذشتهش نگاه کنه و به چیزی اعتراف کنه. الان من تو شرایطی هستم که میخوام اعتراف کنم.»
– «پس اول خوب فکراتو بکن بعد. اگه ناراحت شدم و باهات قهر کردم نیای بگی چراها؟»
– «قهر نمیکنی. تو باید به حرفام گوش کنی. چون توی دنیا این فقط تو بودی که تونستی جنبه با من بودنو داشته باشی. الانم میخوام سخنرانی کنم. فقط اولش بگم هدفم اینه که آخرش بهت بگم تو بهترین بودی؛ و هستی. فقط همین.»
زنم جواب نمیدهد. خودش را سرگرم نشان میدهد. ولی از درون نیرویی مثل آهنربا آمادهی جذب حرفها و واژههاست.
– «داشتم اینو میگفتم که از یه جایی به بعد فهمیدم دیگه نمیتونم ادامه بدم. نمیتونم با آدم جدیدی اخت بگیرم و این منو خیلی اذیت میکرد. گاهی به این فکر میکردم که برگردم به گذشته و آدمای زندهگی قبلی خودم رو یکی یکی بنشونم جلو خودم و سبک و سنگینشون کنم. یکیشون رو انتخاب کنم و دوباره برم روزای خوب قبلی رو بسازم؛ اما میدونی؟ هیچکدوم از اون آدما دیگه هیچ جذابیتی برام نداشتند. نه قیافهشون، نه حرکات و رفتارشون و نه حتا جاذبهیی که بتونه منو به اونا وصل کنه. انگار اصلا اون آدمایی نبودند که من میشناختم. ترجیح میدادم دیگه هیچکدومشونو نبینم. ایکاش میشد یه روز از خواب بیدار میشدم و میدیدم دونه دونه اون آدما دیگه یا وجود ندارند یا اصلا نمیتونن خودشونو بهم نشون بدن. هنوزم نمیدونم چرا. ولی اغلب همین حس من توی اون به اصطلاح معشوقهها هم وجود داشت. با این تفاوت که اونا فکر میکردند هنوز میشه روی من حساب کرد. من حاضر بودم هرکاری که لازمه انجام بدم تا دیگه هیچ ردی ازشون توی زندهگیم نبینم. ولی اونا طوری که انگار بدون مقدمه و بدون برنامهریزی قبلی به نظر بیاد سرشونو از توی سوراخ سمبههای زندهگیم بیرون میآوردن. چرا یه خداحافظی نمیتونه رابطهی آدمارو از هم قیچی کنه؟ نمیخوام به جریان کتاب شازدهکوچولو و داستان اهلی کردن اشاره کنم. چون اگرم اهلی کردنی در کار بود، به جاش یه موقعی اون حس جاشو با وحشیکردن عوض میکرد. منِ اهلی شدهی دستِ یه معشوق، بعد از فهمیدن واقعیت کثیف درونشون وحشی میشدم. میتونستم هر لحظه بپرم و اونا رو نابود کنم.»
– «خب میخواستی از اول نری سمتشون. تقصیر خودت بود. میخواستی چشماتو باز کنی.»
هر چهقدر هم که غیر منطقی باشد اما واقعیت دارد. من زنم را با چشمهای باز میبوسم. زنم اما از این موضوع لذت نمیبرد. او دوست دارد من او را ببوسم. او از اینکه بوسیدنی باشد لذت میبرد. او دوست دارد که دوستداشتنی باشد. مدام از او تعریف کنم. دیوانهوار او را دوست بدارم. برای هر بار دیدن او دست و پا بزنم؛ و مهمتر از همه اینکه وقتی او را میبوسم چشمهایم را ببندم.
زنم میگوید:
– «تو وقتی منو برای اولین بار بوسیدی چشماتو نبستی. چرا؟»
من جوابی ندارم. نه برای اینکه بخواهم سر به سرش بگذارم. فقط جواب خاصی ندارم. نمیدانم چه بگویم. هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم که یک چیز فرعی مثل باز نگه داشتن یا بستن چشمها آنهم موقعی که عملا لبها در بوسیدن نقشی کلیدی بازی میکنند چه اهمیتی میتواند داشته باشد. به نظر من باز بودن یا بستن چشمها اهمیتی ندارد. زنم اما اینطور فکر نمیکند. او میگوید:
– «تو اگه واقعا عاشق من بودی موقع بوسیدن چشمهاتو میبستی. عاشق وقتی عشقشو میبوسه به هیچجا نگاه نمیکنه.»
من میگویم:
– «چه ربطی داره؟ من شاید دوست داشته باشم موهاتو تو اون لحظه نگاه کنم یا زل بزنم تو چشمات. ربطی به هم ندارنا.»
بوسیدن از نظر زنم یک حرکت کاملا عاشقانه است. یک عاشق از نظر او با هنرنمایییش در بوسیدن، عشق واقعی خودش را به معشوق ثابت میکند؛ اما مردها اینطور نیستند. تقریبا مطمئنام هیچ مردی حتا به این موضوع فکر نکرده است. از نظر مردها بوسه و بوسیدن صرفا یک حرکت مربوط به رابطه جنسی است. اگر مردی به بوسیدن اکتفا میکند و بعد از بوسیدن مثل یک جنتلمن برای معشوقاش آرزوی خوشبختی میکند و تا قرار بعدی او را تنها میگذارد، صرفا به این خاطر است که نمیتوانسته رابطه جنسی خودش را بیشتر به جلو ببرد. در واقع به خاطر محدودیتهای موجود در برابر خواسته خودش مقاومت کرده، یا به به طور موقت به بوسیدن اکتفا کرده است. حتا احتمال دارد مثل ضربالمثل یک مو از خرس کندن این بوسهی به ظاهر عاشقانه را به عنوان غنیمت با خودش به خلوت یادآوری خاطرات ببرد.
باید دوباره زنم را توصیف کنم. خصوصیات او را بنویسم. چهره و صدایش را به خاطر بیاورم و او را در خاطراتم ثبت کنم.
زنم چند پیراهن یا پلیور آستین بلند دارد. اغلب آستینهایش آنقدر بلند هستند که تا حوالی کف دستش را میپوشانند. من از تماشای دستهای او در این آستین خوشم میآید. به نظرم حالت زنانهگییش را لطیفتر و خواستنیتر میکند. زنم میگوید:
– «همینجوری بلند شدن. قصد خاصی ندارم بخدا.»
من میگویم:
– «میدونم. همین بیقصد بودنت نشون میده که خودت ذاتا دوست داری اینجوری باشن و من از همین نکته خوشم میاد.»
– «وا… یعنی چی؟ مگه لباس پوشیدن قصد میخواد؟»
خب. همین «وا…» گفتنهای زنم یکی از نکات دلچسب و خواستنی اوست. مطمئنام که همه زنها از این واژه استفاده نمیکنند. نه اینکه آنها تعجب نکنند. نه. فقط متعجب شدن آنها کمی شبیه به حالات طبیعی مردان است. فکر میکنم ادای عبارتِ صوتِ تعجبی مثل «وا» مختص زنانیست که ذات زنانهی پُر رنگتری دارند.
وقتی زنم متجب میشود. یا دست کم تظاهر میکند که متعجب شده است یک جور خوشی، یک کیف مخصوص توی تنم موج میاندازد. احساس میکنم با یک موجود لطیف، معصوم، آرام و بیآزار طرف هستم. احساس میکنم همان لحظه باید دستم را روی سرش بکشم… به حالت نوازش به سرش دست بکشم. او را نوازش کنم. از او دلجویی کنم و با حوصله مسالهیی را برای او توضیح دهم.
زنم همینشکلی است. با همین نکات ریز و درشتِ بخصوص. اغلب رفتارهای او برای من مثل تعبیر احساسات و طرز فکر اوست. مثل کتاب تعبیر خواب، یا فال قهوه و تاروت میتوانم حرکات او را توی لیستی قرار بدهم و جلو هر کدام معنا و مفهوم خاصی را بنویسم. میتوانم تمام افکارش را بخوانم و با آنها زنم را قضاوت کنم؛ اما گاهی ترجیح میدهم از او اعتراف بگیرم؛ مثلا از او میپرسم:
– «تو نظرت درباره من چیه؟ دوستم داری یا نه؟»
زنم میگوید:
– «نه! زنها که از مردها خوششون نمیاد. این مردها هستند که باید زنهارو دوست داشته باشن.»
– «یعنی هیچ زنی نیست که مردی رو دوست داشته باشه؟ پس زنا واسه چی ازدواج میکنن؟»
– «زنا به آقایون لطف میکنند. همین که باهاش حرف میزنند و از خونه پدر خودشون و خانوادهشون دور میشن و حاضر میشن با یه مرد یه لا قبا زیر یه سقف زندهگی کنن خودش بزرگترین لطف در حق اوناست.»
– «من جدی پرسیدم. مسخرهبازی رو بذار کنار. من به بقیه زنها کاری ندارم. تو نظرت چیه درباره من؟»