بایگانی: ‘داستان من و او’

من و او (هشت) – یک بی‌خوابی همیشه‌گی

پنجشنبه, 13 شهریور, 1393

توی تخت‌خواب خوابیده‌ایم. البته فقط او خوابیده است. من با خودم کلنجار می‌روم اما خوابم نمی‌برد. گاهی از پشت بغلش می‌کنم؛ گاهی بهش پشت می‌کنم؛ سرم را توی موهایش فرو می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم؛ اما هیچ‌کدام نتیجه نمی‌دهد. وقتی که خوابم نمی‌برد، نمی‌برد. هیچ‌کاریش هم نمی‌شود کرد. احساس سنگینی غریبی می‌کنم. حالم خوش نیست. دستِ کم خودم به این باور رسیده‌ام که هر وقت این‌طور می‌شوم، آنشب را می‌بایست بی‌خوابی بکشم و البته چند خطی که سرش به تنش بیارزد از من بیرون بزند. آنشب هم همین‌طور بودم؛ اما خبری نبود. فقط خوابم نمی‌برد. تا این‌که بالاخره جمله پرت و پلایی به نظرم رسید. خواستم خودم را به خاطر آن نقد کنم و توی ذهنم همین کار را کردم. جمله‌ها همین‌طور پشت هم می‌آمدند. بعد چند جمله موزون به نظرم رسید. دُمِ اولی‌ را گرفتم و خوب براندازش کردم. بد نبود. کمی پس و پیشش کردم؛ به‌تر شد. بعد تازه یادم افتاد که الان توی تخت کنار او دراز کشیده‌ام و باید بخوابم. با خودم گفتم بلند شوم و توی یک صفحه کاغذ آن جمله‌ها را بنویسم بلکه دست از سرم بردارند و فردا اول وقت سروقتشان برسم و شعر قابلی ازشان دربیاورم. بعد به خودم نهیب زدم که:

– «نه این‌که دفعات قبلی از این یک خطی‌ها چیز به درد بخوری در آمد؟!»

خب! راست می‌گفتم. فردا حال و هوایم عوض میشد. گفتم حداقل گوشی موبایلم را بردارم و آن را بنویسم. شاید بقیه‌ش هم آمد. باز دیدم حسش نیست. گوشی روی میز دو-سه‌ متر آن طرف‌تر بود. گفتم به درک! دوباره او را بغل زدم و قهر کردم. کمی بعد دیدم نه! فایده‌یی ندارد. همین‌طور قطار کلمات است که توی سرم رژه می‌روند. نشستم:

– «خودتون خواستین»

آرام از روی تخت پایین آمدم. او چرخید:

– «داری کجا می‌ری؟»

– «هیچ‌جا. بگیر بخواب. می‌خوام یه چیزی بنویسم»

– «اوهوم»

و زیر چشمی من را پایید.

سررسید را پیدا کردم. خوش‌بختانه خودکار لای برگ‌هایش بود. یک صفحه‌ی سفید پیدا کردم و… خب! جمله یادم نبود. کمی فکر کردم. چند کلمه‌ش یادم آمد. کمی ور رفتم کامل شد. نوشتم و نوشتم؛ اما همان چیزی نبود که در خواب و بیداری آمده بود. این‌ها را گفتم که بگویم او این‌ها را می‌فهمد. من با این که اکثرا چرند می‌نویسم اما نتوانستم عادت نوشتن را ترک کنم و معمولا وقت و بی‌وقت اگر چیزی به نظرم برسد می‌نویسم. حتا توی گوشی موبایل؛ روی بلیط سینما؛ روی همه‌چیز و هیچ‌وقت هم کاغذ و قلم همراهم نیست؛ اما به ندرت برای ثبت نوشته‌ها دچار مشکل می‌شوم.

من گاهی روی مبل می‌نشینم و ترانه‌یی از پخش کننده صدا به گوشم می‌رسم. تلویزیون خاموش است. او کتاب به دست کنار من نشسته است.

– «خب یه کم بلندتر بخون منم گوش کنم»

من کتابی را که به دست داشتم کنار می‌گذارم و گوش می‌کنم. صدای او زنگ‌دار، ملایم و سرشار از احساس است. توی صدای او می‌شود دریایی از آرامش را با بادی از واژه‌ها مواج کرد. شعر خوانی او کامل و بی‌نقص است.

– «حالا نوبت توئه»

این بار من دکلمه‌کنان چند صفحه‌یی می‌خوانم و او گوش می‌کند. من سیگاری آتش می‌زنم و او لابه‌لای دود سیگار پیدا و ناپیدا می‌شود.

– «دود سیگارت خفه‌م کرد»

باقی سیگار را در بالکن و در همسایه‌گی هوای آزاد می‌کشم. هیچ‌کدام قصد آزار دیگری را نداریم.

بدون نظر »

من و او (نه) – سیگار، کمی ترانه و یک خلوتِ دوباره

جمعه, 14 شهریور, 1393

درست نمی‌دانم چرا؟ اما سیگار کشیدن را دوست دارم. او اما این‌کار را دوست ندارد. فقط گاهی میان عشق‌بازی‌هایمان سیگار می‌کشد. تماشای سیگار کشیدن یک زنِ زیبا دیوانه کننده است. طوری‌که میخ‌کوب می‌شوم. زبانم بند می‌آید. چشم‌هایم بی‌حرکت میان دود و فیلتر رژ لب گرفته‌ی سیگار معلق می‌ماند؛ اما در کل او از سیگار خوشش نمی‌آید.

– «چرا سیگار می‌کشی؟»

– «خب چون دوست دارم.»

– «نخیر! چون معلومه منو دوست نداری.»

او می‌داند که سیگار عمر عاشقش را کوتاه می‌کند؛ اما بیش‌تر دوست دارد بشنود که من او را به هر بهانه‌یی و بالاتر از هرچیزی دوست دارم.

– «من دوست‌ت دارم دیوونه. عاشق‌تم. ولی سیگارو هم دوست دارم. آرومم می‌کنه.»

– «نخیر تو سیگارو بیش‌تر از من دوست داری و گرنه به خاطر من اونو کنار می‌ذاشتی.»

با دوست داشتن و عشق نمی‌شود رقابت کرد. گاهی دوست داشتن انسان نسبت به چیزها تغییر نمی‌کند. به یک مقدار و به یک اندازه، بدون کم و زیاد می‌شود چیزی را سال‌ها دوست داشت. عشق من و او همین‌طور است. من او را از روزی که دیده‌ام دوست داشته‌ام. مدام بی‌قرار و ناآرام چشم‌هایش بودم؛ اما حالا بیمار او هستم. او لطافت بی‌اندازه‌ی انسان بودن است. ظریف در برابر بی‌توجهی‌ها و نامهربانی‌ها و مقاوم در برابر تمام اجتماع.

او زنده‌گی اجتماعی مناسبی دارد. او در رانند‌گی نمونه است. گاهی ترجیح می‌دهم او راننده باشد و من در کنار پنجره به بیرون نگاه کنم. تماشای پیاده‌روها و ویترین مغازه‌ها از داخل ماشین شاعرانه‌ترین چیز دنیاست.

من و او در گوش کردن به ترانه‌ها روش خاصی داریم. من ترانه‌های دل‌پسند خود را انتخاب کرده‌ام. او هم درست همین‌کار را کرده است. آن‌وقت تمام ترانه‌ها را در فلش مموری ریختیم و موقع پخش ترانه‌ها به صورت اتفاقی یکی را انتخاب می‌کنیم.

– «این نه… اینم نه… اینم نه… اینم خوب نیست… اَه اَه این که اصلا هیچی… آهان این خوبه.»

و او ترانه‌ی دوست‌داشتنیش را پیدا می‌کند.

من گاهی به جای انتخاب ترانه‌ی مورد پسند خودم، ترانه‌ام را به او می‌بخشم. یا بدون این‌که متوجه شود ترانه‌ی مورد علاقه‌ی او را انتخاب می‌کنم؛ اما بیش‌تر اوقات ترجیح می‌دهم ترانه‌ی خودم را گوش کنم. هر چند که او آن‌را دوست نداشته باشد.

– «الان نوبت منه. حرف نباشه و گرنه می‌زنم کبودت می‌کنم.»

– «چشم آقا. هرچی شما بفرمایین.»

بعد ساکت و آرام فرمان ماشین را توی مشتش گره می‌کند و به روبرویش خیره می‌شود.

گاهی دوست دارم با او مثل یک برده رفتار کنم. حتا به شوخی او را تهدید به کتک زدن کنم؛ اما همیشه قبل از عملی کردن این‌کار از او اقرار نامه و رضایت نامه می‌گیرم. دوربین را روشن می‌کنم و او با خنده و مسخره‌بازی اقرار می‌کند که دوست دارد از دست من کتک بخورد. من این فیلم را به عنوان سند نگه خواهم داشت. گرچه می‌دانم هرگز او به خاطر زیاده‌روی من در شوخی‌های جنسیمان ناراحت نمی‌شود.

گاهی هم احساس می‌کنم می‌توانم از او به عنوان یک بانوی بزرگ و مقتدر حساب ببرم. دوست دارم گاهی از او بترسم و یا دست‌کم طوری وانمود کنم که از او ترسیده‌ام.

این‌ها بخشی از جالب‌ترین چیزهایی است که در ذهنم از او ساخته‌ام. من او را تقریبا شبیه به تمام این‌چیزها می‌خواهم. درست همان‌طوری که نوشته‌ام و تصور کرده‌ام. من او را مثل یک شعر نسروده خوب می‌شناسم. او در من شوق شاعرانه‌گی‌ست. حماقت من در عشق به او خنده‌دار است؛ اما من او را دوست دارم. من او را دوست دارم. من او را، همین‌طور دوست دارم.

بدون نظر »

من و او (ده) – کار به خاطر یک مشت اسکناس

شنبه, 15 شهریور, 1393

او در خانه است. وظیفه‌ی خرید برای شام امشب، مثل تمام شب‌ها با من است. او برای درست کردن شام به چیزهایی احتیاج دارد. من اما برای شام 250 گرم غزل تازه و نوبر، یک کیلو رباعی خشک، یک بسته قصیده و چند کیلو داستان کوتاه خریده‌ام. او البته آش‌پز نمونه‌یی‌ست؛ اما نمی‌دانم با این مخلفات برای شام چه چیزی آماده خواهد کرد:

– «چیزایی که گفته بودمو نخریدی؟»

– «نه! یادم رفت.»

– «یادت رفت؟ خوبه منو یادت نمی‌ره!»

مسلما فراموش کردن جزئی از رفتار انسان‌هاست؛ اما من خرید کردن را از یاد نبرده‌ام. مشکل من نبود پول برای خرید آن چیزهاست.

– «کم مونده بگی این زنه کیه تو خونه‌ی من! من که نمی‌شناسمش.»

– «چرت و پرت نگو الاغ. آدم که عشقشو فراموش نمی‌کنه.»

– «الاغ خودتیا. هووی. درست حرف بزن.»

او در حال عصبانی شدن است. توی آشپزخانه بدون این‌که هدف مشخصی داشته باشد کمدها و کشوها را زیر و رو می‌کند.

– «می‌گم الاغی می‌گی نه. پول نداشتم بخرم… ناراحت شدی گفتم الاغ؟»

– «نه!»

مثلا قهر کرده است. سربالا جواب می‌دهد.

– «نه دیگه راستشو بگو. اگه ناراحت شدی بهم بگو.»

– «گفتم نه!»

– «عزیزک خوشگل من! دِ بگو دیگه. جونِ من اگه ناراحت شدی بگو.»

– «خب معلومه که ناراحت شدم بهم فحش دادی.»

– «اِه؟ عزیزم؟ ناراحت شدی؟ خب چرا؟ می‌خواستی نشی. اصلا فدای سر کچلم که ناراحت شدی.»

به شوخی از دستش نیشگون می‌گیرم و سریع فرار می‌کنم. او بالاخره تصمیمش را می‌گیرد. یک قاشق چوبی را انتخاب کرده و با آن به دنبال من می‌دود:

– «دیوونه‌یِ عوضیِ آشغالِ بیشعور. الهی چلاق بشی که منو اذیت می‌کنی.»

– «به جان خودم اگه با اون قاشق منو بزنی، همونو فرو می‌کنم تو حلق‌ت.»

گوشه‌ی اتاق بهم رسیدیم. زودتر از این‌که بتواند کاری کند هر دو دستش را محکم می‌چسبم و لب‌هایش را بی‌مقدمه می‌بوسم.

– «نرفتی دنبال کار؟»

– «نه!»

– «تا کی می‌خوای بیکار بمونی؟»

– «تا وقتی که بتونم واسه خودم یه کار و کاسبی راه بندازم. خودم بشم آقای خودم و نوکر خودم.»

از نظر او کار کردن جزء خصلت مردان است. مرد با کار کردن مردانه‌گی‌یش را ثابت می‌کند؛ اما از نظر من کار کردن یک فعل نادرستِ به اشتباه‌معنی‌شده است. بعضی از مردم فعلِ کار کردن را فقط در بیل زدن و عرق ریختن می‌بینند.

– «چرا نمی‌ری مثل مردای دیگه کار کنی؟ همون کاری که همه می‌کنن؟» – «همه» از نظر او خیلِ عظیم جماعت کارمندانی‌ست که با حقوق ناچیز کارمندی زنده‌گی می‌کنند. جلوِ فردی به نام رئیس خم و راست می‌شوند. برای گرفتن حقوق خودشان چاییِ این و آن را شیرین می‌کنند و همیشه در مقابلشان مافوقی وجود دارد که سرشان را پیش او خم نگه دارند.

اما از نظر من علاقه داشتن به کار از فعلِ کار مهم‌تر است. مهم‌تر از همه‌ی این‌ها آزادی و آرامش و اعصاب راحتی‌ست که در انجام کار باید وجود داشته باشد. بارها پیش او اعتراف کردم که از یافتن کاری که بتواند تمام خصوصیات مورد علاقه‌م را در خود داشته باشد وامانده‌ام. فعلِ کار و رابطه‌ی آن با درآمد و پول یکی از مزخرفترینِ چیزهاست. بی‌پولی شاید یکی از مشترک‌ترین مشکلات زوج‌های جوان باشد. بین ما البته این موضوع مشکل بزرگی نیست.

او ذوق و سلیقه‌ی قابل ستایشی در جان بخشیدن و با ارزش جلوه‌دادن چیزهای بی‌ارزش دارد. او می‌تواند با یه مشت کاموای رنگارنگ یک دستبند زیبا و یا با مقداری مفتول فلزی انگشتری فوق‌العاده‌یی بسازد. من از این‌جور کارها خوشم می‌آید. با این‌که سلیقه‌یی در درست کردنشان ندارم، اما در ایده‌دادن -حداقل پیش او – صاحب سبک‌ام.

من آشپزی، گلیم‌بافی، یا منجوق‌دوزی را هنر نمی‌دانم. هنر می‌بایست بی‌واسطه دارای پیام و بیان‌کننده روحیات شخص باشد. هرچه‌قدر هم که در تلویزیون جار بزنند این‌چیزها هنر نیست. صرفا انجام یک کار دستی بی‌عیب و نقص است. مثل درست کردن در و پنجره آلومینیومی. اگر زنی که منجوق می‌دوزد هنرمند است، پس حتما مردان در و پنجره‌ساز هم هنرمندند.

– «واقعا خیلی خوب اینارو درست می‌کنیا. انتخاب رنگ‌ت فوق‌العادست. خیلی دوست‌ت دارم.»

– «مرسی عزیزم. واقعا خوش‌حال نیستی که یه زن هنرمند مثل من داری؟»

– «دیگه پر رو نشو دیگه. اینا هنر نیست.»

– «دست‌ت درد نکنه.»

او دوست دارد بشوند که همه‌چیز او از نظر من فوق‌العاده است؛ اما من نمی‌توانم فوق‌العاده بودن او در آشپزی یا مهارتش در گوبلن‌دوزی را یک هنر بدانم. او اما به این‌حرف‌ها اهمیتی نمی‌دهد. او فقط می‌خواهد بشوند که پرستیدنی‌ترین چیز دنیاست. چیزی که در تمام کهکشان‌ها و در تمام سیاهی‌ها و حفره‌های آسمانی مثل او وجود ندارد. او قطعا همین‌طور است. او با دست‌های کوچک و انگشت‌های کوچک‌‌ترش میان رنگ‌ها و طرح‌ها جادو می‌کند. او مجموعه‌یی از ضد و نقیض‌هاست. چند بغل عادات درشت بد و چند عادت کوچک خوب؛ و من از میان همه‌ی این‌ها، او را به خاطر تصاحب تمام این خصلت‌ها دوست دارم.

بدون نظر »

من و او (یازده) – یک مقدار چیزهای ظاهری ناچیز

دوشنبه, 17 شهریور, 1393

آدم‌ها همیشه افرادی را دور و بر خودشان جمع می‌کنند که نسبت به آن‌ها کشش داشته باشند. یک جور جاذبه یا یک نیروی نادیدنی عجیب انسان‌ها را به سمت هم می‌کشاند. رابطه‌ی من و او هم همین‌طور است. حداقل حالا می‌دانم که از لحاظ ظاهری چه‌چیزی یا چه خصوصیتی در او توجه من را جلب کرده یا بدتر از آن من‌را مجذوب خود کرده است.

– «آخه تو از چی من خوش‌ت اومده؟»

این سوالی‌ست که او دوست دارد پاسخش را با بیش‌ترین توضیحات و توصیفات بشود. یا پرسیده تا بداند که معیارهای من برای پسند ظاهری او هنوز به همان شدت قبل باقی مانده‌اند یا نه.

من هرگز او را از نزدیک ندیده‌ام؛ اما مطمئنم که وقتی حرف‌هایش تمام می‌شود برای چند لحظه دهانش نیمه‌باز رها می‌شود. مثل کند شدن زمان. مثل دیدن صحنه‌ی آهسته‌ی گل فلان بازیکن فوتبال؛ دو یا سه دندان جلویی و بالاییش از میان دهان نیمه‌بازش خودنمایی می‌کند. چند وقت پیش فهمیدم. مثل یک حالت غریب که آدم دچار شوک می‌شود فهمیدم. همان موقع فهمیدم. انگار از یک خواب نسبتا خوش بیدار شده باشم. تمام عکس‌ها و تصاویر زنانی که  از روی سرگرمی از نوجوانی جمع کرده بودم همه در چندین و چند خصوصیت مشترک بودند و یکی از آن‌ها دهان نیمه‌باز و دو-سه دندان نمایان در دهانشان بود. همه مثل هم بودند. به یک حالت می‌خندیدند، موهایشان به یک فرم و یک شکل و چشم‌هایشان به یک شکل بود. اندامشان مثل هم و دست‌ها و پاهایشان شبیه هم بود.

– کجایی؟ نگفتی از چی من خوش‌ت اومده؟

– خب عرضم به حضور شما که… از همه‌چی‌ت. از خندیدن‌ت مثلا یا… از سوراخ دماغ‌ت یا…

با آرنج به تنم می‌کوبد و به شوخی می‌گوید:

– مسخره بازی دربیاری می‌کشمت‌ها… درست جواب بده ببینم.

– عزیزم از هیچی و همه‌چیت. من دوسِت دارم. همه چی‌تو دوست دارم؛ اما مثلا بعضی کارها هست که تو توی حالت طبیعی انجامشون می‌دی مثل نفس کشیدن… اگه من بهت بگم نفس کشیدن‌تو دوست دارم، هم یه کم مسخره‌ست هم دیگه تو اون‌جوری که من نفس کشیدن‌تو دوست داشتم نفس نمی‌کشی. برای همین مهم‌هاشو بهت نمی‌گم که از عمد یا غیر عمد برای بهتر کردنشون خرابشون نکنی.

– جونِ من بگو. خواهش می‌کنم. یه کوچولوشو بگو.

– گفتم که نمی‌شه. الان من بگم تو می‌ری به خاطر من اونو تمرین می‌کنی که بهتر انجام بدی، بعد کارت مصنوعی از آب در میاد به دل من نمی‌چسبه.

صدایش را نازک‌تر می‌کند. حالت بچه‌گانه به خودش می‌گیرد:

– خواهش می‌کنم… قول می‌دم خرابش نکنم. اینا… قول… قول… قول… اصلا به جون مامانم. بگو. بگو. بگو.

– خب یه دقیقه صبر کن.

– نه همین الان بگو. بگو دیگه. نگی باهات قهر می‌کنما.

– اِه. اون گنجیشکه‌‌رو نگاه اون‌جا…

کمی فرصت می‌خواهم تا دروغ باورپذیری را سرهم کنم و به خورد او بدهم یا چیزی را مثال بزنم که او نتواند به راحتی تغییری در آن ایجاد کند. برای او زیاد فرق نمی‌کند. مهم این‌ست که او بداند من چیزی از او را بی‌اندازه دوست دارم که در زنان دیگر کم‌یاب یا نایاب است.

به همان اندازه که آدم‌‌ها بیشمارند خصوصیات ظاهری و رفتارها و علایقشان هم بیشمار است؛ اما کم‌وبیش بعضی‌ها در بعضی خصوصیات مشترک‌ترند. جمعیت بعضی از این گروه‌ها بیش‌تر و جمعیت بعضی از این‌گروه‌ها کم‌تر است. طبیعی‌ست. قرار نیست همه مثل هم باشیم. من از چیزی خوشم می‌آید. من چیزی را می‌پسندم. من زن یا زنانی را با حالت‌هایی خاص دوست دارم. این چیز عجیبی نیست. حتا اگر در تمام کائنات این تنها من باشم که چیزی این‌چنینی را دوست داشته باشم.

بدون نظر »

من و او (دوازده) – گاهی نقاش گاهی شاعرتر میشوم

سه شنبه, 18 شهریور, 1393

گاهی دلم می‌خواهد از او نقاشی بکشم. مچ دستم را درست جلوِ صورتش دراز کنم و دکمه‌ی پاوز خیالی را فشار دهم. دلم می‌خواهد او در آن لحظه در همان حالتی که هست متوقف شود. برای چند دقیقه یا شاید حتا یک ساعت متوقف شود. دلم می‌خواهد همان لحظه که سوراخ بینیش موقع نفس کشیدن برآمده می‌شود متوقف‌ شود. یک جایی میان کج و راستی لب‌هایش وقتی می‌خواهد بفهماند که موضوع مورد بحث برایش تفاوتی ندارد. یا یک لحظه‌ی دیگر موقع بی‌خیالیش ‌با آن حالت غریب گردنش. گاهی عجیب دلم می‌خواهد نقاش بودم. یک مشت کاغذ کاهی زرد و قهوه‌یی را روی پای راستم می‌گذاشتم و با کنج نوک مداد تند و تند روی کاغذ خط خطی می‌کردم. چشم‌هایم را ریز و درشت می‌کردم. ادا و اطفار حرفه‌یی‌ها را به خودم می‌گرفتم و طوری که انگار حواسم به هیچ‌کس و هیچ‌جا نیست نقاشی می‌کردم.

– هنوز تمام نشد؟ گردنم درد گرفته‌ها. خسته‌ شدم. زود باش.

من جوابش را نمی‌دهم. انگار که خیلی در کارم جدی شده‌ام. به یک جایی پشت صورت او نگاه می‌کنم و دستم روی کاغذ حرکت می‌کند. فقط گاهی نگاهم را بر می‌گردانم تا ببینم چه کشیده‌ام.

نتیجه‌ی کار البته مهم نیست: یک مشت خطوط کج و بی‌اندازه آماتوری که روی کاغذ جاخوش کرده است. این‌ها مهم نیست. مهم این است که من گاهی دلم می‌خواهد نقاش باشم. دلم می‌خواهد گاهی شاعر (تر) باشم و همه‌ی این‌ها به یک سوژه‌ی ناب زنانه نیاز دارد. او سعی می‌کند خودش را بی‌تفاوت نشان بدهد؛ اما در جمع دوستان و غریبه‌ها، مخصوصا با کسانی که حس رقابت و چشم‌درآوری دارد حتما با بیان این موضوع مقدمات افتخار به خودش را فراهم می‌کند.

دست‌هایش را با جسارت در هوا تکان می‌دهد و با حالت خجالت و وسواس می‌گوید:

– «خسته شدم از دستش. مدام منو می‌نشونه جلوِ خودش و عین دیوونه‌ها بهم زُل می‌زنه. می‌گه: «اندام‌ و چهره‌ت واسه نقاشی فوق‌العاده‌ست». می‌گه: «یه حالتی توی چشمات هست که توی هیچ زنِ دیگه‌یی ندیدم.» میام از خونه برم بیرون می‌بینم روی پادری توی کاغذ چهارتا شده واسه‌م شعر نوشته. بعضی اوقات می‌زنه به سرش و عین هنرپیشه‌های تئائر هملت و ژولیو و نمی‌دونم چی‌چی حرف‌های قلمبه سلمبه می‌زنه.»

و دوستش از حرص دندانش را بهم فشار می‌دهد و برای این‌که از ارزش این موضوع کم بکند می‌گوید:

– «اتفاقا یکی‌رو میشناختم تقریبا همین‌جوری بود. آخرش زد سر زنش هوو آورد و با هووئه دوتایی زنه‌رو کشتن. آخرش‌هم کارش به دیوونه‌خونه کشید. ناراحت نشیا. الهی من قربون‌ت برم. من شماره یکی از دوستای خیلی خیلی نزدیک شوهرمو بهت می‌دم که دکتره. روانشناس فوق‌العاده‌ییه. به آقام می‌گم به دوستش زنگ بزنه سفارش‌تونو بکنه. حتما با شوهرت بهش یه سر بزنین. این رفتاراش طبیعی نیست. می‌ترسم یه بلایی سر دوست عزیز و خوشگل من بیاره.»

بعد هم کل‌کل و متلک‌پرانی‌ها شروع می‌شود. یکی او می‌گوید و دو تا دوستش در جواب تحویل می‌دهد.

این ‌هم مهم نیست. حالا من خوب‌ِ خوب یا بدِ بد. اگر این‌چیزها باعث افتخار زنانه می‌شوند  حاضرم او به این‌چیزها افتخار کند؛ اما تهِ دلم از این‌که او این حرف‌ها را با دوستانش در میان بگذارد احساس خجالت می‌کنم.

– «وای. چرا رفتی گفتی؟ آبرومونو بردی که.»

– «یعنی چی؟ یعنی اگه بگی منو دوست داری آبروت می‌ره؟»

-«نه بابا! منظورم اینه که خب خوب نیست دیگه. اون می‌ره به شوهرش می‌گه. شوهرش هم می‌ره به دوستاش می‌گه. بعد بیا و ببین. تمام حرف‌هامون میشه پرچم دست اینو و اون.»

-«همون! پس همه‌ش الکی بود. همه‌شون دروغ بود می‌گفتی دوسِت دارم. می‌دونستم»

-«نه خره! چیو می‌دونستی آخه؟ من می‌گم خب همه‌شونو نگو. حداقل با جزئیات نگو. من مثلا درباره‌ی یه چیز خصوصی‌مون شعر بگم بعد تو بری اونو واسه دوست‌ت بخونی، آخرش دوستای من بهم می‌گن «بی‌غیرت». می‌گن که فلانی خصوصی‌ترین چیزاشون‌رو هم شعر کرده زده به در و دیوار.»

-«نخیرم. با من حرف نزن باهات قهرم.»

– «بابا جان. نگاه کن.»

نگاه نمی‌کند؛ مثلا جدی جدی قهر کرده است.

– «بهت می‌گم منو نگاه کن.»

– «که چی مثلا؟ بیا نگاه! بازم می‌خوای چاخان سرهم کنی خرم کنی؟»

– «خب نگو دیگه. تو که دوستاتو میشناسی. دو تا می‌شنون، چهارتا هم می‌ذارن روش تحویل بقیه می‌دن».

– «خب بدن. مگه چی میشه؟»

– «الان گفتما! می‌گم خوشم نمیاد مردم از چیزای خصوصی ما سر دربیارن. اگه همه بفهمن من دیگه نمی‌تونم اون‌جوری باشم. همه‌ی حسم می‌ره. فیلم ‌هم که بلد نیستم بازی کنم. بعد سرِ دو هفته بهم می‌گی عوض شدی.»

– «خب. حالا نمی‌گم. یه کوچولوشو فقط می‌گم. فقط به این نسرین می‌گم می‌خوام چشمشو درآرم. باشه؟»

– «ای بابا! هر چی من می‌گم نه تو یه‌چی دیگه می‌گی. اصلا هر کاری می‌خوای بکن.

نه! هر کاری نکنیا. یه ذره رعایت منِ بدبختو هم بکن. بذار تو جمع مردونه راحت سرمو بلند کنم.»

این‌ها هم مهم نیست. با این‌که می‌دانم هیچ‌وقت رفتار زنانه‌ی او تغییری نمی‌کند. این خصلت زن‌هاست. کاریش نمی‌شود کرد. احتمالا گذر زمان قضیه را حل و فصل می‌کند. من سال‌هاست عادت کرده‌ام پی بی‌غیرتی و دیوانگی را به تنم بمالم. بگذار مردم هر چه می‌توانند خیال کنند. من یا دیوانه‌ام. یا فراری از دارالمجانین. من چه در ظاهر، چه در باطن و چه در رفتار با عامه‌ی مردم و عامه‌ی اجتماع تفاوت دارم. درست مثل حسن‌آقای بقال که از لحاظ ریز رفتاری با بقیه مردم تفاوت دارد. من همین‌طورم و درست همین‌طور او را دوست دارم.

بدون نظر »

من و او (سیزده) – وقتی که جدایی پایان غم‌انگیزی دارد

چهارشنبه, 19 شهریور, 1393

از او خبری ندارم و دارم. درست همین حالا دیدن عکس‌هایش تمام شد. بازوهایش توی عکس جور دیگری بودند. یادم آمد که بازوهایش را توی دستم می‌گرفتم و به سمت‌ خودم می‌کشاندمش. او درست همین‌طور بود. با یک صورت پر اقتدار، مثل پرچم پر هیبت عشق درست بالای قله‌ی افتخار زنده‌گی‌ام، توی هوهوی باد تکان می‌خورد. موهایش توی عکس دیدنی‌تر بود. وقتی کنار هم بودیم این‌قدر به او دقیق نمی‌شدم. از شما چه پنهان دلم برایش تنگ شده است. دلم می‌خواست گوشی تلفنش را برمی‌داشت و یک‌راست بدون هیچ مقدمه‌یی شماره‌ام را می‌گرفت و بی‌خود و بی‌جهت از من معذرت‌خواهی می‌کرد. دلم می‌خواست غرور لعنتیش را می‌شکست. امروز چهارمین روزی‌ست که با هم قهر کرده‌ایم. من با او قهر کرده‌ام یا او با من فرقی نمی‌کند. ما با هم و هر دو با هم قهریم. من به جز او با خودم هم قهر کرده‌ام. از دست خودم و از دست او دل‌خورم. گاهی دلم می‌خواهد عشقش را به من ثابت کند. گفتن جمله‌ی دوست‌ت دارم و برای‌ت میمیرم و این‌ها جز یک مشت حرف کم‌رنگ چیز دیگری نیستند. دلم می‌خواست خودش را به من تحمیل می‌کرد. آویزانم میشد. گریه می‌کرد. التماس می‌کرد. حتا شاید به پایم می‌افتاد. از من می‌خواست که با او مهربان‌تر باشم؛ اما نشد. هیچ‌کدام از این‌ها را نکرد و نگفت. یک‌راست از خانه رفت و در را پشت سرش آرام بست. ای‌کاش در را پشت سرش محکم بهم می‌کوبید. حتا این‌کار را هم نکرد.

یک روز تمام فکرم مشغول این بود که آیا برای او بی‌اهمیت بودم؟ چرا برای عشقی که از آن دم می‌زد هیچ تلاشی نکرد. همین‌طور بی‌خیال و بی‌تفاوت من و خودش را به حال خودمان گذاشت. نمی‌دانم کدام احمقی این حرف را توی سر او چپانده بود که باید عشق‌ت را آزاد کنی. اگر به سمت تو برگشت از اول متعلق به تو بوده و اگر نه جز یک هوس چیز دیگری نبوده. دلم می‌خواست آن آدم را می‌دیدم. راست جلویش می‌ایستادم و با مشت محکم توی دماغش می‌کوبیدم. بلند سرش داد می‌کشیدم که:

– «احمق! دیوانه! روانی! مگه آدم‌ها اسباب‌بازی‌اند؟ مگه عشق موشِ آزمایش‌گاهیه؟ چرا باید عشق من از هم‌چین امتحان مسخره‌یی پیروز و سرفراز بیرون بیاد؟ هان؟»

و او بریده بریده بخواهد بگوید:

– «من… من… فقط منظورم…»

و من امانش ندهم:

– «آخه بیشعور. نگفتی ملت این‌حرفارو باور می‌کنن؟ چرا با زنده‌گی آدما بازی کردی؟ می‌دونی؟ کار تو هم مثل کار کساییه که شایعه درست می‌کنند و بعد میشینن به ریش آدمایی که اون شایعه‌رو باور کردن می‌خندن. تو هیچ می‌فهمی با زنده‌گی من چه‌کار کردی؟»

اما فایده‌یی ندارد. متاسفانه هیچ‌وقت دستم بهش نمی‌رسد. او این حرف را باور کرده بود. به خیال خودش من را ول کرد. آزاد گذاشت تا دوباره به سوی بام او برگردم.

شب اول مدام به حالت آواز می‌خواندم: «ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم… امید ز هرکس که بریدیم، بریدیم… دل نیست کبوتر که چو برخاست، نشیند… از گوشه‌ی بامی که پریدیم، پریدیم» اما این من‌را تسلیت نمی‌داد. آرامم نمی‌کرد. صبر کردم. گفتم شاید تنهایی و تنهایی و تنهایی داغ دلش را تازه کند. حتا خیالِ خیانت او هم از سرم گذشت؛ اما با خودم گفتم بگذار بقیه را هم امتحان کند. آن‌قدر به خودم اطمینان داشتم که می‌دانستم هیچ‌کس دیگری روی این کره‌ی خاکی حتا کوچک‌ترین شباهتی با من ندارد. خودم را همیشه دست بالا می‌گیرم. من برای او گریه کرده‌ام. پیش او زار زار مثل بچه‌ی چند ساله گریه کرده‌ام. به او با گریه گفتم که دوستش دارم. قلبم آنموقع‌ها در سینه‌م آرام نمی‌گرفت؛ اما او در جواب چیزی نداشت که بگوید. حتا یادم نمی‌آید یک‌بار درست و حسابی به من گفته باشد دوست‌ت دارم. همیشه در جواب دوست‌ت دارم‌های من می‌گفت:

– «می‌دونم. می‌دونم که دوستم داری»

و این حرف‌ها به جای این‌که من‌را تسلی بدهد بیش‌تر غمگینم می‌کرد. آیا او من‌را دوست نداشت؟ عشق من به او و عشق او به من اگر در دو کفه‌ی ترازو قرار می‌گرفت، چه میشد؟ کداممان سهم عشق بیش‌تری داشتیم؟

یک‌جایی توی کودکی‌هایم شنیده بودم که «عشق بایست مثل دسته‌چپق حتما دو تا سر داشته باشه؛ آخه عشقِ یه‌سره، باعث دردسره»

روز دوم مدام به همین جمله فکر می‌کردم. آیا عشق من به او یک‌طرفه نبود؟ عشقِ یک‌طرفه درست مثل نفس‌کشیدن از توی یک کیسه‌فریزر پر باد است. هوا هست؛ نفس می‌کشی؛ اما از اکسیژن، چیزی که برای آن خودت را به زحمت انداختی خبری نیست. شاید مثل نفس‌کشیدن در خلاء باشد. مطمئنم که آدم‌ها عاشق می‌شوند  تا کسی آن‌ها را دوست داشته باشد. آن‌قدر عشق خودشان را پر رنگ می‌کنند تا لایق دوست داشته شدن شوند.

شب دوم هنوز منتظر بودم. دلم می‌خواست به او فرصت دوباره‌یی بدهم تا خودش را آن‌طور که من می‌خواهم به من ثابت کند؛ اما خبری نشد. آیا او من‌را این‌طور نشناخته بود؟ با خودم تصمیم گرفتم او را پس بزنم. دلم می‌خواست ببینم که برای پس گرفتن عشقش له‌له می‌زند. همان‌طور که من همیشه برای او له‌له می‌زدم. دلم می‌خواست آن‌قدر برود و بیاید تا دل‌ من کم‌کم به میل او رغبت پیدا کند. دلم می‌خواست پیش من همه‌جور حس حقارت و خواری را تجربه کند. همان‌طور که من برای به دست آوردن او همه‌جور حقارت را تحمل کرده بودم؛ اما این‌ها هم پیش نیامد. انگار بدون من زنده‌گی آرام‌تری داشت. لعنتی! همیشه یک جای کار می‌لنگد. این‌بار نمی‌خواستم خودم با او آشتی کنم. می‌خواستم منتظر بمانم تا او کاری کند.

روز سوم هم آمد. باز هم از او خبری نبود. من اما هیچ‌کاری نکردم. حتا هیچ‌فکری نکردم. جلو پنجره نشستم، دسته‌ی فنجان چای را توی دستم بالا و پایین می‌کردم و سیگارم را توی دستم آماده می‌کردم تا بدون‌درنگ بعد از نوشیدن چای آتش کنم. دلم را به همین خیال رونده خوش کرده بودم. شب سوم حرف‌ها و رفتارهایش درست از انتهای یک تونل با نور سفید و زننده‌یی به چشمم می‌آمد. احساس می‌کردم در انتهای تونل ایستاده و موهایش را شانه می‌کند. یا از خجالت اندامش را می‌پوشاند. به او دقیق که میشدم، نور سفید از انتهای تونل زبانه می‌کشید و خیال او را می‌بلعید.

امروز به این فکر می‌کردم که آدم باید بعضی چیزها را قبول کند. نمی‌شود برای یک عشق بیش از اندازه انتظار کشید. شاید قسمت همه‌ی آدم‌ها یک عشق دست‌نیافتنی و زیبا باشد. فیلم سینما پارادیزو را همیشه دوست داشتم؛ اما دلم نمی‌خواهد دوباره ببینمش. دوباره غمگینم می‌کند. من را به یاد عشق دست نیافتنیم، به یاد او می‌اندازد.

حالا اما او از مسافرت برگشته است. یک نیمه با او بودم و یک نیمه بدون او در قهر و خشم و نفرت زنده‌گی کردم. او همین‌جاست. بالای سر این نوشته‌ها. به من نگاه می‌کند. به سیاهی‌های حروف توی مانیتور اشاره می‌کند:

– «دوباره چه بلایی سرم آوردی؟ چی‌چی نوشتی درباره‌ی من و این یار خیالی‌ت؟»

– «هیچی! فقط یه کم با هم قهر کردیم. فقط یه کم. حالا هم که با هم آشتی هستیم. مگه نه؟»

– «معلومه که نه! من دو ساعته از راه اومدم، نیومدی یه خسته نباشید به من بگی و بوسم کنی. معلومه که باهات قهرم»

– «ای بابا! الان چهار روزه دارم خیال می‌کنم باهات قهرم. بسه دیگه. خسته شدم. بیا آشتی…»

3 نظرات »

من و او (چهارده) – یک تصویر کم‌رنگ گاهی پُر رنگ می‌شود

چهارشنبه, 19 شهریور, 1393

احساس می‌کنم دوباره دچار برق‌گرفته‌گی شده باشم. فقط چند ثانیه طول کشید. حتا کم‌تر از زمانی که به انگشت دست‌های خودت نگاه کنی و مطمئن شوی که واقعا 10 انگشت آن‌جاست. چند ثانیه‌ی ناقابل. حالا اما سعی می‌کنم چشمانم را ببندم و دوباره مرور کنم. چیز زیادی نمی‌بینم. شاید برای اولین بار بود که آن‌ها را می‌دید. طوری لب و صورتش را کج کرد که انگار می‌خواست بگوید:

– «هان؟ تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ اینا دیگه چی‌اند؟ هان؟»

و بعد پشت دیوار ناپدید شد. من لب‌خند زده بودم. واقعا نمی‌دانم چرا. آیا لب‌خند زدن من باعث شده بود که او به‌نظر برسد این سوال را از خود پرسیده؟ یا چون به نظرم رسید که این سوال را از خودش پرسیده لب‌خند زده بودم؟ بعضی چیزها را نمی‌شود به خاطر سپرد.

او اصرار دارد که بداند برای اولین بار چه‌طور عاشق او شدم. عجیب نیست؟ نمی‌دانم! هر چه‌قدر که به خودم فشار می‌آورم چیزی به خاطرم نمی‌آید. چیزی در ذهنم نیست. مثل تصاویر گنگ و مبهمی که آدم ممکن است در خواب ببیند. از همان تصویرها که کارگردانان زیادی سعی کرده‌اند درست و حسابی نشانش بدهند: ناگهان روی همه‌چیز و همه‌جا هاله‌یی از مه فرود می‌آید. حرکت‌ آدم‌ها در خیابان آهسته می‌شود. گلوله‌های سبک و سفید برف توی هوا تاب می‌خورند و نرم‌تر و گرم‌تر از هرچیزی که بشود تصورش را کرد به زمین می‌افتند. بعد بین نگاه دو نفر آدم یک جرقه‌ی خفیفِ نادیدنی اتفاق می‌افتد و صدای فیلم کم‌کم محو می‌شود. چند لحظه سکوت و بعد فِید تصویر در سفیدی مطلق. احتمالا چیزی شبیه به همین هاست.

اما من چیزی به خاطرم نیست. نه دانه‌های برف، نه مهِ کم‌رنگ خیابان و نه هیچ‌ جرقه‌ی خفیف و نه هیچ سکوتی. فقط یک دهان کج و معوج که انگار می‌خواست با تمام عضلات صورتش بگوید:

– «هان؟ تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ اینا دیگه چی‌اند؟ هان؟»

قدیم‌ترها همیشه از خودم سوال می‌کردم چه‌طور عشق اتفاق می‌افتد؛ اما حالا می‌دانم. «عشق همیشه قبلا اتفاق افتاده است.» فقط ما یادمان نمی‌آید. به خاطر نمی‌آوریم.

او می‌گوید:

– «یعنی چی الان؟ یعنی قبلا عاشق یکی دیگه بودی بعد اومدی با من؟»

من می‌گویم:

– «نه بابا! منظورم اینه که مثلا من توی ذهنم از عشق یه تصوری دارم، یه ذهنیتی از عشق و معشوق توی وجودم هست و وقتی اون رویاها و اون خواسته‌ها تو کسی نمود پیدا می‌کنه آدم فکر می‌کنه عشق اون لحظه اتفاق می‌افته. در صورتی که عشق قبلا اتفاق افتاده.

او در حالی که سعی می‌کند عصبانیت و حسادتش را پنهان کند می‌گوید:

– «خب بگو عاشق یکی دیگه بودم، بعد تورو دیدم از تو هم خوشم اومد دیگه.»

من می‌گویم:

– «نه!!! ببین توضیح دادنش خیلی سخته…»

او توی حرفم می‌پرد:

– «خب اصلا نمی‌خواد بگی. حالا که سخته‌ته اصلا نمی‌خوام بشنوی. منِ ساده‌رو بگو…»

– «داری می‌زنی جاده خاکی‌ها… من دوسِت دارم دیوونه. عاشق‌تم. واسه همین می‌خوام همون‌جوری که خودم حسش می‌کنم واسه‌ت توضیح بدم. وگر نه خیلی راحت می‌گفتم: «درست وقتی دیدم‌ت عاشق‌ت شدم»

– «حالا فهمیدم. تو عاشق یکی دیگه بودی، بعد بهش نرسیدی. بعد چون من شبیه‌ش بودم اومدی با من. آره؟»

– «ای بابا. من همه‌ی منظورم اینه بهت بفهمونم عشق، اونم عشق واقعی درست با تو اتفاق افتاد. قبل از تو اگر هم چیزی بوده عشق نبوده. یه چیز مسخره‌ی بچه‌گانه بوده. من وقتی دیدم‌ت یهو برق منو گرفت. احساس کردم هزار ساله دیدم‌ت. هزار ساله میشناسم‌ت. حتا با اشاره لب و دهن‌ت فهمیدم منظورت چیه. می‌خوام بگم… منظورم اینه که…

یه چیزو می‌دونی؟ واقعا توضیح دادنش سخته!

آدم‌ها همیشه از معشوق یک خیال واهی و پیچیده دارند. تصویر معشوق در ذهن آن‌ها از سال‌ها سال قبل شکل گرفته است. شاید اگر میشد دست می‌بردم توی سر خودم و مغز لزج خودم را با دو دست باز می‌کردم، یک پسربچه‌ی نُنُرِ زود رنج خجالتی را می‌دیدم که نسبت به زنی، عروسکی، عکسی، تصویری… چه می‌دانم چیزی نوعی ترس یا کنجکاوی یا یک نوع وابستگی خاص دارد. این تصویر احتمالا همان زمان در ذهن آدم‌ها شکل می‌گیرد. دلم می‌خواست می‌فهمیدم؛ اما بعضی چیزها را نمی‌شود به خاطر سپرد. نمی‌شود به یادشان آورد. یک جایی توی خاطرات دور و گذشته، یک جایی شاید توی کودکی‌ها، توی نوزادی‌ها یک جای پرت و نامشخص اتفاق می‌افتند. همان جا، همان وقت تصویر معشوق شکل می‌گیرد. با همان صورت استخوانی، با همان انگشت‌های باریک که تهِ یک کوچه‌ی بن بست به صورت خجالت‌زده‌ی پسربچه‌یی زل زده و درست هنگامی که به مشت بسته‌ی پسر اشاره می‌کند و سعی دارد با تعجب پنها‌ن‌شده‌ش بگوید:

– «هان؟ تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ اینا دیگه چی‌اند؟ هان؟»

و بعد لابد برف می‌بارد. حرکت‌ آدم‌ها کُند می‌شود. صدای سوت سکوت به گوش می‌رسد و یک نور سفید خیره کننده همه‌جا را می‌پوشاند.

بعضی چیزها را نمی‌شود به خاطر سپرد.

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |