بایگانی: ‘داستان من و او’

من و او (پانزده) – گریه کن تا موهایت را شانه کنم

پنجشنبه, 20 شهریور, 1393

گریه‌هایت را برای شانه کردن دوست دارم

باید خیلی سنگ‌دل باشم. شاید هم نوع خاصی از جنون را با خود حمل می‌کنم. یا شاید چه‌فرونی یا چه‌زخیسم یا چیزی مثل این‌ها باشم؛ اما با همه این‌ها با دیدن چشمان شناور در اشک او احساس به‌خصوصی به من دست می‌دهد. طوری است که گاهی از گریه‌کردن‌های او من هم غمگین و کلافه و یا عصبانی میشوم؛ اما بیش‌تر اوقات بر عکس تنها «لذت می‌برم.»

او می‌گوید:

– «دوست داری اشک منو دربیاری؟ نه؟ کیف می‌کنی گریه کنم؟»

– «نه عزیزم. این چه حرفیه. من دوست ندارم تو رو ناراحت ببینم. فقط وقتی اشکاتو می‌بینم یه حسی بهم دست می‌ده»

– «مثلا چه حسی داره ببینی یکی داره به‌خاطر غصه‌ش گریه می‌کنه؟»

– «دقیقا نمی‌دونم. یه جور حس قدرت الکی و مسخره یا یه چی مثل این؟»

– «مسخره! مثلا فکر کردی من ازت ترسیدم که گریه می‌کنم؟»

– «نه‌این‌که ترسیده باشی. فقط به من احساس قدرت دست می‌ده. یه چیز نشئه کننده تو وجودم حرکت می‌کنه»

– «خیلی بد جنسی. خیلی ازت بدم میاد»

– «اِه؟! غلط کردی بدت میاد. خیلی هم دل‌ت بخواد. شوهر به این خوبی. آقا بالاسر به این ماهی…»

– «اوه. اوه. آقارو… زود باش بغلم کن. دو تا هم بوسم می‌کنی تا از دلم دربیاری»

او گاهی گریه می‌کند. چه غمگین باشد و چه نباشد. با شادی‌هایش بغض می‌کند؛ با غصه‌هایش اشک می‌ریزد. با نگرانی‌هایش چشم‌هایش خیس می‌شود. با من اما همیشه می‌خندد. او می‌خندد. لب‌خند می‌زند. گونه‌هایش برجسته‌تر می‌شود. چشم‌هایش باریک‌تر. او همیشه لب‌خند می‌زند.

من از شانه کردن مو خوشم می‌آید. گرچه فن و فنون این‌کار را درست و حسابی بلد نیستم. یا نمی‌دانم با یک مشت موی گره خورده‌ی سیاه چه باید بکنم؛ اما خوشم می‌آید. دوست دارم موهای او را شانه کنم. بنشانمش جلو خودم. مثل یک عروسک بزرگ با او تا کنم. موهایش را آزاد و رها دور تا دور صورتش شانه کنم. یا همه را بریزم روی چشم‌هایش. یا همه‌ی موهایش را پشت سرش گره کنم. بیش‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم که از این حالت بیش‌تر خوشم می‌آید. هیچ‌وقت نفهمیدم اسم این مدل لعنتی چیست. دست کم هرچه‌قدر که این‌طرف و آن‌طرف به دنبال اسم آن بودم نتیجه‌یی نگرفتم. میانه‌ی موهایش را با یک کش درست پشت سرش جمع می‌کند و باقی موها مثل نرم‌ترین و سبک‌ترین آبشارها از آن‌جا پایین می‌ریزد. وقتی که از این گوشه اتاق به آن گوشه‌ی اتاق می‌رود یا وقتی که کمی صورتش را کج و راست می‌کند درست وقتی که آن آبشار توفانی می‌شود دلم می‌خواهد یک‌راست شیرجه بروم توی آبشار و همان‌جا تا ابد بمانم. این هم به من حس به‌خصوصی می‌دهد. یک حس کم‌وبیش کثیف و بیش‌ از اندازه رومانتیک و پست و حال بهم زن؛ اما من از این چیزها خوشم می‌آید. من او را با تمام این خصلت‌ها دوست دارم. او باید چیزی شبیه به همه‌ی این‌ها باشد. من او را با این خیال‌ها میشناسم. او در من شوق زنده‌گی است. یافتن او و به تصویر کشیدنش کار همیشه‌ی من خواهد بود. من همیشه در خیال جست و جوی او خواهم ماند.

گاهی هم دوست دارم میان عشق‌بازی‌هایمان موهایش را سفت و خشن بکشم. یا طوری رفتار کنم و از راه‌های ممنوعه‌یی وارد شوم که او از آن‌ها نفرت دارد. دلم می‌خواهد درد بکشد. یک ناله‌ی خفیف اما واقعی از او بشنوم. این‌ها به من احساس قدرت بیش‌تری می‌دهند. او می‌گوید:

– «چرا همه مردا دوست دارن از اون‌جا انجام بدن؟ منظورمو که می‌فهمی؟»

نمی‌دانم که آیا واقعا او هم نمی‌داند که پاسخ این پرسش چیست یا نه؟ من اما پاسخش را خوب می‌دانم. دست‌کم درباره‌ی خودم خوب می‌دانم. این هم درست مثل یک مسابقه مثلا چیزی شبیه به «مچ‌انداختن» است. شاید می‌خواهم ببینم که کداممان زورمان بیش‌تر است. دلم می‌خواهد بیش‌تر احساس قدرت کنم. آن‌چیز نشئه کننده که احتمالا هورمون بدنام خبیثی‌ست در تنم موج بیندازد. من قوی به نظر بیایم. حتا با بی‌کاره‌ترین عضلات تنم بتوانم چشمان‌ کسی را در اشک غرق کنم. بتوانم با آن درد را در تنش خط بیندازم. احساس نشئه‌کننده‌ی کثیف. احساس قدرت کاذب.

چه فرقی می‌کند. گیرم که بداند یا نه. در این دنیا همین که من بدانم کافی‌ست. همین که من دوست بدارم کافی‌ست. اهمیتی ندارد که او هم دوست داشته باشد یا نه. در این دنیا همین که من چنین چیزی را دوست باشم یعنی که او هم باید چنین چیزی را دوست داشته باشد. گاهی فکر می‌کنم این‌که او چنین چیزی را دوست نداشته باشد جذاب‌تر است. احساس درد کشیدن در او طبیعی‌تر به نظر خواهد آمد. ناله‌های او شنیدنی‌تر و فریادهایش دل‌نشین‌تر خواهد بود. چه‌قدر سنگ‌دل‌ام. چه‌قدر مجنون‌ام. چه‌قدر بیمارم.

بدون نظر »

من و او (شانزده) – با موهای رنگ شده

جمعه, 21 شهریور, 1393

دست می‌کنم توی جیبم. کلید را بیرون می‌آورم و توی قفل می‌چرخانم. یک ردیف پله‌ی سفید سنگی را با خسته‌گی بالا می‌روم. درِ اصلی خانه روبه‌روی من است. کلید هنوز توی دستم است. زحمت دوباره دست به جیب شدن را متحمل نمی‌شوم. در که باز می‌شود سعی می‌کنم با اولین و سریع‌ترین نگاه حجم همیشه‌گی او را توی فضای خانه پیدا کنم:

– «سلاااام. من اومدم؛ و البته خوش اومدم»

او روی مبل مشغول ورق‌زدن مجله است. بلند می‌شود دور و برم می‌چرخد؛ سری به آشپزخانه می‌زند. چای دم می‌کند. خودش را مشغول رتق و فتق نشان می‌دهد. یک‌بند حرف می‌زند. سعی می‌کند تمام اتفاقات چند ساعات گذشته را با جزئیات هرچه تمام‌تر به اطلاع من برساند. حدس می‌زنم که موهایش را رنگ کرده باشد؛ یعنی مطمئن‌ام؛ اما فرصت نمی‌دهد تا درباره‌ی این مساله چیزی بگویم. شاید بهتر باشد خودش این موضوع را پیش بکشد.

او می‌گوید:

– «نرگس خانومو امروز تو فروشگاه دیدم. می‌گفت یه شامپوی جدید اومده واسه موهای من خوبه. این‌ورا نتونستم پیداش کنم. برام می‌خریش؟»

من می‌گویم:

– «باشه. اسمشو می‌دونی؟ اسم درستشو بگوها. نشه برم مسخره‌م کنن»

وقتی درباره‌ی شامپو حرف می‌زد، چشم‌هایش برق می‌زد؛ اما وقتی صحبت از اسم شامپو شد، دمق شد. خیال می‌کرد می‌تواند با گوشه و کنایه و دادن سرنخ من‌را متوجه تغییرات اساسی در رنگ و فرم موهایش کند. من اما متوجه شده‌ام. فقط به روی خودم نمی‌آورم. دلم می‌خواهد مثل یک بچه از روی لج و لج‌بازی خودش را به آب و آتش بزند تا این موضوع را به من بفهماند. تا شاید از من جوری که خودش دوست دارد حرف بکشد. دلم می‌خواهد همه ترفندهای نازک زنانه‌اش را رو کند. می‌خواهم حالات این‌چنینی‌اش را پیش‌بینی کنم. می‌خواهم ببینم چه‌طور می‌تواند دروغ بگوید. یا سرنخ بدهد و وانمود کند که چیزی نمی‌داند.

چندین و چند بار دست می‌برد توی موهایش و آن‌ها را زیر و رو می‌کند. می‌گوید:

 – «فکر کنم شوفاژ توی حموم خراب شده باشه. یخ کردم امروز تو حموم. نمی‌خوای درستش کنی؟»

– «چرا درستش می‌کنم. حموم رفته بودی؟ عافیت باشه. نه! «عافیت باشه» واسه عطسه کردنه. صحت آب گرم! ایشالله حمام دامادی بری»

– «مسخره. برو خودتو مسخره کن»

– «مسخره چیه بابا. من از همین‌جا بهت خسته نباشید می‌گم که رفتی حمام. اصلا مشکوک می‌زنیا. چیزی شدی؟»

– «خودت چی فکر می‌کنی؟»

– «آمریکا حمله کرده؟… شایدم دلار کشیده پایین… با بدری خانوم که دعوات نشده؟… بابا با این زنیکه دعوا نکن دیگه. با تو مشکل داره واسه من پشت چشم نازک می‌کنه. زنیکه‌ی ایکبیری. آدم قحط بود با اون دوست شدی؟»

– «به بدری خانوم چیکار داری؟ پشت سر دوستای من حرف نزنا. یه کم اگه فسفر بسوزونی متوجه میشی.»

– «والله من متوجه چیزی نشدم. بهتر نیست خودت مثل آدم بگی چی شده؟»

– «مزه‌ش به اینه که خودت بفهمی. متوجه تغییر تو چیزی نمیشی؟»

یک نگاه عمیق و تعجب‌انگیز به سرتاسر خانه می‌اندازم. از پایین تا بالا. از چپ تا راست؛ و از قصد سعی می‌کنم به تنها جایی که نگاه نکنم موهای تازه رنگ‌شده‌ی او باشد.

– «آهان فهمیدم. آب اون گلدونو عوض کردی؟»

– «مسخره بیشعور. یه کم جدی باش»

– «خب جدی‌ام دیگه. مگه عوض کردن آب گلدون تغییر حساب نمیشه؟»

– «بابا. اصلا خونه‌رو ول کن. چیز دیگه بنطرت عوض نشده؟»

– «اِه اِه اِه. راست می‌گیا… دیدم هی می‌گی شامپو مامپو؛ و فروشگاه. چیزی قرار بود بگیرم و نگرفتم؟ بگو الان می‌رم می‌گیرم. ببخشید اگه یادم رفته.»

او با ناامیدی هرچه تمام‌تر می‌گوید:

– «این‌همه خوشحال بودم رفتم موهامو کوتاه کردم و رنگشون کردم تو اصلا متوجه هم نشدی.»

– «هه هه هه. یک ساعته دارم سربه‌سرت می‌ذارم. من از همون اولشم فهمیده بودم»

او کمی سر شوق آمده است:

– «راست می‌گی؟»

– «معلومه که نه! معلوم نیست دارم دروغ می‌گم؟»

– «خیلی گاوی…»

– «هووی. آدم باش حیوون. چرا فحش می‌دی؟»

– «تو اصلا به من توجه نمی‌کنی»

– «وایسا بابا. الکی قضیه‌رو جنایی نکن. سرِ کارت گذاشته بودم. مگه میشه متوجه خوشگلی‌های عشق خودم نشم؟»

– «مسخره! چرا منو اذیت می‌کنی پس؟ می‌مردی همون اول می‌گفتی؟»

او همیشه دوست دارد از نظر من زیبا و استثنایی به نظر بیاید. البته کم‌وبیش همین‌طور است؛ اما گاهی دست و پا زدن او برای زیباتر جلوه کردن بیش‌تر از زیبا بودنش جذاب و نشئه کننده است.

من پر رنگ‌ترین تصویری که از او دارم همین‌هاست: اذیت کردن. فحش دادن. بد و بیراه گفتن. بدون اینکه چیزی از احترام خودمان میان جمع آشناها و فامیل‌ها کم کند. یا بدون این‌که توهینی واقعی و دل‌گیر کننده در کار باشد. او نباید از فحش‌های من دل‌گیر شود. من او را با همین دیوانه‌گی‌های مسخره دوست دارم. نقش او در ذهن من نیمه‌ی ناتمام دیوانه‌ی من است. یک زنِ دوست‌داشتنی. یک دوستِ زنِ داشتنی. یک داشتنِ دوست‌داشتنی. یک داشتنی. فقط یک داشتنی؛ و من چه‌قدر داشتنِ‌ او را دوست دارم.

بدون نظر »

من و او (هفده) – این عروسکِ پشتِ ویترین

شنبه, 22 شهریور, 1393

گاهی وقت‌ها یک پیام چند خطی می‌تواند آدم را آرام کند. بعضی‌ وقت‌ها فقط چند ثانیه صحبت کردن برای آرام شدن کافی‌ست. بعضی وقت‌ها هم باید ببینی‌اش. شاید از دور شاید هم از نزدیک مثلا در کافه‌ یا رستورانی، جایی. گاهی هم یک بوسه اوج دل‌تنگی را پاک می‌کند. حتا ممکن است گاهی لازم باشد چند دقیقه او را در آغوش خودت بگیری تا آرام شوی. نرم نرم بوی داغ تنش را که از گرمای تازه‌ی تنش بیرون می‌آید استنشاق کنی و آرام شوی؛ اما بعضی وقت‌هاست که هیچ کدام از این‌ها آرام‌ت نمی‌کند. انگار جای چیز وحشتناکی خالی‌ست.

توی قلب آدم گاهی یک غم فشرده‌ و مچاله‌شده جاخوش می‌کند. این باید چیزی شبیه به عشق باشد. از همان حالت‌ها که نمی‌دانی چه کنی؟ یادت نمی‌آید تازه سیگارت را خاموش کرده‌ای یا تازه می‌خواستی که سیگار بکشی؟ نمی‌دانی رفته‌ای یا تازه از رفتن برگشته‌ای. من در احساسی که به او دارم همین‌طورم. کافی‌ست کمی بین دیدن او وقفه بیفتد. چیزی غریب در سینه‌ام بی‌قراری می‌کند.

او همیشه برای من پشت ویترین پر زرق و برقی بوده است. درست مثل دوچرخه‌یی پشت ویترین دوچرخه‌فروشی در نگاه من؛ یا نگین انگشتری درخشانی در پشت ویترین مغازه‌یی در نگاه او. همیشه او را داشته‌ام. از تماشای او لذت برده‌ام. او را با خودم دیده‌ام و تصور کردم اما عملا هیچ‌وقت با او نبوده‌ام و هیچ‌وقت او را درست و حسابی ندیده‌ام. یک تناقض بزرگ از یک خاطره‌ی کوچک. یک سرشت حجاری شده در مغز آدم. یک سرنوشت نوشته‌شده، با دست‌خط بی‌تجربه‌ی کسی…

خودم که به خاطرم نیست؛ اما مادرم هنوز با دل‌خوشی خاطراتمان را مثال می‌زند. این‌را قبلا هم گفته بودم؛ اما باید این غم‌نامه را دوباره بنویسم. شاید من «همیشه» «همه‌چیز» را در «همه‌حال» و برای «همیشه‌ام» می‌خواستم. یا شاید همیشه «چیزها» را «همان لحظه» می‌خواستم. یا فقط «همه‌چیز» را «می‌خواستم». همه‌چیز را و همه‌چیز را. شاید حق با او بود. صدای او در گوش من چیزها را همیشه خریدنی و به‌دست آوردنی نشان نمی‌داد. چیزهای‌ناخریدنی. چیزهای دیدنی. چیزهای فقط تماشاکردنی.

باید دست مادر را کشید و جلوِ مغازه‌ی اسباب فروشی به زرق و برق خیره‌کننده‌ی آدم‌آهنی خیره شد. باید دست‌های خودت را روی پوست براق ماشین‌ها، عروسک‌های نرم، چیزهای قرمز عجیب و نورهای گرمِ زرد، تنها و تنها احساس کنی. بعد باید کشیده شدن دست‌ت را ببینی و صدای «بریم دیر شد» تو را از جا بکند و بعد دور شدن واقعی صورت‌ت از ویترین مغازه را به امید دوباره دیدن ویترینی دیگر تاب بیاوری. احتمالا چیزی شبیه به این بودم. عاشق چیزهای گران‌قیمت، عاشق وسایل لوکس و تزئینی بی‌مصرف، عاشق چیزهای براق، عاشق همه‌چیز. همه‌ی اسباب‌بازی‌ها، همه‌ی چیزهای سرگرم‌کننده… و راه چاره برای مهار این «همیشه‌خواستنم» همین بود:

– «اونو می‌خری؟»

– «نه! بیا بریم.»

– «پس وایسیم فقط نگاه کنم.»

– «باشه. فقط نگاه کن.»

من به دنبال مقصر نیستم. حتا منظورم این نیست که من بد بودم. یا من خوب بودم و کسی با من بد کرد. من فقط همین‌طور قد کشیدم. یک موجود فقط نگاه‌کننده. یک بیننده، یک احساس‌کننده، یک خیره‌شونده به زرق و برق چیزهای قشنگ.

 من هیچ‌وقت مقصر نبودم. همیشه دیگران مقصر اعمال اشتباه من بوده‌اند. این‌را خوب می‌دانم.

– «که چی حالا؟ منظورت چیه این همه حرف زدی؟»

– «منظور خاصی ندارم. فقط خواستم که گفته باشم. می‌خوام فقط خودمو نقد کنم. من همیشه همه‌چیز رو می‌خواستم. یا شاید هم نمی‌خواستم و اصلا این‌طور نبوده و حالا این منم که دارم این خاطرات رو بازسازی می‌کنم. اونم با یه تخیل غیرواقعی. شاید دارم مظلوم نمایی می‌کنم.»

– «تو که واقعا مظلوم هستی. الهی بمیرم. حالا منظور اصلی‌ت چیه؟»

– «هیچی! فقط این‌که می‌خواستم و یادم نیست وقتی بهشون رسیدم چه‌طور شد. چون همیشه می‌خواستم و با رسیدن به اون‌ها آروم نمیشدم. بازم می‌خواستم. اصلا رسیدن رو اونجوری که همه می‌رسن تصور نمی‌کردم؛ مثلا اگه ماشینی رو دو ماه پشت ویترینی تماشا می‌کردم و مثلا بعد از دو ماه بهش می‌رسیدم. وقتی تو خونه ماشین –درست همون ماشین، با همون رنگ و همون مدل- توی دستم بود، اصلا اون حس قشنگ جلوِ ویترین‌رو نداشتم. همیشه خیالاتم از خود واقعیت قشنگ‌تر بودن. توی خیالم بازی کردن با ماشین جذاب‌تر از بازی کردن توی واقعیت با یه ماشین بود.»

 «من داره حالم بد میشه.»

 «می‌دونم. خب تقصیری هم نداشتم. وقتی بهشون می‌رسیدم نمی‌دونستم باهاشون چکار کنم. راز نگهداری از اونارو نمی‌دونستم. نمی‌تونستم همیشه خوب نگهشون دارم. اگه میشکستن، اگه خراب میشدن…»

– «حالا چرا به بچه‌گی‌ت گیر دادی؟ خب بچه بودی دیگه. همه‌ی بچه‌ها مثل تو بودن. همه اسباب‌بازی داشتن، همه اسباب‌بازی میشکوندن. همه لج می‌گرفتن، همه تو آرزوی یه اسباب بازی خاص بودند. کم شنیدی که آدم‌ها از آرزوشون برای داشتن یه دوچرخه زپرتی خاطره تعریف کنند؟ حداقل از دو-سه نفر آدم یکیشون توی بچه‌گی‌هاش تو آرزوی دوچرخه بوده و هیچ‌وقت به دوچرخه‌ی خودش و به آرزوی خودش نرسیده. آخرش بزرگ شده و خودش واسه خودش خریده.»

– «تقریبا مشکل من همین‌جاست. من تقریبا همیشه به همون چیزی که می‌خواستم رسیدم. حتا یه چیز کوچیک هم نیست که یادم باشه تو آرزوش بوده باشم و بهش نرسیده باشم یا کسی برام نخریده باشه. یه ناشکری بزرگ؛ یه بی‌انصافی بزرگ همیشه با منه. شاید واسه اینه‌که فکر می‌کنم خیلی دیر به اون‌ها رسیدم. درست وقتی که توی آرزوی داشتن اون‌ها غرق شده بودم و از اون‌ها یک دست‌نیافتنی‌‌ی بزرگ، یه بتِ بزرگِ قابل پرستش ساخته بودم. درست همونموقع‌ها اون –مثلا- اسباب بازی مالِ من میشد؛ و اون‌وقت من نمی‌دونستم با اون چکار کنم. برام بی‌ارزش بود. هیچ‌شباهتی به اون بت‌ِ بزرگ آروم، با اون حالت پر اقتدارش توی ویترین نداشت. یه چیز مسخره‌ی مصرفی پلاستیکی به نظر می‌اومد. یه چیز بی‌اندازه الکی، بی‌اندازه مصنوعی.»

– «تو آخرش دیوونه میشی با این‌همه فکر و خیال.»

– نترس نمیشم. هستم. الانش‌ هم یه دیونه‌ی واقعی‌ام.»

– «اون که البته…! خودم هم می‌دونم که دیوونه‌ای. رسما یه تخته‌ت کمه.»

من نسبت به او درست همین حس را دارم. یک زنِ تماشایی در پشت ویترین پیاده‌روها، پشت فرمان ماشین‌ها، پشت دخل مغازه‌ها، پشت پروفایل‌ها و شناسه‌های کاربری. پشت کامپیوترها؛ اما صرفا دیدن او مرا آرام نمی‌کند. یا با او هم‌صحبت شدن، یا چای خوردن با او و بوسیدنش. شاید برای آرامش باید خودم را در او تکثیر کنم. کثیف‌ترین خیال موجود… یا شاید هم باید او را به بزرگ‌ترین موزه‌ی دنیا هدیه کنم تا پشت امن‌ترینِ شیشه‌ها یک «چیز» «همیشه دیدنی» باقی بماند.

 اشتباه من شاید همین‌جاست. او برای من یک «چیز» خواستنی‌ست. یک توهین سخت، به جماعت فمنیست‌های سرسخت.

من کسی هستم که نمی‌دانم چه هستم. من کسی هستم که نمی‌دانم چه می‌خواهم.

بدون نظر »

من و او (هجده) – آدم بـرفـی

یکشنبه, 23 شهریور, 1393

دلم می‌خواد آدم برفی درست کنم. شال گردن را دور گردنم بپیچم. یک‌دست دست‌کش چرمی بزرگ را توی دستم فرو کنم، با آن دستِ او را بگیرم و یک‌راست از برف‌های کف حیاط آدم برفی درست کنم. دلم می‌خواهد با او آدم برفی درست کنم. بعضی کارها برای بعضی وقت‌هاست. بعضی کارها برای با «بعضی افراد» انجام دادن. از یک جایی به بعد بعضی کارها را نه می‌شود با برادر و خواهر انجام داد، نه با بابا و مامان و نه با پدر و مادر. با هیچ‌کدام نمی‌شود. عین بازی کردن با یک بچه‌ی ننر و زودرنج است. مطمئنا خودت لذت نمی‌بری. فقط برای شادی دل این و آن سعی می‌کنی خودت را شاد و خوش‌حال نشان دهی؛ مثلا درست جلوِ چشم‌های پدرت برف‌ها را پارو کنی و یک گلوله‌ی برفی را محکم توی دیوار بکوبی تا لب‌خند پر رنگ پدر و چشم‌های بزرگ‌سالانه‌ی مادر در حین تماشای بچه‌اش کنارت باشد. بعضی کارها همین‌قدر مسخره بنظر می‌آیند. بی‌هیچ لذتی. بی‌هیچ چیزی. یک خلاء بزرگ. از یک جایی به بعد حتا پیاده زیر برف راه رفتن هم «پایه» می‌خواهد. نه تنها می‌شود مسیری طولانی را گز کرد، نه پدری و مادری و رفیقی به پای قدم‌های تو اسیر می‌شوند.

توی حیاط تا زانو برف نشسته است. حیاط نورانی‌تر، کوچه‌ها روشن‌تر و خیابان‌ها طلایی شده‌اند. انگار همه‌چیز با همه‌ی‌وقت‌ها متفاوت شده است. او توی خانه کنار بخاری، با رادیوی قراضه‌یی کلنجار می‌رود. برف با همه‌ی خوبی‌هایش ارتباط آدم با دنیا را به سبک و سیاق کلاسیکش می‌رساند.

– «عوض انگلولک کردن اون پاشو بریم یه مشت برف بکوبم تو صورت‌ت، بخندیم.»

– «غلط کردی! برف بزنی به من بخندی؟ من الان حال و حوصله‌شو ندارم. سردمه. می‌خوام رادیو گوش کنم ببینم دنیا چه خبره.»

– «دنیا هیچ‌خبری نیست. یا جنگه، یا پول اینو و اونو فردا پس‌فردا می‌دن یا فردا مصادف با فلان روز و بهمان روزه. پاشو بریم.»

بی‌این‌که منتظر جواب «اوهوم» او بمانم دنبال جوراب و دست‌کش و شال‌گردنم می‌گردم. او هنوز دنبال صدایی قابل شنیدن از توی رادیو است. او بی‌اعتنا به من و من بی‌اعتنا به او خودم را کنار برف‌های حیاط می‌رسانم. یک مشت گلوله‌ی برفی را چنگ می‌زنم و توی دستم مخفی می‌کنم. سریع توی اتاق بر می‌گردم.

– «به زور متوسل شم یا با زبون خوش میای آدم برفی درست کنیم؟»

او سرش را که بلند کرد، همین که چشمش به گلوله‌ی برف توی دستم افتاد جیغ کوتاهی کشید و زانوهایش را توی سینه‌ش جمع کرد:

– «اگه بزنی له‌ت می‌کنم.»

– «چرت و پرت نگو. پاشو لبا‌س‌تو بپوش. نپوشی لخت‌ت می‌کنم می‌برم وسط حیاط ول‌ت می‌کنما. یالا!»

دستم را بلند کردم و گلوله‌ی برف را توی هوا محکم تکان دادم؛ مثلا خواستم ادای پرتاب کردن برف را دربیاورم. دیدم فایده‌یی ندارد. گفتم:

– «خودت خواستی.»

برف را از توی دستم کنار دیوار می‌گذارم و با کف دست‌هایی باز به سمت او آرام‌آرام حمله‌ور میشوم. او دوباره جیغ می‌کشد و با کف دست‌های کوچکش دور تا دور صورتش حصار می‌کشد. سریع دست‌های سردم را توی صورتش تکان می‌دهم و می‌چرخانم.

– «بیشعور یخ کردم… الاغ! عوضی… نکن… سردمه… نمی‌خوام… مامان!!!»

– «الکی التماس ملتماس نکن. حرف آدم حالی‌ت نمیشه حق‌ته. می‌گم پاشو لباس گرم بپوش بریم آدم برفی چیزی درست کنیم.»

– «بابا! به پیر به پیغمبر تو خل و چلی. عجب گیری کردما. از سن‌ت خجالت بکش. الان چه وقته برف بازیه آخه. زودتر زن گرفته بودی قد من بچه داشتی.»

– «حالا انگار خودش دختر بچه‌ی 14 ساله‌است. خودت‌هم عجوزه‌ی پیری دیگه. پاشو گفتم. همین الان.»

یک آدم برفی بیشکل و مسخره با دماغ شکسته‌یی از ساقه‌ی درخت درست وسط حیاط ماتم‌زده و غمگین نشسته است. توی پیت حلبی تازه‌یی چند تکه چوب تازه می‌سوزند و من‌و او با انگشت‌های باز بالای نارنجی‌های آتش دست‌هایمان را گرم می‌کنیم.

– «می‌دونی برف چیش خوبه؟»

– «برف هیچ خوبی نداره. کلا دردسره.»

اصلا همین دردسرشه که باعث میشه خوب به نظر بیاد. فکر کن! مغازه‌ها تعطیل میشن. من سرکار نمی‌رم، تو نمی‌ری. جفتمون خونه‌ایم. بزرگ‌ترها همش می‌گن مواظب باشین قحطی نشه. آب ذخیره کنین. اصلا همه‌چیز عوض میشه. خیابونا یه شکل دیگه میشه؛ حتا رادیو و تلویزیون هم اون‌جوری که قبلا بوده نیست؛ مثلا نگاه کن تلویزیون هیچ‌جا رو نمی‌گیره و من مجبورم چرت و پرت‌های تورو بیش‌تر گوش کنم.

– «بیشرف! خودت چرت و پرت می‌گی.»

همینش خوب نیست؟ توی کل سال یا حتا چند سال یه بار فقط دو سه روزه که ممکنه این‌جوری بشه. انگار این دو سه روز توی هیچ تقویمی نیست. اصلا مهم نیست چند شنبه است یا چندم ماهه. فقط برف مهمه. این‌که تا کی می‌باره و چه‌قدر باریده و کی‌تموم میشه. برف شادترین چیز دنیاست؛ و البته غم‌انگیز ترین چیز دنیا، وقتی نباشه.

– «نبودنش که غمگین‌کننده نیست. کلی هم خوبه؛ مثلا اونایی که ندارن و فقیر بیچاره‌ها ممکنه از برف متنفر باشن.»

– «مطمئنم که حتا اون گل‌فروشای کنار خیابون هم برفو دوست دارن. ممکنه سردشون بشه؛ یا پاهاشون بیش‌تر تاول بزنه یا سرما بخورن و دستاشون از سرما کبود بشه. ولی شوق برف‌بازی اونارو سرِپا نگه می‌داره. چون برف بازی و آدم‌برفی درست کردن تنها خوشی دنیاست که هیچی نمی‌خواد. فقط یه جفت دست می‌خواد و یه عالمه برف.»

– «آخی. الهی بمیرم. عین گنجیشک‌های بی‌پناه میمونن.»

داشتم می‌گفتم غمگین‌ترین چیزِ برف، تمام‌شدن‌شه. وقتی که کم‌کم باریدن برف از نفس می‌افته و سر و صدای ریختن برف از روی شیروونی و ناودون و طنابِ رخت و سیم‌برق و کنج‌دیوار شلپ و شلپ شنیده میشه، غم‌انگیزترین چیز دنیا اتفاق می‌افته. همون لحظه کلی غم توی دلم میشینه. فقط دلم به این خوشه که آره دوباره میاد. حتما میاد. ممکنه اصلا هواشناسی اشتباه کرده باشه، شاید فردا دوباره یه توده هوای سرد بیاد و درست بالای سر خونه‌مون گیر کنه و برف ببارونه. می‌دونی؟ از بچگی همین خیال توی سرم بوده.

– «بله! می‌دونم! تو کلا چیز خلی.»

– «بعدش خب! طبیعتا از برف خبری نمیشه و صبح همه پارو به دست مخمل توی کوچه‌ها و بام‌هارو قهوه‌یی می‌کنند. همه شروع می‌کنند به بد و بیراه گفتن و فحش دادن به برف. توی کوچه‌ها گِل و شِل راه می‌افته. برف، با همه‌ی اون ابهتش یه چیز مسخره‌ی سوراخ‌سوراخ با لکه‌های قهوه‌یی دیده میشه. یه چیز یخ‌زده، یه تیکه یخ که آدمو سُر می‌ده و چرق‌چرق زیر پات صدا می‌ده. اون موقع است که من از برف بدم میاد. دلم می‌خواد درست همون لحظه آفتاب داغ وسط تابستون بیاد و همه‌ی یخ‌های لعنتی رو آب کنه و منو با خاطره‌ی سرد برف تنها بذاره.

– «بابا! آقای شاعر دیوونه! یخ کردم. اجازه می‌دین بریم توی خونه، کنار بخاری بشینیم حداقل؟»

خم میشوم. از روی زمین یک مشت برف را گلوله می‌کنم و آرام توی صورت او ول می‌کنم. خودم سریع‌تر از او خودم را به هاله‌ی داغ بخاری می‌رسانم. رادیو را توی دستم می‌گیرم و سعی می‌کنم صدای رادیو را وقتی حرفی از برف می‌زند نشنیده بگیرم.

بدون نظر »

من و او (نوزده) – عصر میلاد

سه شنبه, 25 شهریور, 1393

به چند هزار سال برگشته‌ایم. به دوران نوسنگی، دوران کشف آهن یا همان حوالی. شاید هم جایی میان کشف آتش. چند خورشید و چند ماه گذشتند تا از شاخ و برگ درختان سرپناهی نامطمئن ساختم. او اما هنوز با من است. من در زیر نور سفید دایره‌ی نادیدنی به شکار می‌روم. چوب‌دستی را از آن‌قدر به سنگ‌ها کوبیدم تا نیزه‌ی تیزی از آب در آمد. با همان چوب‌دست به شکار می‌روم. پشت گوزن‌ها و آهوها کمین می‌کنم، نشانه می‌گیرم و چوب‌دستم را پرتاب می‌کنم.

او نزدیک چشمه، حوالی سرپناهمان مشغول جمع‌آوری دانه‌های گیاهی خوراکی‌ست. برگ‌ها را زیر و رو می‌کند، توی چاله‌ها و لانه‌های حیوانات ریز و درشت دست می‌جنباند و دامنش را از دانه‌های خوش‌بو و خوراکی پر می‌کند. او همان‌جاست که برای اولین بار از سوسک‌ها و حشرات موذی می‌ترسد. چهره‌اش در هم می‌رود؛ با اکراه و ترس و چند احساس بد عجیب و غریب دیگر دست دراز می‌کند و دانه‌یی را از روی زمین بر می‌دارد. ناگهان حشره‌ی مرموزی به جای دانه‌یی خوراکی در دست او جاخوش می‌کند. این عادت ترسیدن از این‌جور حیوانات از همان‌جا با او مانده است. نمی‌دانم. شاید چند باری او را گزیده باشند. شاید مارها از این‌که او لانه‌شان را وارسی کرده برایش اخم کرده‌اند و دندان‌ نشانش داده باشند. او از همان موقع از این‌چیزها واهمه دارد. این ترس با او مانده است. همین‌طور با او آمده است تا هزاره‌ی چندم میلاد.

یادم رفت بگویم. آنموقع‌ها هم هزاره‌ی من بود. هزاره‌ی میلادِ پیش از میلاد. شکار را دوست نداشتم؛ اما وقتی گرسنه‌ای، چاره‌یی نیست. فصل آب‌ها شروع شده است. انگار همیشه همین‌موقع‌هاست که غذا کم‌یاب می‌شود. وقتی خورشید دیگر هیچ‌وقت روی نک آن قله دیده نمی‌شود و مسیرش را عوض می‌کند. درست همین وقت‌هاست که غذا کم‌یاب می‌شود. درخت‌ها لخت می‌شوند. تنشان چروک بر می‌دارد. نزدیک کوه که رفته بودم سوراخ بزرگی را دیدم. بعد‌ها قرار است به این‌جور چیزها بگویند غار؛ اما حالا مهم نیست. مهم این‌ است که توی آن خبری از آب آسمان نیست. او آن‌جا احساس بهتری دارد. دست‌کم آن‌جا از شر حیوانات چشم‌نورانی در امانیم.

چند تکه سنگ تیز بر می‌دارم و روی دیوار برای او نقاشی می‌کشم. او می‌خواهد بداند که با حیوانات چه می‌کنم. چه‌طور به شکار می‌روم و چه‌طور شکار می‌کنم. نیزه‌ام را چه‌طور پرتاب می‌کنم و کجا کمین می‌کنم.

همیشه دلم می‌خواست این‌طور زنده‌گی کنم. توی یک جزیره، توی یک شهر، توی یک کشور، یا روی یک کره‌ی زمینی که کس دیگری پیش از من از آن‌جا نگذشته باشد. یه جای پرت، یه جای دور افتاده. دلم می‌خواست می‌توانستم زنده‌گی را از نو شروع کنم. تمام مفاهیم و اسم‌ها را خودم بسازم. دلم می‌خواهد به درخت‌ها بگویم «ژانیک» و اسم رودخانه‌ها را «کورون» بگذارم. دلم می‌خواهد خودم سنگ‌های کنار کورون‌ها را وارسی کنم و خوش‌دست‌ترینشان را برای ساخت وسیله‌یی مثل چاقوکنار بگذارم. دلم می‌خواهد خیلی به عقب برگردم، قبل از این‌که خدا را عصبانی کنیم. بنشینیم باهم بیش‌تر در این باره صحبت کنیم. با هم به توافق برسیم که او دیگر در زنده‌گی‌ها نقشی نداشته باشد. نه اسمی از او باشد و نه هیچ چیز دیگری.

خودم با هزار بدبختی دنبال غذا بگردم. حتا داشتن یک وسیله‌ی به ظاهر بی‌اهمیت مثل سوزن خیلی مهم و حیاتی باشد. چه‌قدر باید بگذرد تا من و او بتوانیم از سنگ‌ها سوزن بسازیم؟ شاید هم بتوانیم تهِ خارهای بلند ژانیک‌های زارو را سوراخ کنیم و با آن سوزن درشتی –به درشتی جوال‌دوز- بسازیم. دلم می‌خواهد همین‌طور زنده‌گی کنم. بدون کاسه، بدون بشقاب، بدون کاردها و چنگال‌ها، بدون نمک‌دان و لیوان، بدون پتو و زیر انداز، بدون لباس و چراغ. بدون همه‌چیز و با هیچ‌چیز.

– «آخه چه جذابیتی داره این‌جوری توی فلاکت و بدبختی زنده‌گی کنیم؟»

او با دهان باز و چشم‌های درشت توی سیاهی‌های آسمان دنبال پاسخ به‌درد بخوری برای این سوال می‌گردد. ما هر دو روی چمن‌ها دراز کشیده‌ایم. حالا هزاره‌ی میلادِ پیش از میلاد نیست. حالا هزاره‌ی چندم میلاد است.

– «خب فکر کن چه‌قدر می‌تونیم با هم عشقولانه در کنیم؟ این‌همه وقت. از صبح تا شب وقت هست با هم باشیم.»

– «خب الانشم وقت هست که باهم باشیم. تو عشقولانه‌تو در کن. حتما باید بری ماقبل تاریخ تا بگی دوستم داری؟»

– «خب نه…»

– «چرا این‌قدر می‌گی «خب»؟ اعصبابمو خرد کردی.»

– «اعصباتو بخورم! خب دیگه نمی‌گم خب. تازه خودتم گفتی خب‌ها.»

– «باز گفتی که.»

وقتی عادت به گفتن دوست‌ت دارم نداشته‌ باشی، حتا فکر کردن به لحظه‌ی به زبان‌آوردن آن هم سخت و دشوار خواهد بود. برای من هم همین‌طور است. نمی‌توانم به گفتن این جمله عادت کنم. همیشه برایم مثل یک کار غیرعادی، متملقانه و چاپلوسانه جلوه می‌کند. گندِ ماجرا این‌جاست که او هم می‌داند این جمله‌ی دوستت‌دارم چاپلوسانه‌ترین جمله‌ی دنیاست؛ اما گوش‌های او به این تملق احتیاج دارند. انگار با همین جمله نفس می‌کشند. رشد و نمو او، قدرت فکر کردن او، زنده‌گی کردنش و حیاتش همه و همه از همین جمله تغذیه می‌کنند. من به او می‌گویم:

– «دوست‌ت دارم.»

او سرخ می‌شود. او کبود می‌شود. چشم‌هایش برق می‌زند. سرش برای لحظه‌یی به پایین خم می‌شود. انگار خجالت کشیده است. زیر لب، تنها کمی‌ بلندتر از پچ‌پچ کردن تکرار می‌کند:

– «منم دوست‌ت‌ دارم.»

گاهی اوقات دلم می‌خواد سختی گفتن این جمله را با نقش بازی کردن کم‌رنگ‌تر کنم. یک شاخه گل سرخ برای خانه خریده‌ام. حداقل خودم از بودن گل سرخ در خانهمان لذت می‌برم؛ اما به او می‌گویم این گل را برای تو خریدم. چه اهمیتی دارد؟ کمی چاپلوسی و تملق تا به حال کسی را نکشته است.

در را که باز می‌کنم، همین که موقعیت او را شناسایی می‌کنم سریع به سمتش می‌دوم. او با چشم‌های از حدقه درآمده سعی می‌کند بفهمد قرار است چه اتفاقی بیفتد. حتا در این فاصله فرصت نمی‌کند گل سرخ توی دستم را ببیند. جلوِ پایش زانو می‌زنم. یک پایم را از زانو خم میکنم. سرم را پایین نگه می‌دارم. گل را آرام آرام به سمت سینه‌ی او بالا می‌آورم و با صدای دو رگه‌ی مسخره‌یی می‌گویم:

– «اوه ژولیت ژولیت! بانوی مکدر همیشه‌ی تاریخ‌ام. این گل سرخ را به نشانه‌ی راستی و صداقت در عشقم از من بپذیر. آه ای بانوی درازگیس… درازگیسِ خندان.»

او می‌گوید:

– «پاشو خودتو جمع کن بینیم باو. ژولیت دیگه کدوم خریه. آقا اشتباهی اومدی. من اون‌یکی زن‌تم. ژولیت یه خر دیگه است. پاشو گم شو ببینم.»

– «ایییییی بیشعور. برات گل خریدما. حالا اینو از من بپذیر دیگه دستم خسته شد»

– «الکی خرم نکن. سوتی دادی. اول بگو این ژولیت کیه؟ همون دختره مو بوره‌ست که تو رستوران کار می‌کنه؟»

– «ای بابا! مسخره! تیاتر بازی کردم برات. منظورم تو بودی. سختم بود بگم عزیزم برات گل خریدم؛ اون‌جوری گفتم.»

– «برو خر خودتی. من گول حرفاتو نمی‌خورم.»

– «خب نخور. فدای سرم.»

– «بیشعور یه ذره نازمو بکش دیگه. من نباید ناز کنم وقتی گل میاری؟ من باید بزنم تو دهن‌ت تو هم بیفتی به پام هی بگی دوستت دارم و عاشق‌تم و برات می‌میرم»

– «بشین بینیم باو. همینی که هه! این گل رو می‌خوای یا نه حالا. می‌رم ژولیتو پیدا می‌کنما…»

هنوز حرفم تمام نشده ضربه‌ی ناچیزی به آن‌جایی که نباید برخورد می‌کند.

خب او تقریبا این‌طوری‌ست. ما باید همه‌چیزمان به هم بیاید. ای‌کاش میشد ادای جمله‌ی دوستت دارم را کسی آسان‌تر تصور می‌کرد؛ اما نمی‌شود. حتا خیالش هم سخت، دلهره‌آور و مرموز است. آدم همه‌ی احساسش را با تملق و ریا و نیرنگ توی یک جمله جا می‌کند و ضمیمه‌ی یک گل سرخ به کسی هدیه می‌دهد. پاسخ به این دوست داشتن شاید باعث ادامه پیدا کردن خطی و یا تکثیر آینه‌یی آن باشد. کسی چه می‌داند. حتا ممکن است او با شنیدن دوستت دارم کهیر بزند. آن‌وقت دیگر لازم نیست دائم به او بگویم که دوستش دارم؛ اما من قطعا چنین احساس و حساسیتی ندارم. او می‌تواند همیشه مرا دوست داشته باشد، می‌تواند همیشه این‌را به من بگوید. می‌تواند همیشه به پایم بیفتد. التماس کند، خواهش کند که همیشه اجازه بدهم تا من را دوست داشته باشد.

بدون نظر »

من و او (بیست) – وقتی عاشق می‌شویم، عاشقِ چه می‌شویم؟

چهارشنبه, 26 شهریور, 1393

از وقتی او را دیده‌ام احساس می‌کنم خودم را پیدا کرده‌ام. چیزی مثل همان اراجیف همیشه‌گی. نیمه‌ی گمشده یا نیمه‌ی نا‌تمام آدم؛ اما این‌ها نیست. من خودم را پیدا کردم. به او می‌گویم:

تو فوق‌العاده‌ترین اتفاق توی زنده‌گی من هستی. از وقتی تورو دیدم تازه فهمیدم مفهوم زنده‌گی و دوست داشتن چیه و چه شکلیه.

او می‌گوید:

– «یعنی چی الان؟ یعنی قبلا هم کسایی رو دوست داشتی؟»

این سوال اصلی او نیست. بیش‌تر از این‌که بخواهد درباره‌ی ریز و بم گذشته‌ی من اطلاعات جمع کند، ترجیح می‌دهد با سوال‌های مختلف ابراز علاقه‌ی من به خودش را پر رنگ‌تر کند. جوری رفتار کند که من مجبور شوم با جزئیات بیشتر، با تشبیهات او به آسمان و دریا و هزار چیز درشت و ریز رمانتیک مختلف خودم را به او ثابت کنم.

– «خب به هرحال آدمه. ممکنه توی زندگیش یه جاهایی از یکی خوشش بیاد. می‌دونی که! دخترا فکر می‌کنند همین‌که توی ذهنشون کسی رو دوست داشته باشند و با خیال داشتن اون خوش بگذرونند آب از آب تکون نمی‌خوره و وارد رابطه‌یی نشدند؛ اما به نظر من این‌جوری نیست.»

– «چشمم روشن. اینارو کدوم دختر بیشعوری بهت گفته؟»

– «کسی نگفته! من فقط حدس می‌زنم. کاری هم به کار اونا ندارم. خواستم بگم خیلی‌ها ممکنه همچین چیزایی رو تجربه کنند. توی فکر و خیال یا توی واقعیت. اینم مهم نیست. منظورم فقط تویی و اون زمان طولانی و درازی که برای رسیدن بهت گذروندم.»

– «مثلا چه راهی رو گذروندی؟»

– «مثلا تک تک آدمایی که دیدم و من به خاطر حضور اونا مجبور شدم مسیرمو حتا برای چند لحظه تغییر بدم. خوب یا بد همه اونا باعث شدند من بالاخره بعد از این‌همه سال پیدات کنم.»

– «دیگه چی؟ به به! اعتراف کن ببینم.»

– «ببین! من نیومدم اعتراف کنم یا گذشتمو بریزم این وسط. گذشته آدما به خودشون مربوطه. حتا به زن آینده‌شون هم مربوط نیست. آدم باید موقع ازدواج اونقدر به اون پختگی برسه که بتونه فرق بین گذشته خودش و حال خودش و آینده خودشو تشخیص بده. باید بفهمه که توی حالش به خاطر آینده‌ی یکی دیگه قراره آینده‌ی خودشو هم تغییر بده.»

– «خب آره. باید ازدواج کرد و آینده رو تغییر داد دیگه.»

– «همیشه فکر می‌کردم کی می‌بینمت. کی برای اولین بار تورو زیارت می‌کنم.»

او توی حرفم می‌پرد:

– «خجالتم ندین تورو خدا. زیارت‌تون قبول باشه.»

– «حالا که پر رو شدی اصلا نمی‌گم چجوری عاشق‌ت شدم.»

– «اوه اوه غلط کردم. تورو خدا بگو. شوخی کردم. بگو می‌خوام بدونم بدون من بهت بیش‌تر خوش می‌گذشت یا الان؟»

– «برای این‌که تورو پیدا کنم نمی‌دونستم کجا رو باید بگردم. باید تورو توی خیابون پیدا کنم؟ یا توی پس‌کوچه‌های شهر؟ یا توی دخترای جور و واجوری که می‌اومدن و می‌خواستن خودشونو جای تو جا بزنن.»

– «یه چیزی! مثلا اگه من اون موقع می‌دیدمت و عاشق چشم و ابروت میشدم و می‌اومدم جلو بهم چی می‌گفتی؟»

– «اولش مطمئنم می‌خندیدم بهت. محکم می‌گفتم نه!»

– «بیشعور. این‌همه می‌گی دوستت دارم بعد این‌جوری رفتار می‌کردی؟»

– «فقط می‌خواستم ببینم اگه بگم نه چکار می‌کردی؟ عاشق غرور سرش نمیشه. ولی دخترای این دوره زمونه فکر می‌کنند تا به طرف می‌گن بیا با هم باشیم طرف باید دست و پاش شل بشه. هر وقت دخترا تونستن تحمل «نه» شنیدن رو پیدا کنند اون‌وقت می‌تونند برن خواستگاری کسی که عاشقشند.»

– «بشین بینیم باو. من که نیومدم خواستگاریت. همینجوری الکی اومدم ببینم چی می‌گی.»

– «دیدی؟! مشکل شماها همین‌جاست. هنوز توی عاشق بودن خودتون دو دل‌اید. خودتونم نمی‌دونین چی می‌خواین؟ عاشق باید بی‌واسطه عاشق باشه. یه عاشق خالص. یه چیز ناب. کسی که بتونه کوهو خرد کنه.»

– «نه این‌که مثلا الان تو مردا عاشق پیدا میشه. تقصیر شما مرداست اصلا. دیگه مرد پیدا نمیشه. مرد هم مردای قدیم.»

– «اونا همش تمثیله، مثاله. منظور اون نبوده که یارو تبر و کلنگ و شاقول گذاشته رو کولش رفته لب کوه تا کوهو صاف کنه. منظور قدرت اراده و تحمل‌ و اون درجه‌ی بالای خلوص عشقش بوده؛ که حتا تو دراز مدت، توی سخت‌ترین شرایط چیزیش کم نمیشده. نه مثل الان که تا به یکی که ادعای عاشقیش کون خرو پاره می‌کرد می‌گی بالای چشت‌ابرو…»

– «بی‌ادب! درست حرف بزن. این چه وضعشه آخه؟»

– «خب حالا. ادعای عاشقیش کون آسمونو پاره می‌کرد…»

– «باز که گفتی که»

– «ای بابا! اصلا کون منو خوبه؟»

– «تو آدم نمیشی نه؟ یه مثال درست و حسابی نداری بزنی؟ همش حرفای ناجور می‌زنی.»

– «کون که ناجور نیست که.»

– «یه بار دیگه بگو. اگه جرأت داری یه بار دیگه بگو تا حالی‌ت کنم.»

– «می‌گما؟ هم …»

– «هم چی؟ نه بابا؟ بفرما؟ تعارف نکن توروخدا.»

– «بحثو عوض کردی. یادم رفت داشتم چی می‌گفتم.»

او کنار من ایستاده بود. من در کنار او قدم می‌زدم. ما با هم قدم می‌زدیم و حرف می‌زدیم. آدم باید با زنش درباره‌ی همه‌چیز حرف بزند. درباره‌ی تمام چیزهای ریز و درشت و زنده‌گی. او باید راز دار خوبی باشد. او قطعا همین‌طور است. او نباید حرف دل من را فقط برای اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد برای کس دیگری بگوید. این واضح‌ترین اصل خیانت است. حرف من، بعضی حرف‌های من فقط برای اوست. اگر من قرار بود همه‌چیز را به همه کس می‌گفتم قطعا روش مناسب‌تری را انتخاب می‌کردم. آدم باید خیالش از این بابت راحت باشد. از این بابت که حرف‌هایش –هرچند که خیلی خودمانی و رازمانند جلوه نکنند- چند روز دیگر پیش کس دیگری گفته می‌شود.

من او را دوست دارم. من با او احساس آرامش می‌کنم. احساس من مثل یک چشمه‌ی کوچک در کنار او شروع به جوشش می‌کند. وقتی که یادم می‌آید برای داشتن او نزدیک به سه دهه از عمرم گذشت، داشتن او برای من عزیزتر می‌شود. وقتی با او حرف می‌زنم، وقتی در کنار او قدم می‌زنم فکر می‌کنم که به اندازه‌ی تمام دنیا قد کشیده‌ام. بدون او من فقط یک عابر توی یکی از پیاده‌روها بودم. با دست‌هایی که توی جیب شلوار جاخوش کرده بود و ویترین مغازه‌ها را تماشا می‌کرد. حالا اما دست‌های من دستگیره‌ی دست‌های اوست.

بدون نظر »

من و او (بیست و یک) – اگر قرار بود که واقعی باشد

پنجشنبه, 27 شهریور, 1393

اوِ خیالی من تصمیم گرفته است واقعی باشد. اگر قرار بود ترسناک‌ترین و دلهره‌آورترین جمله‌ی تاریخ را انتخاب کنم. درست همین جمله را انتخاب می‌کردم. یک جور ترس کم‌وبیش شیرین و دل‌نشین تمام وجودم را می‌گیرد. او می‌خواهد واقعی باشد. می‌خواهد یک راست بیاید و توی زندگی من زنده‌گی کند. یا طوری زندگی کند که من با بودن او زنده‌گی کنم. او می‌گوید: – «بسه دیگه. خسته شدم. تو اصلا به فکر من نیستی»

من می‌گویم:

«من که روز و شب به فکرتم. اگه اینجوری نبود که تا اینجا این قضیه پیش نمی‌رفت»

– «من خسته شدم. وضع و اوضاع زنده‌گی مو نگاه کن. نه معلومه اسمم چیه، نه قیافه‌ام دقیقا معلومه چه شکلیه، صدام هم که درست نمی‌دونی چه جوریه.»

اما این‌طور نیست. من او را میشناسم. همه‌چیزش را می‌دانم و می‌دانم که می‌توانم با او باشم. دلم هم می‌خواهد اما می‌ترسم. اگر فلان شود، اگر بهمان پیش بیاید، اگر این، اگر آن و هزار فکر و خیال ریز و درشت دیگر. خیالاتی که واقعی نیستند اما ترس‌های واقعی پیش می‌آورند.

او مثل یک اتفاق نیست. همیشه فکر می‌کردم او باید از میان آسمان با رعد و برق اعلام وجود کند. آن‌وقت ارابه‌های نورانی از انتهای تاریک آسمان آرام آرام نزدیک شوند، بیایند درست بالای سر من و او از داخل آن ارابه با چهار اسب سفید پرده را کنار بزند و برایم دست تکان دهد؛ اما این‌طور نیست. او مثل اتفاق نیست. انگار او همیشه بوده، انگار آن‌طرف خیابان همیشه ایستاده بود و فقط منتظر بود که من به او نزدیک شوم. بعد بدون هیچ حرفی راهمان را بگیریم و برویم. بعد او بگوید:

– «دیر کردی! کارت طول کشید؟»

و من بگویم:

-«هان؟»

و ندانم که واقعا دیر کرده‌ام و ندانم که کسی را منتظر گذاشته‌ام و دوباره بگویم:

– «آره آره! کارم طول کشید»

و توی خیالم به کاری فکر کنم که می‌بایست طول کشیده باشد ولی طول نکشیده است. چرا دیر کرده بودم؟ کدام کارم طول کشیده بود؟ و درست از چه وقت کارم شروع به طول کشیدن کرده بود؟

این‌ها انگار مهم نیست. من به آن‌طرف خیابان رفته‌ام و او با من و من با او رفته‌ایم. طوری رفته‌ایم که انگار مدت‌هاست همدیگر را می‌شناسیم. طوری که انگار نیاز به هیچ آشنایی نداریم، حتا نیاز به سلام کردن هم نداریم. انگار لحظه‌ی آشنایی ما اصلا وجود نداشته است. نه من با او آشنا شده‌ام، نه او با من. ما با هم همیشه آشنا بوده‌ایم. همیشه همدیگر را می‌شناختیم و همدیگر را خوب می‌دانستیم. شاید اما راهمان یکی نبود. هیچ‌وقت شاید خیابانی بینمان وجود نداشته که او آن‌طرفش منتظر من بایستد و من این‌طرف خیابان بی‌خود دل‌دل کنم.

او هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده است. او اتفاقی نیست. من همیشه انگار او را دیده‌ام. همیشه جلو چشمم بود ولی نمی‌توانستم و شاید نمی‌دانستم که باید با او هم‌قدم شوم.

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |