در ظلمات بودیم… پیهسوز لرزان حضورش نوید همرهی میداد از دور… قامت برافراشتم که کیستی و کجایی؟ حضور ناپایدار وجودش لایه در لایهی غیابی صریح واژگونه شد دیگر بار ظلمات بود
زندگی، داستانِ کوتاه و کمی بیشتر
در ظلمات بودیم… پیهسوز لرزان حضورش نوید همرهی میداد از دور… قامت برافراشتم که کیستی و کجایی؟ حضور ناپایدار وجودش لایه در لایهی غیابی صریح واژگونه شد دیگر بار ظلمات بود
کجاست هابیل؟ بگو بیاید و ببیند که چگونه دود میکند دود گندم برشته بر فراز کوه. کجاست او؟ کجاست که ببیند چه داده خدای را به قربانگه تاریخ و خدای هیچ نمیکند نگاه و خدای هیچ نمیکند کجاست هابیل شیرین هابیل خودفروش که برای پدر برای رضایت او تمام دار و ندار خویش را برای هیچ برای هیچ به قربانی دودها میسپارد