بایگانی: ‘داستان من و او’

من و او «سی و دو» این افسانه‌ی ساختگی

پنجشنبه, 12 اسفند, 1395

گاهی فکر می‌کنم آنچه از عشق در قصه‌ها و افسانه‌ها گفته می‌شود تماما و تماما ساخته‌ی ذهن مردان است. انگار که فلان شاعر و فلان نویسنده داستان عشق خودش را برای مرد دیگری در تاریخ تعریف کرده باشد و مثلا خواسته باشد به بقیه مردان نشان بدهد که ببینید چه‌قدر او را دوست داشتم و ببینید که چه‌طور او را می‌پسندیدم. در واقع شاید می‌خواهد شرح حال دقیقی بر آنچه بر روزگار عشقی خودش می‌گذشته است را بنویسد و به اطلاع دیگران برساند. طوری که انگار مبحث پیچیده‌ی فیزیک و یا رساله‌ی پیچ‌در پیچی از فلسفه را به اطلاع همکاران خود برساند. این‌طور به نظرم می‌رسد که زن‌ها از درک عشق و دوست داشتن آن داستان‌های عامیانه همان‌قدر عاجزند که یک انسان عامی از درک مساله‌ی پیچیده‌ی فیزیک.

او می‌گوید:

باز شروع کردی به توهین کردن. آخه چرا اینقدر ما زن‌هارو گیج و منگ تصور می‌کنی؟

من همچین تصوری نکردم و ندارم. فقط به نظرم میاد که انگار مثلا تنها کسی عشق فرهاد کوهکن رو درک می‌کنه که چنین عشق و دوست داشتنی رو تجربه کرده باشه… و جسارتا بنظرم زن‌ها از درک چنین چیزی عاجزند.

خب خب! اصلا هم همچین چیزی نیست. زن‌های عاشق هم توی داستان‌ها و قصه‌ها کم نبودند. یکیش همین زلیخا و عشقش به یوسف. یا زهره و منوچهر یا حتا ویس و رامین.

در واقع بدبختی بزرگ اینجاست که اینجور قصه‌ها رو هم مردها نوشتند. درسته که شاید توشون از عشق یک زن به مرد حرف زده باشند ولی وقتی از بالا به قضیه نگاه کنی می‌بینی که باز یک شاعری اومده یک داستان عشقی را برای یک عده‌ی دیگه تعریف کرده. یعنی اینجور سعی کرده که عشق رو به یک زبان دیگه‌ای به رخ دیگران بکشونه. یک مرد برای مردهای دیگه. یک عاشق برای عاشق‌های دیگه. انگار یه جور زبان اسرارآمیز و رمزنگاری شده است که هیچ کسی به جز عاشق‌ها نمی‌تونه ازشون سردربیاره.

مردها به طور پیش‌فرض عاشق به دنیا می‌آیند. انگار چیزی در وجودشان وجود دارد و تنها منتظر یک اشاره کوچک و نامحسوس است تا آتش عشقی آنان را شعله‌ور کند. انگار فقط منتظرند تا کسی را ببینند و کمی او را بپسندند تا بتوانند نقش عاشق‌پیشه‌گی خودشان را در این سناریوی از پیش نوشته شده به بهترین شکل ممکن اجرا کنند. اما در مورد زنان مطمئن نیستم. همین‌قدر می‌دانم که عشق و دوست داشتن در زنان چیزی به شکل غریزی در جریان است. این غریزه دوست‌داشتن در واقع همان غریزه‌ی مادری آنهاست که به شکل ظاهرا عاشقانه‌ای نمود پیدا می‌کند. زن‌ها همان‌طور که مادرانه می‌توانند پسرشان را دوست داشته باشند و نسبت به او عشق بورزند، به همان اندازه هم نسبت به معشوق خود احساس مادرانه‌ی عاشقانه دارند. نه اینکه صرفا مادرِ معشوق خود باشند. بلکه تنها همین احساس است که در آنان جریان دارد. در واقع آن عشق آتشین افسارگسیخته‌ای که همه‌ی مردان می‌توانند آنرا درک کنند در وجود هیچ زنِ عاشقی نیست. و هیچ زنی نمی‌تواند عاشقی و عاشق شدن را مثل مردها درک کند.

الان مثلا مردها درکشون خیلی بالاست و باهوشن و زنها خنگن؟

نه! ربطی به هوش و درک نداره. در واقع یه جور استعداده. مطمئنم اون‌کسی که داستان عشقی خودش رو تعریف می‌کنه کاملا به این عقیده رسیده که می‌تونه راحت حرفشو بزنه و نترسه از اینکه کسی اونو قضاوت کنه. چون مطمئن شده که فقط و فقط کسی حرف اونو می‌فهمه که خودش عشق رو تجربه کرده باشه.

گفتم بهت که. زنها هم بارها و بارها عشق رو تجربه کردند.

ببین مشکل اصلی اینجاست که تعاریف خیلی باهم فرق دارند. مردها به احساس خاصی لقب احساس عاشقی می‌دند و زنها به یک احساس متفاوت دیگه‌ای. مال زنها بیشتر غریزه است و مال مردها بیشتر از روی احساس. مال مردها از ورای سطحی غریزه است. یه جور درک عمیق از موضوعه که باعث می‌شه عشق رو احساس کنند.

عشق چیزی مردانه است و از آن طرف عقیده دارم که زن‌ها عشق را به نام خودشان زده‌اند، به نام چیزی زنانه، تا بتوانند با استفاده از آن افسار گسیخته‌گی مردانه‌ای را رام خود کنند. دم از عشق بزنند تا بتوانند کسی را برای ابد در زنجیر خود درآورند… گاهی فکر می‌کنم آنچه از عشق در قصه‌ها و افسانه‌ها گفته می‌شود تماما و تماما ساخته‌ی ذهن مردان است. انگار که فلان شاعر و فلان نویسنده داستان عشق خودش را برای مرد دیگری در تاریخ تعریف کرده باشد و مثلا خواسته باشد به بقیه مردان نشان بدهد که ببینید چه‌قدر او را دوست داشتم و ببینید که چه‌طور او را می‌پسندیدم. در واقع شاید می‌خواهد شرح حال دقیقی بر آنچه بر روزگار عشقی خودش می‌گذشته است را بنویسد و به اطلاع دیگران برساند. طوری که انگار مبحث پیچیده‌ی فیزیک و یا رساله‌ی پیچ‌در پیچی از فلسفه را به اطلاع همکاران خود برساند. این‌طور به نظرم می‌رسد که زن‌ها از درک عشق و دوست داشتن آن داستان‌های عامیانه همان‌قدر عاجزند که یک انسان عامی از درک مساله‌ی پیچیده‌ی فیزیک.

او می‌گوید:

باز شروع کردی به توهین کردن. آخه چرا اینقدر ما زن‌هارو گیج و منگ تصور می‌کنی؟

من همچین تصوری نکردم و ندارم. فقط به نظرم میاد که انگار مثلا تنها کسی عشق فرهاد کوهکن رو درک می‌کنه که چنین عشق و دوست داشتنی رو تجربه کرده باشه… و جسارتا بنظرم زن‌ها از درک چنین چیزی عاجزند.

خب خب! اصلا هم همچین چیزی نیست. زن‌های عاشق هم توی داستان‌ها و قصه‌ها کم نبودند. یکیش همین زلیخا و عشقش به یوسف. یا زهره و منوچهر یا حتا ویس و رامین.

در واقع بدبختی بزرگ اینجاست که اینجور قصه‌ها رو هم مردها نوشتند. درسته که شاید توشون از عشق یک زن به مرد حرف زده باشند ولی وقتی از بالا به قضیه نگاه کنی می‌بینی که باز یک شاعری اومده یک داستان عشقی را برای یک عده‌ی دیگه تعریف کرده. یعنی اینجور سعی کرده که عشق رو به یک زبان دیگه‌ای به رخ دیگران بکشونه. یک مرد برای مردهای دیگه. یک عاشق برای عاشق‌های دیگه. انگار یه جور زبان اسرارآمیز و رمزنگاری شده است که هیچ کسی به جز عاشق‌ها نمی‌تونه ازشون سردربیاره.

مردها به طور پیش‌فرض عاشق به دنیا می‌آیند. انگار چیزی در وجودشان وجود دارد و تنها منتظر یک اشاره کوچک و نامحسوس است تا آتش عشقی آنان را شعله‌ور کند. انگار فقط منتظرند تا کسی را ببینند و کمی او را بپسندند تا بتوانند نقش عاشق‌پیشه‌گی خودشان را در این سناریوی از پیش نوشته شده به بهترین شکل ممکن اجرا کنند. اما در مورد زنان مطمئن نیستم. همین‌قدر می‌دانم که عشق و دوست داشتن در زنان چیزی به شکل غریزی در جریان است. این غریزه دوست‌داشتن در واقع همان غریزه‌ی مادری آنهاست که به شکل ظاهرا عاشقانه‌ای نمود پیدا می‌کند. زن‌ها همان‌طور که مادرانه می‌توانند پسرشان را دوست داشته باشند و نسبت به او عشق بورزند، به همان اندازه هم نسبت به معشوق خود احساس مادرانه‌ی عاشقانه دارند. نه اینکه صرفا مادرِ معشوق خود باشند. بلکه تنها همین احساس است که در آنان جریان دارد. در واقع آن عشق آتشین افسارگسیخته‌ای که همه‌ی مردان می‌توانند آنرا درک کنند در وجود هیچ زنِ عاشقی نیست. و هیچ زنی نمی‌تواند عاشقی و عاشق شدن را مثل مردها درک کند.

الان مثلا مردها درکشون خیلی بالاست و باهوشن و زنها خنگن؟

نه! ربطی به هوش و درک نداره. در واقع یه جور استعداده. مطمئنم اون‌کسی که داستان عشقی خودش رو تعریف می‌کنه کاملا به این عقیده رسیده که می‌تونه راحت حرفشو بزنه و نترسه از اینکه کسی اونو قضاوت کنه. چون مطمئن شده که فقط و فقط کسی حرف اونو می‌فهمه که خودش عشق رو تجربه کرده باشه.

گفتم بهت که. زنها هم بارها و بارها عشق رو تجربه کردند.

ببین مشکل اصلی اینجاست که تعاریف خیلی باهم فرق دارند. مردها به احساس خاصی لقب احساس عاشقی می‌دند و زنها به یک احساس متفاوت دیگه‌ای. مال زنها بیشتر غریزه است و مال مردها بیشتر از روی احساس. مال مردها از ورای سطحی غریزه است. یه جور درک عمیق از موضوعه که باعث می‌شه عشق رو احساس کنند.

عشق چیزی مردانه است و از آن طرف عقیده دارم که زن‌ها عشق را به نام خودشان زده‌اند، به نام چیزی زنانه، تا بتوانند با استفاده از آن افسار گسیخته‌گی مردانه‌ای را رام خود کنند. دم از عشق بزنند تا بتوانند کسی را برای ابد در زنجیر خود درآورند…

بدون نظر »

من و او «سی و یک» این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

یکشنبه, 9 فروردین, 1394

دوست داشتن برای مردان همیشه با «دیدن» شروع می‌شود. هیچ به خاطر ندارم مردی را که عاشق کمالات روحی زنی شود بی‌آنکه او را حتا برای لحظه‌یی دیده باشد. من هم همین‌طورم. اولین چیزی که مرا مجذوب می‌کند و خرمن عشق و عاشقی من را به آتش می‌کشد دیدن حالتی خاص در چهره، ادا و اطفاری مخصوص موقع خندیدن، حرکات منحصر بفردی در راه رفتن یا نگاه چشم‌هایی زیباست.

عشق همیشه با چشم‌ها شروع می‌شود. لازم نیست چندین و چند ساعت محو خصوصیات ظاهری کسی شد. حتا یک لحظه دیدن هم گاهی به عشق منجر می‌شود. حتا بدتر از آن گاهی یک عکسِ نیم‌جویده‌ی وایبری، یا بی‌تاکی، یا تانگوئی نیز به همان نتیجه عاشقانه منتج می‌شود.

حالا 50 درصد قضیه حل شده است. معشوق همیشه‌گی مورد نظر پیدا شده است. باید چه کرد؟ مسلما برای هر زنی شنیدن اینکه ««با دیدن عکسِ برش‌خورده‌تان که به عنوان عکسِ پروفایل فلان برنامک گوشی قرار داده بوده‌اید مجذوب‌تان شده‌ام»» منزجر کننده، چندش‌آور و غیرواقعی است. اما اگر صاحب آن عکس دقیقا و دقیقا همان کسی باشد که باید باشد، باید چه کرد؟ وقتی که از او فقط یک عکس دیده باشی و بس.

بعضی از زن‌ها لاکِ دفاعیِ غیرقابل نفوذی دارند. حرف زدن با آنها مثل بازی شطرنج با قوی‌ترین شطرنج‌باز دنیاست. کوچکترین حرکت اشتباهی منجر به از دست دادن یک به یک مهره‌ها شده و در نهایت به باختی حتمی منتهی می‌شود.

دلم می‌خواست یک مرتبه تمام حرفهایم را به او می‌گفتم. به او می‌گفتم که چهره‌ی او، خصوصیتی غریب در چهره‌اش باعث شده که مشتاق باشم با او حرف بزنم. اما اگر فکر کند این حیله و دسیسه‌یی برای رام کردن تمام دخترکان ریز و درشت اطرافم بوده چه؟ چطور باید خودم را به او ثابت کنم. حالا ترجیح می‌دهم آرام آرام با او بحث کنم. اما با دیوار چطور می‌شود بحثی عاشقانه داشت؟ چطور وقتی هنوز نمی‌دانم حرف‌هایم به دست او می‌رسد یا نه، با او از عشق و عاشقی‌ای ابدی بگویم. چطور وقتی طولانی‌ترین و طولانی‌ترین ابراز احساساتم را با گفتن کلمه «نه» تمام کرد رمقی برای دوباره گفتن با او داشته باشم.

باید با او حرف بزنم. از خودم بگویم و این‌که خیلی چیزها را بدون آنکه حتا او را دیده باشم «با او» تصور و تجربه کرده‌ام. دل‌م می‌خواهد صدایش را بشنوم. لحن ملایم و یکنواخت صحبت‌هایش را وقتی که تلویزیون برای خودش تصاویر مبهم و نامفهومی پخش می‌کند، آرام آرام و مداوم بشنوم.

با خودم فکر می‌کنم که چرا این عشقِ خانمان‌سوز من، بی‌آنکه او را دیده باشم، من را این‌قدر ناآرام می‌کند. چرا نمی‌توانم خودِ واقعی‌اش را ببینم، با خودِ واقعی‌اش حرف بزنم و با عشقِ بودنِ او، و با بودنِ عشق او، عشق کنم؟ احتمالا مشکل اصلی همین‌هاست. همین هووی نوشتنی نامربوط؛ همین زنِ توی این صفحات نمی‌گذارد او خودش را به من نشان بدهد. فکر می‌کنم باید قالِ قضیه را بکنم. هرچه هست و هرچه بود را همین‌جا تمام کنم. هرچه نوشته بودم و فکر کرده‌ بودم را سربه نیست کنم و خودم را تمام و کمال برای با او بودن آماده کنم.

دل‌م می‌خواهد این رابطه‌ی عاشقانه‌ی نو را که به با او بودن منجر می‌شود کم‌کم شروع کنم. با او از صفرِ مطلقِ آشنایی شروع کنم و آینده‌یی نه شبیه به این‌ها، که چیزی شبیه به خودمان بسازم. راه خودمان را برویم، حرف‌های خودمان را بزنیم و نرم‌نرم و لحظه به لحظه همدیگر را همان‌طور که هستیم بشناسیم.

همیشه فکر می‌کردم این‌چیزها باعث می‌شود که تو را بهتر بشناسم و یا شاید خودت خودت را بهتر بشناسی و با خودِ واقعی‌ات مطابقت بدهی. ببینی که چقدر خودِ واقعی‌ات شبیه این‌هاست. آن‌وقت برایم دست تکان بدهی و یک «شما»ی غریبه ناگهان «تو» شود. اما حالا فکر می‌کنم حق هم داشتی که نیامدی. مقصر من بودم و همین حروف بی‌معنی که خودت را با آنها مقایسه می‌کردی، خیالات من را با آنها سبک و سنگین می‌کردی و ذره‌ذره با کوچکترین تفاوتی بین آنها خودت را از من محروم می‌کردی.

فکر می‌کنم باید همه‌ی این‌ها را پاک کنم. مثل یک خیالِ مهر و موم شده توی زیرزمین سیاهچاله‌یی پنهان کنم و کلید سیاهچاله را توی چاهِ عمیقی بیندازم. مطمئن‌ام هر وقت که ببینمت حرفی از این چیزهایی که نوشته بودم باتو نخواهم زد. خودم را از خودم و خودم را از تو مخفی می‌کنم. دل‌م نمی‌خواهد من را با چند خط نوشته‌ی بی‌ربط بشناسی. دل‌م می‌خواهد من را همان‌طور که خودت کشف خواهی کرد، لحظه به لحظه با زیر و بم‌های همان روز بشناسی… و من تو را، همان‌طور که تو من را.

نمی‌دانم. شاید هم نه… فقط می‌خواستم با تو حرف بزنم… اما دل‌م می‌خواست بدانم، اگر کسی من را می‌شناخت و بعدها این‌چیزها را می‌فهمید، چه می‌کرد و چه می‌شد؟! به چه خیالِ نامربوط واهی می‌رسید و یا به کدام لحظه‌ی عاشقانه‌ی این نوشته‌ها حسادت می‌کرد. آیا واقعا بهتر نبود که همه‌چیز این حرف‌ها را همین‌جا تمام می‌کردم و تو را هیچ‌وقت با این‌ها آشنا نمی‌کردم؟

 

یک نظر »

من و او «ســـی» – این قسمتِ سرنگون

پنجشنبه, 2 بهمن, 1393

او را پیدا کرده‌ام. همان کسی را که همه‌ی عمر دنبال آن بودم… او را پیدا کرده‌ام. خودِ واقعی‌‌اش را پیدا کرده‌ام. حالا دیگر خیال و رویا نیست. همه چیز واقعی‌ست. آسمان و آفتاب واقعی‌ست. ابرها واقعی‌اند. باران واقعی‌ست. حتا برف هم واقعی‌ست… ناگهان از خواب می‌پرم. بازهم خیالاتی شده‌ام. باز هم خیال کرده‌ام که با او هستم. ازین فکرهای مسخره و تلخ خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد زنِ واقعی‌ام را پیدا کنم.

او می‌گوید:

– «خب تقصیر خودته. زودتر دست به کار شو و منو پیدا کن.»

حالا دیگر وقتش شده است که او را پیدا کنم. یک احساس خواستن عجیب درونم موج می‌زند. دلم می‌خواهد با تمام خودم با یک زن زنده‌گی کنم. با او زنده باشم، قدم بزنم، خیال کنم و حرف بزنم. به فکر یک رفاقت چندساعته‌ی کافی‌شاپی، یا یک قرار رومانتیکِ مخفیانه در خانه‌ی همدیگر نیستم. او را برای تمام لحظات روزمره‌ی زنده‌گی‌ام می‌خواهم. برای ساعت ۳ و ۴ نیمه‌شب که احیانا از خوابی بد می‌پرم. برای صحبت کردن از پشت آیفون که او را صدا کنم و بگویم: «وا کن! من‌ام» و او بداند که «من»  کیست. و او منتظر من باشد. دلم تمام این‌چیزها را می‌خواهد.

دلم می‌خواهد متاهل باشم. کمی از سنم خجالت می‌کشم. فکر می‌کنم در حال پیر شدن‌ام. روزهای زندگی‌ام به سرعت می‌گذرند و ماه روی ماه و سال روی سال می‌آید و به سن و سالم اضافه می‌شود.

او می‌گوید

– «پیرمرد! پاشو تا رنگ موهات مثل دندونات سفید نشده یه فکری کن.»

– «کجا باید دنبالت بگردم؟ با تانگو و وایبر و بی‌تاک و اینا نیئربای بزنم و ببینم کدوم طرفی؟ اگه اصلا گوشی اندرویدی هوشمند نداشتی چی؟ یا اگر داشتی و توی هیچکدوم اینا عضو نبودی چی؟ تو فیس‌بوک دنبالت باشم؟ اگه عضو فیس‌بوک نبودی چی؟ تو خیابون؟ تو کوچه‌ها؟ چطوری؟ اگه سرکار بری و ساعت سرکار رفتن‌ت با ساعت سرکار رفتن من یکی نباشه که هیچ‌وقت ممکن نیست ببینمت. به ایناش فکر کردی؟»

– «اینا مهم نیست عزیزم. قسمت هرچی باشه همون میشه. بالاخره باید پیدام کنی.»

– «قسمت یه حرف مسخره است. وقتی روز به روز دامنه انتخاب من داره محدودتر و محدودتر میشه چطور باید حرف از پیدا کردن‌ت بزنم؟ همیشه دارم با احتمال و اگر و شاید و اما حساب می‌کنم که کی و کجا میشه ببینمت. توی کدوم خیابون؟ ساعت چند؟ تنگِ غروب؟ یا سر صبح؟ اگه تو دستم سیگارمو ببینی چی؟ یا اگه کفشم اون‌روز بر حسب اتفاق واکس نداشته باشه اصلا فکرشو کردی که احتمال اینکه بتونم مختو بزنم چه‌قدره؟»

– «من به اینا کاری ندارم. اینا مشکل خودته. اگه منو می‌خوای، باید بیای منو پیدا کنی. اگه قسمت باشه و اگه واقعا عاشقم باشی حتما راهشو پیدا کنی.»

– «یه کم بزرگ شو! عاقل باش! یا دست کم یه کم عاشقِ من باش! کدوم قسمت؟ کدوم شانس؟ من اگه به جای تو هر روز کلثوم‌ننه رو ببینم فکر کردی که ممکنه یه روزی عاشق اون بشم؟ اصلا معنی حرفمو گرفتی که می‌گم دایره‌ی انتخاب و محدودیت و اینا؟»

او منظورم را نمی‌فهمد. او فقط می‌خواهد بخش رومانتیک و احمقانه‌ی قضیه را ببیند. می‌خواهد خیال کند که اسب سفیدی وجود دارد و عاشق او شبی اسم و شکل و مشخصات او را در خواب می‌بیند و دربه‌در به دنبال او از سرزمین‌ها و آبادی‌ها می‌گذرد تا آخر نشان او را در خانه‌ی پدری‌اش پیدا کند. نمی‌تواند خیال کند که شاهزاده سوار بر اسب سفید او می‌تواند راننده‌ی تاکسی آژانس کوچه پشتی خودشان باشد که هیچ‌وقت درست و حسابی جوابِ سلام او را نداده. انگار او در این دنیا در سال ۲۰۱۵ میلادی زندگی نمی‌کند. دلش را به فال حافظ گرفتن و کندن گل‌برگ‌های بی‌گناه گلی خوش کرده تا ببیند شوهر آینده‌ش چه شکلی است. کِی از پشت ابرهای تیره مثل خورشید درخشانی ظهور می‌کند و به زندگی سرد و ماتم‌زده‌ی او گرمایی جاودانی اهدا می‌کند. او از عاشق آینده خود انتظار یک چیز غافلگیر کننده بزرگ دارد. دوست دارد وقتی عاشقش را برای اولین بار می‌بیند درجا خشکش بزند. از هیبت آن عاشق مات و مبهوت شود و زبان حرف زدنش بند بیاید.

ای‌کاش می‌توانستم به او بفهمانم که عشق و دوست داشتن را شاعرها و داستان‌نویس‌ها برای تمام آدم‌ها اشتباه تعریف کرده‌اند. شاعرها همیشه با گمشده‌ی خودشان زنده‌گی می‌کنند و چون هیچ‌وقت به خواسته‌ی خودشان نرسیده‌اند با رویایی جلوه دادن عشق و عاشقی برای دخترکان نابالغ به دنبال انتقام از همه‌اند. ای‌کاش میشد به او بفهمانم که در واقع چیزی به نام عشق وجود خارجی ندارد. همه‌چیز یک قرارداد ساده و مضحک است که به جای خودکار، با احساس و روح و روان آدم امضا می‌شود.

مردها از کودکی ذره‌ذره و خُرد خُرد شکل و شمایل معشوق خودشان را توی خیال خودشان پرورش می‌دهند. مثل من که دنبال زنانی با دندان‌های بزرگ و لب‌های باز می‌گردم، مثل من که اندام لاغر و استخوانی زنان بیش از هرچیز دیگری من را منقلب می‌کند، مثل من که چون برای بازی کردن با موهای سیاه و بلند او هزارجور نقشه ریز و درشت کشیده‌ام، به دنبال زنی با موهای بلند و سیاه می‌گردم. تقریبا برای مردها تمام این تصویرها شکل گرفته و آماده است. فقط مانده چسباندن چنین صورت و اندامی روی هویت واقعی یک زن. حتا مطمئنم بعضی آدم‌ها به اسم طرف مقابلشان هم فکر کرده‌اند. شاید مثل من که همیشه فکر می‌کردم مریم اسم بزرگ و زیبایی‌ست برای این‌که او را با آن صدا کنم.

خوب یا بد من تمام این تصاویر را با تمام قدرت و با پُر رنگی هرچه تمام‌تر در ذهنم آماده و کامل به همراه دارم. در کوچه، در خیابان وقتی زنی نظرم را جلب می‌کند دقیق که میشوم می‌بینم دهانش همانطور که همیشه می‌خواستم نیمه‌باز و گنگ و بیمعنی‌ست. اندام نحیف و شکننده‌یی دارد و موهای صاف و بلندش به اجبار زیر روسریش جاخوش کرده‌اند. همه‌ی این‌چیزها بهم گره خورده‌اند. اول آن زن، آن دختر نظرم را جلب کرد و بعد من از روی مشخصات ظاهری او این نشانه‌ها را برای او ساختم؟ یا چون به تمام مشخصات دوست‌داشتنی که می‌خواستم شبیه بود نظرم به او جلب شد؟

حالا باید برای شکار او چه کنم؟ آیا ممکن است او هم تصویری از مرد آینده‌اش از مدت‌ها قبل در ذهنش ایجاد کرده باشد و مثلا من با این موهای جوگندمی‌ام هیچ شباهتی به مردِ بور رویاهای او نداشته باشم؟ باید چه کنم؟ لابد باید برای او از عشقی آسمانی که در یک لحظه، درست در لحظه‌ی دیدن او در من به وجود آمد بگویم. و بگویم که نمی‌دانم باید چه‌طور احساسم را برای او توضیح بدهم چون به شدت عاشق او شده‌ام. لابد باید او را فریب بدهم. از عشق و عاشقی خیالی بگویم و از احساس نادیدنی حضور او تا هیچ‌وقت بو نبرد که دلیل اصلی خواستن من، اینکه او را پسندیدم حضور فیزیکی بدن اوست.

دلم می‌خواهد او را پیدا کنم. همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت سرم را بلند کنم و ببینم که او از دورترین فاصله‌ها با نگاهی کنجکاو و شرم‌آلود به من خیره شده است و همین‌طور که مشخصات فیزیکی حضور او در لیست انتظار «خصوصیات زن من» پذیرفته می‌شوند، حضور مشخصات فیزیکی من هم در میان ملاک‌های ظاهری او پُر رنگ‌ترینِ رنگ‌ها باشد و همینکه نگاهمان بهم خورد، من سری تکان بدهم که مثلا یعنی «آره؟» و او شانه‌یی بالا بیندازد که مثلا «نمی‌دونم. تو نظرت چیه؟» و ما درست همان لحظه عاشق هم شویم و عشق را برای یکدیگر جور دیگری تعریف کنیم و همدیگر را تا سال‌ها سال بعد با خیالی رویایی و عاشقانه بفریبیم.

– «حالا می‌تونی تصور کنی که احتمال همچین چیزی یک در چه عدد بزرگی می‌تونه باشه؟»

– «اگه قسمت باشه و عاشقم باشی حتما میشه.»

– «ووووی! دیوانه‌ام کردی. تو حتا یک کلمه از حرفامو نفهمیدی نه؟»

– «معلومه که فهمیدم. یعنی که تو همیشه عاشق من بودی و می‌خواستی با من باشی اما قسمت نبود که زودتر پیدام کنی.»

– «ببین دو حالت داره. یا من واقعا توی نوشتن بی‌استعدادم و نمی‌تونم حرفِ دلمو بنویسم. یا با عرض معذرت تو واقعا خنگی.»

– «هوی! خنگ خودتیا. حالا که این‌جوری شد اصلا زن‌ت نمیشم. بگرد تا بگردیم. این‌قدر دنبالم بگرد که خسته شی.»

– «مجبورم دنبالت بگردم. نترس. مجبورم واقعا.»

– «اصلا یه چیزی!؟ تو وقتی هنوز منو پیدا نکردی و هنوز که هنوزه منو ندیدی، چطور با من حرف می‌زنی و حرفای منو می‌نویسی؟»

– «ولش کن. توضیح دادنش سخته. آی عشق، آی عشق چهره‌ی چه رنگی‌ات پیدا نیست؟»

یک نظر »

من و او «بیست و نه» این خیال عاشقانه‌ی واهی‌

چهارشنبه, 24 دی, 1393

دلم می‌خواهد آقای او باشم. دلم می‌خواهد او بعضی وقت‌ها من را آقا صدا بزند. مثلا بگوید آقای فلانی اجازه می‌دین براتون چایی بیارم. و من اجازه بدهم. به او اجازه بدهم که به من خدمت بکند. مثل پادشاه تمام قلمرو او روی تخت پادشاهی‌ام لم بدهم و او مانند درباری دربار من، اطرافم به خدمتگزاری مشغول باشد.

او می‌گوید: «خیلی خودتو دست بالا نگرفتی الان به نظرت؟»

– «خب تو مگه خودت بهم نگفتی آقا؟»

– «من؟ من کی گفتم؟ چرا حرف در میاری؟»

– «اون‌روز داشتی با دوست‌ت حرف می‌زدی‌گفتی بذار آقامون بیاد ببینم چی می‌گه، بعد بهت می‌گم… تکلیف مارو مشخص کن. آقات هستیم یا نیستیم؟»

– «اونو الکی گفتم. می‌خواستم چشم دوستمو دربیارم. شوهر نکرده که هیچ، خواستگارم نداره. می‌خواستم بدونه من ازدواج کردم و خیلی آقامو دوست دارم. دختره ایکبیری»

– «اینا. بیا. دیدی؟ گفتی! همین الان هم گفتی من آقاتم.»

– «اِه؟ من کی گفتم؟ خیالاتی شدیا.»

– «خب. مثلا که چی؟ بفرما! آقای من! سرور من! پادشاه من! شوهر گرامی. که چی؟ خوش‌ت میاد؟ کیف می‌کنی مثلا؟»

لب‌خند کودکانه‌یی روی لب‌هایم جاخوش می‌کند. از همان لب‌خندها که آدم دلش می‌خواهد چیزی غیرواقعی را باور کند و به خودش نسبت بدهد. از آن لب‌خندهای احمقانه و خودخواهانه. از آن لب‌خندهای بچه‌گانه.

دلم می‌خواهد خیال کنم او من را به خاطر خودم و خودش می‌خواهد. دلش می‌خواهد با من پز بدهد، چشم این و آن را دربیاورد و با حسادت‌های زنانه‌اش و با من سرگرم باشد. اصلا دلم نمی‌خواهد کسی را دیوانه‌وار دوست داشته باشم، برای او مثل فرشته عشقِ پاکی باشم و او به جای این‌که «من» را دوست داشته باشد، «دوست‌داشتن‌های من‌« را دوست داشته باشد. نمی‌خواهم این‌طور باشد که تا وقت و زمانی که اورا دوست داشته باشم، او هم آماده به خدمت نقش معشوقِ عشقِ رویایی من را بازی کند و هر وقت که از عاشقی دست کشیدم، از آنجایی‌که دیگر ظاهرا نقشی در این رویای عاشقانه ندارد خودش را کنار بکشد و برود. بگوید چون من را دوست نداشتی من هم رفتم. این ناعاشقانه‌ترین چیز دنیاست. آدم‌ها دلشان می‌خواهند دوست داشتنی باشند، دلشان می‌خواهد دیگران آنها را دوست بدارند. حتا اگر مرد گردن‌کلفتِ درشت‌هیکل نخراشیده‌یی باشد، بازهم دلش می‌خواهد زنِ لطیف زیبایی مردانه‌گی‌های اورا عاشقانه دوست بدارد. نه اینکه فقط آینه‌وار هرچه مرد به زن می‌دهد، زن پاسخگوی آن باشد. مردها هم دلشان می‌خواهد دوست‌داشتنی باشند. فقط دائم از طرف مقابلشان اعتراف نمی‌گیرند. دلشان می‌خواهد زنشان عاشق چشم و ابروی آنها باشند. عاشق اندام زمخت و بدترکیبشان، عاشق ساق‌ پاهای لاغر و پشمالویشان باشند.

دلم می‌خواهد او من را دوست داشته باشد. عاشق شکم برآمده‌ام باشد و همان‌طور که به پارچه‌ی مخمل سلطنتی‌ایی دست می‌کشد، دست‌هایش را روی ته‌ریش تُنُک زبرم بکشد.

او من را می‌فهمد. همه‌جوره می‌فهمد. گاهی بی‌خود و بی‌جهت او را آزمایش می‌کنم. می‌گویم:

«الان وقت ندارم حرف بزنیم. بعدا از خجالت‌ت در میام.»

و او به جای این‌که مثل‌ بچه‌ها لج بگیرد و از همین مساله‌ی کوچک یک جنگ ۳۲ روزه‌ی تمام عیار بسازد، به راحتی و آرامش با آن کنار می‌آید. او می‌گوید:

باشه عزیزم. به کارت برس. کارت که تمام شد من منتظرتم.

این‌جور وقت‌ها آدم دلش می‌خواهد کارش را دو دستی میان زمین و آسمان ول کند، یک‌راست برود پیش زنش و صورت زنش را توی دست بگیرد و چندین بار ببوسد.

برای ایجاد یک دلخوری عمیق فقط کافی بود بگوید: «به کارت برس. معلومه کارت از من مهمتره» یا اینکه «تو دوستات و کارات رو به من ترجیح می‌دی» آن‌وقت با دلخوری و اعصاب درب و داغان به پیش او برمی‌گشتم و تا مدت‌ها مکدر و ناراحت باقی میماندم. اما او می‌فهمد. همه این‌ها را به خوبی می‌فهمد. زن من این‌طوری‌ست. قطعا همین‌طوری‌ست. او می‌تواند بفهمد که نقش او در زنده‌گی من نقشی غیرقابل تبدیل و ابدی‌ست. چیزی نمی‌تواند جای او را بگیرد و خودش هیچ‌وقت خودش را با کارهای روتین و روزمره‌ام مقایسه نمی‌کند. کار و کاسبی و شغل من باعث می‌شود که اورا برای همیشه داشته باشم، مایتحاج روزمره‌مان را تهیه کنیم و به قدر کافی از زندگی خسته شویم تا آغوش عشق‌آلود بین ما، مرهم آن خسته‌گی ها باشد. بدون کار، معشوقی هم در کار نخواهد بود. اما بدون معشوق، همیشه کار با تمام قدرت برقرار خواهد بود.

 

یک نظر »

من و او «بیست و هشت» – او ناز و من نیاز

چهارشنبه, 10 دی, 1393

دلم می‌خواهد دست او را بگیرم، بیاورمش توی کوچه‌ها و خیابان‌ها و با او قدم بزنم. دلم می‌خواهد همه چیز خودم را به او نشان بدهم. این‌که کجا به مدرسه رفته‌ام، از دست کدام مدیر و ناظم و کدام معلم‌مان نه به خاطر کودکی‌ام که به خاطر خودم بودن رنج کشیده‌ام. دلم می‌خواهد به او نشان بدهم که عادت دارم از کدام خیابان‌ها بگذرم و از دست کدام خیابان دلِ خوشی ندارم. دلم می‌خواد او را با این‌ها و بیش‌تر از این‌ها دوست داشته باشم.

می‌خواهم با او به همه جا بروم. زندگی و آدم‌هایشان را ول کنیم. برای یکی دو هفته برویم مثل انسان‌های اولیه توی جنگل زنده‌گی کنیم. دامنش آن‌جا میان بوته‌ها و درخت‌ها و شاخه‌ها توی های و هوی باد تکان بخورد و لابه‌لای همان برگ‌ها به او بگویم دوستش دارم. جداً دلم می‌خواهد چنین زنده‌گی را تجربه کنم. بدون کبریت، بدون چاقو و بدون ابزارهای اولیه. دلم می‌خواهد تنهای تنهای با طبیعت لخت و مرموز سر و کله بزنم. برای زمستان‌هایمان غار کوچک و جمع‌ و جوری پیدا کنیم و برای تابستان‌هایمان از شاخ و برگ درختان آلونک و خانه بسازیم. بعد بنشینیم گوشه‌یی و بدون اینکه چیزی یا کس دیگری بهانه‌یی برای حواس‌پرتیمان باشد مدت‌ها حرف بزنیم.

آدم باید با زنش حرف بزند. حرف هم نزد مساله‌ای نیست. گاهی فقط باید گوش بدهد که او چه می‌گوید. گاهی باید بشنود که او چه می‌گوید و بجای سر تکان‌دادن‌های بی‌خود و مسخره به دلایل پشت پرده حرف‌های او پی ببرد. آدم باید زنش را بفهمد. بفهمد که چرا دهن وا می‌کند و چرا حرف می‌زند و چه نیازی به گفتن حرف‌هایش دارد. برای بعضی‌ زن‌ها حرف زدن نه به خاطر انتقال اطلاعات و داده‌ها و خبرها و حرف‌ها که بیش‌تر به خاطر سنجیدن درجه علاقه‌مندی مخاطب و طرفِ‌صحبتشان است. اغلب خودِ حرف‌ها و کلمات و موضوعات اهمیت ندارند. می‌خواهد درباره «بحران انرژی جوامع مدرن در واپس‌زدگی‌های احساسات اجتماعی» باشد یا «راه و روش جا افتادن قرمه‌سبزی!» باید حرف بزنند، در چشم‌های شنونده خیره شوند و بفهمند که خودشان (نه حرف‌هایشان) چنان اهمیتی دارد که دنیا و تمامی کهکشان‌هایش حاضر است برای درک آنها و حرف‌هایشان سکوت کند.

زن‌ها عقیده دارند که مردها، بچه‌هایی عضلانیِ با ریش و سبیل هستند. زن‌ها فکر می‌کنند ذات مردها بچه‌گانه است. مردها اما چنین فکری نمی‌کنند. حتا رندترین‌هایشان هم درباره‌ی خودشان چنین نظری ندارند. بعضی اما عقیده دارند که باید با زن‌ها مثل بچه‌ها رفتار کرد. دختر بچه‌یی لباس رنگارنگ نویی پوشیده است. دست‌هایش را با النگوی پلاستیکی جدیدی پوشانده است. پاهایش را توی کفش‌های ورنی قرمزی فرو کرده و عروسک مسخره‌یی را بغل کرده است. باید جلو او خم شد، روی پاهای خود نشست و با حرص و ولع به لباس رنگارنگ آن خیره شد:

به به به! چه خانوم خوشگلی. چه لباس قشنگی پوشیدی. چه‌قدر کفشات قشنگه. به به به. آدم کیف می‌کنه نگات کنه.

او می‌گوید:

نگاه کن. بلده بچه‌رو چه‌جوری ناز بده. بعد بلد نیست با من چه طوری حرف  بزنه.

در واقع او به این حرف‌ها حسودی می‌کند. او دوست دارد که خودش جای آن دختربچه باشد. دلش می‌خواهد که من دقیقا همین حرف‌ها را به او بزنم.

آدم نباید از زنش خجالت بکشد. باید فکر کند که او همان دختربچه‌ی النگوپوش کوچکی‌ست که نیاز دارد بداند النگوی پلاستیکی رنگارنگش زیباترینِ النگوهاست. آدم باید با زنش بچه‌گانه برخورد کند. چه اهمیتی دارد جماعت فمینیست‌های بد دماق این رفتار را بچه‌گانه بدانند یا جماعت مردان غیور خیال کنند که دارند با زن‌ها مثل بچه‌ها برخورد می‌کنند. مهم این است که دقیقا مثل بچه‌ها باشیم و مثل بچه‌ها برخورد کنیم.

من و او هنوز همان بچه‌های کوچک کوچه و خیابان هستیم که گاهی برای آدم‌های عصبانی و خشن اطرافمان نقش آدم‌بزرگ‌ها را بازی می‌کنیم. اما برای خودمان و میان خودمان مثل بچه‌ها لج می‌گیریم، پافشاری می‌کنیم و خواسته‌هایمان را به کرسی می‌نشانیم و یا با صلحِ محض با هم‌بازیمان به توافق می‌رسیم. لازم نیست بین خودمان نقش کس دیگری را بازی کنیم. باید خودمان باشیم و بی‌پرده و بدون تماشاچی درست مثل یک تئاتر به صورت بداهه رول اصلی خودمان را به نمایش بگذاریم.

بدون نظر »

من و او (بیست و هفت) – وهم کودکی

دوشنبه, 3 آذر, 1393

گاهی اوقات فکر می‌کنم به او احتیاج دارم. به حرف‌ها و حرکاتش؛ به دست‌ها و دستوراتش؛ باید نظر او را درباره بعضی چیزها بدانم. بدانم که چرا فکر می‌کند صورتی رنگ مناسبی برای دختربچه‌هاست. و یا گلبهی واقعا چه رنگی‌ست؟ چرا پیراهن سفیدم با شلوار سورمه‌ای‌ام و کت راه راه سیاهم جور در می‌آید و با اینکه خودم هیچ‌وقت از این ترکیب استفاده نکرده‌ام اما از نظر او چرا این بهترین چیزی‌ست که می‌توانم بپوشم.

باید عقاید او را درباره فلان فیلم و فلان ترانه بدانم. نمی‌توانم تصور کنم که تفکرات لطیف او درباره‌ی باران ریز ریز و یک‌ریز لاهیجان چه شکلی است و چرا فکر می‌کند یکشنبه‌ها خیابان‌های این شهر بیش از اندازه خلوت و سوت و کور می‌شود.‌

گاهی اوقات به همین چیزها نیاز دارم. به همین چیزهای به ظاهر بی‌اهمیت. فکر می‌کنم به اندازه‌ی تمام مردان ریز و درشت دنیا می‌توانم ببینم و نظرات آنها را درباره‌ی هرچیزی پیش‌بینی کنم. اما برای بعضی چیزهای دیگر، برای اینکه بتوانم با چشم‌های زنانه به دنیا نگاه کنم وامیمانم. برای اینکه بتوانم نظرات خودمانی و مضحک او را درباره‌ی چیزها بدانم وامیمانم.

– «مضحک چیه آخه؟ باز تو شروع کردی به زن‌ها توهین کنی؟»

– «توهین نمی‌خواستم بکنم. منظورم فقط اینه که بگم خب به هرحال نظرات تو یه جوریه»

– «نظرات خودت یه جوریه! چه حرفیه آخه؟ بیشتر روی منظورت فکر کن ازین به بعد»

– «مردها اکثرشون فکر می‌کنند زن‌ها درست و منطقی درباره چیزها نظرشونو نمی‌گن. فکر می‌کنند نظرات زنها اکثرا آبکی و آبدوغ خیاریه»

– «داری همینجور می‌گیا…!؟ می‌زنم له‌ت می‌کنما»

– «من که نمی‌گم اونا می‌گن؛ اما نظر من این نیست. اصلا به نظرم واقعا لازمه که گاهی آبکی به قضیه‌ها نگاه کرد.»

– «نظرات من هیچم آبکی نیست. شما مردها خیلی ادعاتون میشه»

– «اینم هست البته. ولی باید قبول کنی سر یه چیزایی خیلی بی‌منطق بر می‌خورد می‌کنین»

گاهی که نه، اغلب نمی‌شود خیلی چیزها را به قضا و قدر و سرنوشت واگذار کرد. نمی‌شود گل‌برگ‌های گلی را یکی یکی کند و شمرد و تصمیم گرفت که کسی از ما سراغ می‌گیرد و یا ما باید از کسی سراغ بگیریم یا نه. نمی‌شود با نگاه کردن به تهِ یک فنجان قهوه فهمید که کسی که دوست داریم بیاید، تصمیم به آمدن دارد یا نه. گاهی که نه، اغلب باید رفت روبروی همان آدم، توی چشم‌هایش زل زد و از او پرسید: «می‌خواهی چه‌کار کنی؟» و اگر احتمالا نمی‌دانست که چه می‌خواهد و چه می‌تواند خودمان جوابی را به او پیش‌نهاد کنیم.

من خوشحال‌ام. شادترین آدم دنیا احتمالا کسی شبیه من است. من از اینکه با او هستم خوشحالم. اهمیتی ندارد که تا به حال او را ندیده‌ام. یا اینکه اسمش را می‌دانم یا نه. او برای من از هرچیز ناواقعی این دنیا واقعی‌تر است. می‌خواهم بیشتر درباره او حرف بزنم. اما برای معرفی او، برای اینکه او را به خودم بشناسانم باید خود واقعی‌ام را بیشتر بشناسم.

همیشه سعی کرده‌ام نقش یک عاشق غمگین را بازی کنم. عاشق غمگینی که شب‌ها روبه‌روی پنجره زنی می‌نشیند و بی‌صدا به هاله‌ها و سایه‌ها و نورهای اتاق معشوقش خیره می‌شود. دست‌هایش را زیر چانه‌اش گره می‌کند. چند تکه سنگ را بی هدف بالا و پایین یا به این طرف و آن طرف می‌اندازد و با یک تکه چوب روی زمین خطوط کج و نامفهوم می‌کشد. همیشه سعی کرده‌ام این‌طور عاشقی باشم. حتا اگه دلواپس دیدن آن زن باشم، حتا اگر برای دیدنش هزار نقشه کشیده باشم و اما موقع دیدنش، وقتی که او درست توی چشمهای من زل می‌زند ندانم چه کنم.

به من نگاه کند. یک نگاه گنگ و بی‌معنا. یا یک نگاه خندان و تمسخر آمیز و من به جای این‌که بلند شوم و دست تکان بدهم، سرم را برگردانم و نگاهم را بدزدم. یک عاشق غمگین، کم‌رو و شاید خجالتی. همیشه ترجیح داده‌ام این‌طور عاشق باشم. به جای این‌که حکم دلمشغولی این و آن را بازی کنم. به جای این‌که سعی کنم برای این و آن‌ و یا برای بعضی‌ها سرگرم‌کننده‌تر باشم.

هیچ‌وقت نخواستم نقش فرد سرگرم‌کننده‌یی را بازی کنم. بیش‌تر دوست داشتم با کسی اخت بگیرم، وقت بگذرانم و وقتی کسی به دلم نشست آن‌وقت با او شوخی کنم، حرف بزنم و خود واقعی‌ام را به او نشان بدهم.

من در لذت‌های کوچک اما نیرومند دنیا زندگی می‌کنم. از تماشای فیلم‌ لذت می‌برم. خواندن کتاب را هم دوست داشتم، هم شعر را و هم داستان را. اما مدت‌هاست نتوانستم مکان مناسبی را برای این کار در نظر بگیرم. از شاعرها خوشم نمی‌آید. از شعرهایشان چرا. ترجیح می‌دهم درباره زندگی خصوصی فلان نویسنده، کارگردان یا بازیگر کنجکاوی نکنم. این کنجکاوی مرا از دنیای دوست‌داشتنی یکی از آنها جدا کرد. حالا نمی‌خواهم از بقیه‌شان جدا شوم.

دوست دارم هر شب فیلم ببینم. فیلم‌های بزرگ، فاخر و ارزشمند. سعی می‌کنم به سلیقه جمعی افراد در انتخاب فیلم توی فلان سایت و بهمان نظرسنجی احترام بگذارم اما گاهی به فیلم‌های کمتر پسندیده شده، بیشتر علاقه نشان می‌دهم. یکی از آنها فیلم حیرت‌انگیزی درباره یک مرد بود. مردی که معشوقه‌اش را از میان حراجی‌های تابلوهای نقاشان بزرگ با هزار ترفند ریز و درشت تصاحب می‌کرد. معشوقه‌اش را می‌آورد، می‌بُرد توی مخفی‌گاه مهر و موم شده‌اش و از دیوار آویزان می‌کرد. سیگاری می‌گیراند، فنجانی در دست می‌گرفت و ساعت‌ها به دیوارهای بلند اتاقش خیره میشد. به معشوقه‌اش که مدام توی تصویر برهنه، نیمه‌برهنه، یا مه‌آلود و پوشیده‌ی زنی در تابلوهایش ظاهر میشد. معشوقه‌اش، زنش، از این تابلو به آن تابلو، از این نقاشی به آن نقاشی جست می‌زد و مرد با داشتن همه‌ِی آنها راضی بود.

این من را به یاد خودم می‌انداخت. از اینکه می‌بینم شبیه به کسان دیگر درباره بعضی چیزها فکر می‌کنم و یا دیگران درباره‌ی چیزهایی که می‌دانم همانطوری فکر می‌کنند که من فکر می‌کنم، احساس خوشایندی به من دست می‌دهد.

خیلی خوب است که آدم بداند دلیل کارهای ریز و درشتش چیست. مثل فیلمی درباره‌ی مردی که ونوس را در لباس خز بیشتر می‌پسندید. دلیل عادت عجیبش را فهمیده بود… کتک خوردن از دست زن افسونگر و مقتدری آنهم در کودکی، شخصیت بزرگ‌سالی او را، علایقش را، خواستنی‌هایش را، راه‌رفتنش را و همه و همه‌ی زیر و بم زندگی او را ساخته بود. دست‌کم خودش را شناخته بود، می‌دانست که باید به دنبال چه باشد. از چه زنی و در چه موقعیتی خوشش بیاید، به چه زنی قدرت افسونگری را ببخشد و زیبایی و درک زیبایی خودش را تقدیم چه زنی کند. و مهم‌تر از همه این بود که زنی درست مانند همان‌چیزی که انتظارش را می‌کشید به سراغش آمد. خود ناواقعی‌اش را از او گرفت، او را با خود واقعی‌اش بیشتر آشنا کرد و او را در خود واقعی‌اش فرو برد و غرق کرد.

همه این‌ها را گفتم که بگویم من و زندگی من هیچ شباهتی به این‌ها ندارد. من هنوز خودم را نشناخته‌ام. هنوز نمی‌توانم کودکی‌ام را درست به خاطر بیاورم. ولی می‌دانم حتما چیزی همان حوالی توی کودکی من، عاشقانه‌گی من را دست او سپرده است.

یک زن مغرور، احتمالا زیبا و لاغر اندام. با چشم‌های درشت و ترسناک. زنی با دست‌ها و ناخن‌های کشیده، افسونگر و خُردکننده. زنی که خودش را نشان نمی‌دهد. اما همیشه هست. زنی که می‌خندد. به کودکی معصوم من می‌خندد، به خواسته‌های مسخره کودکانه من با صدای بلند و سحرآمیزی می‌خندد. سیاهی چشمانش برق می‌زنند. آنها را ریز و درشت می‌کند و به جای این‌که به من نگاه کند، نگاهش را توی هاله‌ی نامرئی اطرافش غرق می‌کند. زنی که من را می‌بیند، میشنود و احتمالا لمس می‌کند. اما خودش را نمی‌فهماند. سحرآمیز، مثل جادوگر شهر اوز توی رویاهای کودکانه‌ِی بچه‌گانه‌ِی من ظاهر می‌شود. با دامن بلند و تق و تق آهسته‌ی کفش‌هایش به من نزدیک و از من دور می‌شود. و من احتمالا همان‌جا هستم، توی صفحه‌ی سفید و نورانی و بی‌انتهایی که از هر طرف به معصومیت و روشنایی ختم می‌شود. میان سفیدی مطلق. با سری رو پایین از خجالت و ترس، و نگاه‌های دزدانه و کنجکاو به تکان‌های دامن او وقتی که راه می‌رود. به برجستگی نوک زانوهایش وقتی از توی دل دامن بیرون می‌زنند و همان حوالی فرو می‌روند.

احتمالا همین‌هاست. ولی درست نمی‌دانم. هیچ‌وقت او را ندیده‌ام. نمی‌دانم دقیقا چه شکلی است و از من چه می‌خواهد؟ فقط انگار بود. فقط بود. و شاید منِ خیالباف تمام حرکات او را، خنده‌ها و چشم‌های سحرآمیزش را، راه رفتن‌هایش و وجودش را به خودم نسبت داده‌ام. حتا شاید خیال کرده‌ام که کسی مثل او توی کودکی من وجود داشته است.

احتمالا دوران کودکی‌ای مثل این، بزرگسالی سحرآمیز و غمگین من را ساخته است.

حالا که نمی‌توانم او را ببینم، نمی‌توانم نام او را بدانم. نمی‌توانم خودم را به او و او را به خودم مربوط و متصل بدانم، شاید به خاطر این است که اصلا چیزی مثل او، کسی مانند او و زنی شبیه به او وجود ندارد. شاید من از کاهِ هیچِ او، کوه بلندی ساخته باشم و ترسیده باشم که نمی‌توانم و نباید از آن بالا بروم و آن را فتح کنم. وگرنه دلیل دیگری وجود نداشت که خانه‌ی او به جای خشت‌ها و آجرها و سیمان‌ها، میان چهارگوش‌ها و پیکسل‌های نورانی مانیتور باشد. همین جا زندگی کند، میان همین خط‌ها، میان همین نورها… توی همین صفحه زندگی کند، بی‌صدا از این‌طرف اتاق به آن طرف برود، سحرآمیز و مرموز به من بخندد و من خیال کنم که با او هستم.

– یه چیزی بگم؟

– نه! فکر کنم باید کم کم نظرمو درباره‌ات و درباره‌ی حرف‌زدن‌ت عوض کنم.

– اما من می‌خوام حرف بزنم.

– نمیشه. باید بیشتر درباره‌اش فکر کنم. ولی تصمیم گرفتم صداتو ازت بگیرم، دیگه نذارم حرف بزنی. شاید باید برای همیشه ساکت‌ت کنم. کشتن فعل قشنگی نیست. شاید باید نابودت کنم.

او می‌خواست حرف بزند. اما دهانش نیمه‌باز رها شد و ساکت شد. دست‌ها و پاهایش، صورت و اندامش  محو و ناپدید شدند. حالا او دیگر حرف نمی‌زند.

احتمالا من چنین چیزی را بیشتر بپسندم. دوست داشته باشم میان سفیدی و نور بنشینم و او بدون اینکه از وجودش مطمئن باشم، اطراف من با تق و تق کفش‌هایش قدم بزند، صدای خنده‌هایش را بشنوم و خیال کنم که به من می‌خندد. من از آزار خودم لذت می‌برم و او از آزار من. کسی که ساخته شده تا من را آزار بدهد، دلیلی ندارد خودش را به من نشان دهد. خودش را به من بفهماند و در من زندگی کند. او می‌تواند بدون این‌که دیده شود، فقط با یک نگاه مرموز تا هفته‌ها ذهن من را مشغول نگاه دارد. من تا را انتهای تنهایی و یأس آزار دهد. حتا لازم نیست نام او را بدانم. حتا لازم نیست بدانم که هست یا نه. همین که گاهی با لباس مبدل، در نقش زن نیمه‌سحرآمیز رهگذری ظاهر شود او را به مقصودش می‌رساند. می‌تواند مثل شبح هاله‌ی بویناکی خودش را توی هوا پخش کند و من تا ماه‌ها ادامه‌ی بوی او را بو بکشم. بی‌آنکه اصلا بتوانم بفهمم که از کجاست و از کیست. من او را برای آزار دادن به خودم آفریده‌ام. از تمام افراد بی‌آزار اطرافم دل‌سرد شدم و بیشتر و بیشتر جذب آزارهای نادیدنی و اما احساس‌کردنی او شده‌ام. کسی که می‌تواند با نبودنش آزاردهنده‌ترین آزارها را بیافریند، نیازی به بودن ندارد. همین نبودن او خردکننده‌ترین چیزهاست. شاید من طاقت بودن او را نداشته باشم.

شاید باید او را بکُشم. زنده‌گی خیالی او را با تمام واقعیت‌هایش از او بگیرم. باید او را در خودم بکُشم. باید توی چشم‌هایش را نشانه بگیرم. توی سفیدی بی‌انتها و نورانی این چهارگوش‌ها را نشانه بگیرم و ماشه‌ی تفنگ را بکِشم.

بدون نظر »

من و او (بیست و شش) – دست‌ها، این‌ دست‌های زنانه

شنبه, 5 مهر, 1393

یک جفت کفش جلوِ پادری‌ است. پادری جلوِ در و او جلوِ آینه ایستاده است. خودش را توی آینه وارسی می‌کند. صورتش را عقب و جلو می‌برد. لب‌هایش را با فشار می‌مکد و آرام آزادشان می‌کند. چندبار پشت سر هم پلک می‌زند. چشم‌هایش را به نوبت و یکی یکی باز و بسته می‌کند و با آن نیمه باز چشم‌هایش، برای آن چشم دیگرش خط و نشان می‌کشد. چانه‌اش را بالا می‌گیرد. دهانش را باز و بسته می‌کند و با گوشه‌ی انگشت کوچک دست راستش روی هاله‌ی نامرئی اطراف لب‌هایش خط می‌کشد. انگار یک نقاش بزرگ، داوینچی، میکل‌آنژ یا دیگری روبروی بهترین اثرش ایستاده است و بعد از اینکه کارش با قلمموها و رنگ‌هایش تمام شده با تبحر و با نُک انگشت نقاشی بزرگ خودش را تکمیل می‌کند. انگار دیگر نیازی به قلم‌مو و وسایل تخصصی نیست.

او یک بار آب دهانش را قورت می‌دهد و زیر چشمی از توی آینه من را نگاه می‌کند:

–  «دیر شد. بسه بیا بریم»

این‌را من گفته بودم. او جواب نمی‌دهد. به‌جایش اخم‌هایش را توی هم می‌کند و جدی‌تر به خطوط درهم ابروهایش توی آینه خیره می‌شود:

– «ببین چه‌‌قدر زشت شدم؟ از بس عجله داری.»

زیبایی او ذاتی است. مثل زیبایی یک تخته سنگ کج و کوله زیر باران. مثل یک گل زیر نور آفتاب، مهتاب، زیر تگرگ یا لابه‌لای برف و بوران. زیبایی او به قرمزی گونه‌هایش و یا خطوط ضخیم مژه‌هایش و سیاهی هاله‌ی دیدنی چشم‌هایش نیست. وقتی حرف می‌زند، وقتی که لب‌هایش را بعد از ادای فلان کلمه جمع می‌کند و بعد از فلان کلمه باز نگاه می‌دارد زیبا می‌شود. وقتی حواسش جمع نیست، یا تمام حواسش گرم چیز به ظاهر با اهمیتی است حالات چهره‌اش جذاب می‌شود. «زیبایی» این کلمه‌ی عجیب و غریب در او معنا پیدا می‌کند. انگار قبل از او این کلمه مثل خیلی کلمات دیگر بیمعنی، پرت و نابخشودنی بوده‌ است.

همیشه آرایش کردن زن‌ها را دوست داشتم. تماشای این کار، تماشای تقلا و دست و پا زدن برای زیباتر جلوه‌تر کردن و همیشه ناراضی از نتیجه کار بودن لذت فوق‌العاده‌یی دارد.

او البته خودش خوب می‌داند که زیباست. وقتی که تنهاست، وقتی که آینه تنها تصویر او را بازتاب می‌دهد و تنهاترین تصویر قابل بازتابش اوست، مُهرِ «زیباست!» او پای زیباییش جا خوش می‌کند. اما وقتی که تنها نیست، وقتی که من حواسم کاملا گرم اوست و او خودش از این قضیه مطمئن است؛ به زیبایی خودش مشکوک می‌شود. نه این‌که مشکوک باشد، فقط دلش می‌خواهد با حرف‌هایم زیبایی او را تحسین کنم. من با دهان نیمه‌باز و چشم‌های گشاد حالات ریز و درشت او را زیر نظر می‌گیرم. او می‌گوید:

– «خیلی خُب. اومدم. این‌قدر واسه‌م اخم نکن»

– «من که اخم نکردم. فقط دارم نگات می‌کنم»

– «آخه نگاه کردن داره؟ چی‌چی رو نگاه می‌کنی؟ که مثلا چه‌جوری رژ می‌زنم؟»

– «یه جورایی آره. خوشگل میشی وقتی آرایش می‌کنی. یعنی خوشگل‌تر میشی. چون قبلش هم خیلی خوشگل به نظر می‌اومدی.»

– «آره! خیلی. یکی من خوشگلم، یکی خاله قوروباغه»

این یعنی او هنوز قانع نشده است. این یعنی هنوز به اندازه کافی زیبایی‌یش را به رخش نکشیده‌ام.

– «خوشگلی دیگه. یعنی چی زن‌ِ منو با خاله غور غوری مقایسه می‌کنی؟ نگاه کن صورت‌ت چه قشنگ شده.»

– «چه قشنگی داره؟ این جوش به این گنده‌گی رو نمی‌بینی؟»

– «جوش چیه؟ کجا؟ اصلا به چشمم هم نمیاد. جوش موش اصلا مهم نیست. مهم خودتی. کل صورتت مهمه.»

– «دقت‌‌ت کمه دیگه. مردا هیچ‌کدومشون به جزئیات دقت نمی‌کنند. فقط کلی نگرین»

– «خب آره. فکر کنم دقیقا همینجوریه. برای مردا مثلا زیاد فرق نمی‌کنه رژ لبت قرمز باشه یا جگری یا یه رنگ دیگه. همین که به صورت‌ت بیاد کافیه. من یکی که خیلی وقت‌ها متوجه نمیشم کدوم زن آرایش کرده کدوم نکرده.»

– «چشمم روشن. چه غلطا؟! وایمیسی زنای مردم رو نگاه می‌کنی که چی بشه؟ دیگه حق نداری تنهایی بری بیرون. به دخترا نگاه کنی چشماتو درمیارم.»

– «خب خب. باشه. تسلیم. نگاه که نمی‌کنم. همینجوری سر سریه. هیز بازی در نمیارم. فقط می‌خوام مطمئن باشم که هنوز زیباترین زن زنده‌ی روی کره زمین زنِ خودمه.»

– «گفته باشم…! بار آخرته.»

– «باشه چشم. نمی‌گم چه‌قدر خوشگلیا. ازت تعریف نمی‌کنما.»

– «اگه خوب تعریف کنی ممکنه ببخشمت. حالا می‌تونی تلاش‌ت رو بکنی. شاید بخشیدمت.»

من او را دوست دارم. از زیبایی او و این‌که بتوانم همیشه او را ببینم لذت می‌برم. کار مضحکی است. احتمالا از نظر روانشناسی نشانه خام بودن عشق و عاشقی است. ولی دوست دارم او را مثل یک تابلوی نفیس به دیوار اتاقم آویزان کنم. دلم می‌خواهد بروم، بیایم گاهی جلو دیوار، جلو این تابلو این پا و آن کنم، دسته چوبی عصایم را توی دست راستم مچاله کنم و آن‌یکی دستم را پشت کمرم مشت کنم. جلو تابلو بایستم و ساعت‌ها محو این زیبایی باشم.

اما این‌کارها عاقلانه نیست. نشانه‌ی نپختگی و خام بودن ذات عاشقی من و عشق ناخالص من است. او قطعا نمی‌تواند مثل یک تابلو روز و شب خودش را از دیوار آویزان کند. مثل لبخند ژکوند دست‌هایش را روی هم بگذارد و با گردن کج و لب‌خند محو و نامعلوم روزها و قرن‌ها به روبرویش خیره شود. او احتمالا مثل من -گاهی بدخُلق و عصبانی و گاهی ناآرام و شرور است. گاهی فقط حوصله ندارد و گاهی برای هیچ‌کدام از حرف‌هایش واقعا هیچ منظوری ندارد. من باید او را همان‌طور که هست دوست داشته باشم.

دست‌های او به سینه‌ش چسبیده است. مخصوصا آرنج‌هایش. تمام بازو و مهم‌تر از آن نقطه اتکای آرنجش کاملا به قفسه سینه‌ش می‌چسبند. باقی دست‌هایش را توی هوا تکان می‌دهد و این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. وقتی که آماده شد، جلوِ در، روی پادری دست چپش را روی شانه‌ی راست من می‌گذارد. یک لنگه پا، طوری که با تکان دادن دست راستش تعادلش را حفظ کند سعی می‌کند پایش را توی کفشش فرو کند. آرنج دست راستش هنوز کنار قفسه سینه‌اش همان‌جا جاخوش کرده است.

وقتی قرار است بنشیند. وقتی بلند می‌شود. وقتی راه می‌رود. وقتی خم می‌شود که چیزی را از زمین بلند کند و همان‌لحظه بلند می‌شود دست‌هایش همان‌طورند. یک حالت ناقص و درهم. مثل یک عروسک با دست‌های چوبی و زیبا. همیشه افتادنی، همیشه شکستنی…

– «وای…»

– «چی شد؟»

– «هیچی. نزدیک بود بیفتم.»

خب او تقریبا همین‌طوری است. یک سری خصوصیات پُر رنگ زنانه. شاید از آن خصوصیاتی که برای خیلی زن‌های دیگر مسخره و فیس و افاده‌یی به نظر بیاید. اما من از همین رفتارها خوشم می‌آید. دلم می‌خواهد همین‌طور در کنار یک موجود به ظاهر ظریف و شکستنی باشم تا در کنار یک موجود قوی، ضمخت و اندامی. دلم می‌خواهد از او محافظت بکنم. اما این به این معنی نیست که او در کل موجود ضعیفی است. دست کم این‌طور بیش‌تر می‌پسندم وقتی که می‌بینم او خودش به تنهایی می‌تواند تمام مشکلاتش را حل کند. خودش می‌تواند حقوق از دست رفته‌اش را از بقال و چقال و کوپن‌فروش با زبان زنانه‌اش بگیرد، بدون این‌که نیاز باشد به جای خداحافظی برای آنان خط و نشان بکشد یا برادرش را، یا شوهرش را برای ادامه دعوا به این رینگ دعوت کند. دوست دارم همه با او با احترام برخورد کنند. مثل یک زن قوی، مستقل و نیرومند به نظر بیاید و در خانه پیش من مثل یک موش نحیف، لاغر و شکستنی باشد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم زن بودن کار سختی است. خیلی سخت. سعی کنی همه‌ی این‌ها باشی و خودت هم باشی. چه‌قدر گاهی زن بودن سخت است. قضیه آن‌جا سخت‌تر می‌شود که زنی بخواهد با تمام این شرایط و خصوصیات برای من باشد.

وقتی او با صدای بچه‌گانه حرف می‌زند انگار احساس عجیب و غریبی را در من بیدار می‌کند. همیشه وقتی صدایی این‌چنینی را میشنوم گوش‌هایم را تیز می‌کنم. دلم می‌خواهد این صدا را بشنوم. صدای بچه‌گانه‌ی زنانه، صدای زنانه‌ی بچه‌گانه. یک صدای کوچک، ملوس و دوست‌داشتنی. توی خیابان که باشم، یا توی دانشگاه و ایستگاه اتوبوس وقتی می‌بینم بعضی دخترها با صدای نازک‌تر و بچه‌گانه‌یی مثل یک کودک خواسته‌ی خودشان را می‌خواهند دلم می‌خواهد بروم جلو. یک راست جلوشان بایستم و صدایشان را واضح‌تر و عمیق‌تر بشنوم.

– «چشمم روشن. باز من دو دقیقه حواسم بهت نبود؛ رفتی پی دختربازی‌ت؟»

– «نه نه. همینجوری گفتم که آره از اینم خوشم میاد و اینا.»

– «منم همیشه همینجوری با عروسکام حرف می‌زنم. همیشه نازشون می‌کنم. چرا از مال من خوش‌ت نمیاد؟»

– «من که یک‌بارم نشده بشنوم. یه ذره اون‌جوری حرف بزن ببینم چه‌جوری میشی.»

– «نمی‌تونم الان. وقتی یهویی بخوای نمی‌تونم بگم.»

– «حالا یه ذره بچه شو. می‌خوام بشنوم. مسخره‌بازی در نیار.»

– «نمیشه. الان نمی‌تونم جان خودم. حسش نیست.»

– «پس کِی می‌تونی؟»

– «حالا بعدا. به وقتش. وقتی حسش بیاد.»

این‌هم باید یک نکته ظریف روانشناسی داشته باشد. ولی از این‌یکی سر نمی‌آورم. دست‌کم این‌را فهمیده‌ام که من مجموعه‌ی عظیمی از «فتیش»های مختلف هستم. از فتیش صدا، و حرکات و اندام گرفته تا فتیش سیگار و حقارت و برتری، حتا گاهی فتیش دست‌ها و پاها و حتا بدتر از آن فتیش زیر بغل!

– «اَه اَه اَه. دیگه داری گندشو در میاری. هی من هیچی نمی‌گم این پُر روتر میشه هی ادامه می‌ده. بس کن دیگه.»

– «چیزی نگفتم که. فقط منظورم اینه که کلا همه‌جوره دوست‌ت دارم.»

– «نمی‌خوام… من اگه نخوام تو منو این مدلی دوست داشته باشی باید کیو ببینم؟»

– «مگه چیه؟ عیبش چیه؟ بده مثلا من از پاهات…»

او توی حرفم می‌پرد:

– «بسه. بیا بریم دیر شد. من اصلا غلط کردم. نمی‌خواد بهم بگی خوشگلی. بیا بریم. بعدا ادبت می‌کنم.»

– «بریم. من که یک‌ساعته آماده‌ام. فقط خواستم بگم خوشگلی. زیباترین چیزی هستی که توی عمرم دیدم. همه‌ی اجزای صورتت روی حساب و کتابه. حتا رفتارها و بدن‌ت…»

– «بسه. خیلی خب. نمی‌خواد خرم کنی. می‌دونم منظورت چیه.»

– «منظوری ندارم. فقط دوست داشتم تعریف کنم ازت. خودمم گاهی خوشم میاد ازت تعریف کنم.»

او دسته‌ی کیفش را روی ساعد دستش می‌اندازد. آرنجش را به قفسه سینه‌اش می‌چسباند و همان‌طور که کف دستش را با انگشت‌های کشیده‌اش این طرف و آن طرف حرکت می‌دهد آرام آرام با من از خانه دور می‌شود.

 

4 نظرات »

| ترجمه به فارسی |