بایگانی: ‘داستان من و او’

من و او (یک) – از وقتی که به یادش افتادم

دوشنبه, 3 شهریور, 1393

من و او

از سر به سر گذاشتنش لذت می‌برم. گاهی موهای سرش را می‌کشم، از ران‌هایش نیشگون می‌گیرم و هرچه قدر و از هر راهی که بتوانم اذیتش می‌کنم. او هم به تلافی هرچه می‌تواند سرِ من پیاده می‌کند. با لنگه کفش به دنبالم می‌دود و تا آن را بر سرم فرود نیاورد آرام نمی‌گیرد. دست کم پُر رنگ‌ترین تصویری که از او در ذهنم شکل گرفته همین است.

دوست دارم گاهی او را «عوضی بی‌شعور» خطاب کنم! و گاهی که روی صندلی، گوشه‌ی اتاق لم داده‌ام و سعی می‌کنم چیزی، خاطره‌یی را مرور کنم و یا به نوای دل‌نشین ترانه‌یی گوش کنم و او یک‌بند حرف می‌زند، بگویم:

– «می‌شه یه دقیقه ساکت شی؟»‌

و او دها‌نش را درز بگیرد؛ هم دهانش را و هم حرف‌هایش را. احتمالا باید تمام این خصوصیات را داشته باشد تا گاهی بتوانم او را به نام کوچکش صدا کنم و از او بخواهم:

– «می‌شه یه کم حرف بزنی؟ می خوام صداتو گوش کنم و چشم هامو ببندم.»

و او از دل‌خوری‌هایش از زنِ همسایه بگوید و از حسادت‌هایش و من فقط و فقط با صدای او آرام شوم.

داخلِ آشپزخانه مشغولِ درست کردن سالاد است. بی‌خود دلم هوایش را می‌کند؛ آرام پشت سرش کمین کرده و از پشت محاصره‌اش می‌کنم. سفت بهش می‌چسبم، دست‌هایش را پشت کمرش قفل می‌کنم و به سمت خودم برش می‌گردانم:

– «اگه حرف بزنی خفه‌ت می‌کنم»

و او آرام می‌گیرد. همان لحظه آرام می‌گیرد و من مختصات صورتش را محاسبه می‌کنم، چشم‌هایم را می‌بندم و با آرامش لب‌هایم را روی لب‌هایش می‌گذارم.

بدون نظر »

من و او (دو) – یک خیال زنانه‌ی ناب

سه شنبه, 4 شهریور, 1393

این‌ها چیزی‌ست که در خیالم و آن ته‌مانده‌های ذهنم از او دارم. صورتش کم‌وبیش وحشی‌ست. چشم‌هایش دریده‌اند. دست‌هایش زنانه‌اند. زنانه حرف می‌زند؛ زنانه راه می‌رود؛ زنانه دست‌هایش را تکان می‌دهد و زنانه کتاب می‌خواند. اخم ‌وتخم‌هایش هم زنانه‌اند. زنانه و آرام هم راه می‌رود. در کل اندام جمع‌وجوری دارد. توی کمرش قوس غریبی دارد. گاهی موهایش آن‌قدر بلند میشود که تا آن‌جا ـ‌همان قوس غریب‌ـ می‌رسد:

– «به نظرت موهام بلند نیست؟»

– «یه کم هست. ولی خب قشنگه. اذیت‌ت می‌کنه؟»

– «برم موهامو پسرونه کوتاه کنم؟»

– «می‌زنم تو سرت‌ها! بشین سرِ جات ببینم»

– «آخه بدجوری شدن؛ دارن می‌خشکن.»

– «خب! پس یه کم کوتاه کن. فقط 10ـ15 سانت. بیش‌تر بشه خونه رات نمی‌دم.»

موهایش سیاه است. همیشه سیاه بوده. از آن قدیم که فقط زیر شال و روسری نوک موهایش دیده میشد و دلم می‌خواست به غیر از این چند سانت چسبیده به ریشه‌ی موهایش بقیه را هم می‌دیدم، موهایش سیاه بوده. احتمالا از بچه‌گی هم موهایش سیاه بوده. ولی وقتی نوزاد بود و تازه به دنیا آمده بود، موهایش حنایی بود. آن موقع خوشگل نبود، اما حالا زیباست. با جذبه‌ست. خودش عکس نوزادیش را بهم نشان داد. عکس دوران مدرسه‌شان را هم دیده‌ام. یادم نیست وقتی که او به مدرسه می‌رفت من چه می‌کردم و چه زنی را دوست داشتم. شاید یک بار مادرش توی خیابان مرا به او نشان داده باشد: – «عزیزم! نگاه کن نی‌نی.»

و من بهم برخورده باشد: – «من که ‌نی‌نی نیستم. پیش خودش چی فکر کرده؟»

و سعی کرده باشم جلوِ مادرش طوری راه بروم که مردانه و بزرگ‌سالانه به نظر بیاید. آن‌موقع مادرش مهم‌تر بود. خودش که اصلا مرا ندید. یک‌بند ونگ می‌زد. مادرم گفت: – «چه دختر نق‌نقویی! بچه‌ی من خوبه که گریه نمی‌کنه. آفرین پسرم»

برگشتم و توی صورتش که بالای شانه‌ی سمت راست مادرش بود نگاه کردم. دست چپم را مادرم چسبیده بود. یک لحظه مرا دید. قیافهش به دلم نچسبید. آنموقع خوشگل نبود. حاضر نبودم تفنگ آب‌پاشم را به او بدهم؛ اما حالا زیباست. با جذبه‌ست. حالا هرچه بخواد به‌ او می‌دهم.

او چند جفت کفش دارد. ولی من ترجیح می‌دهم گاهی یکی از آن پاشنه بلندهایش را توی خانه و در خلوت خودمات بپوشد. زنانه‌گی‌یش بیشتر می‌شود. راه رفتنش آدم را از خود بی‌خود می‌کند. او می‌داند. مثل مانکن‌ها در فستیوال مد و لباس قدم‌هایش را فقط روی یک خط می‌گذارد. اگر کنار ساحل همین‌طور قدم بزند، کسی که فقط رد کفشش را ببیند فکر می‌کند آدم یک‌پایی از آن‌جا گذشته. پایش که زمین می‌رسد گونه‌هایش می‌لرزند. زیاد نمی‌خندد. از این‌طرف به آن‌طرف می‌رود. چشم غره می‌رود:

– «نگاه نکن.»

مجبور می‌شود خم شود و از روی زمین چیزی را بردارد. دامنش تا روی زانوهایش است. از همان لباس‌ها پوشیده که اسمش را نمی‌دانم. درست بالای زانو تمام میشود. تنگ است. از کمر و زانو و گردن و مچِ پا خم میشود تا دستش به زمین برسد. زنانه‌گی‌یش محکم توی صورتم می‌خورد. خودم را به بی‌راه می‌زنم؛ مثلا ندیدمش. کانال تلویزیون را عوض می‌کنم.

بدون نظر »

من و او (سه) – این عشقِ واقعی

سه شنبه, 4 شهریور, 1393

زیاد تلویزیون نمی‌بیند. منظورم اوست. فقط تلویزیون نگاه می‌کند. من هم نگاه می‌کنم. او وقتی فیلم به جای حساس و رمانتیک می‌رسد گریه می‌کند؛ هق‌هق نمی‌زند، فقط چشم‌هایش آن‌قدر تر می‌شود که با دست صورتش را پاک می‌کند. دستش توی دستم است ولی آرام جدایشان می‌کند و سروقت صورتش می‌رود.

من هیچ‌وقت او را ندیده‌ام ولی با او خیلی فیلم تماشا کرده‌ام. با هم سینما هم رفته‌ایم. وقتی فیلم تمام می‌شود ما نشسته‌ایم. مردم یکی‌یکی بلند می‌شوند  و دنبال درِ خروجی می‌گردند. همیشه یک نفر که کنترل‌چی بلیت سینماست جلو در ایستاده و پرده‌ی در را کنار نگاه می‌دارد. در تمام این مدت ما نشسته‌ایم. چراغ‌های سالن هم روشن می‌شوند  ولی هنوز ما نشسته‌ایم و به پرده نگاه می‌کنیم. پرده کم‌رنگ‌تر شده و ما به موزیک تیتراژ پایانی گوش می‌کنیم و نشسته‌ایم. مردم فکر می‌کنند به سرمان زده یا آن‌قدر تحت تأثیر فیلم قرار گرفته‌ایم که میخکوب شده‌ایم. ولی من و او فقط نشسته‌ایم و به موسیقی گوش می‌دهیم. موسیقی که تمام شد ما هم بلند می‌شویم. می‌ایستم تا کمی او جلو بزند و اول او از در خارج شود. ما گاهی بعد از فیلم دیدن با هم ‌حرف نمی‌زنیم. می‌گذاریم خوب در موردشان فکر کنیم. بعد او می‌گوید:

– «تو اگه جای اون مرده بودی با من چه‌کار می‌کردی؟»

و من مقدمه می‌چینم و چرند می‌بافم. او قبول می‌کند. او رد می‌کند. من چرند می‌بافم. او این‌طور فیلم‌ها را دوست دارد. از این‌که چیزی برای فکر کردن داشته باشد لذت می‌برد. من از با او بودن لذت می‌برم؛ اما چیزی که هست من او را ندیده‌ام. گرمای تنش را نچشیده‌ام اما مدت‌هاست دست‌هایش را توی دست‌هایم گرفته‌ام. تقریبا مطمئن‌ام اگر قرار باشد زنی توی زنده‌گی کسی باشد باید شبیه به او باشد. مخصوصا اگر آن کس «من» باشم. او حتما همان شکلی‌ست.

همیشه گریه می‌کند. گاهی اشک می‌ریزد. به ندرت بغض می‌کند. گاهی کم‌حرف می‌شود. آدم فکر می‌کند برای تمام واژه‌هایش مدت‌ها فکر کرده؛ اما این‌طور نیست. خودش گفته که چیزی جلوِ زبانش نشسته و نمی‌گذارد فکرهایش دقیقا به حرف‌های مشابه تبدیل شوند. خب، او تقریبا این‌طوری‌ست. من او را دوست دارم. آدم خوبی‌ست. گاهی خوب‌تر می‌شود؛ اما اغلب خوب است. فقط خوب است. مهربان هم هست. با این‌که به نظر بی‌تفاوت می‌رسد اما ته‌ دلش همیشه نگران است. قطعا از من خوشش می‌آید. دست‌هایم را دوست دارد. مخصوصا انگشت‌هایم را. با خودش می‌گوید:

– «چه دست‌های مردانه‌یی»

رو در رو به من نمی‌گوید. فقط توی دلش می‌گوید. مواظب هست که پر رو نشوم. نمی‌خواهد بفهمم که مرا دوست دارد. ولی من فهمیده‌ام. همان روز اول فهمیدم. حتا شاید خیلی قبل‌تر از روز اول فهمیده بودم. آدم عاشق کسی که دوستش ندارد نمی‌شود. آدم عاشق می‌شود که کسی او را دوست داشته باشد.

بدون نظر »

من و او (چهار) – دو مجنون و یک لیلا

چهارشنبه, 5 شهریور, 1393

او مرا دوست دارد. ما معمولا چند روز در میان به پیاده‌روی می‌رویم. قدم می‌زنیم. او معمولا سمتِ چپِ من راه می‌رود؛ دست راستش همیشه از میان دست چپم و بدنم رد شده. گاهی دستش را بیرون می‌کشد تا موهایش را توی روسریش فرو کند. ولی تقریبا دستش همان‌جاست. طوری راه می‌رود که اگر دستم را نگیرد می‌افتد. من هم خوشم می‌آید؛ اما بعضی وقت‌ها خجالت می‌کشم. آدم نباید با همه مردم ندار باشد. بعضی‌ها پشت سر آدم حرف در می‌آورند. بعضی رفقایم بیش‌تر. من بهتر از او مردها را می‌شناسم. مردها حرفِ دل و زبانشان یکی نیست. از نظر آنها همه‌ی زن‌ها بدکاره‌اند. به جز عده‌ی معدودی که با آنها نسبت فامیلی دارند. در مورد زن‌های رفقایشان هم کم‌وبیش همین نظر را دارند. من دوست ندارم او موضوع اصلی صحبت جمع رفقایم باشد. او اما از این موضوع لذت می‌برد. او از این‌که بداند مورد توجه همه‌ی مردان است لذت می‌برد؛ اما همه ستایش‌گر زیبایی او نیستند. بعضی‌ها فقط از زیبایی اندام اورا در نظر می‌آورند و من از این موضوع خوشم نمی‌آید.

بین من و او بایدها و نباید‌هایی وجود دارد. او نباید با صمیمی‌ترین دوستِ من راحت و صمیمی باشد. این فقط یک غیرت یا حسادت مردانه نیست. مردان انتهای هر صمیمیت را در یک رابطه‌ی جنسی تصور می‌کنند. آنها از این صمیمت سوء استفاده خواهند کرد. همه‌ی مردها همین‌طورند. من هم همین‌طورم. اگر زنی با من گرم بگیرد؛ حتا اگر همسر صمیمی‌ترین رفیقم باشد من تصور خواهم کرد که آن زن خودش را برای هم‌بستری با من آماده کرده است. جسارت من بیش‌تر خواهد شد. نگاه‌های من هیزتر. آن زن احتمالا لذت می‌برد؛ فکر می‌کند که من ستایش‌گر زیبایی او هستم؛ اما همسرِ او -دوستِ من- همه‌چیز را می‌داند. او هم مردان را می‌شناسد. من همه‌ این‌ها را به او گفتم. او هم این چیزها را می‌داند. او انتهای خوبی و مهربانی‌ست؛ و من از انتهای دوست داشتن و عشق برای او محبت هدیه می‌آورم. او این چیزها را می‌فهمد. این‌چیزها مردانه‌اند و عذاب‌آور. رابطه خراب‌کن‌اند. چیز مناسبی برای انتقام نیستند. اعتماد آدم را از کسی صلب می‌کنند. به او گفتم اگر از موضوعی ناراحت است و می‌خواهد تلافی کند این راهِ مناسبی نیست. پایان این ماجرا مسلم است. من و باقی مردها همین‌طوریم. وقتی از کسی نا امید شویم و اعتمادمان را از دست بدهیم تا قیامت همین‌طور خواهیم ماند. او این‌را می‌فهمد. او هرگز چنین کاری نخواهد کرد.

من هیچ‌وقت کاری نمی‌کنم که او به زنان دیگر حسادت کند. او را با هیچ‌کس مقایسه نمی‌کنم. زن‌ها از چنین چیزی نفرت دارند. معمولا در تمام موارد او کاری می‌کند که دیگران انجام نمی‌دهند. او نقطه‌ی تعالی زن‌بودن است. او از دیگران کامل‌تر است و من او را دوست دارم.

ما گاهی روی نیمکت می‌نشینیم و به دیگران نگاه می‌کنیم. آیا باقی زوج‌ها مثل ما خوش‌بختند؟ آن‌ها شب‌ها به هم چه می‌گویند؟ ما حرف‌های زیادی داریم که به هم بزنیم. ما نگفته‌های زیادی داریم؛ اما همدیگر را خوب می‌شناسیم. ما همدیگر را دوست داریم. من او را بیشتر دوست دارم. او دیوانه‌ی من است. ما هر دو مجنون‌ایم. لیلی‌ِ او ریش و سبیل دارد و لیلی‌ِ من پوست صورتش نرم و کشیده است. دست‌های لطیفی هم دارد. من او را همان‌طور که هست دوست دارم.

بدون نظر »

من و او (پنج) – وقتی که می‌رقصید

جمعه, 7 شهریور, 1393

او رقصیدن را دوست دارد. من رقصیدنِ او را دوست دارم. من رقصیدن او را هم دیده‌ام. چند سال پیش دیده‌ام. حرکات نرم اما سریع بدنش جلو چشم‌هایم است. او برای دوستش می‌رقصید و من رقصیدنش را دوست داشتم. در مراسم عروسی یکی از بستگان دورم بود. احتمالا من و او نسبت فامیلی خیلی دوری با هم داریم. همان‌جا رقصیدنش را دیدم. باید برای صرف شام به طبقه پایین تالار می‌رفتیم. همین که سر چرخاندم، اورا دیدم. دلم می‌خواست می‌ماندم و باز هم می‌دیدم. او یادش نیست. من خوب به یاد دارم. گوشه‌ی سمت راست سالن بود. خیلی پرت و خیلی خلوت. خوب می‌رقصید. حالا زیبا می‌رقصد. من صندلی را گوشه‌ی اتاق می‌گذارم و او وسط اتاق می‌چرخد. من رقصیدن او را نگاه می‌کنم. من لذت می‌برم. او از رقصیدن لذت می‌برد. او گاهی مرا دیوانه می‌کند؛ اما اغلب رامِ رفتارِ او هستم. او رگ خواب مرا خوب می‌داند. او زنِ خوبی‌ست. زنِ خوب خیلی خوب است؛ و او خوب است. من او را دوست دارم.

– «دیوونه‌ی عوضی! خیلی دوست دارم»

– «وظیفه‌ته»

و من باز هم دوستش دارم. او رقصیدن با هر آهنگی را بلد است. او با سونات موزارت و بتهون هم ایرانی و دل‌ربا می‌رقصد. نرم، زیبا و سبک. انگار در تمام دست و پا و اندامش استخوانی وجود ندارد. او اندام زیبایی دارد و خودش خوب می‌داند. من اندام او را هم دوست دارم.

– «خیلی دوسِت دارم»

– «مرسی عزیزم»

اما بیش‌تر عاشق او هستم. ما حرف‌های چشم‌هایمان را خوب می‌فهمیم. ما گاهی با نگاه حرف می‌زنیم. او به چشم‌های من نگاه می‌کند. موزیک مناسبی را از دستگاه پخش می‌کند و می‌رقصد. او در چشم‌های من می‌رقصد.

او نگران است که مبادا برای من تکراری شده باشد:

– «هر وقت ازم خسته شدی به خودم بگو»

و او نمی‌داند که تکرارِ زیبایی هم خوب است. مثل تکرار یک ترانه‌ی خاطره انگیز که آدم حتا از زمزمه کردن‌ صدباره‌اش هم لذت می‌برد. او همیشه چیز تازه‌یی برای رو کردن دارد. او روی تخت‌خوابمان شبیه بدکاره‌هاست و در آشپزخانه آشپز فوق‌العاده‌یی‌ست. او در سینما مثل بدکاره‌ها نیست و یا در آشپزخانه مثل یک خیاطِ خوب. همه‌چیز او سرِ جای خود، به موقع و در حد کمال است. من هم با او همان‌طور برخورد می‌کنم. حتا یک شب برای کاری که می‌خواستم انجام دهم و او چندان مایل به آن نبود او را خریدم. برای یک شب کرایه‌اش کردم؛ و او مثل بدکاره‌ها روی تخت‌خواب آن‌طور که می‌خواستم مالِ من بود. من به او گفتم:

– «هرزه‌ی کثیف»

او حرفی نزد. به او گفتم:

– «دخلِ‌تو می‌یارم»

و او گفت:

– «دخلمو بیار»

– «پول‌ت رو گرفتی! زود باش»

زیرِ گوشش سیلی ملایمی زدم. نمی‌خندیدم. او سریع دست به کار شد. او مثل زن‌های «هرجایی» شده بود. من به کشف یک زنِ «هرجایی» نیاز داشتم.

کارمان که تمام شد کمی میوه خوردیم. من به او گفتم:

– «خیلی دوسِت دارم»

و او با دهان پر گفت:

– «من هم دوسِت دارم»

بدون نظر »

من و او (شش) – جادوگر سرشار از جادوست

یکشنبه, 9 شهریور, 1393

در خیابان هستم. او همراهم نیست. او در خانه است و من ویترین مغازه‌ها را سرسری نگاه می‌کنم و قدم می‌زنم. دو خط باریک، حکم بندِ لباس از چوب‌رخت آویزان است. بخش عظیم باقی لباس چند تورِ رنگیِ نازک است با پرهای پهن و پُر که بیش‌تر سطحش را پوشانده‌اند. رنگِ لباس سیاه است. لکه‌های قرمز پرها روی آن مشخص است. من دلم می‌خواهد او را در این لباس ببینم. او هم حتما خوشحال خواهد شد. لباس را به خانه می‌برم. او می‌خندد:

– «این چه خریدی؟ برای منه؟ می‌خوای اینو بپوشم؟»

لباس را بالا می‌گیرد. توی هوا می‌چرخاند و آن‌را برانداز می‌کند. من سر تکان می‌دهم. او می‌خندد. توی دستش بافتنی‌ست. او بافتن را دوست دارد. برای هرکدام از ما یک شال بافته است. شال من بوی دست‌های او را دارد. ای‌کاش همیشه زمستان بود تا بوی دست‌های او دائم دور گردنم آویزان می‌شد.

من سرما را دوست دارم. او از پاییز خوشش می‌آید. من پاییز و زمستان را دوست دارم. او خوب بافتنی می‌بافد. توی بافتنی‌هایش زیبایی او طور دیگری‌ست. ای‌کاش می‌شد حرکات او را توصیف کنم. او جادویی راه می‌رود. وقتی فنجان قهوه را از روی میز بر می‌دارد دست‌هایش مشغول جادو هستند. او توی بافتنی زیباست. حالا توی لباس جدیدش زیباتر شده. دست و پایش سبک‌تر شده‌اند. این لباس به تنش خوب نشسته است:

– «چه‌قدر بهت می‌یاد.»

– «اوهوم»

یک دور، دورِ خودش می‌چرخد. پرهای لباس بالا و پایین می‌پرند. موهایش توی صورتش می‌افتند. سرش را خم می‌کند. یکمرتبه بالا می‌گیرد. موهایش مرتب می‌شوند.

من و او در خیلی موارد هم عقیده‌ایم. ما معمولا خیلی به ندرت با هم دیگر مخالفت می‌کنیم. ما بعد از مخالفت، با همدیگر موافقت می‌کنیم.

– «ضعیفه! یه استکون چایی بیار ببینم»

در آشپزخانه ایستاده‌ام. دو فنجان روی پیش‌خوان است. فنجان‌ها را از قوری پر می‌کنم. فنجان رنگ چای می‌گیرد.

– «ضعیفه! یه دونه هم واسه خودت بریز»

او توی اتاق پذیرایی نشسته است. زیر زانوی پای راستش بالای زانوی پای چپش است. من معمولا مچ پای راستم را روی بالای زانوی پای چپم می‌گذارم. کف پایش تکان می‌خورد. چای‌ها را روی میز عسلی می‌گذارم. او می‌گوید:

– «چشم آقا. این هم چایی که می‌خواستین»

من به پاهایش نگاه می‌کنم. بیش‌تر به ساق پای راستش که روی هواست. روکفشی‌اش توی پایش لق می‌زند. کف پایش را تکان می‌دهد. ساق پایش می‌درخشد:

– «یه کاریش می‌کنم. غصه نخور!»

– «می‌دونم! فقط می‌ترسم به خاطرش هرکاری بکنی»

او در مشکلات هم‌فکر من است؛ اما بعضی چیزها را خودم شخصا حل می‌کنم. او نگاه می‌کند.

– «می‌دونستم که از پسش بر می‌یای.»

دلم قرص می‌شود. او از دور مراقب همه‌چیز است. او مُهر اطمینان کارهای من است. روکفشی از پایش می‌افتد. کف پایش تکان نمی‌خورد. خم می‌شوم که دمپایی را توی پایش فرو کنم.

– «میشه امشب این لباس‌تو درنیاری؟»

زنِ‌ من اهل موسیقی هم هست. او پیانو می‌زند. انگشت‌هایش روی کلاویه‌ها بالا و پایین می‌روند. او آواز هم می‌خواند. گاهی هم صداهای نامفهوم از خودش خارج می‌کند. من هم گیتار می‌زنم. چند سال پیش گیتار کلاسیک می‌زدم اما حالا فقط گیتار می‌زنم. او پیانو می‌زند و من درازکش گوش می‌کنم. تمام تنم را عشق و آرامش فرا می‌گیرد و او با انگشت‌هایش روی کلاویه‌های سفید و سیاه پیانو می‌رقصد. گاهی هر دو دراز می‌کشیم و به موسیقی گوش می‌دهیم. من به ترانه اعتقاد خاصی دارد. او ترانه‌های خوب را می‌پسندد. او می‌گوید:

– «ترانه باید ترکیبی از شعرِ خوب، ملودی زیبا و سازبندی حرفه‌یی باشد».

من با او موافق‌ام. او از آهنگ‌های شاد و رقصی هم خوشش می‌آید. من برای این‌که رقص او را تماشا کنم سعی می‌کنم خوشم بیاید؛ اما در کل نظر مساعدی نسبت به این نوع موسیقی ندارم. مگر چند کار خاص که جدا تند، ریتمیک و رقصی‌اند و حرفی برای گفتن دارند.

او با لباس جدیدش کنار من دراز کشیده است. هردو به چند ترانه گوش می‌کنیم. من سرم را خم می‌کنم که او را نگاه کنم. او چشم‌هایش را بسته است. بازوها و سرشانه‌های لختش از لطافت می‌درخشند. آرام خودم را روی او می‌اندازم. دستِ راستم دستِ چپ‌ِ او را می‌گیرد. پستان راستش زیر گوش چپ من است. حالا نمی‌دانم که چشم‌هایش چه می‌کنند. پاهایش را جمع کرده. دامن کوتاهش پایین افتاده. از میان پاهایش سفیدی دیوار دیده می‌شود. روی دیوار چند قاب عکس است. یکی از آن‌ها عکس اوست. او با دست راستش توی موهایم چنگ می‌اندازد. من می‌گویم:

– «لعنتی! چه‌قدر همه‌چیز قشنگ و خوبه!»

او می‌گوید:

– «اوهوم. همین‌طوره. آره گمونم همین‌طور باشه».

بدون نظر »

من و او (هفت) – فقط به خاطر این‌جور چیزها

سه شنبه, 11 شهریور, 1393

او نگران است. می‌ترسد که من او را فقط برای «این‌جور چیزها» بخواهم. منظور او روابط جنسی‌ست. من می‌گویم:

– «تقریبا همین طوره. من «تو» رو فقط برای این‌جور چیزها می‌خوام».

منظور من این است که روی شخصیت مقابل در یک رابطه تاکید کنم. او این‌طور وقت‌ها دوست دارد که از او تعریف کنم. زیبایی‌یش را توصیف کنم؛ و من زیبایی‌یش را توصیف می‌کنم:

آرامشی که در چشم‌هایش هست به همراه گستاخی و دریده‌گی نگاهش من را مجذوب می‌کند. در کل دیوانه کننده‌ است. گاهی قید نگاه کردن به چشم‌هایش را می‌زنم. قدرت این کار را ندارم. من به او می‌گویم:

– «این چه حرفیه که می‌زنی؟ یعنی من نباید ببوسمت؟ چون فکر می‌کنی که فقط برای این کار تورو می‌خوام؟»

او می‌گوید:

– «منظورم این نیست»

او خودش هم نمی‌داند منظورش چیست.

– «یعنی اگه تورو فقط برای این کار بخوام بده؟ این بده که من تو رو از روی معیارهای جنسی «هم» می‌پسندم و دوست دارم؟»

روی کلمه‌ی «هم» تأکید می‌کنم. او منظورم را متوجه نشده است. او فقط نگران است که مبادا روزی تکراری شود.

– «خب علاقه‌ی من به تو هر روز داره بیشتر میشه. هر روز یه چیز جدید بهش اضافه می‌شه. اگه روز اول از فرم لب‌هات خوشم می‌اومد؛ بعد از بوسیدنشون مزه‌ی لب‌هات رو هم پسندیدم. بعدش از این‌که منو می‌بوسی و خوب می‌بوسی خوشم اومد. بعد از حالت لب‌هات موقع غذاخوردن خوشم اومد؛ و بعد وقتی سوت می‌زدی دوستشون داشتم. این فقط در مورد لب‌هات بود»

او هم‌چنان متوجه نشده است. یا خودش را توی کوچه‌ی علی چپ گم کرده است.

– «منظورم اینه حالا بعد از این همه مدت (بذار بازم مثال لب‌هاتو بزنم) لب‌هات برای من خیلی معنی می‌دن. نمی‌تونم بگم که اونارو می‌تونم فراموش کنم و دنبال کس دیگه‌یی برم. حالا که دارم حرفشو می‌زنم حالم بهم می‌خوره. دیگه از این حرف‌ها نزن.

حالا لب‌هات به موهات، به غذا خوردنت، به سلیقه‌ت تو موسیقی، به حرف زدنت، به گریه‌هات گره خورده. تو مجموعه‌یی از خصوصیات و رفتارهای مختلف هستی و من عاشق این مجموعه‌ام.»

من او را دوست دارم؛ اما نمی‌دانم چرا فراموش می‌کند و با این حرف‌ها مرا آزار می‌دهد. دوست داشتن من به خواستن او بسته‌گی دارد. من او را دوست دارم چون او خودش می‌خواهد. او خودش خواسته که در قلب من جای بگیرد. با یک اشاره او خودش را می‌تواند از آن‌جا بیرون بکشد. می‌تواند نفرت انگیز شود؛ اما نمی‌خواهد و اصلا نباید که این‌طور باشد. او دوست داشتنی‌ست. من او را دوست دارم. او می‌خواهد که دوست داشتنی باشد. او می‌خواهد که او را دوست داشته باشم. عشق غریزه نیست. عشق را می‌توان توضیح داد؛ می‌توان تفسیر کرد؛ اما بوسه، میل به بوسیدن و بوسیده شدن غریزه است. غریزه را نمی‌شود توجیه کرد. نمی‌شود برای او دلیل منطقی علم کرد. او این‌طور چیزها را نمی‌داند. غریزه برای او گریه کردن است که خیلی وقت‌ها نمی‌داند یا نمی‌گوید که برای چه گریه می‌کند.

– «اِه؟! چرا گریه می‌کنی؟ دیوونه‌یی‌ها! تو که یه دقیقه پیش حالت خوب بود»

– «نمی‌دونم. دست خودم نیست. گریه‌م میاد.»

همین‌طور اشک می‌ریزد.

– «خب گریه نکن. خواهش می‌کنم.»

موهایش را نوازش می‌کنم.

– «چرا گریه می‌کنی آخه عزیزم؟ زشت می‌شی‌ها»

– «این‌جوری بیش‌تر گریه‌م می‌گیره. این‌جوری نگو»

بدون نظر »

| ترجمه به فارسی |