پیوستهگیها
در زادگاه نور و شبنم و خاطرهام درختی روئید، تناور همچون قرص ماه در آسمان خیالیی چهاردهمین عابر کوچههای اندیشه. شناور بود روی شیروانیهای معطر سفالی و آفتاب با کدورت کدر خویش ماسیده بود حتما و هشدار میداد که ردپای خود را به نقاط کوتاه شدهي ضربآهنگ بچسبانید. حالا میشود در این خیابانها تمام کوچهها…
معنای سکوت
آری حرف نمیزنم. دریچه به هوای سکوت بستهام. سقوط میکنند در من، دستهایم و اجبار، حقیقتِ سبزیست که همین نزدیکیها واژه را به نخ میکشد. تکاملِ بهانههای دیروز، حادثهی رنگین امروز را رفت. زمان به صداقت گره میخورَد، در هذیانِ مدورِ عقربهها و من در انهدام پرسشی میمانم که بیپاسخی مصلوبام میکند به جُلجتای هنوز…
تکراری
چیزی نپرسیدهام. هیاهو دارم. مثل شاخهیی که روی عکس ماه چسبیده باشد پریشانام. سکوت نکن. من خودم را از حرفهایم پس میگیرم. من خودم را خلاص میکنم. حلقهام. حلقهام کجاست؟ حلقهی عطوفت که دیروز از سقف آویزان بود. تاب میخورد میان زمین و آسمان و چقدر لبریز از لذت بودی که مرا دست باد انداختهیی.…
نورانی
به سادگی هوای دلگیری که هر روز استنشاق میکنم، دستهای خود را با غرور دروغین شما پیوند دادهام. من ستارهیی از کهکشانی دور افتاده در اعماق سیاه چالهها هستم و با اینحال تمامِ شما را دوست میدارم. میشود این چراغ را خاموش کنید؟ نور چشمهایم را آزار میدهد. -سر سپردهام عزیز، مثل ستون ایستادهام تا…
سرزمین رویایی تو
مثل خاکستر تردیدِ سقف، که از دهان حادثه میریزد، باریدن برف را برای من مجسم میکنی. گوش کن! این صدایی که میشنوی تاوان گناههای مرتکب شدهام را صدا میزند و من چقدر کوچکم در برابر عظمت انگشتان 4 اینچی تو. قدرت در تمام رگ و پی من آزادانه میلغزد اما چه کسی طاقت میآورد بدن…


